تخیل جامعه شناسانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Lament of silence
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

Lament of silence

مهمان
سلام به تمام سمپادی های عزیز! این تاپیک رو زدم چون احساس میکنم برای ما که بخشی از جامعه هستیم درک این مفهوم ضروریه. اینجا قراره به مفهومی به اسم تخیل جامعه شناسانه بپردازیم. از اونجایی که اکثر بچه های سایت یا تجربین یا ریاضی و کتب درسی هم توی این رشته ها در این مورد و در کل جامعه شناسی که خیلی ضروری و مفیده برای جامعه تقریبا هیچ حرفی نزده به نظرم حداقل اینجا گفته بشه بلکه مفید واقع بشه.

تا به حال اسم این اصطلاح به گوشتون خورده؟ معناش رو میدونید؟
برای درک معنای این اصطلاح یه مثال میزنم تا بعد به خود همین اصطلاح و کاربرد و ضرورت درکش بپردازیم:
خیلی از ماها در یک وعده روزانه حداقل یک فنجان قهوه رو لحاظ می کنیم و هر کدوم به روش و سبک مورد به دلایل مختلف (مثلا یکی میگه قهوه ضد سرطانه و با این دلیل مصرف میکنه. یکی دیگه صرفا به خاطر رفع خستگی میخوره. و..) علاقمون مصرفش می کنیم. بعضی از ماها وقتی با دوستان و آشنایان میریم کافی شاپ قهوه سفارش میدیم و دور هم ازش لذت میبریم. اینجا ما به قهوه به چشم یه دانه که میشه ازش نوشیدنی گرفت با یکسری فواید که میتونه جنبه دورهمی و تفریح هم داشته باشه نگاه می کنیم. اما تا به حال فکر کردید که شاید دید یه عده روی این کره خاکی به قهوه با ما خیلی فرق داشته باشه؟ معمولا کمتر پیش میاد که موقع خوردن قهوه این سوال رو از خودمون بپرسیم و بررسی کنیم که دید بقیه افرادی که با قهوه سر و کار دارن به قهوه چیه.
یه زن یا مرد اهل پرو، برزیل، کوبا و بقیه کشور های دیگه که درشون قهوه کشت میشه دیدش به قهوه چیه؟ مثلا یه خانواده پرویی که توی یه مزرعه کشت کار میکنن. معمولا مرد ها قهوه ها رو میچینن و زنان و دختران دونه ها رو پاک میکنن و دونه های خراب رو دور میندازن. درآمدشون که تاثیر مستقیمی بر میزان رفاه و سبک زندگیشون داره وابسته به همین دونه های قهوست. نظرتون چیه؟ آیا همچنان دیدگاه ما رو خواهند داشت؟ نظرتون رو کامل بنویسید

پ.ن: چون میخوام تاپیک منفعل و بحث محور پیش بره اول با این مثال ساده شروع کردم و مفهوم تخیل جامعه شناسانه رو نگفتم تا همه بتونن توی پیشبرد مفهوم نقشی داشته باشن و تاپیک یه طرفه نباشه. بعد از درک مفهوم قراره توی سطوح بسیار بالاتر و مرتبط تر با جامعه ما بررسی بشه. خواهشا استقبال کنید و فعال باشید چون در این مورد با اینکه بسیار مفید و ضروریه کتاب درسی حرف چندانی نزده و اگر کسی خودش بخواد بره بخونه براش زحمت و وقت نسبتا زیادی باید بذاره.
 
حرف خاصی ندارم فقط گفتم تاپیک پایین نره. یعنی سوالی که پرسیده شده جوابش تو خودش هست.
یکم درمورد تخیل جامعه شناختی خوندم. مفهوم جالبی بود. خلاصه به زبون ساده بخوام بگم یعنی اینکه آدم مشکلات و مسایل شخصی ش رو میتونه در دل جامعه پیدا کنه. مثلا فقر یک انسان نیازمند فقط منحصر به خود اون نیست و ریشه در جامعه داره.
هرچند به نظرم هیچ چیز مطلقی وجود نداره. گاهی باید از دید جمعی به مساله نگاه کرد گاهی از دید شخصی و گاهی هم ترکیبی.
 
سلام مجدد.میریم برای یه مثال سخت تر به جهت درک مفهوم تخیل جامعه شناسانه: خودکشی

خودکشی امریه که تقریبا از قبل قرارگیری بشر در جامعه هم وجود داشته. حالا بیاید اول خود مفهوم خودکشی رو از پاییه بررسی کنیم: وقتی یه نفر به هر دلیلی دست به کشتن خودش میزنه بهش میگن خودکشی.
حالا چی میشه که یه نفر دست به خودکشی میزنه؟ اصلا یه نفر چرا باید زندگی خودش رو تموم کنه؟

توی این مورد میخوایم از یکی از کامل ترین نظراتی که در مورد خودکشی داده شده کمک بگیریم.
جامعه شناس بزرگ قرن نوزدهم دیوید امیل دورکیم درباره خودکشی میگه: «خودکشی یعنی هر نوع مرگی که نتیجه مستقیم یا غیرمستقیم عمل مثبت یا منفی خود قربانی است که شخصا می دانسته است که باید به همین نتیجه برسد.»
مستقیم مانند اینكه فرد یک گلوله را در شقیقه خودش خالی كنه و غیرمستقیم حالتیه كه مثلا ترک نكردن خانه‌ ی شعله‌ور در آتش یا امتناع از غذا خوردن به مرگ منجر بشه.
دورکیم به فکر این افتاد که بره و آمار خودکشی رو بررسی کنه و نتایج به این صورت بود:
پروتستان ها بیش از کاتولیک ها ، افراد مجرد بیش از متاهلان ، سربازان بیش از غیر نظامی ها ، افسران نظامی بیش از سربازان وظیفه ، در زمان صلح بیشتر از زمان جنگ و انقلاب ، و دراوقات تغییرات اقتصادی–خواه ترقی–خواه رکود اقتصاد بیشتر از اوقات تعادل و ثبات اقتصادی ، ساکنان شهرهای بزرگ بیشتر از ساکنان اجتماعات کوچک ، و افرادی که تنها زندگی می کنند بیشتر از آنانی که با خانواده ها زندگی می کنند.

اینجا دورکیم به این فکر کرد که اول بیاد خودکشی ها رو دسته بندی کنه. اما قبل از اینکه بخوام دسته بندی هاش رو بگم یه چندتا سوال دارم:

به نظرتون دلیل هر کدوم از اینا چیه؟
مثال: مثلا چرا توی اوضاع تغییرات اقتصادی، حتی ترقی، خودکشی از حالت ثبات آمارش بالاتره؟
در مورد هر کدوم از اینا استدلالتون رو با کمک از فکر و تخیل جامعه شناس درونتون بگید.
بنظرم وقتی یکی میخواد خودکشی کنه به خاطر اینه که دیگه امیدی به بقیه زندگی نداره(زندگی کنم که چی؟) یا مثلا اگه بخواد زندگیشو ادامه بده با اتفاق هایی رو به رو خواهد شد که تحملش براش خیلی سخته.
 
همیشه هم اینجوری نیست. حالا فعلا دلایل اون اتفاقات در جامعه رو تا جایی که بلدید موردی اگر بگید بهتره تا بعدا بریم انواع خودکشی در مدل دورکیم که یکی از کامل ترین نظریه ها در مورد خودکشیه متوجه میشید که چرا همیشه هم این نیست دلیل یه خودکشی.
منظورم از موردی اینه که توی نتایجی که از تحقیقات دورکیم گفتم بیاید بگید با تخیل جامعه شناس خودتون که چرا اینجوریه. حتما از اون تخیله استفاده کنید.
مثلا: چرا توی افسران و درجه داران بالای نظامی خودکشی بیشتره تا سربازان وظیفه؟ یا چرا توی ساکنان شهر های بزرگ بیشتره تا توی ساکنین شهر های کوچیک؟
بنظر من یکی از علت هاش می تونه مسئولیت باشه، هرچقدر یه نفر مسئولیت افراد بیشتری، یا موقعیت های بهتر و کار و ثروت بهتر و ... رو داشته باشه، فشار بیشتری رو تحمل می کنه و ممکنه برای رهایی از این مسئولیت ها دست به همچین کاری بزنه.
برای شهر ها هم شاید وقتی یه نفر اینهمه آدم می بینه، اینهمه برج و آسمان خراش و وسائل نقلیه و ترافیک می بینه، احساس حقارت کنه یا احساس ناچیز بودن و بی مصرف بودن.
 
پروتستان ها بیش از کاتولیک ها ، افراد مجرد بیش از متاهلان ، سربازان بیش از غیر نظامی ها ، افسران نظامی بیش از سربازان وظیفه ، در زمان صلح بیشتر از زمان جنگ و انقلاب ، و دراوقات تغییرات اقتصادی–خواه ترقی–خواه رکود اقتصاد بیشتر از اوقات تعادل و ثبات اقتصادی ، ساکنان شهرهای بزرگ بیشتر از ساکنان اجتماعات کوچک ، و افرادی که تنها زندگی می کنند بیشتر از آنانی که با خانواده ها زندگی می کنند.
احتمالا کسانی که در اقلیت های دینی هستند یا عقیده و گفتمانی رو دارن که طرفداران کمی داره، اگر از لحاظ عاطفی، روحی و روانی، اجتماعی و اقتصادی کمبود داشته باشند، می تونه خیلی تاثیرگذار باشه.
در زمان جنگ شاید افراد امید و انگیزه ای دارن به پایان جنگ و پیروزی و به همین امید زنده هستن ولی در زمان صلح ممکنه آرمان و انگیزه ای نداشته باشن.
بقیه موارد بنظرم واضح هستش.
 
درود عزیز.
سوال شمارو میشه چند بخش کرد و از دیدگاه های ( تغییرات مثبت اقتصادی و تغییرات منفی اقتصادی) مختلفی بررسیش کرد اما واقعا تایپ کردن و به رشته ی تحریر در آوردن تمام این جوانب حتی برای منی که با ده انگشت دارم این مطالب رو تایپ میکنم سخته و ترجیح میدم فقط یه اشاره ی مختصری در حالت کلی بکنم

ببین عزیزجان واقعیت امر اینه که انسان دو ویژگی فطری و نیاز فطری و ذاتی برای ادامه ی حیات و زندگی داره ! ( مثل اینکه ذاتا ما به وجود هوا نیازمندیم برای ادامه ی زندگی)
اون دوتا:
یکیش "اجتماعی" بودنشه و دیگری "جوهره ی کار" داشتنشه!

ما بیاییم هر کدوم از اینارو از نسل بشر بگیریم در عرض چند وقت به امراض روانی و روانپریشی های متعدد دچار میشن!
چون جزوی از سیستم فکریشونه و اگر براشون " عدم" ش کنیم ، دچار پوچی و تهی شدن میشه!
دقیقا این دوتا برای بشر مثل "آب" برای ادامه ی زندگی "جسمی" میمونه!
حالا این دوموردی که خدمت شما عرض کردم ، عین" دوپامین" برای "روان" آدمی میمونه!
توی کشورهای مرفه تر سبک زندگی اجتماعی به فردی گریز میکنه( حتی گاهی در سطح آرزوها فردی گرایانه تر شده!...مثلا الان کمتر میبینیم کسی بگه من مهندسی بخونم یه پل توی ایران بسازم که توی جهان همه بیان الگو بگیرن!) و توی کشورهای مرفه تر به خاطربیشتر بودن درآمد نسبت به تلاش شخص، تلاش کمتری رو میبینیم. ( البته نه در تمامی سطح ها )

حالا شما باید تا به حال شنیده باشی که میگن:
یکی یه دونه یا خله یا دیونه! ( نیاز به اجتماع)
یا
کار جوهره ی مرده ( نیاز به کار کردن )
یا
یه جای دیگه فریدون فرخزاد میگه اگه بهشتی که این آخوندا تعریف میکنن که همه ی امکانات توش هست و نیاز نیست هیچ کاری بکنه، آدم سر یک ماه نشده خودکشی میکنه!

