• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

(Darcy) چیزهایی شبیه به شعر .. !

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع king.nader
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : (Darcy) چیزهایی شبیه به شعر .. !

در شهر مردگان... مجال کو... :-<
بسیار بسیار زیبا :)
 
پاسخ : (Darcy) چیزهایی شبیه به شعر .. !

به نقل از Mr. Darcy :
کو مست و رِند ؟! عاشقِ شوریده حال کو ؟

آن جلوه ی بــتــانِ سـیـه زلــف و خـال کو ؟


اینها فسانه است ، در این شهرِ مردگان

" گفتی غزل بگو! چه بگویم؟! مجال کو؟ "


.

الان این رو خودت گفتی دیگه؟ عالی. مفهوم هم خوب. کاملا شعر بنظر میاد نه شبیه به شعر ؛؛)
شعر های این انجمن وقتی بنظرم خوبند که حس نکنم که تلاش کرده قافیه بسازه یا مضمون رو ادامه بده یا کش بده و آرایه جا بده توش. خودش همین شکله.
کاملا طبیعی بود ؛؛)
همونهایی که خودتم رنگی کردی؛ خیلی خوبند .
 
پاسخ : (Darcy) چیزهایی شبیه به شعر .. !

به نقل از Fateme.RMA :
در شهر مردگان... مجال کو... :-<
بسیار بسیار زیبا :)
ممنون از لطفت :)
____

به نقل از کهکشـــان-A.R :
الان این رو خودت گفتی دیگه؟ عالی. مفهوم هم خوب. کاملا شعر بنظر میاد نه شبیه به شعر ؛؛)
شعر های این انجمن وقتی بنظرم خوبند که حس نکنم که تلاش کرده قافیه بسازه یا مضمون رو ادامه بده یا کش بده و آرایه جا بده توش. خودش همین شکله.
کاملا طبیعی بود ؛؛)
همونهایی که خودتم رنگی کردی؛ خیلی خوبند .

اینجا قراره شعرای خودمونو بذاریم دگ! :-" / لطف داری شما هم. : )
______
منم برای همین اغلب شعرهام دو بیت اند، مگر اینکه از اول خودشون طولانی بیان به ذهنم هرچند پراکنده و مرتب شون کنم، یا همین دو بیت هارو بتونم فارغ از کش دادن و .. ادامه بدم بعدها ک هردو پیش اومده برام.

..

پ.ن: یه شعر عالی از مرحوم قیصر، محرّک این دو بیت بود .. تضمین مصرع آخر هم از همون شعر ایشونه.

.
 
پاسخ : (Darcy) چیزهایی شبیه به شعر .. !

بگفتم منزلم خُلدِ برین است

ولی غافل؛ بـُـتی اندر کمین است


پریشان کرده ای ما را چو زلفت !

« خمِ زلف تو ، دامِ کفر و دین است »


___________________

# ویرایش شده!

غم ها همه یکسو شد ، زین ساغرِ مینایی

از حد گذرد این عیش ، تو چون به میان آیی!


شب را به سحر کردم ، در میکدهِ عُشاق

نـادر نـبُود باکش ، زین مستی و رسوایی
 
پاسخ : (Darcy) چیزهایی شبیه به شعر .. !

+ پراکنده و در هم .. تا بعد !؟!
________________________________

در آن شبهای بی امید، که جان افسرده می گردید

به ناگه، غنچه ای خندید و آتش در زمستان زد
..


پ.ن: برای تولد دو دوست زمستونی!

_ _ _

آتش بُود در ریشه ام، آشفته ست اندیشه ام

دیری ست کار و پیشه ام، جام از پِی جام ست و بس!


پ.ن: بداهه سرایی اون شب ..

_ _ _

ای به عبث جامه دران، عشق نـه این ست و نه آن!

بیش نیاید به زبان، بگذر از این سرّ نهان ..


پ.ن: بداهه ها با دوستان اندر حکایت چیستیِ عشق! و اون شب ..
+
( در دست تکمیل!)


_ _ _

مرا دردی ست بی درمان و با این حال خرسندم

به دام نرگسِ فتّان و گیسوی تو در بندم !


چو اسپندی بر آتشدان، بسوزم زین غمِ پنهان

مـن ؛ آن فرزندِ بی سامانِ اول روز اسفند ام ..



پ.ن: زادروز خودم .

.
 
Back
بالا