• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قدیمی‌ترین خاطره‌ای که یادتون میاد

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع نسترنگار
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

نسترنگار

کاربر خاک‌انجمن‌خورده
ارسال‌ها
2,367
امتیاز
7,069
نام مرکز سمپاد
فرزانگان ۱ تهران
رشته دانشگاه
پزشکی بهشتی
قدیمی ترین خاطره ای که یادتون میاد رو تعریف کنین ;;) چند سالتون بود اون موقع؟
 
پاسخ : قدیمی ترین خاطره ای که یادتون میاد

دو سالم بود و تازه شروع به حرف زدن کرده بودم.ما معمولا ناهار برنج نمیخوریم.استثنائا ناهار برنج داشتیم.منم عشق برنج!! /m\ /m\ تا تو سفره برنج رو دیدم گفتم" دودی داریم؟؟" ;;) (نمیدونم چرا حالا ترکی حرف زدنم گرفته بوده ;D..دویی به ترکی یعنی برنج )
 
پاسخ : قدیمی ترین خاطره ای که یادتون میاد

یه سال و نیمم بود با لباس آبی چین چین یم (از بچگی عاشق از این چین چینی ها بودم :x) بع دجلوی جمع سعی میکردم ملِّق بزنم...!دیگه بقیشم خودتون تصور کنید...! :-"
یع بارم دوباره ازاین چین چینیا( ;D)بعد دختر خالم اومد بند دامنو صفت کنه ؛ کلا سیستمم افتاد جلو جمع...!(=دامنم افتاد...!) :-" ;;)
 
پاسخ : قدیمی ترین خاطره ای که یادتون میاد

به نقل از Hester prynne :
یه سال و نیمم بود با لباس آبی چین چین یم (از بچگی عاشق از این چین چینی ها بودم :x) بع دجلوی جمع سعی میکردم ملِّق بزنم...!دیگه بقیشم خودتون تصور کنید...! :-"
یع بارم دوباره ازاین چین چینیا( ;D)بعد دختر خالم اومد بند دامنو صفت کنه ؛ کلا سیستمم افتاد جلو جمع...!(=دامنم افتاد...!) :-" ;;)
حالا بچه یک و نیم ساله دامنش بیفته چی هست انگار


تازه راه رفتن و یاد گرفته بودم
رفتیم ده بابابزرگ پدریم(خدابیامرز)تا دیدن دارم تاتی تاتی میرم بقلشون برام بوقلمون کشتن ;D
 
پاسخ : قدیمی ترین خاطره ای که یادتون میاد

تولد 4سالگیم فک کنم..
تو حیاط داشتم 3چرخه بازی میکردم بعد از بس مهربون و اینام :-" دادم به علی( پسرخالم-همسن خودمه ) که اونم بازی کنه بعد میخواستم بگیرم ازش دوباره هرکاری میکردم نمیداد بعد تازه محمد(داداشش) اومد بم زد که چرا ازش میگیری :(

یا همون موقع ها میرفتم مهد کودک یه دوستام اسمش ارمیا بود بعد یه روز بابام اومد دنبالمون با ارمیا و فاطمه رفتیم سوار هلی کوپتر شدیم ;;)
 
پاسخ : قدیمی ترین خاطره ای که یادتون میاد

این خاطره مربوط به 2 یا 3 سالگیمه که یادم مونده البته به صورت هاله! مامانم چند روز پیش یرام تعریف کرد!
یه روز مامانم تو آشپزخونه بوده که دستشو برق میگیره بعد مامانم میشینه یه گوشه آشپز خونه میگه وای دستمو برق گرفت
(از این جا به بعدشو یادم میاد)بعد چند روز رفتم دقیقا همون گوشه ی آشپزخونه نشستمو گفتم آخ دستمو برق گرفت مامانم فک کرد دارم اداشو در میارم اومد کنارم نشست دید واقعا سر انگشتام قرمزه بعد با هم رفتیم تو اتاقم دید بله توی دو تا سوراخ پریز برق پیچ کردم که خوشگل تر بشه! ;D
 
پاسخ : قدیمی ترین خاطره ای که یادتون میاد

یک ساله و نیم بودم
استفاده از چاغو رو صحیح درک نمی کردم
پسر عموم تحریکم کرد مثل هر شی دیگه ای به طرفش پرت کردم
خورد تو پاش کلی پاشو برید و کلی خون ازش رفت
آخرشم کلی بخیه خورد
عجب زوری داشتم ولیا خدا وکیلی ;D
 
پاسخ : قدیمی ترین خاطره ای که یادتون میاد

6سالم بود قرار بود که مثلا با مامانم بریم کوه تا کوهم پیاده روی کنیم که لاغر شیم دقت کنید من از7سالگی دنبال لاغرشدن بودم خب بعد توی راه که داشتیم میرفتیم بستنی قیفی خوردیم دیگه چیپس خوردیم پفک خوردیم لواشک خوردیم آبمیوه و.... تارسیدیم به کوه اونجا وایستادیم یکم ردمو دید زدیم نرفتیم بالای کوه برگشتنم رفتیم جاتون خالی پیتزا خوردیم بعدم برگشتیم خونه به نظر شما مالاغرهم شدیم؟
 
پاسخ : قدیمی ترین خاطره ای که یادتون میاد

یه چیزایی یادم میاد ولی نمیدونم خواب بوده یا بیداری :-"
یادم میاد 3 سالم بود مامانم داش کنار دیوار نماز میخوند سجده که رف من رفتم رو پشتش برقُ روشن کردم ;D که البته این فک کنم خوابه چون مامان من هیچ وقت اون قسمت از خونمون که من یادم میاد نماز نمیخونه.
ولی این یکی دیگه خواب نیس چون من یکی از عکسایی که توی دو سال و 10 ماهگیم با خواهرزادم گرفتمُ قشنگ صحنشُ یادم میاد و الانم عکسشُ داریم!
 
پاسخ : قدیمی ترین خاطره ای که یادتون میاد

یادمه با دوستم یه عالمه قرص پیدا کردیم بعد مامانم خواب بود رفتم بهش گفتم میشه مثلا با قرصا دوغ درست کنیم بعد هنو مامانم ج نداده رفتم دوغ قرص درست کردم بعد مثلانی خورددم و کارم به شست و شوی معده کشید قشنگ یادمه ناهر ماکارونی خورده بودم که بالا آوردوندونم :(( :(( :((
اون موقع کمتر از 4 ساله بودم شاید سه ساله ;D ;D ;D ;D
 
Back
بالا