جالب بود دیدن زنده شدن این پست بعد از این همه سال.
اسپم: (پست های قدیمی خودم رو که میخونم احساس میکنم چقدر قدیم تر ها آدم خوشحال تری بودم و چقدر هرچی میگذره رد زمان روی روحم میمونه و پاک نمیشه.)
خیلی از نظر هارو خوندم. پیامای قبلی خودم رو هم خوندم. یه اشکالی که وجود داره توی طرز فکر همه اینه که...
یه روز به سرم زد به آدمایی که مشکل اعتماد به نفس دارن راهکار های خودمو واسه زیاد شدن اعتماد به نفسم بدم بلکه بتونن آدم های بهتری بشن تو زندگیشون یا حداقل بیشتر احساس رضایت کنن.
بعد از یه مدت دیدم مسله فقط اعتماد به نفس خالی نیست! نمیشه اعتماد به نفس رو افزایش داد اگه فرد به خودش و توانایی هاش...
خب خیلی سوال کلی ای هست!! ولی به عنوان یک تک فرزند برای من خوب بوده
چون باعث شده بتونم با آدمای دیگه زیاد تر ارتباط برقرار کنم و روابط اجتماعی خوبی داشته باشم. (همه اش هم از اینجا شروع شد که خب آدم تنهاست)
ولی الان که مثلا دارم اپلای میکنم میرم میگم شاید اگه تک فرزند نبودم و مامان بابام تنها...
من نظرم کلا راجع به این داستان اینه که جمشید یه شخصیت خیالیه و حبیب هر کی رو میبینه فک میکنه جمشیده و زیاد هم پیش اومده که پیش آدم های مختلف رفته و بهشون گفته جمشید!!
قسمت ۱۸ هم که شاهکار داستان بود به نظرم اولش میگه دکتر به بهداری و اون آدمی که حبیب داره باهاش حرف میزنه که بهش میگه جمشید به...
شب بود…
- چرا همه اش شب؟
+ چون روز نمیتونه حسم رو برسونه…
بارون میومد…
+ اینم چون حسش و دوست دارم
گرچه اینکه عاشق بارونم هم بی تاثیر نیست…
“بارون و دوست دارم هنوز…”
کجا بودم؟ آهان…
بارون…
سردش بود…
ولی مشتش باز نمیشد…
بوی سیگارش فضا رو خیلی قشنگ میکرد…
بوش بود؟؟ شاید دودش بود…
نمیدونم قشنگ...
خب من ایرادم به اسم تاپیک و نظر سنجیش بود! به نظرم میتونست اسم بهتری انتخاب شه بجای عبارت زنان معتاد!!
ولی در کل به نظر من مسله یکم پایه ای تره متاسفانه تو جامعه ما دیدگاه نسبت به زن و مرد خیلی متفاوته... و یجوری انگار اشتباه کردن برای مردا اکیه برا زنا نه!!
چه بحث داغیه
حالا که انقدر داغ شد بذا دیکتاتوری طور برنامه رو بگم :))))
جمعه ۹ صبح سر بام!!!
میریم رادیکال ۲ صبحونه میخوریم (ما دیر میخوریم)! بعدش میشینم بازی اینا میکنیم! بعد اگه پایه باشید میشه رفت خود ایستگاه ۲ اگه نه میتونیم برگردیم بریم سورتمه :دی
و اینکه لباس گرم بیارید و کفش و خوب و آب...