هنر و اخلاق

علیرضا ح.

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
797
امتیاز
4,682
نام مرکز سمپاد
علّامه حلّی ۲
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
94
دانشگاه
صنعتی اصفهان
رشته دانشگاه
مهندسی مکانیک
تلگرام
بحث اینکه هنر و اخلاق چه نسبتی با همدیگه‌ دارن بحث خیلی قدیمی و تاریخی هست ولی مجددا و پس از تظاهرات‌های اخیر این بحث پررنگ شده؛ مجسمه‌های افرادی مثل کریستف کلمب به پایین کشیده شدن، نمایش فیلم‌هایی مثل بر باد رفته متوقف شده، اتللویِ شکسپیر سانسور شده و ...
حالا سوال این‌ه هنر مدافع اخلاق‌ه یا نه؟ اگر آره اینجوری هنر تا سطح تبلیغات تنزّل پیدا نمی‌کنه؟ اگر نه، وظیفۀ هنرمند و ما در قبال اخلاق چیه؟

به نظرم، برای اینکه بیشتر توی فضای بحث باشید، بد نیست دو تا نوشته‌ای که در جواب هم دیگه هستن رو بخونید. هر دو نوشته از سایتِ مجلۀ حرف:هنرمند هستن. (بوی بد تاریخ و پایین کشیدن مجسمه‌ها، تاریخ هنر و اخلاق)
 

karen._.

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
303
امتیاز
1,563
نام مرکز سمپاد
2
شهر
کرج
سال فارغ التحصیلی
1401
باید بگم که
ار نظر من هنر و اخلاق ضد نبودن بلکه هنر تلاش کرده که با حقیقت مرز های اخلاق و تصورات ما از درست و غلط رو جا به جاکنه
هنر یعنی فکر کردن در خارج باکس
...
تو دو مقاله خیلی خیلی به این موضوعات فمنیستی و فاشیستی و... اشاره شده بود
ولی در این حد هم گاهی از اون ور بوم افتادنه
ادبیات کلاسیک رو باید با فضای خودش قضاوت کرد
شکسپیر بیچاره حتی تصور هم نمیکرده که روزی دنیا به این شکل دربیاد
...
از اون طرف ما میایم میگیم سیاها به خاطر رنگ پوستشون تحقیر نشن منظورون این نیس که بیان کلا نژاد برتر حساب بشن
ما میگیم کلا نباید از رنگ پوست قضوت کنیم از ملیت از جنسبت و... قضاوت کنیم
بحث برابری نیست بحث اصلاح دیدگاه هاست
 

Pan

bullshirt detector
عضو مدیران انجمن
ارسال‌ها
403
امتیاز
7,076
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
بجنورد
سال فارغ التحصیلی
97
اگر اخلاق رو به طور خیلی خیلی خلاصه بخوایم تعیین خوب و بد و ارزش‌های برتر معنی کنیم، اخلاق و هنر حداقل در قسمت‌های داستانی یعنی ادبیات و هنرهای نمایشی همیشه درهم تنیده بودند. شاید هنرهای تجسمی و موسیقی و... بتونن کاملا جدا از اخلاق جدا وجود داشته باشن ولی وقت‌هایی که یک داستان وارد اثر میشه تقریبا همیشه همراهش اخلاق هم وارد میشه. یا بهتره بگیم نظرات خالق اثر و ارزش‌های اون واردش میشه. حتی داستان‌های کودکانه هم معمولا یه درس اخلاقی خیلی ساده توشون هست. و ما یعنی مخاطب هم اکثرا دوست داریم با این تو داستانا مواجه بشیم وگرنه ممکنه داستان بی‌هدف و مفهوم به نظرمون بیاد. البته این اخلاق وارد داستان شده معمولا به شکل یه درس اخلاق نمیاد بلکه یک تم و موضوع در عمق داستان که یک بعد از تجربه‌ی انسانی رو بررسی میکنه. البته نمی‌خوام بگم داستان حتما باید اخلاق توش باشه یا بی‌ارزشه بیشتر منظورم اینه که حتی اگر خالق اثر قصد وارد کردن اخلاق به داستانشو نداشته باشه خیلی وقتا خود به خود وارد متن میشه چون جدا کردن تجربه آدمی از اخلاق خیلی سخته مگر اینکه بخوایم یه داستان بدون کاراکتر بنویسیم. حالا مطمئنم داستان‌هایی کاملا جدا از اخلاق هم وجود دارند ولی من الان سعی کردم چیزی به یادم بیاد حتی یه داستان کاملا فارغ از اخلاق به ذهنم نرسید.

ولی هنرهایی که لزوما داستان ندارند مثل هنرهای تجسمی و موسیقی و معماری و... راحت‌تر میتونند "هنر برای هنر" باشند و خالی از مفهوم. گفتم "لزوما" داستان ندارند چون حتی موسیقی‌های کلاسیک بدون کلام به نوعی یه داستان میگن. البته جنس این داستانا با داستانای ادبیات فرق میکنند و بیشتر از همه چیز یه حس رو خلق می‌کنند. به جز نقاشی‌هایی که داستان توشون مشخصه، نقاشی‌هایی که به راحتی داستان خاصی رو نمیرسونند مثل یه پورتره ساده و یا طبیعت بی‌جان هم می‌تونند یه حس و مفهوم رو القا کنند. شاید به اینا بشه گفت داستان بدون اخلاق و جواب سوال خودمو تو بند قبلی رو گرفتم.

و اما در مورد اصل بحث و مقاله‌هایی که راجع بهشون بود: مقاله‌ی اولو که خوندم باهاش مخالفت‌های زیادی داشتم ولی بعد مقاله‌ی دوم در جواب اکثر مشکلاتی که داشتمو رو جواب داده بود و نمی‌خوام زیاد مطالبو تکرار کنم چون نظراتم تقریبا با نظرات مقاله‌نویس دوم یکسانه. یه نکته‌ی دیگه که موقع خوندن این مقاله‌ها و نوشتن حرفام به ذهنم اومد اینه که ترکیب کردن همه‌ی این اتفاقات و تبدیلشون به یه بحث کلی که باید موافق یا مخالفش باشیم به نظرم زیاد سودمند نیست. پایین کشیدن مجسمه‌ها، بحث‌های راجع به خوندن یا نخوندن شکسپیر و حذف فیلم بر باد رفته همشون از یه عامل نیستند.

پایین کشیدن مجسمه‌ها در تظاهرات از طرف مردم عادی (که البته بسته به تعلقات سیاسیتون ممکنه با این موافق یا مخالف باشین) بود که نمی‌خواستند از آدم‌هایی که از نظرشون شخصیت منفورین (حالا اینکه واقعا این آدما منفور هستن یا نیستن یه بحث جداست و مجسمه به مجسمه و شخص به شخص فرق می‌کنه) یادبودی تو شهرشون باشه. "یادبود" اینجا مخصوصا به کار بردم چون واقعا به نظرم نکته‌ایه که خیلی از مخالفان پایین اومدن مجسمه‌ها در نظر نمی‌گیرند. آیا واقعا میشه اسم این مجسمه‌هارو "هنر" گذاشت؟ اگر هنر هستند بهتر نیست به یه موزه نقل مکان بدند؟ اینطوری که در نظر من میاد این مجسمه‌ها اکثرا هدفشون قهرمان‌سازی از شخصیه که دارند به تصویر می‌کشند نه خلق اثر هنری. البته یه گروه دیگه هم با استدلال "فراموشی تاریخ" با این قضیه مخالفت می‌کنند و به نظرم سوالی که در اینجا پیش میاد اینه که واقعا نیازه از یه شخص منفور مجسمه‌ی یادبودی در جای عمومی باشه تا تاریخ فراموش نشه؟ اونجوری که خوندم از هیتلر و نازی‌ها در آلمان مجسمه‌ای نیست آیا به این دلیل تاریخ جنگ جهانی رو فراموش می‌کنند؟ قطعا نه!

+ (بازم تکرار می‌کنم که بد و منفور بودن یا نبودن این آدما بحث دیگه‌ایه و فرد به فرد فرق میکنه.)
+ (یه نکته اینه که در مورد بعضی از این مجسمه‌ها قبل از اعتراضات هم فعالیت‌های سیاسی اجتماعی برای جابه‌جا کردنشون بود و پایین آوردن مجسمه‌ها در اعتراضات دقیقا از 0 تا 100 نبودند و بعد از فعالیت‌های بی‌نتیجه‌ی دیگه به اینجا رسیدند.)

حذف فیلم بر باد رفته از طرف کی بود؟ یه شرکت غول‌آسای سرگرمی. حالا دلیلش چی بود؟ میشه دلایل مختلفی بهش نسبت داد ولی از نظر من یه حرکت نمایشی بی‌ارزش برای نشون دادن پشتیبانی از اعتراضات بدون اینکه بخواد زحمت یا ضرر خاصی برای خود hbo داشته باشه. یه سری خبرگذاریا ادعا می‌کردند که این درخواست مردم بوده ولی من به شخصه در دورانی که برداشته شد ترند کلی توییتر رو دنبال می‌کردم و اکثریت (به خصوص خود سیاهپوستا) با این حرکت مخالف بودند. البته بدیهتا تجربه شخصی من از اینکه چی دیدم واقعا نشون از این نیست که اکثریت مردم چه چیزی می‌خواستند ولی به نظرم ساده‌انگارانست که فکر کنیم پشت اینکار از طرف hbo واقعا نگرانی‌های "اخلاق" بوده و نه فقط یه حرکت تبلیغاتی. این حرکات هم جدید نیست فقط "اخلاقی" که اکثریت جامعه الان باهاش موافقند و اخلاقی که سال‌های پس و نسل‌های قبلی باهاش موافق بودند فرق کرده و سانسور شدن هنر به بهانه‌ی اخلاق اکثریت مشکل هنر با نظام سرمایه‌داریه نه با اخلاق. البته اینم هست که مدیا تاثیر زیادی رو شکل دادن عقاید عموم جامعه داره و پس بد نیست اخلاق هنر اخلاقی باشه که مناسب انسان امروزی باشه ولی روش اینکار ساخت مدیاهای جدید و نقد و بررسی مدیاهای قدیم با استفاده از لنز اخلاقه نه اینکه بیایم هر چیزی که مشکل داره رو سانسور کنیم، تغییر بدیم یا مخفی کنیم و اجازه نگاه کردن ندیم.