در یک کلام: قضیه نیاز ذاتی و فطری انسان به تکاپوئه که در اثر تکامل به وجود اومده طی میلیون ها میلیون سال!
 
به نظرتون چرا توی ثبات اقتصادی به نسبت تغییراتاقتصادی، چه مثبت چه منفی، آمار خودکشی کمتره؟
خب اول باید بگم که به نظر من مشکلات اقتصادی به تنهایی عامل خودکشی نیستن، و در واقع توی خودکشی، یک مجموعه‌ای از عوامل دخیل هستن؛ از طرفی‌ هم مسائل اقتصادی باتوجه به فرهنگ و شرایط و دیدگاه‌های تربیتی و...می‌تونن نقش پررنگی توی زندگی انسان‌ها داشته باشن
بعضی آدم‌ها هستن که شرایط زندگی سختی دارمن و هیچی اون‌ها رو راضی و خشنود نمی‌کنه و این دسته از آدم‌ها، اکثراً برنامه‌ی خودکشی‌شون از پیش تعیین شده‌ست.
یک بخش دیگری از انسان‌ها هم هستن که به علت رخ دادن یک حادثه و شُک شدید، دست به خودکشی می‌زنن که این افراد اکثراً نیاز به یک هم صحبت و پشتیبانی روحی دارند.
و اینکه در کل جامعه‌ی معیوب، تاثیر مستقیمی روی خودکشی شهروندان‌اش داره[معیوب بودن یعنی وجود تبعیض، بی‌عدالتی، رانت و...]
و خب اگر این جامعه معیوب نبود، آمار خودکشی‌ها به شدت کم میشد! و این مسئله‌ی هویدا و مبرهنی هست.
درباره‌ی خودکشی هم اگر بخوایم بگیم، یک بحران کاملاً اجتماعی هست و با توجه به انواع خودکشی‌، خودکشی در اثر بحران‌های اقتصادی یا اجتماعی، تحت عنوان خودکشی آنومیک شناخته میشه
حالا خودکشی آنومیک چی هست؟ خودکشی‌هایی هستن که بر اساس فشارها و نابه‌هنجاری‌های شدید فردی یا اجتماعی صورت می گیرند.
از طرفی‌هم یکی از دلایل خودکشی این هست که فرد می‌بینه نتیجه‌ی زحماتش رو نمی‌بینه، و به تدریج ناامیدی در اون فرد شکل می‌گیره و درنهایت، این ناامیدی هست که باعث خودکشی میشه
حالا فرض کن که توی شرایطی که فرد از چند طرف دچار فشارهای شدید هست، اقتصاد هم اشکال به‌وجود بیاد درش و تغییرات مثبت یا منفی داشته باشه!
این فرد حتی از دیدن تغییرات مثبت هم خشنود نمیشه، چرا؟ چونکه می بینه انقدر تغییرات مثبت جزئی و ناچیز هستن، که یا اصلاً تاثیری روی زندگی اون فرد ندارن، و یا برای افراد ثروتمندی جنبه‌ی مثبت دارن که سرمایه‌گذاری کردن جایی[به عنوان مثال] و این فرد که زندگی اون آدم ثروتمند رو می‌بینه و ناخودآگاه با زندگی خودش مقایسه می‌کنه، طبیعتاً ناامیدتر میشه!
و در مورد تغییرات اقتصادی منفی هم که مسئله هویدا هست. فرد همون اندک امیدی که داره هم با مقایسه‌ی وضع منفی اقتصاد با وضع قبلی، از دست میده.
ولی وقتی ثبات اقتصادی برقرار باشه، فرد یک حس آرامش و امنیت نسبی رو دارا هست و حداقل از بعد اقتصادی، توی زندگیش اونقدر دچار مسئله نمیشه.


اینها صرفاً دیدگاه شخصی من بودن، و قطعاً یک عده مخالف هستن و عده‌ی دیگری موافق
 
Back
بالا