سعدی گفته :
ز اندازه بیرون تشنه ام ، ساقی بیار آن آب را
اول مرا سیراب کن ، وانگه بده اصحاب را
سعدی ! چو جورش می بری ، نزدیک او دیگر مرو !
ای بی بَصَر ! من می روم ؟ او می کشد قلاب را ... https://m.soundcloud.com/komeil-a-niaki/ktjxcpwmplur
______________ کاش قلاب ما را نیز بکشد ، که ما نیز دیر زمانی ست که در پی وصال اوییم ... کاش امشبم آن شمع طرب می آمد
وین روز مرافقت ، به شب می آمد
آن لب که چو جان ماست ، دور از لب ماست
ای کاش که جان ما به لب می آمد
( رهی معیری )
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازهی بازنیامدن است
اما، تو لااقل
حتی هر وهله
گاهی، هرازگاهی
ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟
راستی خبرت بدهم
خواب دیدم خانهای خریدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار
هی بخند
بیپرده بگویم
چیزی نمانده است
من چهلساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد