آموزش؟؟ پرورش؟!!

آری! فکر کنم همه میدانیم که آنچه داریم، هیج کدام نیست، که میتواند بهتر باشد، که لعنت بر باعث و بانی آن باد… . از بانی آن بگذریم، که واقعا چه انتظاری از آن زمان میتوان داشت؟ زمانی که سنگ بنای این “آموزش” و این “پرورش” را نهاده اند، مساله مردم چیز دیگری بوده است، و حق هم داشته اند! اصلا کاش آن موقع بیشتر به آن مساله شان فکر میکردند! ولی باعث آن… الان، هنوز… چرا اینگونه است؟!

سیستمی داریم، نه آموزش میدهد، نه میپروراند، و هست! این جایش چرا؟ چرا هست؟ چرا این همه روشن فکرمان، تحصیل کرده خارجمان، این همه “سمپادی” مان، هیچ کاری نکرده اند؟ مگر نمی شده؟

اصلا فرض کنید صبح از خواب بیدار شدیم، دیدیم دانشگاهمان درست شده، دبیرستان مان درست شده، کنکورمان نیست و نابود شده،… و اصلا فرض کنید “جایگزینی” برای آن گذاشته اند، درجه 1!

اولین واکنش را، “موسسات علمی” میدهند… نام کنکور را از تبلیغشان بر میدارند، جایش میزنند ” همان راه جدید و ایده آل ورود به دانشگاه”. پدر و مادر های مصلحت اندیش، میروند درآمد نداشته شان را دست این انگل های قدرتمند میدهند، و دانش آموزان در قالب جدیدی، با هم به همان شکل قدیم، رقابتی جانانه میکنند! از همان هایی که الان داریم…

خوب این که همان شد! فرقش در چه بود؟ فقط اسم! یک اسم عوض شد و والسلام! آنچه قرن هاست باید عوض شود، ماییم. مدام از این در به آن در میزنیم، رنج میبریم، حتی میمیریم، اما خدای ناکرده فکر نمیکنیم، که کاری است بس دشوار!

فرض کنید شما  و 5 نفر دیگر، در شهری کوچک، قصابی دارید. مردم هر روز از شما خرید میکنند، نه این که بدون گوشت بمیرند، ولی همه همینند! به دنیا آمده اند، همینگونه بوده، و آنان هم همینگونه خواهند بود! حالا یکی می آید توی شهر، و از مضرات گوشت میگوید. به مردم میگوید که بدون گوشت نمیمیرند، و میگوید که علم میگوید گیاه خواری بسیار بسیار سالم تر است، و هم ارزان تر. حالا شما، که تا دیروز رقیب هم بوده اید، دور هم جمع میشوید، پول های بسیارتان را روی هم میگذارید، سبیل داروغه را چرب میکنید، و میگویید سر این بجه را بکند زیر آب، و بگوید به جرم دروغ گویی، در ملا عام دارش بزنند… و همچنان به مردم گوشت می فروشید! به اسم قصابی تان، یک ” وقف عام” اضافه میکنید، و خدا برکت بدهد! دیگر که میگوید تغییر، که میگوید آموزش و پرورش؟!

مدت ها بود فکر نمیکردم، اعتراض نمیکردم، سرم به کار خودم بود، و همین “ببعی” بودم که آن ها میخواهند! وقتی وضع آموزش مان را فهیمدم، لمسش کردم، و دیدم که حق من این نیست، گفتم اگر بقیه میدانند، پس چرا اینگونه است؟ بعد وقتی برای اولین بار با کسی صحبت کردم… در عجب ماندم! نمیدانست، خوب نداند، اما نمیخواست بداند؛ چراکه نباید بداند! اگر بداند، دیگر چگونه میخواهد فرزندش را نصیحت کند که درس بخواند؟ همانطور که گفته اند: آنچه از دل برآید، بر دل نشیند! اگر او از ته ته دلش نگوید که “بچه، درس بخوان”، که نمیخواند! که “ببعی” ناز و سفیدش، “گوسفندی” مثل خودش نمیشود!

این هم از مردم! دیگر که می ماند؟ کیست که نه مردم است، نه ناشر کتب کمک درسی، و نه دولت؟ ما! ما دانش آموزان! همان به ظن دیگران، “ببعی” های عزیز، جوانان غیور، و آینده سازان مطیع! تغییر میخواهید؟ کار خودتان است!

اما متاسفم که باید بگویم، این تغییر برای خودتان رخ نخواهد داد! بلی! اگر میخواهید این چرخه بالا، تکرار نشود، “ببعی” های نسل خودتان، “گوسفندان” آینده را آگاه کنید! حداقل بدانند که ارزش، آن چیزی  که داریم برایش وقتمان را میگذاریم نیست! بدانند که همه نباید آن هم به هر قیمتی وارد دانشگاه بشوند. بدانند که ما ارزش مان خیلی خیلی بیش از آن چیزیست که هست! شاید فرزند خودشان، یا نه، نوه شان، راه آن ها را نرود!

شاید روزی به جای اراجیف، علم بر سر کلاس های درس مان بیاید. حق معلم را بدهند، تفاوت هارا به جای از بین بردن، ارج نهند؛ و بفهمند که آموزش، برای دانش آموز است، و آینده اش. شاید، یا بگویم امیدوارم، که روزی، آن چه الان مرا میگریاند، نباشد، و نسل های آینده مان، دلیل قانع کننده ای برای بودن و به پیش بردن داشته باشند.

 

 

پ.ن: “گوسفند” آن است که گفته اند:

…Harmlessly passing your time in the grassland away

 

نشانه ها همه جا هستند

نشانه ها همیشه هستند ، حتی روزهای بد …
با کسلی و اعصاب خوردی از ۲ روز مزخرف پشت سره هم و با یقین به وارد شدن به آخر هفته ی چرند تر، نهار رو از غذاخوری گرفتم. گرمی نهار و لامپ های گرم کن بشقاب ها، حس تهوع زندگی رو جلوی چشمات می آورد… سالن اول رو که تک و توک دانشجوها توش نشسته بودن رو رد کردم و رفتم برای خودم یه گوشه ی سالن همیشگی نشستم… کسی تقریبا نبود، از ۶ تا خط غذاخوری دانشگاه ، ۲ تاش تعطیل بود و بیشتر دانشجوها الان داشتن کنار دریاچه ها بقول خودشون “چیل” می کردند.
ماهی “منزا” رو به زور سس دادم پایین ، چند دقیقه مثل دیوانه ها زل زده بودم به حیاط، برای اولین بار بدون اینکه به چیزی فکر کنم… یعنی نه… دقیقا جوری که به “هیچی” فکر کنم! مگه “هیچی” بده؟

سینی غذارو ورداشتمو خودمو کشون کشون به قسمت تحویل سینی ها رسوندم، بدون اینکه رسم معمول آلمانی رو رعایت کنم و دستمال های کاغذی رو از ظرف جدا کنم و بندازم تو سطل مخصوص، شلخته گذاشتمشون همونجا. چی میشه مگه یه روز “همه چی” فرق کنه؟

داشتم به کارام فکر میکردم، همه ی این سال ها، به حرفایی که امیر امروز صبح زد، “یادته نیما؟ خداییش خیلی خوش بودیم، غم و غصه نداشتیم، کیش، شمالا، شیراز اصفهان، همدان، …” همش یادم بود ، همشون جلوی در نهار خوری جمع شده بودن، جمع شدن بودن تو مغزم و چشام جایی رو نمیدید. یهو همه چی پرید، اصلا حواسم نبود و یکی از بچه ها درست جلوی روم بود. گیج و ویج سلام کردم و معذرت خواهی که ندیدمش… آره. چند سالی میشه نمیبینم… اونجوری که قبلا میدیدم نمیبینم… عینک جدید سفارش دادم ولی خودمو‌ نمی تونم گول زنم… از “چشم” نیست.

پیکان یخچالی ، تو آلمان؟ نه… دوچرخمو میگم، با اون لاستیکای سفید یخچالیش… پیکانو ور میدارم و میرم مارکت تا یه نوشیدنی بخورم. اعصاب خورد و هوای گرم تابستون و غذای خشک رو فقط یه نوشیدنیه خنکه که یکمی مرحمه.
دستمو میکنم ته یخچال مغازه و قدیمیترین نوشیدنیشو برمیدارم. خوب خنکه… میرم صندوق و یه پنج یورویی چهار تاخورده رو میدم به صندوقدار. یه نیگاهی به قیافم میکنه و چون تشخیص میده آلمانی ه سفید مفید و چشم آبی با موهای بور نیستم، پولو صاف میکنه و از دستگاه تست اسکناس رد میکنه. فقط تو چشاش بدون “هیچ حسی” نگاه میکنم . دستشو با یه مشت پول خورد میاره جلو و لبخند ملیحه مشتری پسندشو روانه ی چشای قفل من میکنه و میگه ” schönes Wochenende” ، بدون جواب پول رو میگیرم تو مشتم و میرم، چه عیبی داره؟ یک بار “بدون” جواب؟

با دربازکنی که توی جاسویچیمه ، در شیشه خنک رو باز میکنم و کنار چهارراه
لم میدم به دیوار و قلپ قلپ نوشیدنی رو میریزم رو ماهی ها، رو غصه ها و روی فکر ها.

هیزی چشمامو میندازم تو ماشینا، فکر میکنم اونا زیر باد کولر از کدوم مشکلشون دارن میگن؟ اصلا مشکلی دارن که بخوان فکر کنن چجوری بگنش؟ به فکر درد ادمای تو ماشین بودم که یه ادم یکمی نامرتب حواسمو جمع خودش کرد. با یه بطری آب جو به دست، یه کوله بار عجیب و حالتی مث خودم مستاصل و عجول، بدون اینکه حرفی به ادما بزنه، بطری رو نشون میداد و با چشم می خواست که براش بازش کنن. سفیدپوستای چشم آبی ه مو بولوند شهر قشنگ ما، که چشماشون عینک نداشت، انگار مرد خسته ی لال قصه ی ما رو نمیدیدن… سومی، چهارمی، حتی جوونی که دستش یه ابجوی باز شده بود…

با سر اشاره ای به دربازکن کردم و دسته کلید رو تو هوا چرخوندم… کلید آزادیشو نشونش دادم. اومد سمتم و وسایلشو گذاشت زمین، کوله باری از همه چیز… شیشه ی آبجورو گرفت بالا سمتم و هیچ حرفی نزد… واسش شیشه رو باز کردم.
“Danke Mann,vielen Dank… Du kommst aus dem Iran”
مرد خسته ی قصه ی ما به زبون اومد، تشکر کرد و بصورت خبری گفت: تو از ایران اومدی. اولش جا خوردم، این چرا حرف زد؟ گفتم : ” چیزی نبود، تو از کجا میدونی؟ ”
” معلومه،من همه چی رو میدونم، من همه ی دنیا رو میشناسم، من ایران رو‌ میشناسم، من همه جارو میشناسم،ایران جای خوبیه، خوشحالم که تو اینجایی، تو مرد خیلی بزرگی هستی. ” با اخرین جمله اش میزنه روی شونه ام، بی توجه به سراپای خشک شده و لب های بی زبان شده ی من لبخندی میزنه، وسایلشو جمع میکنه و میره… پسر جوونی که کنار من وایساده هم رفتن مرد رو با چشماش تعقیب میکنه و بعد به من نگاه میکنه. انگار تو چشای اونم سواله…نمی فهمه چی شد. اما من می دونم… آره. من “می دونم” چی شد.
مثل همیشه ، سر موقع ، نشونه اومد، خودش با پای خودش ، مثل همیشه سروقت اومد و عمل کرد و رفت، قفل پیکان رو‌ باز میکنم، پامو محکم تر از قبل میزارم روی پدال، و‌ میرم، محکم تر و مصممتر از همیشه. از “همیشه”

