Time Stops

ناگهان زمان مي‌ايستد!

و تو احساس مي‌كني كه به آن رسيدي… شايد هم او
زمان كه مي‌ايستد هر چه زور مي‌زني نمي‌تواني بدوي، دست دراز كني، برسي. فقط و فقط با تمام وجود مي‌خواهي آن را… شايد هم او را!
ولي تو مي‌بيني، هر يك لحظه‌ي ديگري را هزاز لحظه فرصت داري…
و تو مي‌خواهي تمام استفاده را ببري.
پس به بدبختي نفسي عميق مي‌كشي. پلكي مي‌زني. و خيره مي‌شوي. هزاران بار خيره مي‌شوي!
تو خوشبختي چرا كه در هر لحظه‌ي ديگري هزار بار خيره شدي، و هزار بار فكر كرده اي كه ممكن است برسي.

دست به زير چانه، هزار بار تا اعماقش مي‌روي، و عاشق‌تر مي‌شوي. هزار برابر!
راهي طولاني داري تا رسيدن! هزار برابر ديگران آن را احساس مي‌كني. ولي تو عاشقي. چندين هزار‌بار. و كيف مي‌كني، لذت مي‌بري و قلقلكت مي‌آيد.
معلوم نيست اين زمان تا كي مي‌خواهد خستگي در كند!

بجنب، تا مي‌تواني خيره شو و چشم بدوز، عميق شو، لذت ببر، عاشق تر شو! بجنب شايد لحظه ‌اي ديگر زمان حركت را از سر گيرد.

تگ ها:,
7 نظر

اضافه کردن نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.