• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :
    ثبت نام عضویت

سارا - 23205

Special girl

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
435
امتیاز
7,392
نام مرکز سمپاد
FARZANEGAN
شهر
SHZ-JAH
سال فارغ التحصیلی
1397
سلام
من هر کتابی میخونم تو یه کلاسور درباره ی : شخصیت هاش ، ژانر ، لحن ، زاویه ی دید ، مختصری از کتاب ، چیزایی که ازش فهمیدم ، جملات و پاراگراف های به یاد موندنی و... می نویسم شاید بشه یه چیزی تو مایه های نقد :-" خیلی دلم میخواد این کارُ واسه فیلم و سریالایی هم که میبینم انجام بدم اما فک نمی کنم فعلا وقت کنم دیگه :))
اخیرا یکی دو تاشو وارد ریویوهای اکانت گودریدزم کردم شاید یه روز همشُ تو یه وبلاگ بنویسم شایدم نه
سعی میکنم از این بعد این جا هم درباره ی کتابایی که میخونم بنویسم ;;)
 
آخرین ویرایش:

Special girl

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
435
امتیاز
7,392
نام مرکز سمپاد
FARZANEGAN
شهر
SHZ-JAH
سال فارغ التحصیلی
1397



نام کتاب : ملت عشق
نویسنده :
الیف شافاک
مترجم : ارسلان فصیحی
انتشارات
: ققنوس
ژانر:
عاشقانه-عارفانه
لحن
:جدی
زاویه ی دید
: اول شخص – سوم شخص (دانای کل )

تعداد صفحات :511

رمان ملت عشق در سال 2009 به چاپ رسید و عنوان پرفروش ترین کتاب تاریخ ترکیه را بدست آورد این رمان راویتگر دو داستان به طور موازی و در دو زاویه ی دید متفاوت می باشد که در دو زمان و مکان کاملا متفاوت اتفاق افتاده است.داستان اول درباره ی زنی 40 ساله به نام اِلا ست که فارغ التحصیل رشته ی زبان و ادبیات انگلیسی و صاحب سه فرزند است که بنیان زندگی زناشویی اش سست و دچار یکنواختی و روزمرگی شده است ..
سرانجام او پس از مدتها خانه داری تصمیم میگرد پیشنهاد ویراستاری رمانی را بپذیرد و این گونه الای بی اعتقاد به عشق در طی داستان دچار تغییر و تحولی عظیم می شود ...
داستان دوم درباره ی رسیدن مولانا و شمس تبریزی به یکدیگر است که از زبان 18 نفر نقل می شود
شافاک در این داستان به اهمیت عشق در زندگی پرداخته و سعی کرده به مخاطب بفهماند زندگی بی عشق بیهوده است




خب این رمان پر بود از پاراگرافای قشنگ و به یاد موندنی.. همه ی اون چهل قاعده ای که ذکر شده بود به جای خودش عالی بود .. و اگه بخوام همه ی قسمت های زیباشُ بنویسم بخش زیادی از کتاب اسپویل میشه :D

برای مثال :
این ابله را ببین می خواهد با خدا معامله کند . یعنی تو الان هر گونه خباثت را در ذهنت بپروران ، پشت سر این و آن غیبت بکن، به ناموس مردم چشم داشته باش، حق را ناحق بکن ، به محض خارج شدن از مسجد نمازی را که خواندی فراموش بکن ، بعد هم خیال کن با دوتا گوسفند قربانی کردن و چهارتا دعا از بر خواندن همه چیز درست می شود ! اگر پاکی قلبت را نمی دانی بیهوده وضو نگیر.. آفریدگار من تاجر نیست که با امثال تو تجارت کند ، آفریدگار من بقال نیست که گوشه ای از دفترش ستون گناه داشته باشد و گوشه ای ستون ثواب، بعد هم این دو را از هم کم کند و حساب را دربیاورد ..نه در یک دستش ترازویی است برای کشیدن ، نه در دست دیگرش قلمی برای نوشتن..پروردگار من از این حساب های پست منزه است او زیبایی پرشکوه نوری بی پایان مرحمت و رحمتی بی کران است.
من تحت تاثیر قرار گرفتم و برام جذاب بود ! هم داستان عشق عجیب و غریب مولانا و شمس تبریزی و هم چگونگی زیر و رو شدن زندگی اِلا - شخصیت اصلی رمان – جدا از این ها باعث شد با دید قشنگتری به خدا نگاه کنم و خلاصه در یک کلام برام مفید بود! به نظرم ارزش خوندن داره قطعا .. و گاها بر میگردم به جمله های تاثیرگذاری که زیرشون خط کشیدم و وارد کلاسورم کردم نگاه میندازم..
نظر شما چیه؟! به نظرتون نویسنده چقدر موفق بوده رو مخاطب تاثیر بذاره؟
اگه مایلین بیاین تو بانگم بحث کنیم راجع بهش;)
 
آخرین ویرایش:

Special girl

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
435
امتیاز
7,392
نام مرکز سمپاد
FARZANEGAN
شهر
SHZ-JAH
سال فارغ التحصیلی
1397


نام کتاب : راز فال ورق
نویسنده : یوستین گوردر
مترجم: عباس مخبر
انتشارات : نشرمرکز
ژانر :فلسفی
زاویه دید : اول شخص
لحن : جدی
تعداد صفحات : 317
یوستین گوردر در این کتاب نیز چون اثر پر آوازه ی دیگرش دنیای سوفی ، توانایی ادبی خود را در آمیختن جهان های واقعی و تخیلی و جهش از یکی به دیگری ، و فلسفی و هستی شناختی ، نشان می دهد . سفر هانس و پدرش از نروژ تا یونان سفری واقعی است اما در ضمن آن ، هانس کتابی جادویی با نوشته هایی ریز پیدا می کند که در آن چهره های روی ورق جان می گیرند و ماجراهای خیالی این کتاب مینیاتوری با داستان زندگی خود او درهم می آمیزند و در خلال آن ، تاملات متفکرانه ی پدرش او را با مسائل بزرگ حیات آشنا می سازد
پشت جلد کتاب

خب همانطور که پشت جلد کتاب اشاره کرده داستان این رمان درباره ی پسری 12 ساله به نام هانس توماس است که در پی یافتن مادرش به همراه پدر خود از نروژ به آتن سفر می کند ؛ بحث ها و سوال های فلسفی هانس و پدرش در طول مسیر بسیار جذاب هستند و مخاطب را به فکر وا می دارند که جهان هستی چگونه جایی است ؟ انسان چگونه موجودی است و از این قبیل پرسشهای فلسفی که به زندگی جهت می دهد
داستانی دیگر موازی با داستان اصلی تحت عنوان "کتاب کلوچه ای " روایت می شود که به هر یک ورق ها ی بازی شخصیت بخشیده است و ارتباطی عجیب میان آن ها و تقویم سال برقرار کرده است .

یادمه اولین بار حدودا 2 سال پیش تو یکی از پادکست های سمپادیا یکی این کتابُ معرفی کرده بود ، همون موقع کتاب صوتیشُ دانلود کردم و گوش دادم ؛ بعدش کتابشُ خریدم و دوباره تابستون امسال برای سومین بار خوندمش :-" خلاصه که یکی از بهترین کتابایی که تا بحال خوندم به هیچ وجه لذت خوندنشُ از دست ندین


هم اکنون توجه شما رو جلب می کنم به قسمت هایی جذاب از این کتاب
;;)
خداوند در عرش اعلا نشسته و به مردمی که به او اعتقاد ندارند می خندد
زندگی یک بخت آزمایی بزرگ است که در آن فقط بلیط های برنده را می توان دید
.هیچ چیز مهمتر از بودن در کنار کسی که دوستش داریم نیست
موافقم که این قضیه قدری رازآمیز است.پنج میلیارد انسان روی این سیاره زندگی می کنند . انسان عاشق یک شخص بخصوص می شود ، و او را با هیچ کس دیگر عوض نمی کند .
خردمند تر کسی است که بیش از آنچه می داند تصور دانایی ایجاد نکند
به عبارتی می توان گفت تو میلیارد ها بار فقط یک میلیمتر با دنیا نیامدن فاصله داشته ای ، هانس توماس.زندگی تو روی این سیاره ، در معرض تهدید حشرات ، جانوران وحشی ،سوﺀقصد های برنامه ریزی شده بوده است ، فقط در نبرد استیکل اشتاد صدها بار زخمی شده ای . چون می بایست اجدادی در هر دو سوی نبرد داشته باشی –بله ، تو در واقع با خودت و فرصت بدنیا آمدنت در هزار سال بعد می جنگیدی .
می دانی ، ما زنده ایم ، اما فقط یکبار زندگی می کنیم . آغوشمان را می گشاییم و اعلام میکنیم می کنیم وجود داریم ، اما سپس روفته و به اعماق تاریخ سپرده می شویم . چون مصرف می شویم بخشی ازیک بالماسکه ی جاودانی هستیم که در آن نقاب ها می آیند و می روند . اما سزاوار چیزی بیش از این هستیم ، هانس توماس . من و تو شایستگی آن را داریم ناممان روی چیز جاودانی حک شود ، چیزی که در این جعبه ی ماسه ی بزرگ شسته نشود.
 
آخرین ویرایش:

Special girl

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
435
امتیاز
7,392
نام مرکز سمپاد
FARZANEGAN
شهر
SHZ-JAH
سال فارغ التحصیلی
1397


نام کتاب : عقاید یک دلقک
نویسنده : هاینریش بُل
مترجم: محمد اسماعیل زاده
انتشارات : چشمه
ژانر : شاید بشه گفت عاشقانه و مذهبی :-/
زاویه دید : اول شخص
لحن : جدی
تعداد صفحات : 353
داستان این رمان روایتگر زندگی دلقکی است که به دلیل اختلافات مذهبی خانواده ی ثروتمند خود را ترک کرده و جدا زندگی می کند . در این میان فقط با همسرش ،ماری، رابطه ی خوبی دارد که مع الاسف او نیز بطور ناگهانی هانس شنیر ، دلقک سیرک ، را ترک کرده و با فرد دیگری ازدواج نموده و هانس که همسر و کار خود را نیز به علت مصدومیت از دست داده دچار مشکلات روحی و مالی شدیدی شده است.
بُل با این داستان مشکلات جامعه ی آن زمان من جمله : تزویر و دو رویی ، فقر ، اختلاف طبقاتی ، اختلافات مذهبی ، مسائل جنسی ، آشفتگی روحی و.. را در قالب و نقاب یک دلقک به تصویر می کشد.

خب راستش من خیلی خوشم نیومد ازش و نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم :/ به نظرم اونقدری که تعریفش می کنن و برنده ی نوبل ادبیات شده خوب نبود .. آخرشم یجورایی اصغر فرهادی طور بود ((:


قسمت های ماندگار

این اشتباه خود ما بود که درباره ی این لحظه با دیگران صحبت کردیم و قصد داشتیم آن را به عنوان لحظه ای به یاد ماندنی به ثبت برسانیم. می توانستیم خودمان از این واقعیتی که اتفاق افتاده بود لذت ببریم.
پیروی از عواطف و احساسات گاه می تواند کار دست انسان بدهد و موجبات ناراحتی اش را فراهم کند
این واقعیت که منتقدان خود قابل انتقاد هستند چیز زیاد بدی نیست، عیب آن است که آنها به برنامه ی خود به دید انتقادی نگاه نمی کنند و خود را عاری از نقص و اشکال می بینند، و این خیلی ناخوشایند است.
او به آرامی گفت: “به هیچ، من به هیچ فکر می کنم.” گفتم: “اما به هیچ چیز که نمی شود فکر کرد.” و او گفت: “چرا، می شود، من در این لحظات احساس می کنم درونم به طور کامل خالی شده است، مثل یک فرد مست و دلم می خواهد کفش ها و لباس هایم را هم درآورم و به گوشه ای پرتاب کنم_بدون هیچ باری.”
.
.
.
.
.
.
.
آنچه در آینده خواهید دید : :))

"سه شنبه ها با موری"
 
آخرین ویرایش:

Special girl

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
435
امتیاز
7,392
نام مرکز سمپاد
FARZANEGAN
شهر
SHZ-JAH
سال فارغ التحصیلی
1397



نام کتاب : سه شنبه ها با موری

نویسنده: میچ آلبوم
مترجم : ماندانا قهرمانلو
انتشارات: قطره
ژانر: اجتماعی-تعلیمی
لحن : جدی
زاویه دید : اول شخص
تعداد صفحات : 263
"سه شنبه ها با موری تاریخ نگاری اعجاب انگیز لحظاتی است که این دو مرد با یکدیگر صرف کردند و میچ از طریق این کتاب ، هدیه ی ماندگار خود را با جهان سهیم شده است ."
از متن کتاب


کتاب سه شنبه ها با موری اثر میچ آلبوم ، پرفروش ترین کتاب سال 1997 در آمریکا می باشد که در آن کوری شوارتز در لحظات پایانی عمر خویش شاگردش ، میچ ، را نصیحت می کند و هر سه شنبه راجع به راه های به زیستن با یکدیگر گفت و گو می کنند.
نصایح و سخنان ارزشمندی که همه ی باید از آن گردنبندی از طلا بسازیم و همواره در طول مسیر زندگی با خود به همراه داشته باشیم.
در ابتدای داستان میچ شخصیتی است که غرق زندگی روزمره ی خود شده اما ناگهان استاد قدیمی و دوست داشتنی خود ،موری، را ملاقات می کند و این است سرآغاز شکل گیری نگرشی جدید در وی..
آنچه در این داستان حائز اهمیت است پرداختن به جزئیات حوادث و اعمال و رفتار و ظاهر شخصیت هاست که به کتاب روح بخشیده است همچنین ذکر این مورد که موریِ پیر و فرتوت با وجود اینکه از انجام امورات شخصی خود قاصر است و روزهای پایانی عمر خویش را به سختی سپری می کند اما نسبت به سایرین با آرامش، لذت و احساس خوب بیشتری زندگی می کند .


خب به نظرم این کتاب قطعا صدر نشین لیست کتابایی هست که باید حتما یک بار قبل از مرگ بخونیم ..من با خوندن این کتاب تا حدودی یاد گرفتم در برخورد با احساساتم چطوری عمل کنم و دیدگاهم نسبت به مرگ تغییر کرد و به شما پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش ;)


چون این کتاب حالت اندرزگونه ست جملات و پاراگراف های بسیار قشنگ زیادی داره و من این جا به چهارتاش بسنده می کنم :


"بپذیر هم آنچه را که قادر به انجامش هستی ، هم آنچه را که قادر به انجامش نیستی ، گذشته را همان گونه که گذشته بپذیر بدون اینکه درصدد نفی آن برآیی ، بدون اینکه خواهان خلاصی و فرار از آن باشی ، بخشایش خود و دیگران را بیاموز ، تصور نکن برای انجام آن دیگر دیر شده است ."
"تِد ، وقتی این داستان شروع شد از خودم سوال کردم آیا می خواهم از زندگی کناره بگیرم ، مثل کاری که خیلی ها انجام می دهند ، یا اینکه می خواهم زندگی کنم ؟ من انتخاب کردم که ، می خواهم زندگی کنم. – یا حداقل سعی کنم که زندگی کنم – راهی را که می خواهم با افتخار ، وقار ، متانت ، جدیت، شجاعت، شوخ طبعی و حفظ آرامش و خونسردی ادامه ش بدهم . بعضی از روزها گریه می کنم و گریه می کنم ، به حال خود تاسف می خورم و ماتم می گیرم بعضی از روز ها خیلی عصبانی و سگ اخلاق هستم اما این طور روزها زیاد طول نمی کشند عاقبت به خودم می آیم و می گویم ، من می خواهم زندگی کنم..تا حالا که قادر بودم از پس این قضیه بر آیم آیا قادر خواهم بود باز هم ادامه اش بدهم؟ نمی دانم . اما با خودم شرط بستم که ادامه اش بدهم ."
این دیالوگ مامان گونه هم تقدیم به تو @Kda1998 :))
"هر وقت مردم از من سوال می کنند ، بچه دار بشویم یا نه ، هرگز به آن ها نمی گویم چکار بکنند ، فقط می گویم همان ، هیچ تجربه ای مثل تجربه ی بچه دار شدن نیست بچه جایگزینی هم ندارد . تجربه ای منحصر به فرد است که به هیچ وجه همپای دوست و رفیق بازی و روابط عاشق و معشوقی نیست . اگر می خواهی تمام و کمال مسئول انسان دیگر باشی، اگر می خواهی یاد بگیری چگونه عشق بورزی و پیوند عاطفی قوی ای داشته باشی پس لازم است که بچه دار شوی ."
" الان می گویم که منظورم از خلق فرهنگ های مخصوص خودمان چیست من نمی گویم که قوانین جامعه را زیر پا بگذاریم من برهنه در کوچه و خیابان نمی گردم ، چراغ قرمز را رد نمی کنم – مثال زدم این ها مسائل کوچکی هستند که می توانیم رعایتشان کنیم اما مسائل بزرگتر را – این که چگونه فکر کنیم ارزش گذاریمان در زندگی چیست – باید خودت انتخاب کنی نمی توانی به هر کسی – یا به هر جامعه ای – اجازه بدهی که ارزش ها و افکار تو را تعیین کند ."




 
بالا