راه باریک آزادی(1)
چگونه به پایان تاریخ می رسیم؟
عده ای پیشبینی میکنند که همه جهان به سمت هرج و مرج، به شکلی که در غرب آفریقا در جریانه حرکت میکنه و در نهایت به اون سمت پیش میریم. عده ای پیشبینی میکنند که با ظهور فناوری های دیجیتال و ساده تر شدن کنترل شهروندان، دنیا به سمت دیکتاتوری های دیجیتال مثل چین کنونی پیش میره و این سرنوشت همه کشورهاست. عده ای هم عقیده دارند که در نهایت مدل دموکراتیکی مثل آمریکا، سرنوشتیه که همه ملت ها به سمتش حرکت میکنند و به دستش خواهند آورد. اما کدوم یک از این حالت ها پایان تاریخه؟
یکی از بارزترین نمونه های هرج و مرج، جمهوری دموکراتیک کنگو در آفریقاست. قتل، تجاوز، گروه های شرور و کارتل های مواد مخدر بیداد میکنند! از سال 1960 که کنگو از استعمار بلژیک آزاد شد، 6 قانون اساسی عوض شده که اصل پانزدهم همه این قوانین اساسی مشترک بوده: "گلیمت را خودت از آب بیرون بکش!". البته که این اصل در قانون اساسی وجود نداره و یه شوخی رایج بین مردمه، ولی به مفهوم بزرگی اشاره داره: این که دولت هیچ ظرفیت و توانی در برطرف کردن مشکلات و اجرای قانون نداره! مردم کنگو سالهاست که خودشون گلیمشون رو از آب بیرون میکشند و تحت خطرات فراوان و خشونت افسارگسیخته، مجبورند که راهی برای بقا پیدا کنند. قلدرها جاده ها رو میبندن و از مردم با خشونت مالیات میگیرن، به محصولات کشاورزی مردم دست درازی میکنن، آب شهری و برق دولتی وجود نداره و کشور در کوهی از زباله مدفون شده. حالا ببینیم اصل 15 قانون اساسی واقعی کنگو چی میگه؟ "مقامات دولتی مسئول از بین بردن خشونت جنسی هستند". در سال 2010 سازمان ملل کنگو رو به عنوان پایتخت تجاوز جنسی جهان اعلام کرد!
این وحشتیه که در نقاط زیادی از جهان به علت نبود حکومت مرکزی، مردم روزانه با اون دست و پنجه نرم میکنند. توماس هابز، فیلسوف سیاسی سرشناس انگلیسی، در کتابش لویاتان(Leviathan) که در هرج و مرج دوران جنگ داخلی دهه 1640 انگلیس نوشته شده، به این وضعیت اسفبار اشاره میکنه. وضعیتی که در اون جنگ همه علیه همه جریان داره. جایی که آزادی انسان ها در زیر خشونت یا تهدید به خشونت دائمی، از بین میره. انگیزه اقتصادی و تکاپو در چنین وضعیتی معنایی نداره چون اگر کسی محصولی بکاره و خانه ای بنا کنه، تضمینی نیست که دیگر افراد با هم متحد نشن و حاصل دسترنج اون رو نبرن. به این وضعیت سلطه گفته میشه. یعنی افراد مجبورن که برای بقا و فرار از خشونت آزادی عمل خودشون رو کنار بگذارن، به چاپلوسی از افرادی که قدرت دارن بپردازن و امیدوار باشن که کسی به اونها آسیبی نزنه. این دقیقا نقض کننده مفهوم آزادیه که در پیشگفتار تعریف شد. "قفس هنجارها": اما همه جوامع بی حکومت، درگیر هرج و مرج نیستن. بعضی جوامع به مرور زمان هنجارها و آداب و رسومی رو پدید اوردن که حتی در عدم وجود قدرت مرکزی، میتونن جلوی ظلم رو بگیرن و نظم رو برقرار کنن. این هنجارها در واقع در پاسخ به هرج و مرج در طول زمان به وجود اومدن. اما همین هنجارها خودشون محدودکننده آزادی هم خواهند بود به این معنا که برای خروج از شر بزرگ تر، افراد رو مجبور به انجام کارهایی خلاف میلشون میکنن. به طور مثال در بعضی جوامع قدیمی آفریقایی، افراد مجبور بودن برای در امان بودن از برده داری و فروخته شدن، خودشون رو به افراد ریش سفید و قدرتمند نزدیک کنن. و این به معنای مورد ظلم قرار گرفتن، نقض آزادی های فردی و تحقیر اونها بود. یا به طور مثال در خیلی از کشورهای خاورمیانه هنجارها به شدت زنان رو محدود میکنن و اونها رو مورد سلطه پدران، برادران و شوهرانشون درمیارن. پس دیدیم که هنجارها به تنهایی آزادی رو فراهم نمیکنن و حتی قفسی ایجاد میکنن که جلوی رسیدن به آزادی رو میگیره.
اما راه حل هابز برای این مسئله چی بود؟ هابز میگفت نیازه که همه مردم اراده خودشون رو به یک نفر تسلیم کنن که قدرتمند باشه و بتونه جلوی جنگ همه علیه همه رو بگیره. این قدرت مشترک رو "لویاتان" نامید (هیولای دریایی بزرگ که در داستان نوح او رو بلعید). هابز فهمید که یک لویاتان قدرتمند ترس در دلها ایجاد خواهد کرد. در واقع هابز گفت بهتره از یک لویاتان قدرتمند بترسیم تا اینکه از همه واهمه داشته باشیم. در واقع ما هنوز هم در روابط بین الملل با لویاتانی که یک ملت رو سامان میده و از هرج و مرج جلوگیری میکنه، صرف نظر از اینکه دموکراتیک یا غیردموکراتیک یا حتی در اثر کودتا به حکومت رسیده باشه، با حدی از احترام برخورد میکنیم و برای سامان دادن وضع اون کشور بهش چشم میدوزیم.
هابز تا حدی درست میگفت و برای پایان دادن وضعیت اسفبار خشونت همه علیه همه، یک لویاتان قدرتمند با قوه قضاییه، بروکراسی و قدرت نظامی احتیاج بود. اما چیزی که هابز به اون واقف نبود این بود که لویاتان، در واقع در ذات خودش دو چهره داره. چه تضمینی هست که از همون قدرتی که باهاش نظم رو برقرار میکنه، برای سرکوب و ایجاد سلطه بر مردم خودش استفاده نکنه؟ همین دستگاه بروکراسی قدرتمند در آلمان نازی باعث تسریع و سیستماتیک شدن کشتار 6 میلیون یهودی و 200 هزار رومانیایی (در قلمرو وقت همون کشور) شد. همچنین باعث شد مردم آلمان شب ها با عرق سرد و ترس از در زدن ناگهانی گشتاپو و برده شدن به یک زیرزمین برای بازجویی، به خواب برن. همین لویاتان در چین مائو باعث شد در اثر قحطی بزرگ، میلیون ها نفر مجبور به خوردن پوست درخت، خاک معادن و انسان های مرده بشن و مجبور باشن در کمون های دولتی، برای قطع نشدن جیره غذاشون برای اعضای حزب کمونیست، آدم فروشی و چاپلوسی دائم کنن. پس دیدیم که این لویاتان هم باعث سلطه شد و آزادی رو مشخصا نقض کرد. چرا که توسط مردم خودش محدود و کنترل نشده بود. در واقع هم لویاتان غایب و هم لویاتان مستبد آزادی رو به ارمغان نخواهند اورد بلکه نیاز به یک "لویاتان مقید" داریم که توسط مردم به زنجیر دراومده باشه. لویاتان مقید هم دقیقا مثل لویاتان مستبد، دو چهره هست و در ژنش میل به سلطه و سرکوب به همون اندازه وجود داره اما غل و زنجیرها جلوی پرورش چهره ترسناک اون رو میگیرند. در واقع پایان تاریخ یک شکل نیست. وابسته به روابط ملت و حکومت، هر کشوری میتونه یکی از این سه نتیجه رو داشته باشه و از اون وضعیت خارج یا به اون وارد بشه.
راه باریک آزادی(2)
ملکه سرخ
در داستان کتاب "سفر به درون آینه و آنچه آلیس در آنجا دید" نوشته لوییس کارول، آلیس به قلمرویی که "ملکه سرخ" بر اون حکومت میکنه، میرسه. در اونجا با ملکه سرخ، مسابقه دو میده. بعد از اینکه ملکه سرخ فرمان توقف میده، آلیس متوجه میشه که هنوز در جایی قرار دارن که از اون مسابقه رو آغاز کرده بودند. آلیس از ملکه سرخ علت رو جویا میشه و ملکه سرخ پاسخ میده: دنیای ما مثل دنیای تنبل شما نیست. ما اینجا برای موندن در همون جایی که قبلا بودیم، باید با تمام توان بدویم و تلاش کنیم وگرنه عقب می افتیم.
اثری که حکومت(فرادستان) و جامعه در یک لویاتان مقید بر هم دارند، دقیقا مشابه این داستانه و میشه اون رو "اثر ملکه سرخ" نامید. در واقع، حکومت و جامعه باید همواره در حال تکاپو باشن تا توازن بین اونها حفظ بشه. حکومت باید مدام ظرفیت خودش رو برای حل و فصل مرافعات، حل مسائل پیچیده تر و قدرتمند تر شدن، افزایش بده و جامعه هم همزمان باید خودش رو بیشتر بسیج کنه و زنجیرهای خودش رو بر لویاتان بیشتر و گسترده تر کنه تا بتونه این لویاتان قدرتمندتر رو در مهار خودش نگه داره. در این بازی هر طرف که عقب بیفته، توازن به هم میخوره. اگر لویاتان عقب بمونه، به لویاتان غایب و وضعیتی که در مثال کنگو شرح داده شد نزدیک میشیم. در حالی که اگر جامعه عقب بمونه، به لویاتان مستبد و مثال چین مائو میرسیم. در کتاب کارول، این دویدن به نوعی درجا زدن بود و فایده ای نداشت. اما در مسابقه فرادستان و فرودستان، این فرایند دویدن مداوم خودش باعث قدرتمندتر شدن و پیشرفت برای هر دو طرف میشه. حکومت میتونه مرافعات رو حل و فصل بده، از آشوب ها جلوگیری کنه، خدمات عمومی بهتر و گسترده تر ارائه کنه و قفس هنجارها (در فصل قبل بحث شد) رو شل کنه یا حتی از بین ببره! جامعه هم مدام بیشتر و نهادینه تر در امر سیاسی حضور خواهد داشت، در نتیجه مدام قیودی که بر این هیولای بزرگ میزنه رو بیشتر میکنه و نهادهای کنترل کننده عمیق تری میسازه تا خودش رو از گزند چهره ترسناک لویاتان حفظ کنه.
یک تصور پرطرفدار در مورد لویاتان آمریکایی اینه که آزادی های فردی و مقید بودن حکومت رو مدیون اسنادی مثل قانون اساسی فوق العاده و بیانیه حقوق (Bill of rights) هستیم که پدران آمریکا نگارش کردند و به اجرا گذاشتند. این تا حدی درسته اما همه ماجرا نیست. توانایی مردم آمریکا برای بسیج شدن دایمی و کنترل مداوم حکومت به روش های مختلف، عامل مهمتریه. روش های نهادی مثل مجالس قانون گذاری ایالتی و انتخابات پیوسته و همچنین روش های غیرنهادی مثل اعتراض و نافرمانی مدنی که هردوی اونها در مقاطع فراوانی توسط مردم آمریکا استفاده شدن. بنابراین برو و دامنه عمل یک قانون اساسی، به توانایی مردم عادی در دفاع از اصول اون و مطالبه چیزی که وعده داده، برمیگرده؛ حتی اگر لازم باشه با توسل به ابزارهای غیرنهادی. البته که ابزارهای نهادی روش های بهتر و مطمئن تری هستن؛ چرا که قدرت مردم رو نهادینه میکنن و قدرتی که نهادینه شده باشه، قاعده مندتر و قابل پیشبینی تر از چیزی مثل اعتراض خیابانی خواهد بود.
در آمریکای بعد از استقلال از انگلستان، گروهی به نام فدرالیست ها وجود داشتند که شامل برخی از پدران آمریکا مثل جیمز مدیسون و همیلتون میشدن. فدرالیست ها فهمیده بودن که برای جلوگیری از هرج و مرج و سیاست های به شدت جدایی طلبانه ایالت ها، باید یک لویاتان قدرتمند و متمرکز با سیستم اداری، مالیات ستانی و حق اختصاصی ضرب سکه بنا کنن. همون لویاتانی که مورد علاقه هابز بود. این افراد عموما در همه جای دنیا وجود دارن، کسانی که سعی در قدرت بخشیدن به نهادهای حکومت میکنن و به اونها "حکومت ساز" میگیم. حکومت سازها برای بنای یک حکومت مرکزی و از بین بردن هرج و مرج کاملا لازم هستند. فدرالیست ها تصمیم به نوشتن یک قانون اساسی جدید کردن که متفاوت از اولین اسنادی بود که نوشته شده بود(اسنادی که بر حقوق فردی تاکید میکرد و بخشی از موارد اون همون چیزیه که به Bill of rights یا بیانیه حقوق معروفه). این قانون اساسی اختیارات بیشتری بر دولت فدرال میداد تا از رفتارهای براندازانه ایالت ها جلوگیری کنه و با مالیات گرفتن از همه ایالت ها، ارتشی دائمی و آماده جنگ رو برای آمریکا فراهم کنه. اما مردم آمریکا که بعد از جنگ با انگلستان از تجمع قدرت ترس داشتن، در مجالس ایالتی از تصویب این قانون اساسی خودداری کردن. تا جایی که فدرالیست ها مجبور شدن که اضافه کردن Bill of rights به قانون اساسی رو با فشار مجالس ایالتی و مردم بپذیرن تا قانون اساسی تصویب بشه. این دقیقا چیزیه که بهش اثر ملکه سرخ میگیم! این سازش ها و تکاپوها در نهایت باعث شدن که قدرت مردم و فرادستان به نوعی متوازن بمونه و یک لویاتان مقید ایجاد بشه.
البته اثر ملکه سرخ باعث ایجاد نوسانات زیادی در قدرت میشه. آزادی یک فرایند آسان و یک شبه مثل نوشتن یک قانون اساسی نیست بلکه به کار افتادن اثر ملکه سرخ و دویدن و تلاش هر دو طرف لازمه، دویدنی که دائمی و پرتلاطم خواهد بود. ملکه سرخ اما همونطور که گفته شد باعث افزایش بیشتر ظرفیت حکومت هم میشه تا وارد عرصه های جدیدی از زندگی مردم بشه و بهتر خدمت رسانی کنه. در واقع علی رغم چیزی که ممکنه تصور کنیم، یک حکومت استبدادی مثل چین که قدرت بسیار زیادی در کنترل مردم داره و به یکی از قدرت های اقتصادی دنیا تبدیل شده، ظرفیت بسیار کمتری از یک لویاتان مقید مثل آمریکا داره.
به طور مثال میشه نظام آموزشی چین رو در نظر گرفت. از کشور پیشرفته ای مثل چین توقع داریم که سیستم آموزشی شایسته سالارانه ای داشته باشه چرا که سیستم آموزشی از مهمترین ارکان رشد محسوب میشه. در حالی که گرفتن شهریه در مدارس غیرقانونیه، پدر و مادر ها مجبورن برای فرستادن بچه های خودشون به مدرسه (مخصوصا مدارس ممتازتر) شهریه های سنگین پرداخت کنن. حتی صندلی ردیف جلو هم در چین خرید و فروش میشه. معلم ها توقع کادوهای گرون قیمت مثل ساعت های لوکس، چای های گران قیمت و حتی کارت های پولی که چندبار در سال شارژ میشن دارن تا به بچه شما به اندازه بقیه توجه کنن. جایگاه های دولتی به فراوانی فروخته میشن و فساد همه جا موج میزنه. پس چرا اعضای حزب کمونیست اینقدر پولکی هستن؟ این همه فساد از کجا اومده؟
در واقع برای جلوگیری از فساد، همکاری مردم با حکومت لازمه، باید مردمی که فساد رو افشا میکنن به عادلانه بودن قضاوت حکومت و در خطر نیفتادن اعتماد واقعی داشته باشن، چیزی که در لویاتان مستبدی مثل چین وجود نداره. همچنین خوانا شدن جامعه و اطلاعات اون هم به اعتماد مردم و همکاری اونها با حکومت نیاز داره. در حالی که مردم چین اطلاعاتشون رو از مقامات پنهان میکنن، مقامات برای چاپلوسی و ترفیع گرفتن آمارها رو تغییر میدن، و در نهایت هیچ برآورد خوانایی از جامعه وجود نخواهد داشت.
بنابراین میشه گفت که قدرت و ظرفیت حکومت هم در لویاتان مقیدی مثل آمریکا بیشتر خواهد بود. در سال 2012، از بین 1000 ثروتمندترین اشخاص چین، 160 نفر از اعضای حزب کمونیست بودن که ارزش خالص ثروتشون به 221 میلیارد دلار میرسید. این حدود 200 برابر ثروت کل مقامات ارشد هر سه قوه آمریکاست؛ در حالی که درآمد سرانه مردم آمریکا 7 برابر مردم چینه!
راه باریک آزادی(3)
اراده معطوف به قدرت
محمد پیامبر اسلام، در یک وضعیت لویاتان غایب در شبه جزیره عربستان به دنیا اومد؛ وضعیتی که در اون قبایل بادیه نشین، به تازگی دور کعبه در مکه کنونی و همچنین در مدینه در حال یکجانشین بودند. قبل از اون هنجارها و روابط دودمانی به تنهایی مسایل و مرافعات رو حل میکردند و اوج درگیری این بود که دو قبیله، در اون بیابان وسیع، راه های متفاوتی پیش میگرفتند تا خودشون رو از درگیری با هم حفظ کنند. اما با یکجانشین شدن، اونها مجبور بودن در کنار هم زندگی کنن و این باعث مشکلات جدیدی شد. محمد بعد از اعلام پیامبری و جذب کردن پیروان، به کنار گذاشتن برخی از هنجارها و نظام دودمانی و قبیله ای مشغول شد و اعلام کرد که همه پیروانش باید از او و فرمان خدا اطاعت کنند. بنابراین روسای قبایل مکه که این رو تهدیدی برای وضع موجود میدونستن، با او سر بر مخالفت و اذیت و آزار برداشتند. اما مردم مدینه مدتی بعد از شنیدن آوازه محمد و دین جدیدش، تصمیم گرفتن که افرادی رو به مکه بفرستن و از محمد دعوت کنن که به اونجا بیاد تا در مورد مرافعات و مشکلات جدی حاصل از یکجانشین شدن قبایل که به تازگی به وجود اومده بود، داوری و قضاوت کنه. در مقابل تعهد دادن که از او و دستوراتی که در قالب دین جدید داده شده بود، تبعیت کنن. اما محمد در اونجا به مرور شروع به پایه ریزی یک لویاتان کرد. نظام دودمانی رو تغییر داد و مردم رو به جای قبایل مختلف، به مسلمان و غیرمسلمان تقسیم کرد تا جامعه ای یکپارچه بسازه(عنصر حکومت ساز که در فصل پیش راجع بهش صحبت کردیم). او شبیخون های سازمان یافته به کاروان قبایل غیرمسلمان رو طراحی کرد. از ساکنان زکات(یا همون مالیات) میگرفت و یک پنجم غنایم جنگ ها رو در قالب خمس برمیداشت. همچنین سه قبیله یهودی مدینه که به او وفادار نبودن رو از میان برداشت. اینها همه نشانه هایی بودن از ظهور یک لویاتان. او از پیروانش خواست که همه با او بیعت کنن(همون چیزی که هابز به عنوان تسلیم کردن اراده همه به اراده لویاتان بیان میکرد). حکومت تازه تاسیس به سرعت رشد پیدا کرد؛ در اولین جنگ با قبایل اطراف یعنی جنگ بدر، محمد تنها تونست 2 اسب تهیه کنه در حالی که شش سال بعد در یک جنگ تعداد اسب های سپاهش به 10000 راس میرسید.
اما چه چیزی باعث میشه قفس هنجارها و مکانیزم های کنترل قدرت دودمانی در جوامع بی حکومتی مثل عربستان قرن هفتم، نتونه جلوی حکومت سازی رو بگیره؟ این چیزیه که نیچه از اون به عنوان اراده معطوف به قدرت یاد میکنه. همیشه افرادی هستند که به دنبال یکپارچه سازی قدرت و از بین بردن بخشی از هنجارها که جلوی اونها رو سد میکنه هستن. خیلی از این افراد موفق نمیشن اما بعضی ها هم موفق میشن؛ و در صورت موفقیت، به علت اینکه نهادی برای کنترل یک قدرت یکپارچه و مرکزی، از قبل در جامعه وجود نداشته، این حکومت بدون مانع و بدون زنجیرهایی که در فصل های قبل بررسی کردیم، رشد میکنه و با سرعت زیادی به سمت استبداد حرکت میکنه. این چیزیه که میشه اون رو شیب لغزنده نامید. بنابراین در جامعه ای که از قبل حکومت و مردم، هر دو ظرفیت کمی داشتند و عملا لویاتانی مستقر نبوده، دالان آزادی حتی باریک تره (یا اصلا وجود نداره). چرا که در صورت پدید اومدن حکومت سازهایی مثل محمد (یا فدرالیست ها در آمریکا که در فصل قبل اشاره کردیم)، مکانیسمی برای کنترل قدرت روزافزون وجود نداره؛ شیب لغزنده همیشه ما رو به لویاتان مستبد میرسونه.
اما در این فرایند حکومت سازی اولیه در جوامع بی حکومت، وقتی که اراده معطوف به قدرت با مزیت خاصی همراه بشه، کارش راحت تر و موانع بر سر راهش کمتر خواهد بود. مزیت محمد، دین بود؛ در نتیجه مردم راحت تر حرف های او رو میپذیرفتن و دور او جمع میشدن. برتری سازمانی هم مثال دیگری از مزیت خاصه مثل شاکا در زولو(قلمرویی در آفریقای جنوبی) که تونست با طراحی سازماندهی جدید افرادش به شکل "شاخ گاومیش" و محاصره دشمنانش، نسبت به قبایل اطراف برتری پیدا کنه و حکومتش رو به سرعت گسترش بده. یا برتری فناورانه مثل کامِهامِها در هاوایی که برخلاف دشمنانش، با همراه داشتن مشاورانی از کشتی های انگلیسی، سلاح های باروتی داشت.
البته شیب لغزنده تنها مربوط به جوامع بی حکومت نیست. جوامعی که دارای حکومت هستن اما اون حکومت توانایی بسیار کمی داره هم در معرض شیب لغزنده هستن. مثلا در گرجستان بعد از شوروی که حالتی شبیه هرج و مرج داشت هم، اراده معطوف به قدرت ادوارد شواردنادزه و تمایل به ایجاد یک حکومت قدرتمند مرکزی، موانع خودش رو از سر راه برداشت، شبه نظامی ها رو سر جای خودشون نشوند و در نهایت ایجاد یک لویاتان مستبد در گرجستان کرد. همه اینها در اثر نبود ظرفیت در جامعه برای همبستگی و کنترل کردن لویاتان ایجاد شد! چرا که در عربستان، زولو، هاوایی و گرجستان بعد از شوروی نه لویاتان پرظرفیت وجود داشت و نه مردم پرظرفیت و قدرتمند. همین باعث افتادن همه این جوامع به شیب لغزنده شد؛ گرچه اونها رو از فاجعه بی حکومتی و هرج و مرج نجات داد.
راه باریک آزادی(4)
اقتصاد در بیرون از دالان
همونطوری که هابز تصور میکرد، وضعیت جنگ همه علیه همه یک زندگی "فقیرانه، بی رحمانه و کوتاه" به عمل خواهد آورد که در اون عملا حقوق مالکیت وجود نداره چون معلوم نیست که چه کسی صاحب دسترنج یک فرد میشه. بنابراین انگیزه های اقتصادی به شدت فلج میشه و کشاورزی و صنعت رونقی نخواهد داشت. اما چیزی که هابز به اون اشاره نکرد، جوامعی بود که هنجارهایی رو برای جلوگیری از این وضعیت هرج و مرج، به مرور شکل و تکامل داده بودن که در بخش های قبل درباره اون صحبت کردیم؛ جوامعی مثل عربستان صحرانشین قبل از محمد، زولو قبل از شاکا و تیو در آفریقای جنوبی. اما اقتصاد در این نوع از لویاتان غایب چه شکلی خواهد داشت؟
در واقع خیلی شکل متفاوت و بهتری به خودش نمیگیره. به همون شکل که قفس هنجارها آزادی رو محدود میکنه، اقتصاد رو هم در قفس نگه میداره. هنجارهای تکامل یافته، ترس از شیب لغزنده دارن. با فعالیت های اقتصادی جدید، فرصت های جدید و نابرابری های جدید ایجاد خواهد شد که ممکنه به شیب لغزنده و از کنترل خارج شدن شرایط منجر بشن، پس همون بهتر که فعالیت اقتصادی زیادی وجود نداشته باشه. مثالش رو میتونیم در جامعه تونگا در زامبیای جنوبی ببینیم؛ یکی از جوامع بی حکومتی که در قفس هنجارها گرفتار شده. در اونجا اگر همسایه ای درخواست غلات از شما بکنه، شما (ظاهرا داوطلبانه) تا جایی که ظرف جا داره به اون گندم و جو میدید. اما این از روی گشاده دستی نیست، بلکه به این خاطره که اگر همسایه ها انبار پر از گندم شما رو ببینن و به درخواست های اونا پاسخ ندید، ممکنه با جادوگری از شما انتقام بگیرن! یک مردم شناس خاطره مردی رو ثبت کرده بود که از ادرار کردن ارواح روی محصولاتش می نالید. او میگفت این ها همه به خاطر اینه که سال قبل طمع کرده و صبح تا عصر، ساعت های طولانی روی زمینش کار کرده و حالا گرفتار نفرین شده. یکی از همسایه ها میگفت که چند نفر رو دیده که چند روز قبل پنهانی به انبار اون مرد اومده بودن و محصولات زیادش رو دیده بودن.
در واقع اقتصاد در یک قفس قرار میگیره و حقوق مالکیت، نامطمئن خواهد بود. چه به زور محصولتون از شما گرفته بشه و چه در غالب هنجارها و ظاهرا داوطلبانه، به هر حال انگیزه ای برای تکاپو نخواهید داشت. اما موقعی که به لویاتان مستبد میرسیم چه اتفاقی میفته؟ آیا همونطور که هابز انتظار داشت وضعیت بهتر میشه؟ یه جورایی آره و یه جورایی نه...
منحنی لافر، که پایه اقتصاد ریگانی در دهه 80 میلادی بود، رابطه کوهان دار بین نرخ مالیات وضع شده از سوی دولت با درآمد مالیاتی حاصل از اون رو بیان میکرد. در واقع به این شکله که هنگامی که مالیات کم باشه، با بالا بردن نرخ مالیات میشه درآمد مالیاتی رو افزایش چشمگیری داد. علتش هم مشخصه؛ درصدی از سود فعالیت اقتصادی که دولت برای خودش برمیداره بیشتره پس درآمد دولت هم بیشتره. اما هرچه این نرخ بالاتر میره و به سمت 100 درصد مالیات نزدیک میشه، انگیزه اقتصادی کشته میشه، چرا که دولت عملا تمام سود فعالیت اقتصادی رو برای خودش برمیداره و مردم امید و انگیزه ای برای فعالیت بیشتر ندارن. این باعث میشه حتی با وجود بیشتر شدن درصد مالیات، در واقع درآمد دولت از مالیات هم کم بشه! انگار که دولت سهم بیشتری رو از کیک برمیداره ولی اون کیک بسیار کوچیک تره. این ایده که میشه با کاهش مالیات، درآمد دولت رو هم افزایش داد خیلی هیجان انگیز بود و به سرعت وارد دکترین اقتصادی ریگان شد؛ یک برد-برد واقعی (البته مالیات آمریکا قطعا عدد خیلی پایین تری از 100 درصد بود و اینکه کاهش مالیات درآمدهای دولت رو در اون مورد افزایش بده یا نه، محل بحثه).
این قضیه مشابه چیزیه که در لویاتان مستبد روی میده. بعد از ایجاد لویاتان مستبد، ابتدا رشدی رو به واسطه اتمام هرج و مرج و ایجاد حقوق مالکیت خواهیم داشت. در واقع لویاتان میبینه که به نفعشه که کشاورزی، صنعت و فعالیت اقتصادی رونق داشته باشه تا بتونه از اون مالیات بگیره و انسجام حکومت رو حفظ کنه. در این راه حتی خدمات عمومی مثل جاده رو هم فراهم میکنه و به سرمایه گذاری های مستقیم هم دست میزنه که این باعث رشد اقتصادی چشمگیری میشه. اما به مرور که قدرت و سیطره حکومت زیاد میشه، وسوسه میشه که حقوق مالکیت رو از بین ببره و مالیات رو بیش از اندازه بالا ببره، چرا که کسی نیست که جلوش رو بگیره و در واقع چرا که نه؟ و در ادامه با کم شدن درآمدهای مالیاتی، یک واکنش رایج اینه که حاکم به علت اشتیاق شدیدی که به گردآوری مال و درآمد داره، خودش وارد تجارت و کشاورزی بشه. در اون صورت دیگه کسی توانایی رقابت با قدرت عظیمی مثل حکومت رو نخواهد داشت چون جرئتش رو نداره. دولت به زور یا با خرید به قیمت کم، محصولات رو تهیه میکنه و با بالاترین قیمت عرضه میکنه چون کسی جرئت پیشنهاد دادن قیمت بهتر از دولت رو نداره. بنابراین کشاورز از کشاورزی دست میکشه و تاجر از کسب و کار دست برمیداره!
این وضعیت مالیات شدید و مدام در تهدید مصادره قرار گرفتن مال و اموال، باعث کشته شدن انگیزه، کاهش فعالیت اقتصادی و در نهایت حتی کاهش درآمدهای مالیاتی دولت میشه. در واقع به تعبیر ابن خلدون، حکومت مثل کرم ابریشم تاری به دور خودش میتنه که در نهایت خودش رو گرفتار میکنه. این تنها دلیل توقف "رشد استبدادی" نیست. همونطوری که در کتاب "چرا ملت ها شکست میخوند؟"(کتاب خلاصه شده قبلی) گفته شد، برای رشد اقتصادی پایدار علاوه بر حقوق مالکیت مطمئن، به نوآوری نیاز داریم و نوآوری نیاز به آزادی داره. باید افرادی وجود داشته باشند که بدون ترس کار کنند و با نوآوری های خودشون، شیوه های قبلی رو دائما تغییر و بهبود بدن، بدون اینکه از کسانی که با اونها مخالفت میکنن بترسن. چیزی که قطعا در لویاتان مستبد وجود نخواهد داشت. این دقیقا چیزی بود که در حکومت اسلامی بعد از محمد اتفاق افتاد و منجر به فروپاشی اون شد. برای مثال درآمدهای مالیاتی از عراق از 12.8 میلیون دینار بعد از فتح، به 8.3 میلیون دینار در انتهای سلسله اموی، 5 میلیون دینار در سال 819 و تنها حدود 3 میلیون دینار در سال 870 رسید.
اما این تازه بهترین حالت رشد استبدادی خواهد بود. در حکومت شواردنادزه که در فصل قبل بهش اشاره شد، حتی این رشد هم وجود نداشت چون خطر از دست دادن قدرت به شواردنادزه فشار آورد و اقتصاد رو نه در جهت کارآمدی، بلکه برای تطمیع و سهم دهی به رقبای همراه و ضربه زدن به رقبایی که کنار اومدن با اونها دشوار بود، ساختار داد. بنابراین حتی رشد اولیه و ناپایدار رو هم در مورد گرجستان شواردنادزه شاهد نبودیم. در واقع شکنندگی رشد استبدادی تا حدودی از این واقعیت ناشی میشه که این رشد فقط مادامی که به نفع حاکم و اطرافیانش باشه ادامه خواهد یافت. مساله در گرجستان این بود که حتی از همون آغاز هم، رشد اقتصادی به نفع او و اولویت او نبود! فکر او تضعیف جامعه، ایجاد فساد و خریدن دیگر بازیگران قدرتمندِ گرجستان بود.
راه باریک آزادی(5)
تمثال دولت خوب
اما همه فرآیندهای ایجاد حکومت، صرفا تحت تاثیر اراده معطوف به قدرت نبودند و به ایجاد لویاتان مستبد ختم نشدند. در قرون 12 و 13 میلادی بعد از دوره رکود شدید حاصل از فروپاشی امپراتوری روم غربی، جمهوری های خودمختار متعددی در غالب کمون هایی مثل جنوا، کرمونا، میلان، پیزا و سیهنا در شمال و مرکز ایتالیا شکل گرفتند. مشرف به میدان اصلی شهر سیهنا، تالار شهر قرار گرفته که در اون یک نقاشی مربوط به همون زمان به نام "تمثال دولت خوب" رو میبینیم. در این نقاشی، به شورای نه نفره ای که بر شهر حکومت میکردن و ویژگی هایی که از حکومت انتظار میرفت مثل دادگری اشاره شده بود. نکته جالب در این نقاشی طنابیه که به مچ حاکم بسته شده و توسط مردم گرفته شده، گویی حاکم توسط مردم پایش و کنترل میشه. شوراهای اداره کننده فقط به کمون سیهنا محدود نمیشد و شوراهای مشابهی که توسط مردم و برای مدت محدود انتخاب میشدن در سراسر مرکز و شمال ایتالیا دیده میشدن. همچنین نهادهایی مثل پودستا دیده میشد؛ پودستا عامل اجرایی اصلی شهر بود که توسط شورای نه نفره انتخاب میشد اما همیشه ملزوم بود که از بیرون شهر سیهنا اومده باشه تا به هیچ یک از سه بخش سیهنا تمایلی نشون نده. او هم به مدت محدود یک ساله کار میکرد و نمیتونست بلافاصله دوباره پودستا بشه. خود اعضای شورای نه نفره هم توسط یک مجمع مردمی 300 نفره (100 نفر از هر بخش) انتخاب میشدند. میبینیم که مردم سیهنا و دیگر کمون ها، کاملا طناب بر مچ حکومت بسته بودند. اما آیا واقعا اقتصاد در این نوع لویاتان تفاوتی با نمونه هایی که در فصل پیش داشتیم، داشت؟ مشخصا بله.
در این دوره شاهد گسترش چشمگیر فعالیت های اقتصادی هستیم. ایجاد جشنواره های فصلی و بازارها، رونق هرچه بیشتر تجارت و جذب تجار از سراسر اروپا و حتی دورتر رو باعث شد. حاکمان هم که از مالیات گیری از این جشنواره ها سود بسیار زیادی میبردند، امنیت اونها رو تامین کردند، دست به گماشتن نگهبانان ویژه در اونها زدند و حتی راه ها و جاده های منتهی به شهرها و بازارهاشون رو گسترش دادند و امن کردند (نمونه ای از ارائه خدمات عمومی توسط حکومت). در این دوره در اثر گسترش فرصت های اقتصادی، شاهد نوآوری های اقتصادی بزرگی مثل ایجاد بیمه بازرگانی یا قراردادهای commenda بودیم که در اون یک نفر سرمایه در اختیار میگذاشت و نفر دیگر به سفر تجاری میرفت و کار رو به انجام میرسوند و سود بین اونها تقسیم میشد(در کتاب "چرا ملت ها شکست میخورند" مفصلا بهش پرداخته شد). همچنین نسخه های اولیه شرکت های سهامی امروزی برای اولین بار در اون منطقه به وجود اومدن که به افراد امکان میدادن تا بدون شرکت در فعالیت تجاری، سرمایه در اختیار بگذارن و بخشی از سود کار رو دریافت کنن. اینها همه به حسابداری پیشرفته نیاز داشتند. تصادفی نیست که لئوناردو فیبوناچی اهل پیزا در سال 1202 انقلابی در حسابداری به وجود آورد. همچنین شاهد روش هایی برای ایجاد بهره و افزایش انگیزه سرمایه گذاری بودیم. در زمان قرون وسطی کلیسا دریافت بهره رو ربا و گناه میدونست و افراد از گرفتن وام با بهره منع میشدند. اما میدونیم که برای پیشرفت اقتصادی، بهره لازمه چرا که همیشه افرادی که سرمایه دارن، همون افرادی نیستن که ایده های درخشان دارن. یک سیستم اقتصادی سالم، اجازه میده که سرمایه در دسترس فرد دارای ایده قرار بگیره تا بتونه باعث رشد و نوآوری بشه. بهره هم نوعی پاداش برای کسیه که سرمایه خودش رو در اختیار فرد دارای ایده میذاره و افراد رو به سرمایه گذاری ترغیب و تشویق میکنه. بنابراین در ایتالیای شمالی و مرکزی شاهد نوعی از سست شدن قفس هنجارها هم بودیم! چرا که با دور زدن قانون کلیسا با ابتکارات مختلف، هنجاری که جلوی پیشرفت اقتصادی رو میگرفت از سر راه برداشته شد. این همون چیزی بود که در فصل های قبلی هم به عنوان یک اثر مثبت لویاتان مقید دیدیم.
این پیشرفت ها باعث شد که در سال 1330 یک سوم از 30 شهر بزرگ اروپا، کمون های ایتالیایی باشند در حالی که در سال 1050 تنها یکی از آنها، یعنی فلورانس، جز 30 شهر بزرگ اروپا بود. پیشرفت به حوزه اقتصادی محدود نبود و به حوزه هایی مثل آموزش و سواد و تکنولوژی هم کاملا گسترش یافته بود.
اما چنین پیشرفتی رو تنها در اروپا شاهد نبودیم. شواهد از مردم زاپوتک در مکزیک هم نشون میده که اونها احتمالا حکومت هایی شبیه به کمون های ایتالیایی داشتن. اونها در حدود 500 سال پیش از میلاد، نان ذرت تورتیا رو اختراع کردن که هنوز هم از نمادهای مکزیک محسوب میشه. درست کردن نان تورتیا زحمت بیشتری از روش های دیگر خوردن ذرت مثل کباب کردن اون داره اما حمل و نقل اون رو آسون تر میکنه. اما چرا مردم زاپوتک نیاز به حمل ذرت داشتن؟ این به پیشرفت ها و گسترش شهرسازی روی ارتفاعات مربوط میشه که احتمالا حاصل دولت های مقید این مردم بودن. در زمان رسیدن کریستف کلمب و فتح مکزیک توسط اسپانیا، دولت هایی به شکل جمهوری وجود داشتن که احتمالا ادامه همون دولت ها و روش های حکومت مقید بودن.
پس میبینیم که یک لویاتان مقید، پیامدهای بسیار متفاوتی روی اقتصاد و نوآوری خواهد داشت. چیزی که در مثال های فصل قبل شاهدش نبودیم. همونطور که در کتاب "چرا ملت ها شکست میخورند" گفته شد، رشد اقتصادی پایدار نیاز به فرایندی به نام تخریب خلاقانه (creative destruction) داره؛ به این معنی که افراد با نوآوری ها و ایده های درخشان باید این آزادی رو داشته باشن تا نوآوری خودشون رو علیرغم مخالفت ها(که تقریبا همیشه بر سر راه نوآوری وجود داره) گسترش بدن و ایده خودشون رو امتحان کنن. این نیازمند آزادی و برابری در برابر قانون خواهد بود که لویاتان غایب یا لویاتان مستبد که در فصل پیش دیدیم، نمیتونن اون رو فراهم کنن. اما یک جنبه مهم دیگه از مزیت های لویاتان مقید یا به قول سیهنایی ها "دولت خوب"، شکستن قفس هنجارهاست. همونطور که در مثال کمون های ایتالیایی دیدیم، هنجارهایی که جلوی نوآوری رو میگرفتن آروم آروم در سایه یک لویاتان مقید، قدرت و موضوعیت خودشون رو از دست میدن و فرصت های گسترده تر ایجاد میشه. اما چطور بعضی موارد مثل کمون های ایتالیایی یا مردم زاپوتک در مکزیک، مغلوب اراده معطوف به قدرت نشدن و تونستن به لویاتانی متفاوت برسن؟ این موضوعیه که در فصل بعد بهش پرداخته خواهد شد.
راه باریک آزادی(6)
قیچی اروپایی
اروپای غربی و شمالی، نماد دموکراسی، آزادی و پیشرفت های اقتصادی در جهان امروز هستن. اما چه چیزی باعث تمایز این بخش از جهان از بخش های دیگه شد؟ خاستگاه کشاورزی نه در اروپا، بلکه در خاورمیانه و سپس در چین بود. غرب و شمال اروپا در مقایسه با اون همه امپراتوری های بزرگ و کلاسیک، در بهترین حالت حاشیه ای به حساب می اومد. رومی ها که در اطراف دریای مدیترانه تمدن باشکوهی برپا کردند، علاقه ناچیزی به مناطق غربی و شمالی اروپا داشتن و در واقع اروپا تنها در اواخر تاریخ وارد عرصه جهانی شد. پس چه چیز ویژه و منحصر به فردی درباره اروپا وجود داشت؟
در واقع دو عنصر خیلی مهم وجود داشت. اولی سازمان بندی خاص قبایل ژرمن به شکل دموکراتیک و بر پایه مجامع و هنجارهای تصمیم گیری جمعی، و دومی سلسله مراتب سیاسی و دیوان سالاری متمرکز و قدرتمند امپراتوری روم که به هم پیوستن و در کنار هم، توازنی رو ایجاد کردن که باعث ورود اروپا به درون دالان شد. در واقع این دو مانند دو تیغه قیچی بودن که هیچ کدوم به تنهایی اروپای غربی رو در مسیر جدیدی قرار ندادن، اما هنگامی که اونها هم لولا شدن، قیچی برنده ای رو ساختند که صحنه رو برای ظهور لویاتان مقید و انگیزه ها و فرصت های اقتصادی آزاد شده از سوی این لویاتان آماده کردند.
امپراتوری روم دیوان سالاری بسیار قدرتمند و گسترده ای داشت به حدی که در اواخر دورانش، ۳۱۰۰۰ کارمند دولتی داشت (بدون احتساب کارمندان شهرداری که اطلاعات دقیقی از اونها در دسترس نیست). سیستم تقسیمات کشوری بسیار پیشرفته و قدرتمندی هم وجود داشت به طوری که ۱۱۴ استان وجود داشت که هرکدوم رو یک فرماندار اداره میکرد و دو سطح بالاتر از تقسیمات کشوری هم وجود داشت. بنابراین امپراتوری روم تا قبل از فروپاشی، یک حکومت بسیار پرظرفیت و توانا محسوب میشد. در زمان رسیدن قبایل ژرمن، از مدت ها قبل سلسله مراتب سیاسی با کلیسا هم ترکیب شده بود.