نیما , 26.8.16

پی‌نوشت :
صادق هدایت میگه :
چه خوب بود اگر همه چیز رو میشد نوشت. اگر میتوانستم افکار خودم را بدیگری بفهمانم، میتوانستم بگویم. نه یک احساساتی هست، یک چیزاهایی هست که نه میشود بدیگری فهماند، نه میشود گفت، آدم را مسخره میکنند، هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت می کند. زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.

در کجا کودک باشیم!

نروژ، دانمارک و هلند، چند سالی به عنوان بهترین محل زندگی برای کودکان شمرده میشند.
به طور خاص تر در مورد قوانین مربوط به حمایت از کودک نروژ قصد توضیح دادن دارم.

شکل گیری این قوانین بعد از پایان جنگ جهانی و با به قدرت رسیدن حزب کارگر سریع تر صورت گرفت. چند موضوع و روش دیدگاه مجلس به نوع قانون گذاری اهمیت خاصی داشت :
۱. شخصی نگری، نگاه به افراد به صورت جداگانه و نه به عنوان جمعیت.
۲. قبول این اتفاق که باروری در خارج از خانواده هم ممکن هست اتفاق بیافته.
۳. قوانین حمایت از کودک و مادر باید جدا از قوانین حمایت از خانواده باشن ( و در همین راستای قوانین حمایت از سالمندان هم جدا از قوانین خانوادس، به طور خلاصه وظیفه ی قانونی بر عهده فرزندان نیست )
۴. تمام افراد تا سن ۱۸ سالگی باید از مهد کودک، مدرسه، تغذیه کافی، امکان ادامه ی تحصیل بهره ببرند، مجزا از اینکه خانواده در چه سطحی از قدرت مالی به سر ببره.
۵. پدر و مادر هر دو از مرخصی بعد از تولد بهره میبرند.
۵. تمام افراد جامعه مجزا از جنسیت، باید امکان برابر کاری داشته باشند. ( به این ترتیب ۸۳ درصد زنان و ۹۰ درصد مردان صاحب مشاغل هستند )‌

به این ترتیب دولت به فرزند و مادر این امکان رو میده تا از مهد کودک با هزینه‌ی کامل بهره ببرند، و چون اکثر مهد‌کودک ها توسط دولت اداره میشند ( هر چند تماما منطقه ای هستند و کارگر های منطقه ای روش کار میکنند، ولی باز استاندارد ها توسط دولت بررسی میشه ) هم کودک در مهدکودک اموزش میبینه، هم مادر و پدر توانایی کار کردن رو دارند ( و ساعت کاری کم در نظر گرفته شده تا خانواده ها وقت کافی برای همدیگه داشته باشند )

ولی مادرانی که شاغل نیستن نمیتونن از مهدکودک بهره ببرند، در عوض هزینه ای دریافت میکنند که فقط و فقط باید خرج فرزند بشه ( که مستقیما به حساب مستقل فرزند ریخته میشه و معمولا دست نخورده تا ۱۸ سالگی باقی میمونه و بعد به عنوان کمک هزینه ای برای شروع زندگی مستقل مورد استفاده قرار میگیره ) و در واقع کودک هزینه ای که باید برای تغذیه، تفریح خرج بشه براش رو از دولت میگیره، به این ترتیب دولت مطمین میشه که هیچ بچه ای در فقر نیست ( حتا اگر خانوادش در فقر باشن، بچه از این نظر مجزاس ) به این ترتیب اختلاف بین سطوح مختلف جامعه رو به مینیمم میرسونه.

ساعت هایی از مهد کودک بعد از ۸ ماهگی اجباری هستند به عنوان شروع یادگیری.

