Armaghan

armaghannn

کاربر فوق‌حرفه‌ای
عضو مدیران انجمن
ارسال‌ها
966
امتیاز
7,563
نام مرکز سمپاد
فرزانگان ۱
شهر
بندرعباس
سال فارغ التحصیلی
1400
اینستاگرام
سلامممم:D:BlueHeart اینجا قراره داستانام و خاطره نویسی هام رو قرار بدم!
 
آخرین ویرایش:

armaghannn

کاربر فوق‌حرفه‌ای
عضو مدیران انجمن
ارسال‌ها
966
امتیاز
7,563
نام مرکز سمپاد
فرزانگان ۱
شهر
بندرعباس
سال فارغ التحصیلی
1400
اینستاگرام
انروز را یادم است ، روزی که شاخه گل را از دستانش گرفتم..... گفته بود از سفر بر میگردد و گلی دیگر برایم به ارمغان می اورد ! به شرطی که مراقب شاخه گلش باشم ، هر روز به آن آب بدهم تا پژمرده نشود ، هر روز آبش دادم ، هر روز از پنجره به بیرون نگاه میکردم تا بیاید و ببیند چه خوب از هدیه ی عشقش به من نگهداری کردم ؛ اما گیسوانم سفید شد ، پوست دستانم مثل گلبرگ های گل خشک گشت ، من هنوز آن دختر هجده ساله ای ام که منتظر گل سرخی دیگر مانده است !
 

armaghannn

کاربر فوق‌حرفه‌ای
عضو مدیران انجمن
ارسال‌ها
966
امتیاز
7,563
نام مرکز سمپاد
فرزانگان ۱
شهر
بندرعباس
سال فارغ التحصیلی
1400
اینستاگرام
در کودکی برای مشکلاتم راه حلی داشتم! قوطی ای بزرگ و پر از آب نبات داشتم .... هر وقت که به خانه ی مادربزرگم میرفتم یکی از آن قوطی ها را به من میداد و بمن میگفت :«ببین دخی جون هر وقت مشکلی باعث ناراحتیت شد ...یه دونه ازین آب نبات ها رو بذار دهنت و چشماتو به دنیا ببند ! اینجوری از دنیا لذت میبری !» ، وقتی که دلم میگرفت و تنها میشدم ، دانه ای از آن ابنبات ها رو در دهانم میگذاشتم ، گاهی هم چندین دانه را دهانم زور چپان میکردم و چشمانم را میبستم .... نه حواسم به تنهایی بود نه ناراحتی تنها به طعم شیرین آب نبات در دهانم فکر میکردم ، هر بار که به خانه ی مادربزرگم میرفتم برایش تعریف میکردم :« مامان جون ! ابنبات توت فرنگیش موقع ترس آرومم میکنه ، آب نبات انگوری رو موقع تنهایی میخورم ، پرتقالی رو موقع اضطراب و... اما اگه همه ی این مشکلات و داشته باشم همه رو باهم میخورم و بعدش تصویری از رنگین کمان رنگ ها میاد جلو چشمم!» ، حال از این میسوزم که دیگر مادربزرگی نیست که بمن از آن قوطی های رنگارنگ آب نبات بدهد ....دیگر آن قوطی هایی که داشتم جای سکه و پول خرد شده است !
 
بالا