- ارسالها
- 2,342
- امتیاز
- 45,826
- نام مرکز سمپاد
- .
- شهر
- .
- سال فارغ التحصیلی
- 0000
سلام. اولا پیامت منو کمی ناراحت کرد، فکر میکنم خانواده ات زیادی دارن حساسیت نشون میدن و این یه overreact عه ولی خب تا یه حدی این حساسیته کم و بیش تو همه خانواده ها هست. حالا بزرگتر شدی و سن ات بیشتر شد، خواهی دید مثلا دیگه مادر پدرت قرار نیس به اینکه چه میدونم دوستت کیه یا چه حرفی بینتون رد و بدل شده اهمیت بدن ولی خب تا دلت بخواد راجب مسائل بزرگتر دیگه مثل انتخاب رشته، تشکیل خانواده، رفتن به شهر دیگه واسه دانشگاه و تحصیل، مسائل کاری و خیلی چیزهای دیگه دخالت کنن که خب من تا حدی حق میدم چون به هرحال هر مشکلی هم تو هر کدوم از این زمینه ها واسه من پیش بیاد، اولین آدمی که قراره برم بگم همین خانواده مه پس اونا هم حق نظردهی دارن هر چند حق تحمیل نظرشونو ندارن. ولی راجب پیگیری زیاد خانواده ات به نظرم یه مدت کارهایی که باعث حساسیت و عصبانیتشون میشه انجام نده. به قول خانوم پرواز بزار آب از آسیاب بیفته و اینقدر روت زوم نکنن. لازم هم نیست تمام جزئیات اتفاقات و کارهایی که تو مدرسه یا خارج محیط مدرسه برات میفته برای پدر و مادرت توضیح بدی ، همونطور که مثلا ممکنه بابات نیاد همه اتفاقات محیط کارش رو تو خونه بگه. البته منظورم پنهان کاری نیست ها ... منظورم اینه خود اصن اینکه حرف و کار هر محیط تو همون محیط بمونه خودش یه مهارت و لازمه ی زندگیه، همونطور که چه میدونم ما مثلا مشکلات خانوادگی رو پیش هر کس و در هر محیطی نمیگیم. کم کم هم پدر و مادرت به این روند عادت میکنن و دیگه پیگیر نمیشن. به سن ات هم ربط داره البته. الان سن ات کمه. شاید اگه مامان بابات فرضا الان میپرسن فردا چه امتحانی داری یا چه میدونم تو مدرسه چیکار کردی، دوستت کیه و فلان ، پس فردا که وارد دانشگاه یا محیط دیگه شدی این چیزا اصن مسئله ای نباشه. به هرحال راجب دوستت من اگه بودم و میدیدم خانواده ام حساسه، خیلی روابطمو با اون دوستم جلوی خانواده ام بولد و پررنگ جلوه نمیدادم.سلام
تروخدااااااا بگید چیکار کنم
خانواده ام با همه چیم مشکل دره مثلا چی پوششم اجازه نمیده راحت با دوستام برم بیرون رو گوشیم کنترل دارن نمیزارن تلگرام نصب کنم و هرچیییی.
بعد من یه ادمیم که خیلی دوست دارم یه رفیق صمیمی داشته باشم بخاطر این داستانا ندارم
یه باشگاه تکواندو می رفتم که اونم دیگه نمیزارن
اقا من با یه دختر 18 ساله دوست شدم صمیمی ها ولی
خب چی شد
یکمی ادم رکی بود دیگه تو رفاقت اینا هست منظورم از رک اینه که مثلا تو رفاقتون یه الفاظی میگفت که میگن همه چیز خاصی نبود ولی مامانم می بینه عصبانی میشه.
ولی به خدا اینا عادیهههههه من چه گلی بگیرم به سرم
این رفیقم یه مدتی قلیون میکشید نمیگم درست بوده برا خانواده ی ما که اصلا نداریم این چیزا رو عصبانی شدن کار ندارم من باهاش حرف زدم برا سلامتی خودش چندین ماهه گذاشته کنار
به یه طریقی بابام می فهمه و میگه حق چت با دختر 18 ساله نداری و داد و هوار
من نمیدونم چیکار کنم برای اولین بار یه رفیق داشتن رو تجربه کردم کسی که همه جوره بلده منو همه جوره حفظم
سه ماهه ندیدیمش
دلم براش تنگ شده
خیلی دوسش دارم
ولی ...
دلتنگشم بدجور
حالم هی طوریه با خانواده ام سردم
یه کاری میکنن قایمکی باهاش حرف بزنم از دقشون.
متنفرم از همه خانوادممممممم از منه بی عرضه بدم میاددددددد
تنگی نفس گرفتم
معده درد عصبی دارم
به هر دری کمیزنم خانواده داره جلو پیشرفتمو از همه لحاظ میگیره
چقد گفتم من حالم باهاش خوبه بزارنم به حال خودم وقتی پیششم میخندم گوش نداد کسی
چقد گفتم بزارید برم باشگاه من عاشق این ورزشم هیچی
گفتم بزار با همکلاسیام برم بیرن گفتم همکلاسی فقط برا کلاسه
گفتم تلگرام نصب کنم چهار تا دوره نمونه سوال فلان بهمان گفتن نه تو حق نداری فیلتر شکن و تلگرام و واتساپ و اینستا بزنی
گوشیم چک میشه
حال روحیم داغونه
هر روز از ته دلم گریه میکنم
فقط بگید چیکار کنم
گم شدم تو خودم
( راستی دهمم و تجربی)
پیام هاتو پاک کن و تو مدرسه هم تا حدی که دوست داری با اون دوستت باش. به هرحال مامان بابات دوربین ندارن ببینن مدرسه چیکار میکنی
اما خب ... مواظب باش به این بهانه که مامان بابا نمیبینن تو چاه نیفتی. تفاوت بین خوب و بد رو بدون و حتی اگه یه روزی دیگه نظارتی روت نباشه، اینطور نشه بگی خب هرکار دلم خواست بکنم. نه. یه چهارچوبی داشته باش. با اینکه خانواده من رو این موضوعات حساسیت و نظارتی ندارن و من آزاد بودم ولی من خودم بازم، بودن در هر جمع یا دوستی با هرکسی رو اوکی نمیدونم. اگه فکر کنم کسی یا چیزی به وضعیت تحصیلیم، روحیم، جسمیم یا هر چیز دیگه ای صدمه میزنه کلا میزارمش کنار. تو هم دقت کن که صرفا بر حسب عصبانیت یا احساساتی که الان نسبت به خانواده ات داری تصمیم نگیری. ببخشید که طولانی شد. من خیلی تجربه و سن کافی برای جواب دادن ندارم ولی اینا چیزهایی بودن که به ذهنم رسید بگم.