به این ترتیب اعضای خانواده هر کدوم به طور مستقل نیاز های مالیشون برطرف میشه.
افراد مسن پول لازم برای زندگی و پرستار شخصی رو از دولت میگیرند و به این ترتیب فرزندانش میتونند به زندگی خودشون بدون نگرانی برسند.

فرزند تازه متولد شده با خرج دولت زندگی خواهد کرد و به این ترتیب فقر از بین برده میشه. و هیچ فرزندی از مینیمم های زندگی محروم نخواهد بود.

تمام اعضا در صورتی که توانایی فیزیکی کارکردن داشته باشن، کار خواهند داشت، یا اگر کار نداشته باشند، مورد اموزش با هزینه ی دولت قرار میگیرند برای شغل هایی که نیاز به کارگر درشون وجود داره و در این مدت ۷۰ درصد مبلغ درامد قبلی رو دریافت میکنند و از مالیات معاف خواهند بود. ( یا اگر قبلا شاغل نبودن، مینیمم هزینه های زندگی بهشون داده میشه )

به این ترتیب حکومت، از مالیاتی که برای مردم میگیره، مستقیم برای مردم خرج میکنه و تنها کمتر از ۴ درصد از درامد نفتی رو مورد استفاده قرار میده و به این ترتیب حتا اگر تمام افراد در نروژ کارشون رو از دست بدن، حکومت برای سال ها میتونه هزینه ی مردم رو بده ( با توجه به اینکه ذخیره ی درامد نفتی سرمایه گذاری شده و همواره در حال سود دادن هست ).

به این ترتیب نروژ به یکی از بهترین کشور های دنیا برای گذروندن دوران کودکی تبدیل میشه.

هفتمین دوره مسابقات کشوری دومینو

هفتمین دوره مسابقات کشوری دومینو

هفتمین دوره مسابقات کشوری دومینو

دانشگاه صنعتی امیرکبیر(پلی تکنیک تهران)

دانشکده مکانیک

هفتمین دوره مسابقات کشوری دومینو، بزرگترین مسابقه دومینو در سطح کشوری،  در دو بخش دانش آموزی و دانشجویی برگزار میشود:

با بیش از 70 میلیون ریال جایزه نقدی

در تیمهای حداکثر 4 نفره
تاریخ برگزاری بخش دانش آموزی: 14 و 15 اردیبهشت ماه

زمان ثبت نام: 21 فروردین لغایت 10 اردیبهشت ماه

ثبت نام به دو صورت حضوری و اینترنتی انجام میگیرد:
با مراجعه به وب سایت
domino-autmech.ir

یا مراجعه به آدرس:

تهران- دانشگاه صنعتی امیرکبیر(پلی تکنیک تهران) دانشکده مکانیک طبقه صفر دبیرخانه هفتمین دوره مسابقات کشوری دومینو

برای کسب اطلاعات بیشتربه وب سایت دومینو مراجعه کنید: domino-autmech.ir

یا از صفحه اینستاگرام ما دیدن کنید:  domino_aut_mech

من بودن من برای من مهم است.

من بودن من برای من مهم است.

سال ۷۸، سالی بود که پدرم بالاخره قبول کرد که زندگی در ایران حتا کنار کسی که عاشقش بود هیچ شباهتی به تصوراتی که سال ۵۰ وقتی ایران رو ترک کرد برای تحصیل در امریکا نداشت. وقتی سال ۶۹ تصمیم گرفت به ایران برگرده بعد از تقریبا ۲۰ سال، تاریخ ایران براش ثابت مونده بود، تصورش این بود که مردم و استاندارد زندگی مردم که بعد از تغییری که خواست مردم بوده، قطعا بدتر نشده بلکه پیشرفت کرده. با همین تصور به ایران برگشت تا سال ۷۲ من به دنیا بیام.

سال ۸۴ بعد از ۵ سال، تغییر سه مدرسه، من با کارنامه ای هایی که جز ۲۰ به خودشون چیزی ندیده بودن، بالاخره از بدترین دوران زندگیم، که مجبور بودم هر روز یک عده ادم که نه درکی از من داشتن، نه من میخواستم ازشون درکی داشته باشم با خبر قبول شدنم در مرحله یک و دو و مصاحبه ای که تو مدرسه علامه‌حلی ۲ تهران ( توی جایی که از نظر من شباهت به بیابون داشت ) موفق شدم با خیال راحت برم و به ناظمی که وقتی دید دارم به برادرم کمک میکنم تا زیپ شلوارشو که براش سخت بود بالا بکشه رو بالا بکشم و به خاطر این کار من رو توبیخ کرد بگم بچه باز حال به هم زن. ادمی که انگار براش هیچ معنی ای نداشت کمک به دیگران، ادم کثیفی که نمیتونست درک کنه که یه برادر ۹ ساله میتونه به برادر ۷ سالش کمک بکنه.

وارد مدرسه راهنمایی‌ حلی‌۱ شدم. بهم یه ورق با یه عالمه بند هایی که باید قبول میکردم تا بتونم دانشجوی اون مدرسه بشم دادن، تو طبقه‌ی اول، جایی که درست کنار اتاق مدیر بود، میدونستم که چه موافق قوانین باشم، چه نه قطعا امضا خواهم کرد.

۴ سال بعدی، جذابیت خاصی داشت، ریاضی درس قشنگی بود، برای حل تمرین هاش لازم بود فکر کنم و وقتی حل میشدن حس رضایتی برام داشت، حسی که هیچ وقت توی هیچ کدوم از اون سه مدرسه برام معنی نداشت.

مدرسه جایی بود که گویا جدا از باقی کشور بود، جایی بود که توش ازادی بیشتر بود، گویا همه مشکلات در اونجا حل میشد، میتونستی هر جای ساختمون جدید از کیف، لپ تاپتو در بیاری و ازش استفاده کنی، لازم بود فقط نوشابه و ظرف غذات کنارت باشه، کسی نمیپرسید چرا وسط راهرو داری غذا میخوری.

دبیرستان حتا ازادی ها بیشتر بود، المپیادی بودن، حتا بهت این حق رو میداد که سر کلاس های احمقانه ی دینی و تاریخ نری، تمام مدت توی کتابخونه بشینی، اهنگ گوش بدی و سوال حل کنی. یا به شبکه وصل بشی با دوستات و بازی کنی. ولی اون مدت خیلی زود گذشت، جلوی اوردن موبایل گرفته شد، ولی معنیش این نبود که افراد موبایل نیارند، صرفا غیر قانونی شده بود و ما مجبور بودیم قبول کنیم غیر قانونی شده، ولی قبول کردن یک موضوع تفاوت بی اندازه ای با اجرا کردنش داره.

مدرسه ای که با کودکی تمام فکر میکردم، سنگریه که نخواهد شکست، جایی که فکر میکردم جدایی از کشوریه که مجبورم بعد از ساعت ۶ عصر پامو توش بذارم، تبدیل شد به جزیی از اون کشور، حل شد توی تمام زشتی هاش.

میدونستم که قصد ندارم دانشگاهمو توی اون کشور نمیخوام بخونم، مطمین شدم حتا لحظه‌ی دیگه ای از عمرم رو هم نمیخوام درش بگذرونم.

من ادمی بودم که میدونستم برای پیشرفت، برای مفید بودن، نیاز به بیشترین حد از ازادی هارو داشته باشم. من نباید وقتم رو سر تلاش برای رسیدن به ازادی های ابتدایی هر انسانی تلف کنم. ازادی نداشتن برام شبیه بودن در یه قفس بود و من تحمل بودن در یک قفس رو ندارم. حتا با وجود اینکه بعضی محیط های بیرون از اون قفس رو هیچ وقت مایل نیستم ببینم، ولی اینکه قفسی دورم باشه که وجودش نیاز نباشه، عاقلانه نباشه، یا حقی رو از من محروم کنه، منو مجبور می کنه تا برای از بین بردن و پایین کشیدن اون دیوار ها تلاش کنم. و این معنیش این بود که اگر ایران میموندم باید تمام وقتم رو برای پایین کشیدن اون دیوار ها به کار میبردم به جای اینکه بتونم به حدی که میخواستم مفید باشم. و پایین کشیدن اون دیوار ها برای جذاب نبود، لازم بود، برای داشتن ارامش، برای داشتن پایه ای ترین حق هر ادم، ازادی فردی، حق انتخاب.

من ادمی بودم که دوست داشتم، اهنگ گوش بدم، دوست داشتم با خیال راحت راه برم، دوست داشتم با ادمی که دوسش دارم بدون نگرانی زندگی کنم، برام مهم نبود دیگران چی فکر میکنن، برام مهم بود که در زندگیم دخالت نکنن. برام مهم بود که وقتی کارم کیفیت خوبی داره، حقوق قابل توجهی هم بگیرم، دوست داشتم، وقتایی که به خودم تعلق دارن رو همونجوری بگذرونم که دلم میخواد، دلم نمیخواست قانون منو منع کنه از تفریحاتی که هیچ ایرادی درشون نیست، به‌جز مخالفت با گفته های یه پیرمرد ریش سفید خیالی در اسمون. دوست داشتم خودم باشم، و اینکه بخش هایی از من بودن غیر قانونی بود برام حس خفگی ایجاد میکرد.

سخت نیست درک کردن این موضوع که ممنوعیت باعث میشه اون اتفاق به صورت غیر قانونی و خارج از قدرت کنترل و بررسی دولت پیش بره، و اینکه کنترلی روش نیست به مردم صدمه میزنه.

سمینار دانش آموزی علوم و فناوری ابن سینا

امام علی علیه السلام :
لا عمل کا التحقیق . هیچ عملی مانند تحقیق و پژوهش نیست .

سمینار دانش آموزی علوم وفناوری ابن سینا، برنامه ای است که در دو قالب ارائه ودفاع از پژوهش های دانش آموزی و ارائه پوستر پژوهش در 15 رشته شیمی، زیست ، علوم اعصاب ، ریاضی ، علوم رایانه ، فیزیک ، نجوم ، علوم انسانی ، عمران – معماری و شهرسازی ، طراحی صنعتی ، نانو ، هوافضا ، برق و الکترونیک ، مکانیک ، زیست که در روز پنج شنبه 26فروردین 1395 از ساعت 8 صبح الی 17 در دانشکده روانشناسی دانشگاه تهران برگزار می گردد .
این سمینار توسط دبیرستان علامه حلی 6 تهران وجمعی از منتخبین مدارس سمپاد برگزار می گردد.در این سمینار که دانش آموزان مراکز استعدادهای درخشان سراسرکشور و دانش آموزان پژوهشگر مدارس برتر شرکت دارند، پس از ثبت نام از طریق سایت و ارسال مستندات و اعلام گروه های منتخب در گروه های تخصصی به ارائه ی پژوهش های خود در حضور هیئت داوری می پردازند. داوران پس از ارزیابی و امتیازدهی به پروژه های دانش آموزان گروه های منتخب در هر رشته را که حد نصاب امتیاز را کسب کرده باشند، به عنوان برگزیده در آن رشته اعلام می کنند.

همچنین گروه های دانش آموزی که طرح های خود را در قالب پوستر ارائه کرده اند در حضور هیئت داوری به دفاع از طرح خود می پردازند. منتخبین هر دو بخش در هر رشته در مراسم پایانی معرفی و از آنها تقدیر می شود.در این سمینار به همه دانش آموزان شرکت کننده گواهی حضور در سمینار داده می شود.
این سمینار توسط دبیرستان علامه حلی 6 تهران قطب پژوهش مدارس سمپاد شهر تهران برگزار می گردد.
جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت نام به سایت www.zangepajoohesh.ir مراجعه نمائید.