مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
یکی بر سر شاخ بن می برید
خداوند بستان نگه کرد و دید
بگفتا گر این مرد بد می کند
نه با من که با نفس خود می کند
-سعدی
دیدار تو حل مشکلات است
صبر از تو خلاف ممکنات است
 
  • لایک
امتیازات: riri
  • لایک
امتیازات: riri
ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما !
-حافظ
ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
لطف کردی سایه‌ای بر آفتاب انداختی
 
  • لایک
امتیازات: riri
  • لایک
امتیازات: riri
  • لایک
امتیازات: riri
تازیان را غم احوال گرانباران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
-حافظ
 
من خود دلم از مهر تو لرزید وگرنه تیرم به خطار میرود اما به هدر نه
 
  • لایک
امتیازات: riri
من خود دلم از مهر تو لرزید وگرنه تیرم به خطار میرود اما به هدر نه
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه ها می بینم؟
-حافظ
 
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه ها می بینم؟
-حافظ
من و جام می و معشوق الباقی اضافات است اگر هستی که بسم الله در تاخیر منافات است
 
  • لایک
امتیازات: riri
من و جام می و معشوق الباقی اضافات است اگر هستی که بسم الله در تاخیر منافات است
تا کی کشم عتیبت از چشم دلفریبت؟
روزی کرشمه ای کن ای یار برگزیده
-حافظ
 
تا کی کشم عتیبت از چشم دلفریبت؟
روزی کرشمه ای کن ای یار برگزیده
-حافظ
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
سعدی
 
  • خوشحال
امتیازات: riri
یک همدم با وفا ندیدم جز درد
یک مونس نامزد ندارم جز غم
-حافظ
من مانده‌ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می‌رود
(سعدی)
 
  • لایک
امتیازات: riri
من مانده‌ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می‌رود
(سعدی)
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود ...
-سعدی
 
عجب سکوتی

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود ...
-سعدی
در بحر فتاده ‌ام چو ماهی // تا یار مرا به شست گیرد
حافظ
 
  • لایک
امتیازات: riri
Back
بالا