ژرمن هایی که بعد از امپراتوری روم در اروپای شمالی و غربی حکومت تشکیل دادند، در آلمان و فرانسه فرانک ها و در انگلستان آنگلوساکسون ها بودن. این ها جوامعی بدون حکومت مقتدر مرکزی بودن که در سنن و هنجارهاشون، تشکیل مجامع مداوم و رای گیری همگانی برای هر کاری وجود داشت و عملا حاکم مقتدر و ثابتی نداشتن، صرفا روسای قبایل که اونها هم اختیارات محدودی داشتن. برای مثال کلوویس که بنیانگذار واقعی حکومت فرانک ها در اروپای غربی بود، در یکی از غارت ها به یک کاسه طلایی رسید که خیلی چشمش رو گرفت. به سربازانش گفت که لطفا علاوه بر سهم معمول من از غارت، این رو هم برای من نگه دارید. همون موقع یکی از سربازان اون کاسه رو نصف کرد و گفت هیچکس بیشتر از سهم خودش گیرش نخواهد اومد. البته بعدا کلوویس به حساب اون سرباز رسید اما این مثال کاملا نشون دهنده شیوخ سازمان یابی اون قبایله. کلوویس جز مرووانژی ها(دسته ای از ژرمن ها) بود که سلسله مرووانژی ها رو به یک امپراتوری واقعی تبدیل کرد. او با هوشمندی به مسیحیت گروید تا بتونه سلسله مراتب کلیسایی رو که با سلسله مراتب رومی ترکیب شده بود به اجرا بذاره. او خودش رو آگوستوس نامید(به سبک امپراتور های روم) و نهادهای قدرت رومی مثل مالیات های متعدد رو به اجرا گذاشت. در واقع با این کار، خواه ناخواه دو تیغهی قیچی رو به هم پیوند زد و باعث ورود فرانک ها به دالان شد. این باعث به کار افتادن اثر ملکه سرخ شد و به مرور اگرچه با فراز و فرود، زمینه های ایجاد یک لویاتان مقید رو پایه گذاری کرد. این اتفاق در انگلستان هم افتاد. در اونجا به مرور با وجود ساز و کار ملکه سرخ در اثر ورود به دالان، ماهیت جامعه توسط حکومت به مرور بازآرایی شد و سیستم خاندانی از بین رفت. همچنین ایجاد قاضی های سیار توسط پادشاه ها (به دلیل فشار بر اونها برای اجرای عدالت)، باعث شد به مرور رای های اونها قانون های قبلی رو تفسیر و قانون های جدید رو از دل اونها به وجود بیاره و بنیان اصلی جدایی دولت از قوه قضاییه، به این شکل بنا شد. همچنین قدرت روزافزون دستگاه قضا و مشارکت مردمی در اون، باعث میشد به مرور هرکسی در مقابل قانون (حتی پادشاه!) برابر بشه و خطر اجرای عدالت حتی برای پادشاه هم وجود داشته باشه.
البته همونطور که توی فصل های قبل دیدیم، ملکه سرخ همیشه هم آروم نیست و گاهی با تلاطم ها و افت و خیزهای شدیدی همراهه. این رو در انقلاب های متعدد در پاسخ به گسترش اقتدار حکومت و سواستفاده های مالیاتی مثل انقلاب روستایی ۱۳۸۱ کشاورزان انگلیسی یا انقلاب ۱۳۵۸ در شمال فرانسه میبینیم. سند معروف "مگنا کارتا" که بنیان اصلی قانون انگلستان امروزی رو تشکیل میده هم، در اثر شورش و بعد از اون مذاکره بارون ها با پادشاه نوشته شد. اما در نهایت، به مرور زمان حقوق و مشارکت های مردم در حکومت، به مرور زیاد شد و ظرفیت حکومت هم رو به افزایش گذاشت.
اما همه بخش های اروپا درون دالان قرار نگرفتن! بخش هایی مانند ایسلند فقط هنجارهای مجامعی رو داشتن ولی در اونها خبری از نهادهای متمرکز رومی نبود؛ عاملی که باعث جلوگیری از حکومت سازی شد. در مقابل اون، در امپراتوری روم شرقی (بیزانس)، فقط تیغه دوم قیچی وجود داشت. امپراتوری روم شرقی بسیار دیوان سالار و متمرکز بود اما عدم وجود سنن دموکراتیک و عدم وجود مشارکت مردمی در حکومت، باعث شد که لیواتان مستبد باقی بمونه و ۵ قرن بعد، فروپاشی اون امپراتوری رو هم مثل امپراتوری روم غربی باعث بشه. بنابراین داشتن تنها یک تیغه قیچی کافی نبود اما هنگامی که هردو کنار هم قرار گرفتن، بخش های از اروپا رو وارد دالان باریک کردن و باعث پایه ریزی یک لویاتان مقید شدن.
این نظریه کاملا مخالف نظریه های دیگریه که این پیشرفت در اروپا رو به دلیل جغرافیا، فرهنگ مسیحی-یهودی، سنن و آداب و رسوم خاص اونها، یا هر ویژگی دیگه ای اجتناب ناپذیر میدونن. در واقع این توازن اولیه بین حکومت و مردم که حاصل به هم پیوستن دو تیغه قیچی اروپایی بود، در هر جای دیگری هم میتونست روی بده و اثر ملکه سرخ رو به کار بندازه.
راه باریک آزادی(7)
حکم آسمانی
در فصل قبل مسیر ورود اروپا به دالان رو مشاهده کردیم. اما چین مسیر تاریخی بسیار متفاوتی رو از اروپا طی کرد، که منجر به پیامدهای متفاوتی برای آزادی شد.
در چین عصر بهار و خزان(بیشتر از 2000 سال پیش)، قدرت اونقدر تکه پاره بود که مردم در اون دخالت میکردند. توصیه هایی در نوشته های اون دوره درباره احترام گذاشتن و رفتار درست با مردم وجود داره، مخصوصا در نوشته های کنفیسیوس که از اندیشمندان اون زمان در چین بود. بعد از این عصر نوبت به پیدایش قلمروهای هفت حکومت بزرگ رسید که در جنگ های بی وقفه گیر افتاده بودند. این عدم تمرکز قدرت منجر به زجر و کشته شدن مردم بسیاری شد و در نتیجه اون فلسفه جدیدی با عنوان فلسفه قانون گرا در چین پدیدار شد که بیان میکرد تمرکز قدرت، مهمترین چیزه و استبداد تمام و کمال رو توصیه میکرد. شانگ یانگ یا ارباب شانگ، از پرنفوذترین اندیشمندان و مجریان این فلسفه بود که در بحبوحه دوران حکومت های ستیزه جو به دنیا اومد و مثل هابز، از آشوب منتج از ضعف حکومت آگاه بود. اولین امپراتوری چین (امپراتوری کین یا Qin) با کمک شانگ یانگ و متحد شدن هفت قلمرو زیر قلمرو کین تشکیل شد. امپراتوری کین شروع به برخورد خصمانه نسبت به کسب و کار کرد. مالیات های سنگین وضع شد (بالاخره کسی باید پول مجسمه 8000 سرباز که امپراتور برای مقبره خودش ساخت رو تامین میکرد). اینها در نهایت باعث شورش و فروپاشی امپراتوری و جایگزینی اون با سلسله هان شد. سلسله هان فلسفه قانون گرای شانگ یانگ رو دوباره به سمت فلسفه کنفیسیوسی برد. میشه دولت ها و قوانین بعدی چین رو درست تا همین حالا، به شکل نوسان هایی بین این دو فلسفه تفسیر کرد. اما هر دو فلسفه با همه تفاوت هاشون، در یک چیز بنیادی توافق داشتن؛ فرمانروایی امپراتوری قدرتمندی که در اداره امور هیچ نقش یا حق اظهار نظری برای مردم قائل نیست. انگار که امپراتور با حکم آسمانی به قدرت رسیده باشه.
در همه این سلسله های بعدی، عدم وجود جامعه مدنی مثل انجمن های صنفی مستقل که بر سیاست های حکومت تاثیر بذارن حس میشه. در واقع حتی در جایی که انتظار ظهور خودمختارترین و جسورترین جامعه رو باید داشته باشیم هم، چیزی کاملا متفاوت میبینیم: جامعه ای توسری خور و وابسته به حکومت.
همچنین رسانه های آزاد که در اروپا دست کم از قرن 17 به این سمت تاثیر بسیار مهمی بر سیاست داشتن و در فصل قبل دیدیم، چنین همتایی در چین نداشتند.
در بین این افت و خیزها بین این دو فلسفه، هر از گاهی رشد محدودی هم دیده میشد. مثلا در مقایسه با عصر بهار و خزان و حکومت های ستیزه جو، حکومت متمرکز میتونست تاثیرات مثبت و چشمگیری بر اقتصاد داشته باشه؛ چرا که نظم رو برقرار میکرد، قوانین وضع میکرد، مالیات میگرفت و به سرمایه گذاری در زیرساخت ها میپرداخت، بنابراین دورانی از رشد استبدادی رقم خورد. اما در عین حال تلاش های زیادی که برای سیطرهی اکید بر جامعه و تنظیم جزییات امور توسط حکومت انجام میشد، فرصت ها و انگیزه های اکثر مردم رو از بین برد و در نتیجه این رشد متوقف شد. بعد از اون که سلسله ها در اثر نارضایتی مردم به دیدگاه های کنفیسیوس نزدیک تر میشدن، با سیطره سست تر بر جامعه و مالیات های کمتر، اگرچه انگیزه های خصوصی زیادتر میشد اما حکومت درآمدهای مالیاتی پیشین خودش رو از دست میداد. در نتیجه ظرفیتش رو برای وضع قانون و تامین نظم یا خدمات عمومی لازم برای افزایش سرمایه گذاریهای خصوصی کاهش پیدا میکرد. بنابراین با رفت و آمد بین این دو رویکرد، بخت اقتصادی چین هم بالا و پایین میرفت اما هیچوقت فراتر از رشد استبدادی(که دربارش در فصل های پیش هم صحبت کردیم) نمی رفت. بنابراین قرار نبود مثل شمال و غرب اروپا شاهد انقلاب صنعتی یا جهش اقتصادی خاصی باشیم.
بعد از پایان امپراتوری ها، به جنگ داخلی چین و پیروز شدن حزب کمونیست به رهبری مائو تسهدونگ میرسیم. حزب کمونیست قرار بود از همه عناصر قبلی فاصله بگیره و چین جدیدی رو بنا کنه، اما تداوم ها هم به اندازه تفاوت ها قوی بودن و فقط حکم آسمانی، جاش رو به حکم مارکس داد. مائو بیشتر به فلسفه شانگ یانگ نزدیک بود و بعد از اون دنگ شیائوپنگ، به کنفیسیوس نزدیک تر شد. اما سیطرهی کامل بر حکومت همچنان وجود داشت.
همونطور که گفتیم در طول تاریخ چین از ابتدا، پیشرفت هایی هم حاصل میشد، مثلا در کشاورزی یا اختراعات مثل اختراع دستگاه چاپ با حروف متحرک یا پیشرفت ها در فلزشناسیاما اینها همه طرح های حکومتی بودند. این وضعیت دوام نمی آورد، رشد استبدادی هیچوقت دوام نمیاره! حقوق مالکیت افراد در چنین لویاتان مستبدی بسیار متزلزل و یک جورایی هدیه ای از سوی حکومته که هر لحظه میتونه اون رو پس بگیره. اما بحث فقط عدم وجود حقوق مالکیت مطمئن نبود. ترس از پیامدهای بیثبات کننده پیشرفت اقتصادی هم وجود داشت. برای مثال در دهه 1870 یک شرکت انگلیسی خط ووسونگ رو به عنوان اولین راه آهن چین احداث کرد تا بندر ووسونگ رو به شانگهای وصل کنه. دولت این خط رو از شرکت انگلیسی خرید و سپس اون رو نابود کرد!
در حکومت فعلی چین هم، که از زمان دنگ شیائوپنگ به توصیه های کنفیسیوس نزدیک تر شده و فضا رو بازتر کرده، پیشرفت های زیادی حاصل شده مثلا رشد خیره کننده 8 درصدی. با این وجود، تمام این موفقیت ها به راه حل هایی برای مشکلات وخیم در یه سری حیطه های محدود مربوط میشن و در واکنش به تقاضای دولت ( و تا حدود زیادی با انتقال و نسخه برداری از پیشرفت های دیگر کشورها) انجام میگیرن. برای نمونه حتی کره شمالی هم تونسته با وجود وضع اسف بار زندگی مردمش، سلاح های بسیار پیشرفته بسازه. اما نوآوری متنوع و ممتد در طیفی از زمینه ها(و نه فقط اونهایی که دولت دوست داره)، به حل نه مشکلات موجود بلکه رویاپردازی درباره مسائل جدید نیاز داره. و لازمه این، خودمختاری و آزمون و خطای آزاد مردمه. در واقع شما میتونید به افراد دستور بدید که سخت کار کنن، اما قادر نیستید به اونها فرمان خلاق بودن بدید. و خلاقیت لازمهی رشد پایداره.
حتی در چین کنونی هم (که بعیده پیشرفت هاش به این زودی ها متوقف بشه) حقوق مالکیت مطمئن وجود نداره. مثلا در سال 2004 بازار شیوشویی که به یکی از پررونق ترین مکان های اقتصادی تبدیل شده بود، توسط دولت تعطیل، به جای دیگه ای منتقل و سرقفلی هاش فروخته شد. یعنی حق مالکیت مغازه دارها به راحتی از اونها گرفته شد. علاوه بر اون در چین به هیچ وجه خبر از آزادی نیست. اخیرا 200 میلیون دوربین تشخیص چهره در سراسر چین برای پایش شهروندان نصب شده. به قول جورج اورول در رمان 1984: "برادر بزرگ همیشه دارد شما را نگاه میکند!" در ضمن سیستم اعتبار اجتماعی، بر همه چیز شما تسلط و دخالت داره. خرید نوشابه الکلی در سوپرمارکت، میتونه امتیاز شما رو کم کنه. حتی کارهایی که اعضای خونواده شما یا کسی که باهاش قرار میذارید انجام میدن، میتونه امتیاز شما رو کم کنه و باعث بشه برای مثال نتونید وام بگیرید، با قطار سفر کنید یا خونه اجاره کنید! این چیزی نیست که اکثر مردم اسمش رو آزادی بذارن.