• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قفسه کتاب Narjess_28747

درخت دروغ
خب یکی از معدود کتابای علمی تخیلی ای بود که ازش خوشم اومد
نویسنده:فرانسیس هاردینگ
مترجم:الناز ذهبی
تعداد صفحات:395صفحه
انتشارات:پرتقال
داستان درمورد یه دختر14ساله است به اسم فیث که پدرش یه گیاهشناسه،پدر فیث یه درخت داره که با دروغ گفتن رشد می کنه و میوه میده
میوه ای که با خوردنش یه حقیقت بزرگتر را می فهمی.در طول داستان پدر فیث به قتل می رسه و فیث بادروغ گفتن سعی میکنه درخت را پرورش بده و قاتل پدرش را پیدا کنه ...
پیشنهاد می کنم اگه از داستان های معما طور و علمی تخیلی خوشتون میاد بخونیدش

عه من که کل داستانو گفتم:/






 
باورم نمی‌شه :‌))

علی‌الحساب بُریده‌هایی که دوست داشتم رو اینجا نقل قول می‌کنم.

«مدرسه‌ی عالی پزشکی رو تموم کردم... به خونه برگشتم، پدرم مریض بود. یکهو جنگ شروع شد. اونچه رو که صبح اون روز اتفاق افتاد به خاطر سپردم... من صبح این خبر وحشتناک رو شنیدم. هنوز شبنمِ برگ درخت‌ها خشک نشده بود که گفتن جنگ شروع شده. و اینی که یکهو روی علف‌ها و برگ درختان نمایان شد، تو جبهه هم از یادم نرفت. طبیعت در تضاد با اون اتفاقی بود که برای مردم می‌افتاد. خورشید می‌درخشید... بابونه‌ها گل داده بودن، خیلی دوستشون داشتم، از لابه‌لای علف‌ها چشمک می‌زدن...
یادم می‌آد جایی وسط گندم‌ها قایم شدیم، یه روز آفتابی بود. مسلسل‌های آلمانی تاتا تاتا می‌کردن و بعدش سکوت حاکم می‌شد. فقط صدای به‌هم خوردن خوشه‌های گندم به گوش می‌رسید. دوباره مسلسل‌ها تاتا تاتا... به این فکر می‌کنی: آیا تو باز هم صدای به‌هم خوردن خوشه‌های گندم رو خواهی شنید؟ تو همون لحظه می‌شنوی... »
-
«منو فورا به دایره‌ی اعزام خواستن و دستور رو قرائت کردن؛ "شما دو ساعت وقت دارید آماده شید تا به جبهه اعزامتون کنیم." همه‌ی وسایلم رو تو یه چمدون کوچولو جا دادم.
"شما با خودتون چی آوردین جنگ؟"
"شکلات."
"شکلات؟"
آره، یه چمدون آب‌نبات و شکلات. بعد از تموم کردن دانشگاه منو برای گذروندن طرح به یه روستایی فرستادن، به خاطر کارم بهم پول می‌دادن. من هم همه‌ی اون پول‌ها رو دادم و یه چمدون آب‌نبات و شکلات خریدم. می‌دونستم که پول تو جنگ به درد هیشکی نمی‌خوره. روی شکلات‌ها هم قاب عکس دسته‌جمعی دوره‌مون رو گذاشتم، همه‌ی دخترها تو اون عکس بودیم. جمعمون جمع بود. به دایره‌ی اعزام رفتم. فرمانده ازم پرسید "کجا بفرستیمتون؟" من هم بهش گفتم "دوست من به کجا اعزام می‌شه؟" من و دوستم با هم به استان لنین‌گراد اومدیم، اون تو روستای مجاور کار می‌کرد، پنجاه کیلومتری اینجا. چمدونم رو برداشت تا اون رو پشت کامیون بذاره؛ "چیه تو چمدون که انقدر سنگینه؟" گفتم "شکلاته، یه چمدون شکلات." ساکت شد. لبخندش محو شد. من متوجه شدم که یه مقدار خجالت‌زده شد. جوون نبود... می‌دونست منو به طرف چه جایی داره بدرقه می‌کنه...»


×جنگ چهره‌ی زنانه ندارد | سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ | عبدالمجید احمدی
 
Back
بالا