وه چه گمگشته سری دارم من
یوسف رفته ز کنعانم من
همچو فرزند جدا از مادر
در هوای تو پریشانم من
مگرم نیست بجز تحفه جان
شرمسار از همه یارانم من
چه کنم عاشق ایرانم من
من از این دنیا چی میخوام دو تا صندلی چوبی
که منو تو رو بشونن واسه گفتن خوبی
من از این دنیا چی میخوام یه وجب زمین خالی
همونقدر که یک اطاقک بشه خونه خیالی
من از این دنیا چی میخوام یه جعبه مداد رنگی
بکشم رو تن دنیا رنگه خوبیو قشنگی
میرقصیدم برات میزدی هر سازی
حواست نیست واسه یه شهر خاطره میسازی
تو که خودت میدونی تو قلب من می مونی
لااقل بمون یه کاری کن به ظاهر بی قراری کن
آبرو داری کن نرو
در زلف در زلف در زلف در زلف در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها سرها سرها سرها سرها سرها سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت