سلام.
میخوام اینجا درباره ی خاطرات و کارهایی که مجبور شدید تو بازی جرئت حقیقت بکنید یا سوال هایی که مجبور شدید جواب بدید یا خاطراتتون از این بازی رو بنویسید. مخصوصا مثبت ۱۸ ها
مثلاً دوستم تو یه بارون کثیف رفت کفشاشو دراورد با جوراب رفت تو آبا پرید.بعد زنگ خورد همه رفتن تو حیاط بدبخت مونده بود چیکار کنه!
تجربیاتتون رو بگید بهره ببریم. :)
راستی راجع به سوالات یا کارهایی که توی جرات حقیقت از بچه ها خواستید انجام بدن هم تعریف کنید. چقدر عاشقانه بودید؟ چقدر بی ادبی بودید؟ چقدر +18 بودید؟
در ضمن جرعت غلطه. اگر با سرچ این کلمه به اینجا رسیدید در جریان باشید
خوبش اینجاس که من از دوستم جرئت پرسیدم گفتم یه شماره میگیم تو زنگ میزنی باهاش حسابی حرف میزنی ! دیگه از خنده ولو شده بودیم رو زمینا ! اون دوستمم عین خیالش نبود کلا !
یکیش ک خیلی خوش گذشت ای بود ب یکی از بچه ها گفتیم برو بگو من دانشجو ام پول ندارم برگردم شهرمون اگه میشه ی کمکی بکنین و اینا
اینم خیلی بااعتماد ب نفس رفت نشست پیش دو تا خانومه، اونام گفتن پول نداریم! اونم کم نیاورد همچنان گفت حالا ی نگاه بکنین ، هرچقد داشتین همونو بدین
بیچاره ها چ باور کرده بودن
ی بارم گفتیم بشینه لب خیابون ولیعصر ، گدایی ک اونم با موفقیت انجام شد!
خيلي دوست دارم اين بازيو...
ما يکي از بچه ها رو مجبور کرديم بره جلوي دوربيني که تو حياط مدرسه گذاشتن و همه جارو از تو دفتر کنترل ميکنن برقصه...
اونم يه قرايي ميداد که اصن همه منفجر شده بودن
دو تا خاطره !
یکی اینکه سر همین بازی ، یه نفر جرئت رو انتخاب کرد ، و قرار شد که توی مترو ، بزنه زیر آواز
داخل مترو نشد و کنار ورودی مترو زد زیر آواز
صداش هم چون خوب بود ، مردم ، دور و ورش جمع شدن و ....
یکی دیگه اینکه ، توی یه جلسه ای بودیم ! خیلی رسمی و ...
سر میز یواشکی داشتیم بازی میکردیم . یکی جرئت رو انتخاب کرد و ما گفتیم باید پاشی و عربده بزنی : یه کف مرتب
اونم پاشد و جلسه رو ریخت به هم !
مسئول جلسه اومد گفت از روستا اومدید؟! ما هم همه با هم گفتیم : آره
همین چند روز پیش رفته بودیم فرزانگان 2 زنجان برا کلاسای المپ:خلاصه من بچه های کامپیوتر و ریاضی رو تو زنگ ناهار جم کردم و قرار شد که بازی کنیم.از شانس من همون دفه اول افتاد به من و من جرئت رو انتخاب کردم؛یکی گفت باید از پنجره بپری-قابل توجه:ما تو طبقه ی دوم بودیما-رفتم که بپرم ملت گفتم گریم که پرید این که اصلن باحال نیس،خلاصه یه 5 دقیقه با هم مشورت کردن و یکیشون اومد نتیجه رو به من گفت،گفت که باید بری و به مدیر اینجا بگی:چطوری خوشگله؟ :-[ :-[
منم که عند شجاعت از کلاس زدم بیرون که برم و بگم تو همون لحظه دیدم مدیر و معاون مدرسه با هم تو سالنن با 50 تا دختر دور و برشون؛اومدم تو کلاس و گفتم این کار عملی نیس و دوباره رفتن رو مود مشورت ...
باز بعد از چند دقیقه یکیشون اومد و گفت باید بری به فلان دختر بگی بیا بریم خونمون.اولش فک کردم دارن شوخی میکنن ولی بعدا دیدم جدی ان.
خلاصه من از کلاس اومدم بیرون و قرار شد که برم به دختره بگم...تازه به دختره سلام کرده بودم که دیدم مدیرشون اومد منم حول شدم ساعتم رو به دختره نشون دادم گفتم ببخشین میشه بخونین ساعت چنده؟
اینو که گفتم یه سالن پر از دختر پسر زد زیر خنده!من خودمو تو جمعیت محو کردم اما بیچاره دختره اون وسط داشت هی رنگ عوض میکرد!
و این شد که این بازی برای حدودا 150 نفر خاطره خوبی رقم زد...
من حرف پگاهُ تایید میکنم. هیچکدومشُ نمیشه اینجا گفت
× یهبار برای شیمی رفتهبودیم آزمایشگاه. همه ـم حوصلهشون سر رفته بود. شروع کردیم بازیکردن و اینا ؛ یه بندهخدایی مجبور شد بره رو صندلیِ وسط آزمایشگاه بشینه دستشُ بکنه تو دماغ موبارک منم بهعنوان شاهد از قبل رفتم نشستم پیش بچههای اون میز وسط. قیافهشون دیدنی بود وقتی دیدن این بنده خدا رو
× قبل عید یهبار کل بچههای مد رو جمعکردیم و نشستیم وسط حیاط برای جرئتحقیقت. افتاد به یه بدبختی. اوشون مجبور شد یه لیوان شامل توف 300 نفرُ سر بکشه. خلاصه اینکه ما خرکی بازی میکنیم.
يه بار همني امسال كل كلاسمون نشستيم بازي كرديم، بعد اگه اشتباه نكنم روز عيد يا يه چيزي تو اين مايه ها بود! يني تو دفتر شريني داشتن!
بنده خدا خيلي شيك اول در زد، بعد رفت تو دفتر (همه ي معلمام نشسته بودن تو دفتر! ) يه نگاه به همه كرد، يه شيريني برداشت و زد بيرون!
يه بار ديگم واسه يكي ديگه اينو اجرا كرديم كه به علت نبود شيريني رفت قند برداشت!