+ (hbo گفته که این فیلم بدون تغییر و سانسور در زمانی نامشخص برمیگرده.)

اعتراض به اینکه چرا شکسپیر باید بخونیم رو من منبع مستقیمی ازش پیدا نکردم که ببینم این اعتراضات در کجا هستند و توسط چه کسانی ولی به حرف خود مقاله‌نویس اعتماد می‌کنم که گفته "از قضا بیشترشان دانشجو هم هستند". من این دیدگاه به خصوص که شکسپیر باید حذف بشه رو جایی نشنیدم ولی چیزی که بیشتر به گوشم خورده حرف مقاله‌نویس دوم در قسمت "آیا به پرسش کشیدن «معیار» در تاریخ هنر، به هنر و تاریخ هنر لطمه خواهد زد؟" هستش که تکرار نمی‌کنم. و این بحث‌های تغییر "معیار" به قول مقاله‌نویس، بیشتر از دانشجوها و استادها و مجموعا افرادی هست که به نوعی آکادمیک هستند و اگر اینا از این بحث‌ها نکنند پس کی بکنه.

این سه بحث رو جدا از هم که تجزیه و تحلیل می‌کنیم به عوامل متفاوتی می‌رسیم ولی مقاله‌نویس اول به نظر میاد اصرار داره که همشون رو به یک نزاع کلی یعنی "نزاع هنر با اخلاق" خلاصه کنه. من نظرم اینه که لزومی نداره هنرهای برای هنر و هنرهای تنیده در اخلاق با هم مشکلی داشته باشند ولی حقیقت اینه که همیشه یه عده افراد هنر رو با لنز اخلاق بررسی می‌کنند و یه سری آثار رو "بیهوده" می‌دونند و یه عده هم از دید استتیک بررسی می‌کنند و برای اخلاق در هنر اهمیت خاصی در نظر نمی‌گیرند شاید بهترین روش یک چیزی مابین این دو باشه ولی نهایتا آدم‌های مختلف در نقدشون اولویت‌های متفاوتی قرار میدن.

+ من "اخلاق" رو بیشتر کل فلسفه‌ی بررسی خوب و بد در نظر گرفتم نه به مفهوم "ارزش خوب" ولی در مقاله‌ی اول انگار اخلاق در مقابل "بی‌اخلاقی" قرار گرفته اینو در نظر داشته باشین.

+ یک نکته نهایی که چندان اهمیتی نداره ولی خواستم ذکر کنم نوشتار تهاجمی مقاله‌نویس اوله. اولین بار که مقاله رو خوندم اگر می‌خواستم با یک کلمه کل مقاله رو توصیف کنم biased می‌بود. بعد از خوندن مقاله‌ی دوم این فکر رو با حساب اینکه چون باهاش مخالف بودم این طور می‌بینمش کنار زدم و گفتم احتمالا فرد مخالف با مقاله‌ی دوم هم همچین حسی خواهد داشت. چندین بار خوندن هر دو مقاله برای نوشتن این حرف‌هام باز این فکر رو بهم برگردوند ولی به نظر میاد "biased" اینجا کلمه مناسبی نباشه چون مقاله خبری نیست و نظرات خود نویسنده رو بازتاب میده. بهتره گفت که کل مقاله سرشار از مغالطه‌ی strawman هستش. جملاتی مثل "به جای او باید مثلاً سرودهایی که آفریقایی‌ها در دوران قدیم هنگام رقص دور آتش می‌خوانند، تدریس شود" و "اما از این دیدگاه «رهایی‌بخش» نوظهور، هر دو را مردان سفیدپوست نوشته‌اند و هر دو اثر نژادپرستانه‌اند." و جملات دیگه شک دارم عقیده‌ی مقدار قابل توجهی از مردم باشه و بیشتر به نظر میاد یک آدم خیالی در ذهن نویسندست که ساخته شده تا راحت‌تر نقد بشن.

+ یه نکته شاید بی‌اهمیت ولی ترجیح خود من اولا بر مدیاهاییه که داستان دارند و دوما مفهوم و موضوعی دارند و حول یه theme یا چندتا میچرخند. و تنها استثنا این مورد در موسیقی و به شدتِ کمتر در هنرهای تجسمی مثل مجسمه و نقاشی‌هاست. و این ترجیح دادن به این معنی نیست که از نظرم یکی از دیگری برتره بلکه من بیشتر ازشون لذت می‌برم. فکر می‌کنم سلیقه هم در این موضوع خیلی تاثیر داره.

+ حس می‌کنم بازم حرف داشتم ولی فعلا چیز خاص دیگه‌ای به ذهنم نمیرسه. (بعد چند پاراگراف حرف زدن):)) اگر چیز دیگه‌ای یادم اومد اضافه می‌کنم ولی دوست دارم نظرات مخالفو بشنوم.

+ می‌دونم این دو مقاله فقط برای آشنا شدن با بحث بود ولی نظرات زیادی روشون داشتم.:))
 
آخرین ویرایش:

علیرضا ح.

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
797
امتیاز
4,682
نام مرکز سمپاد
علّامه حلّی ۲
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
94
دانشگاه
صنعتی اصفهان
رشته دانشگاه
مهندسی مکانیک
تلگرام
کسی فکر نمی‌کنم منکر این باشه که قسمتی از وجودِ مؤلف به اثرش هم راه پیدا می‌کنه. یک بخشی از این وجود هم اخلاق‌ه. حتّی انتزاعی‌ترین نقاشی‌ها، مثلا نقاشی‌های ویلیام ترنر، هم فرم دارن و هم محتوا. این محتوا خودش رو می‌تونه حتّی توی زمینه‌های تاریخِ احتماعی و هنری اثر هم نشون بده. ساده‌تر بخوام بگم، شاید نقاشی‌های ترنر، تنها یک پالت رنگی متنوع باشن؛ ولی وقتی در زمینۀ تاریخی مطالعه بشن، این انتخاب موضوع توسط هنرمند، بخشی از محتوای اثر رو می‌سازه. در واقع، تفکیک فرم و محتوا کار بسیار سختی هست و اصلا فرم هنری بدون محتوایی وجود نداره. هر چند این وسط «محتوا» و «مضمون» رو نباید با هم دیگه یکی گرفت.

امّا، این بحث‌ها و بحث‌هایی مثل سلیقه در هنر که من هم به شدّت بهشون علاقمند هستم زیاد ربطی به موضوع اصلی این تاپیک ندارن. بحث سر این هست ارزیابی مایِ مخاطب آثار هنری چه جوری باید باشه. در واقع، ما الان در مرحله‌ای هستیم که آثار هنری خلق شدن و حالا می‌خوایم به استقبال‌شون بریم. چه جوری حالا؟ همین چند وقت پیش داشتم یه یادداشت از منتقد مورد علاقه‌ام، آیین فروتن، می‌خوندم. یادداشتی که به طور مختصر نگاه کانت به زیبایی‌شناسی رو شرح میده. من ترجیح میدم این متن و کلا کانت رو به عنوان مرجع‌ام در نظر بگیرم و بحث رو ادامه بدم.
«حکم زیبایی‌شناختی از حیث کیفیتِ خود، فاقد علاقه است.» این شاید مهم‌ترین آموزه‌ی فلسفه‌ی زیبایی‌شناسیِ امانوئل کانت باشد. یک اصل بنیادین و به غایت مدرن، که تا به امروز اهمیت و ضرورت‌اش به منظور داوری و ارزیابیِ آثار هنری را حفظ کرده است. اما «عدم علاقه»ای که کانت در قضاوت زیبایی‌شناسانه به آن اشاره دارد دلالت بر چیست؟ بیش از همه اینکه، در مواجهه و صدور حکم درباره‌ی ارزش یک ابژه‌ی هنری، منتقد بایستی شاهد و ناظری باشد با فاصله، با قوای ذهنی و حسی دقیق اما توامان سرد. این در واقع، فاصله‌ای است که منتقد همواره بایستی اتخاذ کند؛ و اینچنین است که کانت، حکم زیبایی‌شناختی را (که برآیند و سنتزی است از عقل و تجربه) از دیگر احکامِ رایج همچون حکم ذوقی [Geschmacksurteil] و حکم شخصی [Privaturteil] مجزا می‌کند. از اینروی، ارزیابی زیبایی‌شناختی دیگر نه برآمده از امور پیشینی (علایق، دلبستگی‌ها، پیش‌دانسته‌ها و به تعبیری تعصبات و پیش‌داوری‌ها) است و نه بر پایه‌ی سازوکارهای قوه‌ی ذوق [Geschmacks-vermögen] و قوه‌ی میل [Begehrungsvermögen] - که اساس‌اش احساس لذت یا درد (بخوانید: دوست‌داشتن یا دوست‌نداشتن) است - عمل می‌کند. اینچنین در نزد کانت (دستکم به لحاظ حیث کیفی، و نه کمیت و جهت) ارزیابیِ زیبایی‌شناختی برقراری نوعی تعادل و توازن میان قوای ذهن است با محسوسات طی یک فرآیندِ شناختی و تجربی: فرآیندی با فاصله، سرد و غیرشخصی، فارغ از علایق یا دلخواسته‌ها، که قادر است حکم زیبایی‌شناختی را کیفیتی خودآیین ببخشد - پس، میل و اراده به شناختن و دانستن همواره متقدم بر میل و اراده‌ی آنی بر ارزیابی و بیان نظراتِ احساسی است. شاید بی‌دلیل نیست که حتی تا امروز، بسیاری از آنچه تحت عنوان داوری زیبایی‌شناختی و نقد هنری می‌شنویم و می‌خوانیم چیزی مگر قضاوت‌های ذوقی/سلیقه‌ای یا شخصی نیستند. احکامی که به جای آنکه درباره‌ی ماهیت و کیفیت امور سخن بگویند در نهایت چیزی بیش از حس درد و لذت، ناخشنودی و خشنودی، و سلایق و احوالاتِ درونیِ شخص گوینده یا نویسنده را عیان نمی‌کنند. پس دوست داشتن یا دوست نداشتن، خوشایند یا ناخوشایند بودن هیچ درباره‌ی امور موردِ بحث نمی‌گویند. تجربه و داوری زیبایی‌شناسانه تازه از آنجایی آغاز می‌شود که بتوانیم به پشتوانه‌ی درک عقلانیِ محسوسات (و نه درکِ احساساتیِ محسوسات!) آنچه به واقع هست - می‌خوانیم، می‌بینیم و می‌شنویم - را تشریح کنیم. اینکه آنچه هست، چیست و چگونه است (تحلیل بر مبنای استدلال) و احیاناً، در چه جایگاهِ ارزشی/کیفی‌ای قرار می‌گیرد (نقد بر مبنای تحلیل).
بریم سر بحثِ اصلی. بذارید به بحثِ مجسمه‌ها فعلا نپردازم و بحث رو بکشیم سمت فیلم‌ها که یه مقدار ساده‌تر هست. ببینید به طور مشخص وقتی فیلم «جویندگان»ِ جان فورد و یا «بر باد رفته»یِ ویکتور فلمینگ رو می‌بینیم، آیا باید نسبت به این فیلم‌ها جبهه گرفت یا نه؟ اصلا بحث تظاهرات‌های اخیر، بحث اینکه داخل موزه می‌تونه باشه یا نه، و تمامی این جنس بحث‌ها رو فعلا کنار بذاریم. بحث اصلی این هست، ما با یک اثر هنری -کسی توی اینکه جویندگان اثر هنر هست که شک نداره؟!- و بحثِ اخلاق چه‌ جوری باید مواجه بشیم؟ جویندگان یکی از قلّه‌های تاریخ سینماست ولی بخشی از مضمونِ فیلم در مذمّت سرخ‌پوست‌هاست. و خب افراد مشهوری هم مثل اسپایک لی به خاطر همین قضایا از جان فوردِ کبیر متنفر هستن. راستش من به شخصه مشکلی با این دو فیلم به طور خاص ندارم. حالا چرا؟ چون چیزی که باید مدنظر داشته باشیم زمینۀ تاریخی آثار هست. طبعا اگر الان فیلمی بخواد مثل بر باد رفته ساخته بشه اون وقت همه چیز متفاوت خواهد شد ولی توی سال ۱۹۳۹ که آحاد مردم متوجۀ این نبودن که نژادپرستی دقیقا چی هست و اصلا آیا بد بوده یا خوب.
بذارید یک نمونۀ تاریخی دیگه هم به همراه یه واکنش مطابق جهان‌بینی خودم رو مثال بزنم. فیلم «تولد یک ملت»ِ گریفیث (محصول سال ۱۹۱۵) تولید میشه. گویا حتّی توی اون سال‌ها هم یک سری اعتراض‌ها هم به مضمونِ نژادپرستانۀ فیلم شده ولی فکر می‌کنم بهترین واکنش به فیلم رو دیوید کوک داشته. این قسمت از متن رو از کتاب تاریخ جامع سینمای جهان نوشتۀ دیوید کوک به ترجمۀ هوشنگ آزادی‌ور انتخاب کردم: «نژادپرستی گریفیث، اگرچه به طبع خوش نمی‌آید، در این راه با اکثریت سفیدپوست‌های جنوبی و بسیاری از آمریکایی‌های معاصر خودش همصدا بوده است. تفاوت تنها در آن‌جاست که دیگران وسیله‌ی ابراز عقیده یا تمایل به آن و یا نبوغ ترجمه‌ی نظرهای خود در شکل فیلمی حماسی را نداشته‌اند، فیلمی که میلیون‌ها نفر در سراسر جهان بتوانند تماشا کنند. بزرگی و کوچکی گریفیث در این حقیقت نهفته است.»

حالا با این نظرم، من حس می‌کنم توی اتفاقات اخیر و کلا فضای نقدنویسی معاصر، آزادی‌های هنرمندان از بین رفته. من دیدگاهم این جوری هست که به خصوص با رسانه‌های محافظ کاری آمریکایی و یا ایرانی، رسما فضای نقد و بحث بسته شده. با شانتاژ همین رسانه‌ها کلیشه‌های مسخرۀ اخلاقی به وجود اومده یک فیلم زنانه، حتما باید مردها رو ناددیده بگیره. (برای مطالعۀ موردی این موضوع می‌تونید به فیلم سال پیش «پرترۀ نقاشی یک بانو» مراجعه کنید. فیلم راجع به هم‌جنس‌گرایی و به طور کل دنیای زنونه هست که به طرز احمقانه‌ای هر مردی از دنیای فیلم حذف شده!) می‌خوام این رو بگم که فضای رسانه‌ای آمریکا دنبال دموکراتیزه کردن هنر هست؛ ما به ازای هر قهرمانِ سفیدپوست (یا مرد) باید یک قهرمانِ سیاه‌پوست (یا زن) هم داشته باشیم.


پی‌نوشت: من خودم راجع به این موضوع تایپک هیچ ایدۀ شفافی ندارم. در واقع، خواستم طی این تاپیک ببینم می‌تونم به نتیجه‌ای برسم یا نه؛ به خاطر همین این پستِ گنگ من رو تلاشی بدونید در راستای یافتن جواب.
 

Pan

bullshirt detector
عضو مدیران انجمن
ارسال‌ها
403
امتیاز
7,076
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
بجنورد
سال فارغ التحصیلی
97
خب اول از همه اینو بگم که من خودم هیچ اطلاعات تخصصی‌ای راجع به نقد و ارزیابی هنر ندارم. (شاید همینجا باید پست رو تموم می‌کردم:))) و همه‌ی این حرفام تلاشیه برای به نوشتار درآوردن افکاری که در این مورد تو ذهنم هست. طوری که من با نقد آثار هنری برخورد می‌کنم همونجوریه که با خود آثار هنری برخورد می‌کنم: به عنوان یک مخاطب و یک مصرف‌کننده. همون‌طوری که بیشتر هدفم از دیدن فیلم لذت بردنه بیشتر هدفم از خوندن مقاله‌ها یا دیدن ویدیوهای یوتیوبی نقد هم لذت بردنه. ارزیابی من از یک فیلم و حتی خود مقاله نقد در همین جا تموم میشه. اگر سرگرم‌کننده بوده باشه به بقیه پیشنهاد می‌کنم و اگر حس خاصی نداشته باشم حرفی راجع بهش نمی‌زنم و اگر وقت بدی برام ایجاد کرده باشه به بقیه میگم اینو که اگر خواستند نبینند. در واقع ارزیابی من نه ارزیابی خود فیلم بلکه ارزیابی وقتیه که برای من ایجاد کرده و چیزی که من به دوستام میگم اطلاعاتیه که راجع به سلیقه‌ی منه و اونا هم با توجه به سلیقه‌ی من از حرفام ارزیابی رو برداشت می‌کنند.

می‌دونم گفتید سلیقه اینجا مطرح نیست ولی نکته اینجاست که جوری که من مخاطب به استقبال هنر میرم کاملا وابسته به سلیقه و جهان‌بینی خودمه. تو پاراگراف قبلی گفتم ارزیابی من در سرگرم‌کننده بودن یا نبودن فیلم تموم میشه ولی این کاملا هم حقیقت نداره. در واقع بعد از این ارزش‌گذاری بیرونی منِ مصرف‌کننده به دوستام که این فیلم ارزش مصرف رو داره یا نه، یه ارزش‌گذاری درونی هم در منِ مخاطب رخ میده که می‌خوام فیلم رو درک کنم، هدفی که سازنده داشته رو درک کنم و اینکه فکر کنم به مفهوم چیزی که میگه، اینکه درسته و یا نه، حرف جدیدی زده یا تکراری، و اینکه موفق شده به درستی همون چیزی رو که می‌خواد نشون بده یا کاملا شکست خورده و مضمون فیلم رو سر خودش خراب شده. در نهایت اکثر نتایجی که من از این ارزش‌گذاری می‌گیرم از سلیقه خودم و از خوندن و تماشای نقد افرادیه که عقاید منو دارند. و حتی نظرات مخالفی که می‌خونم و نگاه می‌کنم هم دنبال نظراتی می‌گردم که یا با عقیده‌ی من و مفهوم یک فیلم مخالفند و یا با اینکه آیا اون فیلم واقعا این مفهوم رو میده یا نه.

برای همین ارزیابی سرد و با فاصله برای من مخاطب فیلم و من مخاطب نقد اهمیتی نداره. این ارزیابی زیبایی‌شناختی هرچند احتمالا برای خود هنر و هنرمندان خیلی مهمه برای من مخاطب حوصله‌سربره و بی‌اهمیته. حالا همه‌ی اینارو گفتم که برسم به اینکه باید در مقابل این فیلم‌هایی که مثال زدید و فیلم‌های دیگه مانند این جبهه گرفت یا نه. به نظرم جبهه گرفتن اساسا کار غلطیه و باعث به وجود اومدن یه محیط تحلیلی میشه که کاملا زمان و context فیلم رو نادیده می‌گیره و یه جوری برچسب "بد" و "مشکل‌دار" روشون زده میشه که اگر حرفی راجع بهش با حتی فردی که فیلم رو ندیده بزنی هم چون تنها دانسته‌ی قبلی تو مغزش اینه که این فیلم مشکل داره، علاقه‌ای به تغییر نظر هم نداره و همون ابتدای کار بحث رو تموم می‌کنه. ولی با تموم اینا به نظرم حتی در اون ارزیابی زیبایی‌شناختی هم نمیشه کلا این قضایا رو نادیده گرفت. دقیقا نمی‌دونم در این دیدگاه کانت جایگاه محتوا و مضمون و مواردی از این قبیل در نقد چیه. یعنی فقط طرز قرار گرفتنشون در داستان و بیان کردنشون مهمه و یا خود اینکه محتوا و مضمون چیه هم مهمه؟

از نظر من چیزی که داستان می‌خواد بگه هم جدا از اینکه کیفیت مدل گفتنش چیه، مهمه. فکر کنم الان اساسی‌ترین سوال این بحث اینه که "در یک ارزیابی زیبایی‌شناختی (با همون معیار شما) آیا اخلاق یک اثر هنری هم در کیفیتش تاثیر داره یا نه؟" و از نظر من جواب این سوال بله هست. شاید بشه کد اخلاقی هر فرد رو شخصی دونست ولی این شخصی بودن با شخصی بودن چیزی مثل رنگ مورد علاقه فرق می‌کنه. تقریبا همه به جز شاید بعضی‌ها که به مدلی از نسبی‌گرایی اخلاقی اعتقاد دارند، کد اخلاقی خودشونو درست و برتر و کد اخلاقی بقیه رو اشتباه می‌دونند. آدما اکثرا به کد اخلاقیشون مثل یه حس و سلیقه و نظر نگاه نمی‌کنند و کاملا با استدلال به این اخلاق انتخابیشون رسیدند. و برای همین به نظرم این اخلاق هرکس باید در ارزیابی زیبایی‌شناختیش موثر باشه. ولی این اخلاق باید با تحلیل و بررسی دقیق دوره‌ی تاریخی، ژانر و مدیوم هنر، مخاطب هنر و ترندهای هنری در زمان ساختش ارزیابی بشه.

ولی باز الان باید برگردم به حرف‌های ابتدای پست: این ارزیابی زیبایی‌شناختی هرچند برای هنر و هنرمند خیلی مهمه برای من اهمیت چندانی نداره. من نمی‌تونم به این فکر کنم که "تولد یک ملت" از نظر زیبایی‌شناختی چه ارزشی داره و با توجه به دوران تاریخی که توش بوده خیلی از افراد باهاش هم‌صدا بودند، وقتی می‌بینم که چقدر مضمونی که داره نفرت‌انگیزه و وقتی می‌دونم که از نظر تاریخی چقدر فیلم تاثیرگذاری بوده در دوباره اوج گرفتن کو کلاکس کلان و تا سال‌ها پروپاگاندایی بوده که ازش برای آوردن اعضای جدید استفاده می‌کردند. من نمی‌تونم این چیزارو نادیده بگیرم و فقط به ارزیابی کیفی فیلم نگاه کنم و بگم این فیلم خوب و یا با ارزشه و اتفاقا ارزیابی کیفی بدون توجه به این چیزا رو براش بد می‌دونم چون انگار یه ارزش تعیین شده توسط یه آدم فضاییه کاملا جدا از زمین و آدمای روشه. در واقع سوال اینجا اینه که خود این ارزیابی چه ارزشی داره؟ حتی با این دید که این ارزیابیا برای هنرمنده آیا واقعا اونقدر ارزش داره که یه نفر حتما بخواد این فیلمو ببینه تا شاید از کیفیتش چیزی بهش برسه؟

البته "تولد یک ملت" یه نمونه‌ی خیلی شدید از این پدیده هست. فکر نمی‌کنم "بر باد رفته" و "جویندگان" خیلی باهاش قابل مقایسه باشند. مشکلات نژادپرستی تو "بر باد رفته" بیشتر از اینکه چیزی در مضمون باشه چیزهاییه که در محتوا هستند ولی در مضمون نیستند. (البته اگر درست فهمیده باشم که محتوا معادل content و مضمون معادل theme هستش:))) اینو راحت‌تر میشه ازش گذشت. "جویندگان" یه ذره بحثش پیچیده‌تره. چون با وجود مدل نشون دادن سرخ‌پوست‌ها و نژادپرستی شخصیت اصلی توش که اکثرا به این خاطر ملامتش می‌کنند و خود فیلم رو نژادپرست می‌دوننش، میشه این بحث رو کرد که خود فیلم نژادپرستی شخصیت اصلی رو ملامت می‌کنه و به شکل یه چیز خوب نشونش نمیده. (هرچند همه با این موافق نیستند) این کاملا فیلم رو تبرئه نمی‌کنه از نمایش سرخ‌پوست‌ها توش، میشه گفت اونو در جایگاهی بالاتر از "تولد یک ملت" قرار میده. هرچند به نظر من حتی نمایش بد سرخ‌پوست‌های تو فیلم رو هم میشه به دیدگاه شخصیت اصلی ربط داد. یعنی مدلی که یه شخصیت نژادپرست دنیا رو می‌بینه. و نمایش نژادپرستی در یه فیلم فیلمو نژادپرست نمی‌کنه بلکه مضمون نژادپرستیه که مشکل داره و راجع به اینکه جویندگان کدومه بحث زیاد هست. در کل وقتی داشتم برای این پستم یه ذره نقدهای این فیلم‌ها رو بیشتر می‌خوندم تقریبا بحث و مخالفت‌ها در نظرات زیاد بود و مطمئن نیستم بشه گفت که فضای بحث براشون بسته شده. (برعکس "تولد یک ملت" که تقریبا به طور کامل نظرات راجع بهش منفیه)

و در آخر راجع به دموکراتیزه کردن هنر و اینکه به ازای هر قهرمان سفیدپوست باید یه قهرمان سیاه‌پوست باشه. اینو می‌خوام از دو بعد بررسی کنم: فیلم‌های mainstream و فیلم‌های هنری. (اول می‌خواستم به مستقل و غیر مستقل تقسیم کنم ولی این خط تقسیمش یه ذره فرق می‌کرد با اونی که می‌خواستم.) نمی‌دونم دقیقا چقدر نسبت به گذشته تغییر کرده یا نکرده این موضوع ولی تو این چند سال اخیر حداقل نگاه عموم به فیلم‌ها هی بیشتر و بیشتر از هنر تبدیل به کالا شده. (و تاکیدم روی واژه‌ی "مصرف‌کننده" در اوایل پست به همین دلیل بود.) وقتی یه فیلم برام مثل یه کالا باشه خودمو محق یه سری خصوصیات می‌دونم که باید داشته باشه تا برام ارزش داشته باشه که بخوام ببینم و یه سری خصوصیات که ارزش داشته باشه تا به دوستام معرفی کنم. (این همون ارزیابی اولیس که گفتم من مصرف‌کننده دارم که بیشتر شباهت به ارزیابی یه کالا داره تا اثر هنری) این طور که به نظرم میاد خیلی از مصرف‌کننده‌ها از پر شدن فیلم‌ها فقط از مرد سفیدپوست خسته شدند و دلشون نمایش آدم‌های دیگه‌ای رو هم می‌خواد. و به نظرم این ریسکیه که هالیوود برای سود بیشتر داره می‌کنه و بعضا نتیجشو پس می‌گیره و بعضا نه. جدا از این دید کالایی بهش، به نظرم این ارزش داره که آدمای بیشتری می‌تونند خودشونو تو فیلما ببینند و این بحث مخصوصا برای بچه‌ها و افراد جوون نسبتا سودمنده. هرچند این فیلم‌ها اکثرا همچنان نمایش سطحی‌ای از آدمایی که نشون میدند دارند، لزوما سمت و سویی که دارند بهش میرن بد نیست از نظر من. یعنی سودش بر ضررش می‌چربه.

اینا راجع به فیلمای mainstream بودند ولی در فیلمای هنری هم من حرکت به سوی وارد شدن افرادی به جز مردای سفیدپوست می‌بینم ولی این به نظرم دلیلش فرق داره با دلیل فیلم‌های قبلی. در اینجا میل به وارد کردن این افراد برای لذت بردن خود فرد از یک کالا نیست بلکه میل به داستان‌هایی با دیدگاه‌های جدیدتره. تقریبا داستان‌های با دیدگاه شخصیت‌های مثلا زن و سیاهپوست و سازنده‌های زن و سیاهپوست در تاریخ نسبتا وقت کمتری بهشون تعلق گرفته و الان هی میل بهشون بیشتر حس میشه. فیلم "پرتره‌ی نقاشی یک بانو" رو من هنوز ندیدم که راجع به کیفیتش نظری بدم ولی اینکه در فیلم دیدگاه مردها نادیده گرفته بشه به نظرم لزوما چیز بدی نیست. فیلم‌های قدیمی زیادی کاملا زنان رو نادیده می‌گیرند و داستانی از دید مردانه میگن و اونا هم به نظر من لزوما فیلم بدی نیستند. این در نظر گرفتن تفاوت دیدگاه زنانه و مردانه می‌تونه داستان‌های جدید و خلاقانه‌ای خلق کنه، حالا چه بررسیشون کاملا جدا از هم باشه چه در کنار و در ارتباط و تضاد و کمال با هم. کلا در خلاصه اعتقاد من اینه که برخورد فرد با زندگی و زندگی با فرد با توجه به جنسیت، نژاد، گرایش و... فرق‌هایی داره، نه فرق‌های بزرگ ولی فرق‌های ریزی که اگر بهشون توجه بشه میشه داستان‌های نوآوارنه‌تری خلق کرد.

+ جدا از ارزیابی زیبایی‌شناختی غیر شخصی، خیلی وقتا این تحلیل‌های اخلاقی از فیلما کاملا مستقل از ارزیابی بیان میشن. یعنی می‌تونیم مثلا "بر باد رفته" رو از نظر ارتباط محتوا و مضمونش با نژاد و نژادپرستی و برده‌داری بررسی کنیم بدون اینکه بگیم این از کیفیت و ارزش فیلم کم می‌کنه. به نظرم این تحلیلا هم به خودی خود می‌تونند ارزشمند باشند و در انجامشون هم یه ذره ممکنه فیلم رو بهتر درک کنیم هم دوره‌ی تاریخیشو. علاوه بر اینا از نظر خود من جذاب هم هستند و جذاب‌تر از تحلیلی که فقط ارزیابیه. این تاثیر خاصی رو بحث این پست نداشت برای همین این آخر فقط گفتم که شاید بعدا بیشتر تو بحث مطرح شد.

+ یه نکته نسبتا بی‌ربط: به نظرم موقع این بحث‌های اینکه فیلم‌های قدیمی که محتوا و مضمون بد با معیار امروزی دارند، یه چیزی که نسبتا نادیده گرفته میشه دیدگاه افرادیه که این فیلم‌ها بهشون توهین شده. مثلا یه سرخ‌پوست می‌تونه واقعا بشینه "جویندگان" رو نگاه کنه و به ارزش‌های سینماییش فکر کنه؟ نمی‌دونم واقعا. مثلا یه مثال برای خود ما ایرانی‌ها که به ذهنم میاد فیلم 300هه. (البته این فیلم حتی راجع به کیفیتشم بحث زیاده و قطعا با جویندگان اونقدری قابل مقایسه نیست ولی الان تنها فیلمی که در مورد بد نشون دادن ایرانیا یادم اومد همین بود:))) حتی اگر این فیلم بهترین فیلم تاریخ هم میشد به نظرم برای ما باز هم مزخرف و چرند خواهد بود و نمی‌تونستیم با دل خیلی خوش نگاه کنیم. نمی‌دونم نتیجه این حرفم چی بود کلا گفتم اینم جالبه بهش فکر کنیم.:-"

+ چند مورد نهایی خارج از بحث: اولا که متاسفم به خاطر این همه مطلب طولانی و گیج کننده.:-" قطعا اگه نویسنده‌ی بهتری بودم می‌تونستم اینارو کوتاه‌تر و بهتر بیان کنم و دارم رو نوشتنم کار می‌کنم. دوما من تو این ماه مرداد خیلی خیلی سرم شلوغه و احتمالا نتونم پست بعدی رو به این زودی یعنی چند روزه جواب بدم و ممکنه تا یک یا چند هفته طول بکشه که بستگی به وقتم داره و واقعا مشخص نیست ولی سعی می‌کنم نظرات هرچند کم ‌اطلاعمو در وقتی که بتونم بیان کنم. در کل بحث هم خیلی پیچیدست هم جالب و فکر کردن بهش هم علاوه بر خود نوشتنش وقت می‌خواد.

+ پ.ن: حس می‌کنم اینو هیچ جای نه این پستم گفتم نه پست قبلی ولی من معتقد نیستم که هر اثر هنری‌ای باید یه هدف سیاسی اخلاقی و ایدئولوژیک داشته باشه و چنین فکری رو نه تنها اشتباه می‌دونم بلکه برای هم هنر هم نقد خطرناک می‌دونم. تو متنم حس می‌کنم این بهش اشاره نشده و به نظر میاد بعضی جاها همچین عقیده‌ای دارم، ولی با چنین پس‌زمینه‌ای استدلالام نوشته نشده. این حس کردم بد نیست که بگم.
 
آخرین ویرایش:

علیرضا ح.

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
797
امتیاز
4,682
نام مرکز سمپاد
علّامه حلّی ۲
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
94
دانشگاه
صنعتی اصفهان
رشته دانشگاه
مهندسی مکانیک
تلگرام
راستش بحث رو اونجایی باید ترک می‌کردی که تو خودت رو «مصرف»کنندۀ آثار هنری قلم‌داد می‌کردی؛ نه اون موقع که گفتی راجع به هنر و نقد اطلاعاتی نداری. :))

به هر حال، پاراگراف اولت مسیرمون رو به طور جدّی از هم‌دیگه جدا می‌کنه. تو «مصرف»کنندۀ آثار هنری هستی، در حالی‌که من نیستم. پس بدم نمیاد یه کم روی این موضوع بحث بکنیم. چون واقعا موضوع مهمی هست.
بحثِ مصرف آثار هنری توی کل دنیا مطرح هست و این موضوع بعد از دیجیتالی شدن مدیوم‌ها رخ داده. ولی این موضوع توی ایران شدت بیشتری هم پیدا کرده؛ چون ما قانونی در حمایت از ناشران نداریم به راحتی به هر محتوایی می‌تونیم دست پیدا بکنیم. دوست دارم اینجا سخنان سعید عقیقی رو بازنشر بکنم. عقیقی توی مصاحبه‌اش با ایستار میگه که: «پیرو حجم بالای فیلم‌هایی که این روزها به دست‌مان می‌رسد، نوعی مصرف کردن فیلم باب شده است و آن فیلم هم به صورت یک‌بار مصرف دیده شده. برای سینه‌فیل امروزی ممکن است فرصت بازگشت به این نقطه (تأمل و نه مصرف) وجود نداشته باشد. آن گفتمانی که من تحت تأثیرش تربیت شده‌‌ام یادم داده هیچ وقت عجله‌ای برای دیدن آخرین فیلم تارانتینو نداشته باشم. اما برایم جالب است که بدانم فیلم بعدی زولوتوخین چه خواهد بود.» طبعا این مصرف‌گرایی باعث میشه که دید ما به هنرْ سرگرمیِ صرف باشه. توی این حالت، مواجه با یک اثر هنری مطلقا تفاوتی با رفتن به شهربازی نداره. هر دو صرفا به دنبالِ هیجان و لذت هستن. این مصرف‌گرایی منجر به این میشه با نادیده گرفتن بسیاری از وجوه یک آثار هنری، درک ابتری از اون‌ها داشته باشیم. کما اینکه خود عقیقی هم توی همون مصاحبه اشاره می‌کنه: «احتمالا اگر به ما بگویند «چهار ماه و سه هفته و دو روز» در ذاتش یک فیلم کمدی‌ست ممکن است با تعجب به‌هم نگاه کنیم. چون ما با کمدی اروپای شرقی ـــ مشخصا رومانی و چکسلواکی دهه‌ ۶۰ ــ ۷۰ ـــ که این ایده‌ها را دنبال می‌کردند خیلی آشنایی نداریم. اینکه دختری ۴ ماهه حامله است ولی خودش نمی‌داند، ذاتا یک ایده‌ی کمیک است. همینطور که خود کارگردانش هم می‌گوید. اما ما این فیلم را به شکل یک فیلم رئالیستی محض دریافت و تبلیغ می‌کنیم. و احتمالا مدل فیلم‌های آقای پناهی و جلیلی و… را می‌گذاریم کنارش. منظورم این است که چطور معیارهای قضاوت ممکن است فیلمی را در عین اینکه دوست‌اش داریم به ضد خودش بدل کند. این حاصل اغتشاش ۲۰۰۰ به بعد است. اغتشاش حاصل از پست‌ها و وبلاگ‌های اینترنتی که هر کس بعد از نوشتن یکی از آن‌ها گمان می‌کند منتقد فیلم است. عصر سریع فیلم دیدن. مسابقه مصرف و اوردوز فیلم.»

ببین غالبا بحثِ «سلیقه» توی مباحث راه می‌بره به مغلطه. در واقع، سلیقه در بسیاری از مواقع، سپری غیرقابل نفوذ میشه در برابر استدلال. مباحث هنری هم مثل مباحث علمی قاعده‌مند هستن و طبعا نظر یک بی‌سواد هنری با این توجیه که این سلیقۀ منه(!)، غیرقابل قبول‌ه. پیش‌تر هم گفتم راه نجات از این سلیقه و برخورد شخصی، برخوردی هست که کانت توصیه کرده. بدیهی هست که هر کس مطابق با جهان‌بینی و پیش‌فرض‌های خودش با یک اثر هنری مواجه میشه و نتیجۀ این مواجه برای هر کسی یک چیز خاص هست. در واقع، همین‌جا تفاوت هنر با بقیۀ زمینه‌های علمی رقم می‌خوره؛ به تعداد انسان‌ها، راه‌حل --بازخورد-- می‌تونه وجود داشته باشه ولی این فرآیند توضیح دادنِ «درونی کردن»ِ آثار هنری نیازمند استدلال‌های عقلی هست. حالا باز با تمام این احوال، اگر این‌ها برات جذّاب نیستن و نمی‌خوای بشون پای‌بند باشی، پس بعید می‌دونم مخاطب هنر باشی. بین «مخاطب»ِ هنر و «مصرف‌کنندۀ» هنر تفاوت هست. اولی یک رابطۀ دو طرفه هست ولی دومی یک رابطۀ یک طرفه هست.

در مورد جبهه‌گیری بات موافقم. جبهه‌گیری در نهایت باعث برچسب زدن میشه و از رویکرد تحلیلی هم دور میشیم. احیانا اگر جایی این‌جوری گفتم، اشتباه کردم. «ولی با تموم اینا به نظرم حتی در اون ارزیابی زیبایی‌شناختی هم نمیشه کلا این قضایا رو نادیده گرفت. دقیقا نمی‌دونم در این دیدگاه کانت جایگاه محتوا و مضمون و مواردی از این قبیل در نقد چیه. یعنی فقط طرز قرار گرفتنشون در داستان و بیان کردنشون مهمه و یا خود اینکه محتوا و مضمون چیه هم مهمه؟» اسن سوالت خیلی مهمه و در واقع هدف این تاپیک. خیلی خوبه که در حالت‌های مختلف این سوال رو هر باره از خودمون می‌پرسیم. توی ادامه بیشتر سعی می‌کنم توضیح بدم.

یک چیزی که من حس می‌کنم تو بش معتقد هستی این‌ه که فکر می‌کنی تمام افراد به هنر برای هنر معتقدن. ولی نه! تولد یک ملّت رو مثال زدم و نقل قول از کوک آوردم ولی اون نقل قول هم تایید کنندۀ این موضع نبود. در واقع، اون اظهار نظر هم یک بلاتکلیفی درش معلوم بود که نمی‌دونست وجهِ اخلاقی فیلم رو غالب کنه یا وجهِ هنری رو. در مورد جویندگان و بر باد رفته هم بات موافقم. صرفا سعی کردم مثال‌هایی رو بیارم که معولا توی این زمینه ازشون استفاده می‌کنن وگرنه من هم مثل تو معتقدم که لزوما هر نمایشی از زذایل اخلاقی توی فیلم‌ها به معنای تایید اون‌ها نیست.
بذار یه جور دیگه ماجرا رو ببینیم. من خیلی دوست دارم مقالۀ به شدت مفید وحید مرتضوی هم خونده بشه. مقالۀ مرتضوی به وجوه ایدئولوژیکِ فیلم‌ها می‌پردازه که زیاد از بحث ما دور نیست. در واقع، مرتضوی استدلال می‌کنه که سطوح فرمال و محتوایی فیلم چقدر در هم تنیده هست و نمیشه به طور جداگانه به هر کدوم نگاه کنیم. می‌خوام از اون مقاله این نکته رو برجسته بکنم که اگر ایدئولوژی رو هم زیرمجموعۀ اخلاق درنظر بگیریم، وجوه اخلاقی فیلم رو نمیشه به دور از المان‌های فرمال فیلم تحلیل کرد. اینجاست که خیلی از عوامی که مشکلات اخلاقی با فیلم‌ها دارن، دچار اشتباه میشن. در واقع، اون‌ها فیلم رو چون درست درک نمی‌کنن به چیزهایی چنگ می‌زنن که خیلی مربوط به فیلم نیست. برای مطالعۀ موردی این موضوع، به فیلم‌های متاخر ایستوود میشه اشاره کرد. مرتضوی یکم راجع به ایستودد هم حرف زده.
صرفا برای اینکه زیاد روی هوا حرف نزنم. می‌خوام به مورد بسیار عجیبِ اولیویا وایلد بپردازم. اولیویا وایلد، نقشِ شخصیتِ منفی رو ایفا می‌کنه که با تطمیع جنسی به امیال خودش می‌رسه. اینجا یک سری هنرنفهم میان و راجع به این موضوع جبهه می‌گیرن. و به خاطر همین دلایل و البتّه یک سری دلایل دیگه که کلا زیرمجموعۀ موضوع حملۀ ایستوود به اخلاقِ نخ‌نمای این روزهای آمریکاست، در تمام جشنواره‌های آمریکایی نادیده گرفته میشه. برای اینکه بیشتر در جریان موضوع باشید این نوشتۀ CNN رو بخونید.

اول، من دوگانه‌ای به اسم فیلم‌های جریان اصلی و فرعی و امثال این برچسب‌زنی‌های مجهول رو نمی‌شناسم و نمی‌فهمم. (برخلاف مستقل و غیرمستقل که تعریف مشخصی دارن و طبقه‌بندی‌های اینجوری به شناخت بیشتر منجر میشن.) من دوگانۀ سینما و غیرسینما رو قبول دارم. یا یک فیلمی، سینماست یا نیست. حالا این غیرسینما پورن رو شامل میشه تا آثار تبلیغاتی. حالا بریم سروقتِ دموکراتیزه کردن.
من واقعا تعجب می‌کنم توی یک بحث هنری باید مخاطبی رو درنظر گرفت که فیلم رو به مثابه یک کالا می‌بینه. طبیعتا اگر هم فیلمی بخواد این نیازهایِ مشتری رو اجابت کنه، غیرسینماست. فیلمی که بخواد دنیایِ خودش رو اینجوری بنا کنه که اگر فلان کار رو بکنم، بیشتر می‌فروشم و یا جایزه می‌گیرم، «اصالت» ایده، و «آزادگی» هنرمند رو نشونه رفتن. و این‌ها تماما منجر به ناهنرها و ناسینماها میشن! مثالش هم توی این سال‌ها به فور قابل شمردن هستن. از «پلنگ سیاه»ِ رایان کوگلر بگیر تا «مهتاب»ِ بری جنکینز. در واقع، دموکراتیزه کردن هنر خنثی کردن هنر از اندیشه هست. این کار راه درنهایت منجر به این میشه که هنر به صنعت تبدیل بشه و مخاطب به مشتری.
از این دلیل که بگذریم، می‌رسیم به نیاز به تنوع. این قابل تامل‌تر هست. و به خودیِ خود هم، برخلاف دلیل بالایی، منجر به مشکلی نمی‌شه. کما اینکه تاریخ سینما هم پر از این تغییرهاست. مثلا ژانر وسترن کم‌کم جای خودش رو به ژانر علمی-تخیلی داد. چه تغییر و تنوعی از این بیشتر؟ بذار باز با همون فیلم پرترۀ بانویی در آتش ادامه بدم. بله، فیلمی می‌تونه شخصیت اصلی و حتّی فرعی مرد هم نداشته باشه؛ مثلِ «فریادها و نجواها»یِ برگمان. فیلمی که اساسا راجع به دنیای زنانه هست. و اتفاقا یکی از بهترین فیلم‌های عمر من هم هست. پس اعتراض اینجا نیست. اعتراض سر تنوع که یکی از نتایج این تصمیم هست، نیست. اعتراض اونجایی هست که اون فیلمِ رقّت‌انگیز، مردها رو حذف می‌کنه و نادیده می‌گیره. یا اگر هم مردی داخل فیلم هست با صفت‌هایی بد شناخته میشه. بهتر بخوام بگم اون فیلم مردها رو «تقلیل» میده. معمولا خیلی از آثار این چنینی نیم‌نگاهی به جشنواره‌ها دارن. یه فیلم به تماشاگرش باج میده، یک فیلم هم به جشنواره. ولی خب فرقی در نهایت ندارن.

راجع به اون نکتۀ پرتت. چرا سی‌صد؟ «آرگو» رو بگو! من از هر دو فیلم بدم میاد ولی واقعا قسمتِ اعظم دلایلم مربوط به نگاهشون به ایران و ایرانی نیست. یک چیزی که مخاطبای سینما، به خصوص اونایی که به این مدیوم آشنا نباشن، رو دچار گمراهی می‌کنه این‌ه که زیادی این مدیوم رو جدی می‌گیرن! آره، دقیقا موضع من همین‌ه. :D به قول هیچکاک: "It's Only a Movie". زیاد سخت نباید گرفت و این موضوع با بنیان‌های سینما که بر خیال و خیال‌بافی بنا شده قابل توجیه هست. هر قهرمانی نیاز به دشمن داره. حالا هر کی دشمن رو از یک جایی گیر میاره دیگه. اگر این‌جوری باشه باید منتظر باشیم خیلی از موجودات فضایی از فردا بیان و معترض باشن. بیخیال!

پی‌نوشت: من هم این روش با حوصلۀ بحث رو ترجیح میدم. هر چند که ترجیح میدم بقیه هم نظراتشون رو بگن و درگیر بحث باشن.
 
  • لایک
امتیازات: Pan

Pan

bullshirt detector
عضو مدیران انجمن
ارسال‌ها
403
امتیاز
7,076
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
بجنورد
سال فارغ التحصیلی
97
مشکل نادیده گرفتن جنبه‌ی "مصرف" هنر اینه که به کل یک بعد از ارتباط هنر با مردم عادی رو نادیده می‌گیره و در نتیجه نمیشه درست دلیل این موج‌های رفتاری فرهنگی مردم رو که یه قسمت از بحث تاپیک در موردشه رو درک کنیم. برای همین صحبت‌های اینکه در نظر گرفتن مخاطبی که فیلم رو کالا می‌بینه و دموکراتیزه کردن هنر در نهایت منجر به صنعت شدن هنر میشه برام عجیبه. چون از نظر من هنرهایی مثل سینما و تلویزیون خیلی وقته که تبدیل به صنعت شدند و چندین سال و حتی دهه هست که باهاشون اینجوری برخورد میشه. و من بیشتر از اینکه بخوام نظری راجع به خوب یا بد بودن این پدیده بدم، می‌خوام بگم که چیزیه که وجود داره و نمی‌تونیم بازخورد مردم به یه فیلم رو بررسی کنیم بدون اینکه این رو هم در نظر بگیریم. چه سودی به ما میرسه که بخوایم تظاهر کنیم که برخورد کالایی با فیلم تقصیر مردمه و نه دیدگاهی که اکثر شرکت‌های بزرگ فیلم‌سازی و به طور کلی‌تر مدیا خودشون دارند.

این قضیه‌ی کالا بودن فیلم با سلیقه هم در ارتباطه. فکر می‌کنم حرف منو راجع به سلیقه متوجه نشدین. چیزی که می‌خواستم با حرفام برسونم اینه که خیلی از"مخاطب‌ها" که به سراغ ارزیابی فیلمی که دیدن میرن، در واقع اصلا فیلمو ارزیابی نمی‌کنند. حداقل ارزیابی به معنی کیفیت هنری و خوبی و بدی نه. چون به چشم کالا بهش نگاه می‌کنند و مثل کالا ارزیابیش می‌کنند، لذتی که هنگام تماشاش دارند از مهم‌ترین قسمت‌های ارزیابیشونه و لذت بردن رو که قبول دارین فقط می‌تونه به سلیقه ربط داشته باشه؟ در واقع هدفم این بود که بیام برخورد مخاطب عادی رو با مخاطب منتقد جدا کنم چون به نظرم اومد که شما مدل برخورد و جبهه گرفتن یه آدم عادی رو با یه منتقد در کنار هم بررسی کرده بودین و من فکر نمی‌کنم با اینکار بشه به نتیجه‌ی دلیلش رسید. ولی جدا از این قضیه قبول دارم که سلیقه نمی‌تونه در جایگاه بحث بیاد و وقتی به عنوان دلیل دفاع از مثلا یک فیلم بیاد مغلطست. میشه گفت وارد شدن سلیقه تو بحث بیشتر نکته‌ایه برای خروج از بحث کسی که براش این قضیه مهم نیست نه استدلالی برای خود بحث.

البته این وسط بد نیست بگم که فکر نمی‌کنم کسی با خودآگاهی دید کالایی به فیلما داشته باشه. (که این موضوع فیلما رو در موقعیتی خاصی در مقابل صنعتای دیگه می‌ذاره. نه کاملا صنعت شده نه کاملا هنر مونده.) بیشتر اینکه نگاه بازاری خود شرکت‌ها و سازنده‌ها به فیلمشون باعث میشه که یه جورایی مردم بخوان با کیف پولشون به داستانایی که بیشتر می‌خوان ببینن رای بدن. برای همین راجع به اینکه تو ایران این نگاه بیشتره خیلی مطمئن نیستم. ولی بررسی اونم میتونه جالب باشه که دسترسی راحت‌تر به هنر باعث بیشتر شدن دید مصرفی به فیلم میشه یا نه. با اینکه این دسترسی و دیجیتال شدن قطعا باعث دیدگاه مصرف‌گرا شده، از نظر من بزرگترین مشکل تاثیرگذار بر این دید خود سازنده‌های فیلم هستند و نه مردم عادی. تا وقتی که بزرگترین هدف ساختن فیلمی سود کردن باشه مردم هم در فکرشون خواهد بود که چه فیلمی می‌خوان بیشتر سود کنه.

فکر می‌کنم مسیر بحث یه ذره در هم پیچیده شده. من تقریبا با نظر کلی این مقاله‌ای که معرفی کردید موافقم ولی با نظرهای موردی اون بعضا مخالفم و این مثال فیلم ایستوودی که خودتون زدید رو من ندیدم که نظری راجع بهش بدم که چقدر بازخورد بهش درست یا غلط بوده. یک قسمت بحث راجع به اینه که الان محیط نقد و بحث بسته شده و بی‌جهت به بعضی فیلمایی که نمی‌فهمن مردم جبهه می‌گیرن ولی بعد یه قسمت بحثتون خودتون به فیلم‌هایی که از نظرتون صرفا به دلیل "دموکراتیزه شدن" وجود دارن جبهه می‌گیرین. حس می‌کنم خود شما بازخوردتون به فیلم‌هایی مثل پلنگ سیاه و مهتاب اشتباه بوده و شاید مثل ایراد خودتون یه جورایی به چیزهایی چنگ زدید که خیلی مربوط به این فیلما نیستن.

می‌تونیم مثلا راجع به این بحث کنیم که آیا واقعا این فیلم‌ها به طور قابل توجهی نسبت به فیلم‌های دیگه بیشتر به فروش و جایزه اهمیت دادند که به "ناهنر" و "ناسینما" تبدیل بشن یا نه. از نظر من اکثر فیلم‌هایی که ما در گیشه و جشنواره‌ها می‌بینیم این فکرو دارند حتی فیلم‌های "دموکراتیزه" نشده. (البته از اینم نگذریم که خیلی از فیلمایی که تو اینجاها نمی‌بینیم هم هدفشون این بوده و توش شکست خوردند) اصلا چجوری میشه ثابت کرد که یه فیلم با چه هدفی ساخته شده؟ آیا با فقط محتوای درون خود فیلم میشه اینو ثابت کرد یا با تبلیغاتی که پیرامونش میشه؟ و وقتی از تبلیغات هدف یه فیلم رو می‌فهمیم که مثلا یه چیز "بد" مثل باج دادن به تماشاگر یا یک چیز دیگه هست بعدش می‌تونیم بدون بررسی محتوای خود فیلم بگیم کلا بدون اندیشه است و اصلا سینما و هنر نیست؟ در واقع در چه مرحله‌ای حق داریم بگیم هنرمند آزادی و اصالت نداشته و چون هدف پول و جایزه در ذهنش بوده اندیشه هم نداشته. و حتی در مورد "دموکراتیزه" شدن از کجا بفهمیم که اون افرادی که فیلمو می‌سازن هدفشون از اول همین دموکراتیزه کردن بوده و نه داستانی که خودشون می‌خواستن بگن و صرفا به خاطر جو کنونی از این قضیه به عنوان تبلیغ استفاده کردند. خلاصه‌تر بخوام بیان کنم: هدف سازنده چقدر بر نقد اثرش اهمیت داره؟ و دقت کنید منظور از هدف محتوا و مضمون و ایدئولوژی و یا هیچ چیزایی که تو خود فیلم وجود داره نیست، فقط همین که هدف سازنده بیان اندیشه‌ و داستان خودش و یا سود کردن و جایزه بردن و یا حتی تفریحی یا یه چیز عجیب‌تر باشه.

حالا من می‌خواستم بیام راجع به خود این فیلم‌ها (هم مثال‌های دموکراتیزه شده هم فیلم ایستوود) هم بحث کنم (و پستی خیلی طولانی‌تر بنویسم:))) و حتی مثلا پرتره‌ی بانویی در آتش هم ببینم و در جوابم از اونم دفاع کنم چون حس می‌کنم یه ذره ناعادلانه قضاوتش می‌کنید. ولی قبل از اینکه این کارها رو بخوام انجام بدم باید خط‌های بحث رو یه ذره مشخص‌تر کنم. من بحثم تا اینجا بیشتر راجع به این بوده که چرا بازخورد الان مردم به هنر این مدلیه که هست و اینکه این بازخورد چطور در فیلم‌هایی که ساخته میشن و داستان‌های که گفته میشن تاثیر داره. اگر قرار باشه راجع به ارزش هنری فیلم‌های به خصوص مختلف صحبت کنیم بحث تبدیل میشه به یه چیز کاملا متفاوت. و شاید حتی بحث هنری درباره هر مورد به خصوص در تاپیک خود فیلمش منطقی‌تر باشه تا اینکه تبدیل همشون به یک بحث کلی.

+ اون قسمتی که در پست قبلی گفتم ارزیابی زیبایی‌شناختی برای من مخاطب حوصله‌سربر و بی‌اهمیته، در واقع منظورم همون بررسی تکنیکال جدا از بررسی محتواییه. چون خیلیا از نظرشون این تنها نقد سرد و غیرشخصی و نقد درسته.

+ در ادامه بحث اون نکته‌ی پرت. پس تاثیراتی که فیلم‌ها بر فرهنگ مردم در طی سال‌ها می‌ذارن چی میشه؟ هم فیلم‌هایی که به وضوح پروپاگاندا دارن هم فیلم‌هایی که نظرات مردم و حتی فرهنگ رو کم کم تغییر میدن راجع به موضوعات مختلف. البته منم نظرم این نیست که خیلی باید جدی گرفته بشه ولی شناختن اون مرزی که بررسی تاثیرش مهمه یا داریم یه نکته‌ی ریز کاملا مسخره رو بررسی میکنیم و مو از ماست میکشیم زیاد آسون نیست. پ.ن: البته بیشتر که به این فکر می‌کنم به نظرم اصلا به این نکته پرت ربط نداشت خودش یه بحث کاملا جدا بود.:)) ولی کسی که با یه فیلمی به خاطر این قضایا مشکل داره لزوما اهمیت زیادی براش قادر نمیشه، صرفا خوشش نمیاد و نگاه نمی‌کنه.
 
آخرین ویرایش:

علیرضا ح.

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
797
امتیاز
4,682
نام مرکز سمپاد
علّامه حلّی ۲
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
94
دانشگاه
صنعتی اصفهان
رشته دانشگاه
مهندسی مکانیک
تلگرام
«مشکل نادیده گرفتن جنبه‌ی "مصرف" هنر اینه که به کل یک بعد از ارتباط هنر با مردم عادی رو نادیده می‌گیره.» نه، بالعکس. من دارم یک بعد از ارتباط مردم با هنر رو نادیده می‌گیرم که زیاد اهمّیتی نداره. خود من به شخصه، قصدم از بررسی رفتارهای توده‌وار این هست که بفهمم با چه پدیده‌ای روبرو هستم. این به معنا نیست که من هم می‌خوام این دیدگاه‌ها رو تایید بکنم. من دوست دارم با هر کسی و هر فیلمی وارد بحث بشم ولی طبعا این بحث رو می‌خوام از دید هنری جلو ببرم. اگر حالا این وسط هر جایی نتیجۀ هر سوالم از اثر یا فردی منتج بشه به اینکه چون این مدیوم صنعتی هست، دیگه حرفی برای گفتن ندارم. در واقع، نتیجه عیان شده.
در واقع، قضیه این‌ه که از کدوم وجه بخوای به قضیه نگاه کنی. سینما رو هنر بدونی و یا هنر-صنعت. من طبعا در دستۀ اول قرار دارم و هر چیزی که به وجوه صنعتی باشه رو نادیده می‌گیرم و می‌دونم خیلی از وجوه رو از دست میدم ولی خب که چی؟ مثلا می‌خوام از دست بدم که چرا مردم آخرین فیلم فون‌تریه رو هو کردن و سالن رو ترک کردن؟ خب مردم در این زمینه جاهل‌ و بی‌سوادن. به همین سادگی. بحث اینجا قداست این فیلم نیست؛ بحث سر این‌ه که مردم عادی درک فیلم رو بلد نیستن وگرنه که نقد منفی جاش محفوظ و عزیزه.
در ضمن این گزاره هم غلطه: «سینما و تلویزیون خیلی وقته که تبدیل به صنعت شدند و چندین سال و حتی دهه هست که باهاشون اینجوری برخورد میشه.» غلط‌های این گزاره این‌هاست: اول؛ سینما و بعضی از آثار تلویزیونی ماهیت‌شون آثار هنری هست که بعضا برخورد صنعتی هم باهاشون شده. فرض اینکه این‌ها صنعتی شده یا از اعمال عوام گرفته شده یا رفتار کمپانی‌های فیلمسازی که پرواضح هست محل فرض غلطه. هیچ منبع معتبر علمی هم یادم نیست که چنین فرضی گرفته باشه. دوم؛ اگر فرض رو حتّی بر هنر-صنعت بودن این مدیوم‌ها بگیریم، چه جوری خیل انبوهی از آثار سینمایی رو توجیه می‌کنی که حتّی هزینۀ ساختشون هم توی گیشه درنمی‌آد؟ تعداد بسیار زیادی از کارگردان‌های مؤلف و معاصر هستن که توی گیشه شکست می‌خورن ولی باز هم تونستن روند فیلمسازی رو ادامه بدن.
راستش من علاقمند به این بحث هم نیستم که بخوام ببینم کمپانی‌های فیلمسازی و در کل کمپانی‌های هنری، نگاه صنعتی به هنر رو باب کردن یا مردم. من اساسا به این چرخه و محصولاتش باوری ندارم. چون در نهایت منجر به چیزی میشه که پیش‌تر مکتب فرانکفورت هشدارش رو داده بود. مصرف‌گرایی در هنر و ادبیات در نهایت منتج به این میشه ما نشخوارکنندۀ این‌گونه محصولات باشیم. کما اینکه بیش از سینما الان عکاسی با این مشکل گریبان‌گیر هست. عدۀ زیادی دوربین به دست تنها شاتر زدن بلد هستن. سوژه رو هم مصرف می‌کنن و بعد از مدّتی دور می‌اندازن؛ احتمالا اگر اینستاگرام رو باز کنی، یکی در میون عکس یه دختر با آرایش غلیظ رو مشاهده می‌کنی که توی چادر پیچیده شده و بعدا این ماکت انسانی رو مثلا در مسجد امام جاساز کردن؛ یه دختر با اون ظاهر، درون یک مسجد با نورپردازی و فضای اسلامی. می‌بینی حتّی گفتنش هم مسخره است؛ چون عکس و سوژه رو به نفع مصارف صنعتی تسخیر می‌کنن و هنر رو زائل.
آنجایی که فرهنگ تقویت‌کننده و توجیه‌کننده نظام سلطه و سرکوب باشد دیگر نمی‌توان نام فرهنگ بر آن نهاد. مکتب فرانکفورت این فرهنگ را که محصول اصلی‌اش فرهنگ توده‌ای است، «صنعت فرهنگ» می‌نامند. فرهنگ توده آمیخته منحطی است و سرگرمی و تبلیغات تجاری باعث ادغام افراد «کلیت اجتماعی» ساختگی و شیوار می‌شود که مانع رشد تجلیل انسانی و سرکوب استعداد انقلابی آنها می‌شود.
اصطلاح «صنعت فرهنگی» بیانگر تولید نیست، بلکه بیانگر استاندارد شدن و تحقق کاذب فردیت هویت‌های فرهنگی است. رشد و تکامل صنعت فرهنگی موجب تضعیف معقولیت و اعتبار هنر مستقل می‌گردد. صنعت فرهنگی برای مصرف انبوه تولید می‌کند و بـه طور عمده در تعیین و جهت دادن به رشد و گسترش آن حرکت می‌کند. زیرا اکنون بـا آدم‌ها همانند اشیاء و ماشین‌هایی در داخل و خارج کارگاه‌ها رفتار می‌شود (نوذری، 1386، صص 310-311).
محصول اصلی جامعه توده‌ای همان فرهنگ توده‌ای است که «آدورنو» و «هورکهایمر» آن را از آنچه «فرهنگ انبوه» خوانده می‌شود جدا می‌‌کنند. به زعم باورمندان به فرهنگ انبوه، فرهنگ مذکور ظاهراً فرهنگی است که به طور خودجوش از میان توده‌ها برمی‌خیزد. وانگهی مفهوم فرهنگ انبوه بـا سعی در معرفی خود به مثابه جریانی اصیل، موجب گمراهی می‌گردد. زیرا برخلاف پندار طرفداران فرهنگ توده‌ای «امـروز فرهنگ محصول خواسته‌ها و تقاضاهای اصیل نیست، بلکه ناشی از تقاضاها و خواسته‌هایی است که به طور مصنوعی برانگیخته شده‌اند.

منبع: جعفر ابراهیمی‌مینق و همکاران، «مکتب فرانکفورت و نظریه انتقادی (آراء و نظریه‌ها)»،پژوهش‌نامه علوم اجتماعی، سال اول، شماره چهارم، زمستان 86.
امّا، راجع به تناقض رفتاری من. آره، تا حدّی خودم هم این موضوع رو حس کردم ولی الان تذکرت باعث شد دوباره یه مروری بکنم و می‌بینم بله تناقض‌ه. نظراتم راجع به فیلم‌ها که ثابته ولی خب برای اینکه بخوام دقیقا نظرم رو راجع به اون فیلم‌ها بگم، نیازمنده تاپیک‌های جداگانه‌ای هست. امّا، اینکه بقیه رو تقبیح کردم که چرا مثلا فلان فیلم رو اون‌جوری دیدید و نظر دادید، باید بگم که من فکر نمی‌کنم توی دامِ قضاوت‌های یکسره اخلاقی افتاده باشم. چیزی که من فکر می‌کنم خودم رعایت می‌کنم این‌ه که من فیلم‌ها رو بر مبنایِ دنیای درونی خودشون ارزیابی کردم و می‌کنم ولی اون نویسنده‌ای که فیلم ایستوود رو ارزیابی کرده بدون توجه به درون فیلم و صرفا براساس واقعیت بیرونی و ذهن خودش، فیلم رو ارزیابی کرده.

ببین چون مباحث رو سعی می‌کنم مختصر بیان کنم این سوتفاهم پیش میاد و کاملا هم درسته که اینجور به نظر بیاد من تنها با یک جمله، استناد به تبلیغات و از این قبیل دلایل غیر موجه سعی دارم موضع خودم به فیلم‌ها بروز بدم. امّا این طور نیست و چون من تنها نتیجۀ آخر رو گفتم این شکلی شده. من نیازه یکی از معیارهای ارزیابی‌ام رو بگم که یکم اوضاع شفاف‌تر بشه. به نظرم هر اثر هنری باید اینقدر خودبسنده باشه که با صرف دیدن اون اثر ببشه به نتیجۀ قطعی رسید. یعنی این وسط خواستِ مؤلف، کمپانی سازندۀ فیلم، تبلیغات فیلم و غیره «هیچ» تاثیری روی ارزیابی خودِ اثر ندارن. حالا طی این فرآیند که موضع من مشخص میشه سعی می‌کنم گام به گام دیدم رو وسیع‌تر بکنم: مثلا فیلم‌های فلان جشنواره با مضمون مشترک آیا کمپانی‌ سازندۀ مشترکی دارن؟ چرا یهویی هر ساله یک سری فیلم مشخص توسط رسانه‌های مشخص تبلیغ میشه و الخ. در واقع، این فرآیند ارزیابی آثار هنری از جز به کل‌ه. تو هستۀ مرکزی، خود اثر، رو شناسایی می‌کنی و بعدش سعی می‌کنی به شناخت بیشتر از اون پدیده برسی. به خاطر همین هست که من به تبلیغ «پرترۀ یک بانو» و «مهتاب» مشکوکم. دو فیلمِ به شدت ناقص و علیل در روایت که توسط گروهی مشخص تبلیغ میشن.
حالا این وسط تو بیا بگو فیلمساز گفته که آقا من هیچ قصدی نداشتم و الخ. به نظرم اصلا مهم نیست. به قول رولان بارت، با اتمام آثار هنری باید مؤلف‌شون رو هم دفن کنیم. چون هنرمند هر حرفی رو که می‌خواسته بزنه توی اثرش زده. حالا این وسط تو میگی حله، ولی از کجا نیت‌خوانی می‌کنی؟ من میگم حسم کفایت می‌کنه! در واقع، اگر من بتونم روی فیلمی --مثلا «مهتاب»-- تحلیلی بیارم که دنیای هم‌جنس‌گرایانۀ اون اصیل نیست، همه چی حل میشه دیگه. اصل توجه به فیلم به خاطر همین مضمون بوده ولی حالا همون مرکز توجه زیر سوال‌ه. یا به قول ایرج کریمی که می‌گفت بعضی اوقات میشه آثار هنری رو یه جوری باشون وارد بحث شد که در نهایت به این نتیجه برسی که اون اثر داره علیه خودش اقدام می‌کنه. مثلا ایرج کریمی با همین ایده تونست فیلم «آژانس شیشه‌ای» حاتمی‌کیا رو نقد بکنه و در نهایت به این نتیجه برسه که فیلم به جایی می‌رسه که کارگردان خودش اصلا نخواسته و در ظاهر فیلم علیه‌اش هم شعار داده. در واقع، آثار هنری پیوند تنگاتنگی با ناخودآگاه دارن و همین مدخل می‌تونه برای ارزیابی اون‌ها مفید باشه.

الان که نتیجه رو می‌بینم، قبول دارم که با مثال‌های من بحث‌ پیچیده‌تر شد و به جاهای ناخواسته‌ای رفت. هر چند که در نهایت چاره‌ای جز این نمی‌بینم چون هر اثری دنیای کلی خودش رو داره و شرایط خاص خودش رو. امّا با این حال موافقم بحث به صورت کلی‌تر دنبال بشه.

من منکر تاثیر تلویزیون و سینما بر مردم نیست ولی، معتقدم این تاثیرپذیری در اثر کمبود سواد رخ میده. شاید بیای بگی که خب همۀ مردم قرار نیست از این مدیوم چیزی سردربیارن! قبول ولی وظیفۀ هنرمند، منتقد و مخاطب هنر هم این نیست که مطمئن بشه فیلم‌ها توسط مردم عامی درست درک میشن. چون غیر این موضوع باشه، راه باز میشه برای سانسور. یکی پا میشه از تاثیر مخرب نمایش سکس میگه، و یکی هم خشونت. من ترجیح میدم هر اثری رو بدون سانسور ببینم. و یقین دارم که مثلا اگر یک فرد معمولی و ناآشنا به این مدیوم، آخرین فیلم فون‌تریه، «خانه‌ای که جک ساخت»، رو ببینه به کشتن ترغیب میشه. خب بشه. مهم نیست. تقصیر خودش‌ه. :D
 
آخرین ویرایش:
بالا