شاید کمی دور شدی …

 

از مرداد 65 تا مرداد 87 … جوان بودی هنوز!

 

 

 

         فارغ التحصیل علامه حلی

         دانشجوی کارشناسی علوم کامپیوتر شریف

         دانشجوی نمونه کشور در سال 86

         رتبه اول پنجمین جشنواره خوارزمی

         پژوهشگر جوان ممتاز انجمن رمز ایران

         جوانترین محقق دومین کنفرانس جهانی ایکتا 2006

         3 سال رتبه اول مسابقات مفاهیم قرآن کشور

         جوان ترین محقق 11امین کنفرانس بین اللملی انجمن کامپیوتر ایران

         بیش از 80 مقاله برای کنفرانس های بین اللملی

         13 مقاله چاپ شده در مجلات علمی

         یک اختراع ثبت شده

         تالیف کتاب آموزش سریع الگوریتم ها

         نوشتن بخشهایی از کتب گوناگون

        

 

* مراسم 40ام آن مرحوم یکشنبه (امروز) ساعت 11 تا 13 در مسجد دانشگاه شریف

تلنگر

بسياري از وقت هايي كه تو خونه م  رو پشت ميزم مي گذرونم. خيلي وقته. شايد يه عادته. واسه همين خيلي وقت ها خيلي تلنگر ها رو پشت ميزم (فعل درست ش نمي دونم چي بود، فكر كنم:) مي خورم.  اكثر اوقات واسه خوندن، واسه نوشتن، واسه هر كاري جز تلويزيون ديدن و غذا خوردن و وقتايي كه جمع خونواده مون جمعه ، پشت ميزم مي شينم. اين بار پشت ميزم نبودم…

رفته بودم شهر كتاب و كتاب دوست بازيافته رو به يكي از دوستان نزديكم پيشنهاد مي كردم. رد مي شدم كه كتابي از اردشير رستمي ديدم. از اونجا كه مختصر و مفيد مي نويسه و مي تونه چيزي كه تو فكرش هست رو راحت به زبون بياره، نوشته هاش رو مي خونم.
“تلنگر” رو خريدم.
با خواهرم و دوستم نشستيم جلوي تلويزيون و “وال-ايي” رو كه ديده بودم براشون گذاشتم تا ببينن.
كتاب رو باز كردم و تو همون شلوغ پلوغي شروع كردم به خوندن.
صفحه ي 75 بودم كه احساس كردم يك چيزي توي دلم ريخت پايين…
صفحه را نگه داشتم و خواندم. تا 157 خواندم.
بعد برگشتم و صفحه ي 75 را دوباره خواندم.
نوشته بود:

چه بخواهيم بپذيريم و چه نه، زندگي بدست آوردن است. به عبارتي ديگر زندگي به چنگ آوردن يا باز هم به عبارتي ديگر شكار است. اگر ماشه انديشه مان را زودتر يا ديرتر از لحظه ي موعود بكشيم خطا كرده ايم. بايد بدانيم چه حرفي را چه وقت بزنيم و چه كاري را چه موقع انجام بدهيم يا ندهيم. بيشتر مشكلات ما از آنجا شروع مي شود كه ما زمان حرف ها و اعمال مان را نمي دانيم. آيا ما بيشتر از آن چه كه بايد روي خودمان كار بكنيم روي جهان كار نكرده ايم؟!

احساس مي كردم تب دارم. يك هو سرما خورده بودم. اين جور وقتا نا خودآگاه ذهنم مي ره طرف اين پرسش “آيا هم سن هاي من دليل اين طوري اي براي خودكشي داشتن يا صرفا بچه بودن؟ يا شايد خيلي بزرگ شده بودن و تو قالب خودشون جا نمي شدن؟!‌ بدنم لرزش خفيفي داشت و داشتم فكر مي كردم كه چي تو دستام دارم، چي تو دستام خواهم داشت و چي از دست دادم. فكر مي كردم به اين همه خطا، اين همه اشتباه، اين همه گناه، اين همه… اين همه همه چيز! حتي نمي دونم تا كي وقت دارم!
كي ياد مي گيريم كه “وقت ش” كيه؟!

برگشتم و اسم كتاب رو نگاه كردم.

یه به یاد موندنی دیگه!

جاهای خالی ای که هیچ وقت حس نمی شن، حالا دارن حس می شن و وقتی حس می شن همش حسرته و حسرت.حسرت روزای رفته، حسرت چیزای که بلقوه خاطره بودن اما بلفعل خاطره نشدن!حسرت تکرار نشدن چیزایی که خاطره شدن،حسرت خاطره های کمرنگی که دارن کمرنگتر می شن.اه چه میدونم!همه ی اینا هست و نیست!

جشن فارغ التحصیلی ه فرزانگان دیروز 7/6/87 خاطره شد.خاطره ای به یاد موندنی که مثل همه ی خاطره های شیرین دیگه وقتی به یاد میان خنده ی غم رو رو لب میاره. اشکایی که ریخته شدن هر کدوم یه خاطره س که وقتی با همیم یادمون میاد.5شنبه فرصت ترین فرصت بود واسه دور هم جمع شدن دوبارمون.هممون.همه ی فرزانگان 87 .7سال خاطره ها،4 سال با هم بودنا،همشون حک شد و حالا وقتی بهشون فکر می کنیم یاد لذت با هم بودن می افتیم.

جشنمون برگزار شد.یه جشن با حضور بچه ها و خانوادشون و معلماشون که طبق معمول همه ی کارای برگزاری رو خود بچه ها به عهده گرفتن.تهشم طبق تر معمول همه ریختن تو حیاط و حلقه زدن و سرود ملی خوندن.با دستای گره کرده و چشای….بدون خدافظی تو تاریکی شب از مدرسه اومدن بیرون که بازم برگردن…

بازم برگردن و به سال پایینیا بگن:ما فارغ التحصیلیم.اون وقتا که ما اینجا بودیم،آسمون آبی تر بود! یه باغچه داشتیم که توش یه درخت اوکالیپتوس داشت که… سه چهارم مدتی که اینجا بودیم آب نما نداشتیم و به جاش یه چندتا پنجره اینجا بود که اونورش… اِ! این سرود ملی مونه و…..

 واقعا چه قدر می تونیم عقده های باهم نبودنای بعدی مونو پشت این حرفا قایم کنیم؟

NemidoOni

نمی دونی چقد می خوام را برم و جای پام نمونه ..

 

ناخن بکشم رو زمین و چنگش بمونه

حرف بزنم و هوا بخار کنه

دستمو تو مه غرق کنم

موهام خیییییییییییییییس شه و مث شلاق بخوره تو صورتم

تاریک باشه و بترسم

هیجان

ترس

عرق

نفس نفس تو اوج سکوت

ینی لذت با هر دم ! می فمی ؟!*

ینی دیوونگی

ینی تشنه

تشنه ی تشنه ی تشنه ی تشنه !

ساقیم باش نه یزیدم

آتش بنوشانم

آتش یخ زده است هر دمم

نظمم را دیوانه کن

بلورم را بر هم زن

قانونم به پایت

جانم گوارای وجودت

میخواهم در نرمای قوست غرق شوم

در آتشت بریزم

در نفسم یکی شوی

و عاشقانه

خونت را بریزم **

و من ..

زوزه بکشم

* ~> بین موهای تو .. انگار نفسمو گم کردم و 

وحشیانه

دنبالش می گردم ..

** ~> حتما با ناخن باشد !!

یه چیزی به اسم تایتل !!

نبودم چن وقت !
اتفاقات : مامانم فرت و فرت بهم گیر میده ، خب حق داره ، به خودم آسیب زیاد می زنم ، یه آدم خیلی خیلی محترم رو رنجوندم و دارم عذاب می کشم ، یه مشت آهنگ جدید گیر آوردم 😀 ، کلی به خودم مغرور شده بودم واسه هیچو پوچ به تازگی حالم گرفته شد نشستم سر جام…
[دفترچه خاطرات !!!]
حرفها :
” نیما مضروب گفته:
یه کم بو بکش…
بوی چیه ؟
احساس می کنی ؟
بوی گند کثافت ؟
یا شایدم عطر مدهوش کننده ی سیب ؟
فکر کنم تفکیک اینا از هم راحته … نه ؟
———————————————————————–
چرا لازمه وقتی گناهی رو بو می کشی ؛ بخوای حسش کنی

چهار تا حرف دارم ، اول سوال منطقی بپرسم :وقتی گناه گناهه ، اینکه بوی مدهوش کننده ی سیب باشه یا بوی گند و کثافت چه تفاوتی ایجاد می کنن ؟ یعنی گناهه خوشگل باشه دیگه گناه نیست ؟ اینطوری گناهیتش [ ماهیت گناهیش ] کم می شه ؟ خب وقتی تفکیک بشن چی رو حل می کنن ؟ این گناه خوبه و اون گناه بد ؟
[ قصدم اصلا پریدن به شما نبود فقط دچار درک نکردن شدم ! ]

حرف دومم : وقتی آدم رو از بالا میندازن توی یه منجلاب بو کشیدن فک نمی کنم دردی رو دوا کنه چون وقتی وارده منجلاب بشیم بو کشیدنمون می شه سریعتر به درون کشیدن همون منجلابه [مواد منجلاب ! ]
مگر اینکه قبل رسیدن پا به سطحش این توانایی باشه که بپریم یه جای سالم که اگر کسی داره من تحسینش می کنم چون منو بندازین اون تو اونقدر دست و پا می زنم که کاملا برم توش.
البت این حرف 2 رو با خوندن کامنت شما تصور کردم و تصور من از گناه و لمسش یه چیز دیگست :

حرف سه : تصور من این طوری بود که گناه عین یک موجود نامرئی میاد سراغ آدم و دستش رو می کشه روی پوست آدم [عین این فیلم ها که یه موجوده نامرئی داره بعد این صحنه معمولا یا نامرئیه وارد طرف لمس شده می شه یا یکی غیب می شه و اون یکی تعجب می کنه .] یا مثل یه بخار رقیق [به رنگ بنفش روشن !!!] آدم رو در بر می گیره . حالا فک کنم حرفم ملموس تر میشه .

چهار : البت لمس کردن شدید ترین نوع حس کردنه و خطیر ترینش ، قبول دارم که توانایی بو کشیدن محشره اما اینه از یک لمس سر پیچی کنیم خیلی خیلی متعالی (!) تر از  اینه که از بوی یه چیزی سر بپیچیم .

یه چیز دیگه : من از نوشته ی خودم برداشتی که امیر پویا داشت رو نداشتم ولی خب نگاه هر کس به یه سبکه. اما خب نگاه اون هم جالبه عملا یه سبک مردن خوبه !
———————————
اگه حرف نا بجایی زدم عذر می خوام جدا قصد لج بازی یا هر چی ندارم !
برای خودتون یه لقب انتخاب کنید ، من با اسم افراد مشکل دارم . [ و از اون بیشتر اسم خودم ! ]

گاهي برق مي آيد!

11:15 اومدم نت و سمپاديا.آي آر رو باز كردم. دو تا پست آخر رو خوندم و صفحه ي كامنت هاشون رو باز كردم. براي مطلب نيما نوشتم “آخخخخ گفتي ترديد…..” و رفتم سراغ خواندن كامنتي كه براي اون يكي مطلب گذاشته شده بود. دقيقا همون موقع بود كه برق رفت. 11:19.
كيبورد رو محكم هل دادم تو و داد زدم “اه، بابا بسسه ديگه!”. اين روزا وقتم واسه نت اومدن كمه. واسه تلويزيون ديدن هم. و وقت هايي كه وقت دارم برق نيست…
پريشب خواهرم 2 تا از دوستاش رو واسه تولدش دعوت كرده بود. ساعت 4:30 دم سينما آزادي بوديم، بليط رزرو شده رو گرفتيم و رفتيم طبقه ي 8م و منتظر شديم ساعت 5 شه. وسط فيلم برق رفت.. (سينما آزادي برق اضطراري داره، و فيلم رو در ادامه ديديم). بعد، ساعت 8 تا 10 برق خونه رفت. ما نشسته بوديم تو خونه، دور ميز و داشتيم بازي مي كرديم! اما خب به هر حال 2 ساعت برق نداشتيم. ساعت 10:30 كه برق اومد زنگ زديم كه پيتزا رو بيارن و خب، 8 ميليمتري هميشه نيم ساعت طول مي كشه! شرمنده ي مهمونامون شديم كه 11 شام بهشون داديم! اما خب به هر حال چاره اي نبود، چون آيفون نداشتيم و اگه غذا مياوردن پشت در مي موندن!!
ديروز براي خواهرم تولد شگفتانه (همون سورپرايز) گرفته بوديم. 4:15 از كلاس كاراته در اومدم، 4:20 رسيدم خونه، و در حالي كه دعا مي كردم برق باشگاه نرفته باشه زنگ زدم و گفتم به خواهرم بگيد كه من نرفتم جايي، اومدم خونه، اونم بياد خونه! به هر حال خدا بهمون رحم كرد، چون صبح 2 ساعت برقمون رفته بود و گوشي هيچ كس تو خونه ي ما برق نداشت!
اين در حالي بود كه ساعت 1 تا 3 شب ديروزش هم برق نداشتيم!
شب، وقتي نشسته بوديم دور هم و پانتوميم بازي مي كرديم، برق رفت! ساعت 10. و ما در نور چراغ شارژي ادامه داديم!
خدا رو شكر كه بخاطر اينكه نهار نخورده بوديم 9:30 زنگ زده بوديم پيتزا را بيارن!
و ما تا ساعت 11:30 پانتوميم بازي كرديم.
11:35، 2 نفر قصد رفتن كردند. منتها در ما برقي ست و از داخل با كليد باز نمي شود! نه در پاركينگ و نه در حياط! اين گونه بود كه كليد را از زير در رد كرديم آن طرف و از آن طرف در را برايمان باز كردند!
اين اتفاق يك بار ديگر هم تكرار شد!
خلاصه اينكه با اين 3 بار در روز خاموشي هاي بي برنامه، حسابي عصباني بودم. زنگ زدم 121. اشغال بود. تلفن را كوبيدم، دوباره برداشتم و دوباره 121 را گرفتم. گفت:‌ “لطفا منتظر اپراتور بمانيد” و آهنگ پخش كرد. 1 دقيقه ي تمام. اين اتفاق يك بار ديگر هم تكرار شد.
نهايتا يكي گوشي را برداشت.
شرح مكالمه دقيقا اين بود:

من: سلام. ببخشيد، مي شه لطف كنيد بفرماييد برق يوسف آياد كي ها مي ره؟
اپراتور: الان كه 11:20 رفته، تا 1:20 برق نداريد.
-خب آخه مي دونيد؟ ما 3 ببار در روز برقمون مي ره و هر بار هم تغيير مي كنه!
-يعني ديروز 3 بار رفت؟
-بله! نصفه شب، صبح و شب.
-ديروز اين ساعت برق بود؟
-خير. ديروز 10 تا 12 صبح و شب و 2-4 نصفه شب رفت!
– به هر حال در اين ساعت هايي كه گفتيد باز هم احتمال خاموشي داريد!
– يعني شب دوباره برق مي ره ديگه؟
– بله احتمالا.
-اينا تو برنامه تون هست؟!
– خير.
-دستتون درد نكنه واقعا. خداحافظ!

جالب اينكه برق 12:10 آمد!