راه بی برگشت

من اینجا بس دلم تنگ است / و هر سازی که می بینم بد آهنگ است / بیا ره توشه برداریم / قدم در راه بی برگشت بگذاریم / ببینیم آسمان آیا ، هرجا همین رنگ است ؟

دیوانه ؟ چرا به من می گویی دیوانه ؟ نکند منتظر بودی از آنچه بین من و او گذشته است با تو بگویم ؟ یا از آنچه در خانه ی آنها اتفاق افتاد ؟ یا از مراسم هایی نهفته در پله های پارک ؟

و دیدی حتی یک کلمه ، در ناخودآگاه ذهنت یاد مفهوم مشهور می افتی : ” دیوانه کسی است که از خرد پذیرفته جامعه ی عقلانی هر دوره کژتابی می کند ” . سرت را تکان می دهی ، لبخند می زنی ، لبت را می گزی . می خواهی چیزی بگویی اما ساکت می مانی. شاید بپرسی چرا ؟ ولی باید بدانی که من هم فکر می کردم اینطور نیست …

به حافظ می زنم :  ” حافظ اگر سجده تو کرد مکن عیب … کافر عاشق صنم گناهی ندارد ”

جلوی اینه می ایستم … صدا می خواند : ” مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز … جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی “

8 دیدگاه در “راه بی برگشت

  1. دلم خواست اینو بنویسم، نمیدونم ربطش چیه…
    .
    در باغ بی برگی زادم و درثروت فقر غنی گشتم. و از چشمه ی “ایمان” سیراب شدم. و در هوای دوست داشتن،دم زدم. و درآرزوی آزادی سر برداشتم. و در بالای غرور ،قامت کشیدم. و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند. و از مهر نوازشم کردند. و “”حقیقت”” دینم شد و راه رفتنم و خیر حیاتم شد و کار ماندنم. و “زیبایی” عشقم شد و بهانه ی زیستنم. آری این تمام زندگی من بود…

  2. میگم اگه غمگین نبود،این عبارت(“جلوی اینه می ایستم … صدا می خواند : ” مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز … جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی”) رو گذاشته بودید ما بریم قرابت معنایی پیدا کنیم واسه تست کنکور؟:دی

  3. سعیده تو میتونی بیت هایی رو که توش گفته از حادثه ای پیر شده و خیلی هم خندیده به عنوان قرابت برای این بیت پیدا کنی!

  4. به حافظ که می زنم می گوید :
    زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات ،ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر !…
    .
    دیوانه ام می کند .
    دیوانه که شاخ و دم ندارد.
    موی سپید و عمر دراز هم نمی خواهد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *