هفتمین دوره مسابقات کشوری دومینو

هفتمین دوره مسابقات کشوری دومینو

هفتمین دوره مسابقات کشوری دومینو

دانشگاه صنعتی امیرکبیر(پلی تکنیک تهران)

دانشکده مکانیک

هفتمین دوره مسابقات کشوری دومینو، بزرگترین مسابقه دومینو در سطح کشوری،  در دو بخش دانش آموزی و دانشجویی برگزار میشود:

با بیش از 70 میلیون ریال جایزه نقدی

در تیمهای حداکثر 4 نفره
تاریخ برگزاری بخش دانش آموزی: 14 و 15 اردیبهشت ماه

زمان ثبت نام: 21 فروردین لغایت 10 اردیبهشت ماه

ثبت نام به دو صورت حضوری و اینترنتی انجام میگیرد:
با مراجعه به وب سایت
domino-autmech.ir

یا مراجعه به آدرس:

تهران- دانشگاه صنعتی امیرکبیر(پلی تکنیک تهران) دانشکده مکانیک طبقه صفر دبیرخانه هفتمین دوره مسابقات کشوری دومینو

برای کسب اطلاعات بیشتربه وب سایت دومینو مراجعه کنید: domino-autmech.ir

یا از صفحه اینستاگرام ما دیدن کنید:  domino_aut_mech

دعوت وبلاگی

سلام،

سال ها گذشته.

سال ها پیش ما یک گروه فعال و بسیار جالب بودیم. پر از هیجان و انرژی و چه افسوس که وقتی بزرگتر شدیم، “انتخاب ها” و “بزرگ شدن” ما رو از هم دور کرد و الان هر کدام از ما در گوشه‌ای از شهرهامون مشغول روزمرگی‌ها شدیم.

دوستان و آشنایان قدیمی و جدید، می‌خوام ازتون دعوت کنم، برای یه شروع دوباره. اما برای یک شروعی ساده  و راحت. همراه بشید و حداقل یک “روز” از یک “ماه” رو انتخاب کنید برای انتشار تجربیات و افکارتون. من روزم رو انتخاب کردم. روز بیست و پنجم هر ماه رو به من بسپارید.

برای انتشار نوشته تان دغدغه های عجیب نداشته باشید، یک ساعت وقت خالی پیدا کنید، نوشته تان را بنویسید و به صورت پیش نویس ذخیره کنید. در روز مورد نظرتان بیایید و نوشته را منتشر کنید.

امیدوارم که  با این قدم، این جا رو به یک وبلاگ بالغ و شایسته تبدیل کنیم.

برای گروه‌نوشت سمپادیا

خیلی وقت بود که می‌خواستم دوباره در سمپادیا بنویسم؛ اما متاسفانه بهانه‌ای پیدا نمی‌کردم. آخرین نوشته‌های من در گروه‌نوشت سمپادیا متعلق به شهریور و مهر 1388 بودند. چندی بعد مشکلی برایم ایجاد شد. از آن‌جا که با جستجوی نام‌ام در گوگل اولین نتایج مربوط به تارگاه سمپادیا بود؛ مجبور شدم سریع نام‌ام را در انجمن تغییر دهم و ارسال‌هایی که به علت ویرایش پست، نام‌ام را ذکر کرده‌اند؛ در صورت دسترسی‌داشتنم پاک کنم. اما متاسفانه بعد از این‌که نتوانستم نام‌ام را در وردپرس تغییر دهم؛ اقدام به حذف تمام نوشته‌هایم از این گروه‌نوشت کردم. برخی از آن نوشته‌ها به نظرم ارزشش را داشتند که امروز با استناد بدان‌ها بخشی از ایده‌هایی که آن دوران عملی نشدند و امروز می‌توانستند در مسیری دیگر عملی شوند، را شرح دهم. به هر حال آن نوشته‌ها از دست رفته‌اند و این حرف‌ها دیگر فایده‌ای ندارد.

اما امروز گفتگویی با یک دوست باعث شد که بهانه‌ی لازم را برای این کار بیابم. محتوای گفتگو درباره‌ی وضعیت همین گروه‌نوشت سمپادیا بود. بنابراین می‌خواهم ابتدا نکاتی را درباره‌ی گروه‌نوشت و سپس به طور کلی مسئله‌ی نوشتن در بلاگستان فارسی، بیان کنم.

گروه‌نوشت سمپادیا روزگاری از پرترافیک‌ترین بلاگ‌های ایرانی بود. مطالب زیادی در آن نوشته می‌شد. اما واقعیت امر این‌ست که در تمام سال گذشته وقتی feed هایم را بررسی و مطالعه می‌کردم؛ فقط و فقط این پست را در Home Page فیدریدرم مشاهده کردم. چرا؟ چون از شهریور 1392 تا فروردین 1393 تنها 9 پست در این گروه‌نوشت منتشر شده است که 5 پست آن هم متعلق به دی ماه است.

اگر به گوشه‌ی این صفحه نگاهی بیاندازیم تا ببینیم چه زمان‌هایی گروه‌نوشت سوت-و-کور بوده و پستی وجود ندارد؛ به ماه‌های زیر می‌رسیم:

  • دی 1389
  • آذر 1390
  • مرداد1391
  • دی و بهمن 1391

اما به سال 1392 که می‌رسیم؛ مهر و آبان و آذر و بهمن هیچ پستی نداریم و در 6 ماهه‌ی دوم سال هم، فقط و فقط 8 پست در گروه‌نوشت منتشر شده‌است.

این سوت-و-کوری هم به فضای راکدی که اتمسفر بلاگستان فارسی را تحت تاثیر قرار داده بازمی‌گردد و هم به رفتن همگی نویسندگان قدیمی از گروه‌نوشت. (البته منظورم ترک‌کردن بلاگ‌نویسی‌ست:در حقیقت آن‌ها دیگر چیزی نمی‌نویسند.)

آن‌هایی که می‌نویسند نیز بسیار کم تعداد هستند و نوشته‌هایی که مشاهده می‌کنم؛ از مشکلات نوشتاری زیر رنج می‌برند:

1-              محاوره‌نویسی

2-              عدم رعایت قواعد نگارشی، مثل: نیم‌فاصله؛ علایم سجاوندی، درست‌نویسی و…

3-             عدم رعایت نکات محتوایی: بلاگ با فروم و فیس‌بوک فرق دارد و نوشته‌هایی که در هرکدام می‌خواهید به اشتراک بگذارید نیز، باید به لحاظ محتوایی متفاوت باشند.

دوستان دقت کنید که بلاگ‌نویسی در وهله‌ی اوّل، یک مهارت ارتباطی‌ست و نه وسیله‌ی تولید محتوا. گرچه می‌توانید از آن برای تولید محتوا و به اشتراک‌گذاری اطلاعات نیز استفاده کنید. پس ابتدا باید مهارت‌های بلاگ‌نویسی را بیاموزید. مثل مهارت‌های یک سخنرانی خوب؛ یا مهارت یک ارایه‌ی جذاب.

حالا فرض می‌کنیم که شما مهارت بلاگ‌نویسی را آموخته‌اید و وقت‌اش رسیده در گروه‌نوشت سمپادیا بنویسید؛ حتمن می‌پرسید: خب حالا من از چه بنویسم؟!

پاسخ من:

1-              از تجربیاتت: ما (یا حداقل شخص خود من) تشنه‌ی آگاه‌شدن از تجربیاتت هستیم. از دوران دانش‌آموزی‌ات، از دوران دانشجویی و…

اما دقت کنید که خاطره‌نویسی و درد-و-دل با بیان تجربیات فرق می‌کند.

2-              از رخدادها: اتفاقات زیادی می‌افتند که می‌توانیم آن‌ها را اطلاع‌رسانی کنیم. برای مثال با این که خودم یکی از دست‌اندرکاران گردهمایی شهریور1392 سمپادی‌های کرج بودم؛ اما یک گزارش معمولی هم از آن جشن ننوشتم. بچه‌های سمپاد یزد هر ساله یک گردهمایی 11 فروردین دارند؛ اما دریغ از یک گزارش از این گردهمایی‌ها. می‌توانیم با نوشتن یک گزارش ساده؛ تجربیات برگزاری چنین گردهمایی‌هایی را به دیگران هم منتقل کنیم. دانش‌آموزان و دانشجویان کارشناسی بیشتر می‌توانند از این نوع گزارشات بنویسند. چون کارگاه‌ها، همایش‌ها و… فراوانی را برگزار می‌کنند و یا در آن‌ها شرکت می‌کنند.

3-              از یادگیری‌هایت: کتاب جدیدی خوانده‌ای؛ وبلاگ جدیدی خواندی، فیلمی دیده‌ای و به طور کلی با رسانه‌ای روبرو شده و چیزی از آن آموخته‌ای. این آموخته‌ها را با ما به اشتراک بگذار. به مخاطبانت بگو که یادگیری یک بازی جدید ریاضی چه تاثیری در نحوه‌ی فکر کردن تو داشته است. یاد گرفتن عکاسی چقدر تو را در زندگی‌ات شادتر کرده و…

4-              از فکرها و ایده‌هایت برای ما بگو: پیدا کردن شخصی که ایده‌ای نداشته باشد؛ از محالات است. هر کس بالاخره در یک زمینه و رشته و پدیده‌ی خاص، ایده و فکری دارد. مثلن شاید راجع به شیوه‌ی برگزاری کلاس‌های درس ایده‌ی جدیدی داری، یا فکر می‌کنی طرحی داری برای تولید دستبندهای تزئینی با یک چاپگر سه بعدی جیبی. چرا این‌ها را با ما به اشتراک نمی‌گذاری؟ بازخوردی که از مخاطبانت می‌گیری به پیشبرد ایده و فکرت کمک شایانی می‌کنند.

5-              از مستنداتی که به‌دست می‌آوری بنویس: امروز در کتابخانه دانشگاه و یا مدرسه؛ مستنداتی یافته‌ای راجع به اولین مدارس در ایران و شیوه‌های آموزشی آن‌ها. چرا این را با ما به اشتراک نمی‌گذاری؟ از کتاب یا مجله یا سند مربوطه، با گوشی‌ات عکس بگیر و مطلبی در آن‌باره بنویس. در کتابخانه‌های دانشگاهی چیزهایی را می‌توانی بیابی که ممکن‌ست در هیچ کتابخانه‌ی دیگری یافت نشوند. (البته بستگی به دانشگاه‌‌تان هم دارد) با این کار اطلاعاتی را با ما به اشتراک گذاشته‌ای که شاید احتمال خیلی کمی داشت، روزی خودمان با آن سندها روبرو شویم و مطالعه‌شان کنیم. متوسط تیراژ کتاب نیز به حول-و-قوه‌ی الهی به زیر هزار جلد رسیده. اگر مطلبی را از کتاب‌های موجود در بازار را هم به اشتراک بگذاری؛ مطمئن باش لطف زیادی در حق نویسنده/مترجم/مولف آن کتاب کرده‌ای و کتابش را ترویج داده‌ای، و مهم‌تر از آن کتابخوانی را.

6–              خودت دلیلی برای نوشتن در گروه‌نوشت بیاب. چرا همیشه منتظر ایده‌های دیگرانی؟

من سعی می‌کنم در نوشته‌های دیگری، برخی از نکات و مهارت‌های نوشتن و بلاگ‌نویسی را بیان کنم. امیدوارم که گروه‌نوشت سمپادیا به روزهای اوج خودش بازگردد و همچنان پُر شود از نوشته‌هایی که در هیچ کجای دیگر وب نمی‌توان یافت‌اش.

از طرفی سعی می‌کنم با اطلاعاتی که از گروه فیس‌بوک سمپاد می‌گیرم؛ 30 اُم هر ماه یک گزارش از اتفاقات و رخدادهای ماه پیش بنویسم؛ به این امید که بچه‌ها را مشتاق کنم به گزارش‌نویسی و اشتراک تجربه‌های‌شان.

نوستالژی

چند سالی از آخرین پست من در وبلاگ می گذرد. آن وقت سال اول دانشگاه بودم و الان در سال آخر. وبلاگ سمپادیا که بعدها فروم به آن اضافه شد، محلی بود برای دانستن، فهمیدن، نوشتن، تاثیرگذاری و ارتباط. دوستی هایی که در کامنت های مینیمال میهن بلاگ شکل گرفت، باعث شد که یک خط فکری ایجاد شود. یک هنجار شکنی جدید. یک جسارت جدید.
آن روزها، مهندس نیما مضروب که صاحب وبلاگ بود (حالا دیگر مهندس شده!) ، پس از آمدن نتیجه کنکور و مشکل دار شدن دیتابیس میهن بلاگ، دیگر پیگیر وبلاگ نشد. وبلاگی که به دلیل محدودیت 10 نفره بودن نویسنده های وبلاگ، یکی دو شعبه هم پیدا کرده بود.
محمد تصمیم گرفت این ایده را دوباره احیا کند. فکر می کنم با هزینه شخصی یک بلاگ برای سمپادیا و یک فروم بعدها اضافه کرد. وقتی دوستان کامنت های میهن بلاگ از این احیا آگاه شدند، با نرمی و حتی خشونت هم که شده، در هزینه های سایت شریک شدند و سمپادیا احیا شد.
افراد آن روزها اهل مطالعه و دانستن بودند. یک روز به فکرشان رسید که نشریه ای بزنند. این نشریه را با هزینه شخصی شان در مدارس شان تکثیر و توزیع کنند. کار به جایی رسید که شماره دوم نشریه 25 مدرسه را در بر گرفت و هر چند پس از مدتی، بر اثر جدال و نگرانی از این که سمپادیا دکان عده ای، نردبان برخی و محل اظهار وجود برخی دیگر شود، از میان رفت. سپس تجربه های ناقص و کامل دیگری هم پیدا شدند، از پادکست تا حتی ایده تلویزیون اینترنتی…
آن چه خواندید خلاصه ای بود از چندین سال حیات این سمپادیا. آن چه نوشتم، کاملا از روی اراداتم به محیطی بود که زندگی به من آموخت. در پیچیدگی و بزرگی اش گم شدم و پیدا شدم. چندین بار سعی کردم که خدمتی برایش داشته باشم، هر بار موفقیت کمتر شد. از رفع فیلتر اینجا تا ساختن NGO برای اداره اش، راه اندازی شبکه اجتماعی، مذاکره با سمپاد و سازمان ملی جوانان و …
این را برای این می گویم که بدانید سمپادیا، دیگر سمپادیای یک دانش آموز اول دبیرستان و چند دوست مقطع راهنمایی او نیست. الان دوستان سمپادیا دانشجویان این مملکت شده اند. اما خواندن این جملات، سوالی را به ذهن ما می آورد: آیا واقعا سمپادیا شایستگی این خمودگی است؟

ي دانش آموز سمپادي چه مدليه؟؟؟

سلام خوبيين همگي سمپاديا…اوووضاع بر وقف يا نه وفق…چ ميدونم بابا اصن اوضاعتون مرادتونه؟(اها اينجولي بهتره)

من ي سمپاديم ك از اول راهنمايي توي اين خرخونه…آخ نه ببخشيد منظورم همون تيزهوشانه…بله من از موقعي كه چشامو وا كردم ديدم تو دسشوييي……اه اي بابا چرا اين كيبورده هي اشتب مينويسه..منظورم اينه كه تو تيزهوشان درس خوندم و امسال ميخوام برم دوم دبيرستان…الانم ك تابستوونه دوس داشتنيه ك لعنتي داره رو ب finishاش ميره منم غصه ام گرفته ك كل تابستونمو نشستم عين خلو چلا واستادم…..ههههه… نه يعني درس خوندم واس المپياد…بعدش يهو سرم خورد ب سنگو به خودم اومدم گفتم بذار آخرشو عشقو حال كنم…ب خاطر همين گشتمو گشتمو گشتمو گشتمو گشتمو يهو ديدم وقته ناهاره..پس ي چيزي كوفتيدمو دوياره گشتمو گشتمو گشتمو گشتمو باز يهو ديدم غذم هضم شده بايد برم اتاق فكر…دوباره گشتمو گشتمو گشتمو گشتمو گشتو(اي كوفت گشتمبرو بمير ديگه…)<<<بي ادب نقطه چين>>>…بلههه داشتم ميگفتم اينقدر گشتم تا بالاخره اين سايت سمپاديا رو پيدا كردم بعد فهميدم ك چقد بدبختم ك هر گورستوني ميرم اين سمپادهه دنبالم..اييش..پس باهاش كنار اومدمو توش عضويدمو…اي بي ادبا اگه فكر بد كنين منظورم تو سايتشه….حالاهم هر چن وقت ي بار برام  ي پست مياد تو ايميلم از اسن سايت خوشله و…… تهش……….(خوبه والا اينقد زر زده بعد تازه ميگه تهش.)<<خفه خوني.خودت زر زدي>>..تهش ميخام بگم ك شما هم هگه پستاي اين بروبچو خونده باشين شايد ب اين نتيجه رسيده باشين ك چقد همشون دپرسن..حالا واقعا چرا؟؟؟؟؟؟

ميشه بگين شما سمپاديا چرا فك ميكنين كه بايد شبيه اين مخ پخاي قديما ..منظورم همون انيشتينو دوستانه..بايد همش تو فكر درسو كنكورو..رتبه افتضاحووو بعدشم خجالت كشيدن از همه كسايي كه ميدونستن تو تيزهوشان درس خوندينو….باشين.نه واقعا چرا… يني اينجوري از زندگي هاي باحالتون لذت ميبريييد؟؟؟؟؟واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟نميگم ك بايد بيخيال اين چيزا شد..كنكور يكي از اصلي ترين دروازه هاي زندگيه..البته تو ايران..<<wow!!!!فكر كنم برا اولين بار تو زندگيم ي حرف آدميزادانه زدم>>>ولي خب هم ميشه درس خر زد هم ميشه جووني( از نوع باحالش و البته اخلاقيش و) كرد…حالا بر فرض ك خدايي نكرده كنكورتونو گوش شيطونو دوستاش كر تر زدين…حالا چرا مثه بعضيا ..تريپه مردنو بدبختي برميدارين..اصن گور باباي هركي كه بهتون تيكه ميندازه مگه ما واسه بقيه زندگي ميكنيم..

نظر شما چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

من ميگم اگه من ي دانش آموز سمپاديم كه مثلن تو عالم خيال دولت روم سرمايه گذاري كرده پس بايد از همه لحاظ اوكي باشم نه فقط از لحاظ درس..نبايد جوري بلشم كه همه از 10klmبفهمن من نو تيزهوشان درس ميخونم يا مثلن بچه خر خونم…واسه اينكه اگه احيانا ي نفري كه از درس خوندن بيزاره و البته تو ايران ابدا  از اين بچه ها بد پيدا نميشه..منو ديدو باهام هم كلام شد ببينه كه من به خاطر درس از زنگي نبريدمو دارم استفاده اشم ميبرم..كه بفهمه كه درس مانع زندگي و عشق و حال نميشه….

دروغ ميگم بگين شروور ميگي؟؟؟؟    :))))))))))))))((((((((((((((:

خانه تار عنکبوت زده…

سلام
این روز ها خیلی به سمپادیا می آیم و پست های قدیم را مرور میکنم و یاد گذشته میکنم و اگر بخواهم حسم را توصیف کنم حس آدمی را دارم که وارد یک خانه قدیمی تاریک تارعنکبوت زده شده و خیره ایستاده به خاکستر های هیزم هایی که زمانی با روشنی اش و با رنگ زرد آرامش بخشش اهل خانه را دور هم جمع می کرد ، با حسرت نگاه می کند و در حالی که در سرمای غریبانه ی آن می لرزد ، ساکت و آرام از گوشه ی چشمش یک قطره اشک می افتد…
دلم هوای اهل خانه را کرده، خانه سمپادیا…