همین الان از به اصطلاح فال(!) از دیوان حافظ (غزل ۴۲۷) :
خرد که قید مجانین عشق می فرمود
به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
به بوی زلف تو ، گر جان به باد رفت چه شد
هزار جان گرامی فدای جانانه منِ رمیده ز غیرت ، ز پا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم ، به دست بیگانه
چه نقش ها که بر انگیختیم و سود نداشت
فسون ما بر او گشته است ، افسانه
مرا به دور لب دوست هست پیمانی
که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
حدیث مدرسه و خانقاه مگوی که باز
فتاد در سر حافظ ، هوای میخانه
اول میگن یه غمی تو این هوا هست؛ که آدم دلش میخواد آواز بخونه « زندگی خوب است که گیری دلبری نکو...»
بعد میگن یه غمی تو این هوا هست؛ که آدم دلش میخواد عاشق بشه « خندهاش عشق است و روح است و جان و...»
اما راستشو نمیگن آقای من؛ خانومِ من؛ راستش اینه. یه غمی تو این هوا هست؛ که آدم دلش میخواد بمیره!
آدم به امید دست یافتن به ثروت، عشق، یا آزادی خود را خسته و فرسوده میکند و وقتی که آن را به دست آورد از داشتنش لذت نمیبرد یا آنرا تباه میکند. خوشبخت واقعی آن کسی است که بتواند به خود بگوید: من میخواهم راه بروم نه به مقصد برسم. و بدبخت کسی است که خود را مقصد می سازد و می گوید: من میخواهم به مقصد برسم "رسیدن مردن است."
اوریانا فالاچی
هر دم غم فراقش ، در دل نهاد باری
هر لحظه دست هجرش ، در دل شکست خاری
دانم که فارغی تو ، از حال و درد سعدی
کاو را در انتظارت خون شد ، دو دیده باری ( وزن شعر !)
دریاب عاشقان را ، کافزون کند صفا را
بشنو تو این سخن را ، کاین یادگار داری