• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

Sarina_ahm

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
717
امتیاز
5,271
نام مرکز سمپاد
فرزانگان امين یکـــ
شهر
جَهــان / ٢
سال فارغ التحصیلی
92
دانشگاه
علوم پزشكى اصفهان
رشته دانشگاه
پزشكى
سلام!
به خاطر درخواست هایی که شد قرار شد این تاپیک مجددا زده بشه.
اول اینکه هدف تاپیک نوشتن خاطرات روزانه هست در صورتیکه اون روز روز مهمی بوده و یا اتفاق مهمی افتاده.پس طبعا اگه یه روز عادی داشتین چیزی برای گفتن نیست.
دوم اینکه فکر کنم هممون بارها تصمیم گرفتیم که خاطره هامونو بنویسیم ولی از یه مدتی به بعد اینکارو ول کردیم.امیدوارم این تاپیک بتونه فرصت خاطره نویسی روزانه رو به شما بده.
سوم اینکه ترجیحا پایین خاطراتتون درصورتیکه در تاریخ و ساعت دیگه ای نوشته شدن تاریخ و ساعت رو بنویسید.
چهارم اینکه مشخصه آدم هر روز 1 خاطره روزانه داره. :-"
و در نهایت اینکه هرکس خواست خاطرات ماهیانش رو داشته باشه با ارسال پ.خ خاطراتی که در اون ماه نوشته به صورت طبقه بندی شده دراختیارش قرار میگیرن.
×تاپیک یک هفته آزمایشی هستش تا مشخص بشه که به انجمن لطمه ای وارد میکنه یا نه.×
ممنونم :)
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

خب من شروع ميكنم.
20/5/1390
مسعود وقتي از خدمت مقدس سربازي برگشت شروع به مرتب كردن اتاقم كرد و از بدشانسيه من دفتر خاطراتم رو پيدا كرد! :-< :-ss
بعدهم نشست و با نهايت پررويي از اول تا آخرشو خوند . يه شماره پيدا كرد كه نميدونم مال كي بود !! :-" ولي همينو ميدونم كه مال يه پسر نبود! ;D چند روز بعد مسعود همه چيو به مامان و سعيد گفت . اونروز خيلي گريه كردم. روز بعد همهي صفحه هاي دفتر خاطراتمو آتيش زدم =((
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

9/6/1390
دانيال (برادر زادمو ميگم) و معين (پسرعمومه) برده بودنشون واسه ختنه ! :-[ اون شب دانيال وقتي رو تخت دراز كشيده بود موقع گريه زاري گفت : اي كاش به دنيا نميومدم !!
وقتي دكتر اين حرفو شنيد يه خنده اي كرد و گفت : اي كاش دختر ميبودي !!!!! وقتيدكتر اينو گفت همه زدن زير خنده ولي دانيال و معين چون نميدونستن قضيه چيه مات و مبهوت به بقيه نگاه ميكردن :))
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

نمی دونم چندمه ! از وختی که تعطیل شدیم همه روزا واسم جُمعَس ، سارینا جونم خودت بیا ویرایش کن تاریخ بزن خواستی !*

آقا دیشب عروسی دختر خالم بود ( این دختر خاله های ِ ما دومینو وار در حال ِ روانه شدن به خونه بختن اصولن یه چن وختیه ;D )

بَد عروس که اومد ،شنل رو سرش بود ، بَد یه چیزایی هس میزنن به پشت ِ سر ِ عروسا ،یه تور ِ سفیدیه ، از سرشون آویزون می کنن واسه خوشگلی ،

بَد اون گیر کرده بود به شنل عروس که دختر خاله ما باشه

این فامیلای ِ داماد یواش یواش و با ملاحظه می رفتن یواش یواش تلاش می کردن درش بیارن ، اما نمی شد ، بد گیر کرده بود

من رفتم گفتم " اَی بابا ، جسارت به خرج بدید ! چه وضعشه ؟! "و با زور ِ زیادی( من به این بی زوری ، یه زوری توخودم حس می کردم در حد رونی کولمن اصن !)

شنل رو کشیدم X_X

چشمتون روز ِ بد نبینه ؛ شنل و اون تور سفیده کنده شدن ، موهای دختر خالمم که ... X_X

خیلی گند زدم X_X...تازه خوبه آخر مجلس بود ...


امروز ( رجوع شود به * ;D )

امروز ِغمناک ِ من ، به روایت ِ خودم ، در حرف بزن !

به نقل از کوییــ ـ ـن :
من خیلی بدبختم :(( :(( من خیلی داغونم ... من خیلی بد شانسم . ینی اصن شانس ندارم ..اَی خدا :((

امروز رفتم کلاس بندی های ِ جدید دبیرستان ُ ببینم ، می بینم چی ؛ با هر کی تو راهنمایی دعوا کردم ، ازش بدم میومده ؛ یا متنفر بودم ،

یا دوس داشتم بمیره ؛ همه و همه با هم افتادیم تو یه کلاس دریغ از یک نفر ، حتی یک نفر دوست X_X ... اونقد دلم واسه اون چشای ِ


خودم سوخت که صد بار لیست ُ زیر ُ رو کردم واسه پیدا کردن یکی از دوستام ... :-s فقط یکی ..


اَ.... :(( :((

مامان " اِ ...بسه دیگه ، دختر گُنده :-w "
سارینا:با اینکه خیلی مهم نیست ولی امروز دوشنبه 28 شهریوره...
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز که 28ام شهریوره من و خالم و خواهرام خونه تنها بودیم و مامان بابامم اصفهانن.
از صب تا حالا پای سمپادیا بودم. خالم می خواس ماکارانی درس کنه گفت یه بسته کافیه دیگه. من گفتم نه باو دو بسته رو کامل می خواد ! ( ماکارانی زیاد دوس دارم! :-")
خلاصه دو بسته رو پخت، دیدیم ماکارونیا زد از قابللمه بیرون :)) ;D
خالم کلی فحشم داد گفت همش تقصیر توثه! هرکدوم دو بشقاب خوردیم بازم تموم نشده مونده رو دستمون.
بعد کلی هم لباس پرو کردیم که ببینیم واسه عروسی ِ یکی از فامیلامون چی بپوشیم فردا ! ;D
همین دیگه بقیه اش هم کلا سمپادیا بودم الان چشام داره در میاد :-\ :)
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

بله امروز 7 مهر بود و روز دختر و اینا!بنده امروز عاشق شدم...عاشق مدیر مدرسمون :x روز مهمیه دیگه!
اولش که رفتیم مدرسه یه سری گل مصنوعی قرمز گذاشته بودن دو طرف ورودی و تهشم یه میز بود که هدیه هامون روش بود...این گلای مصنوعی قرمز با شکلات نارگیلی که من اصلا دوس ندارم با مقنعه[nb]برای من که نه ولی برای بچه ها گویا تا زانوشون طول داشت این مفنعه!یک بوی عجیب دلنشینیم میداد :x[/nb] ای که هدیمون بود علاقه ای در من بوجود آورد در مرحله ابتدایی...البته هنوز به عشق نرسیده بود... 8-^
بعد ما دیدیم که یک سری ماشین دارن میان به سمت مدرسمون با گلای[nb]این گلای تو دسته هارو دیدین که؟دقیقا عین همونا بود :x[/nb] رز مصنوعی بنفش و قرمز و صورتی و سفید!
ازونجا که کل کادر دفتری تو حیاط بودن این ماشینا اومدن تو و اونا هم با تدبیر بسیار دو تا گل بنفش و یه قرمز(هارمونی رنگ :x) گذاشتن برای ورودی(با اون گلای تو راهم ست بود :x) و یک سری گل صورتی[nb]باید در علاقم نسبت به نگ صورتی جداً تجدید نطر کنم :-?[/nb] و سفید هم گذاشتن کنار سکوی اجرای برنامه بعد اینجا بود که عشق در من جرقه زد و کورم کرد :-"این از مرحله اول ینی دکوراسیون
بعد روزمونو تبریک گفتن و از مهمانها(تنها قسمت خوب برنامه-رتبه 4 و 9 کشور) دعوت کردن که بیان...بنده هی منتظر بودم عشقم بیاد برای سخنرانی هی میدیدم نیستش تا اینکه بالاخره عشقم اومد و آخرین سوالا رو از مهمونا پرسید(سوال پرسیدنش 5 دیقه طول میکشه :x)این از اجرای برنامه و پایانش که با سوال مدیر عزیزمون( :x) بود
از جمله چیزهای دیگری که جشن روز دختر رو برای من به یاد موندنی تر کرد سرماخوردگی عجیبی بود که با طولانی شدن برنامه و نشستن روی زمین(از بس نگهمون داشتن کف حیاط نشستیم!) واقعا حس لذت بخشیو در من ایجاد میکرد و همینطور در بقیه بچه ها که اوناام اکثرا سرما خورده بودن...اینم از شرح حال دوستان...
خلاصه فکر کنم به یاد موندنی ترین جشن روز دختر عمرم بود حالا قضاوت با شما که خوش به حال پسرا که روز ندارن یا بیچاره ها آخی چرا روز ندارن؟!
پ.ن:هر دو گونه برداشت کاملاً آزاد می باشد. ;))
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز روز خوبی بود!
کلی همه رو اذیت کردم و کسی توانایی مقابله با مرا نداشت!
من با خواهرم دعوا کردم و اکنون با یکدیگر قهر هستیم! :-"
میدانم آخر خودم باید برم منت کشی :|
امروز کلاس فیزیک معلم مرا به پای تخته فرا خواند و برایم منفی گذاشت!آخر هم کلی موعظه که بچه جان درس بخون!!!
امروز حرف های چرند همیشه را نزدیم!
امروز دو آدم جدید دیدم یکی از یکی شادمان تر!
امروز روز خوبیست!
تصمیم گرفته ام زیاد در این رابطه با کسی سخن نگویم!
و او زود تر از همه ی ما ازدواج میکند :)
13/7/90
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

زندگی امروز من...تکرار..تکرار
سرگیجه....
تهوع ...
خواب...
بیداری....
صدا...گنگ ...
سردرد...سردرد...سردرد..
بیداری ...
شروع ...نکبت
لباس ..مدرسه...
سام ...لبخند...رفتن
سرویس ...مدرسه ...فکر ..سام
بحث ...لعنت ...فکرالوده ....
انسان ..کوتاه بین ...
قضاوت ..تکرار..تکرار...
زنگ ...خنده ...بی حالی ...بای ...اجبار ...تکرار..اه ...تکرار..اه
خورشید...غروب.. نگاه ...
خنده ...عصبی ...
سام ...سام...سام ...دلتنگی ...زجر..زجر...زجر ...
حرف ...اخر...بی خیال ...
دیده نمیشم چون دیوارخیلی بلنده ...
اجبار...خداحافظی ...پست ...
علاقه ...گراس ...نکشیدن ...اجبار...
اه ...اه ...اه...
اخر...جدی... نسبی ...
تمام ...تمام...تمام...
تویی که مرا..موادمخدر..رادرحال سقوط میبینی...
ایاتابه حال اندیشیده ای که شایدتوخودوارونه ایستاده ای ؟
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

آقا ما چهارشنبه ( فک کنم 20 مهر اینا ! ) با کلی از دوستان با اتوبوس اومدیم خونمون ! ;;)
به امیده یه روزه خوبُ اینا ... 8-^
بعد نمیدونم چی شد که من یهو یادم افتاد دو ماه دیگه 2012 ـه !
خلاصه دو ساعت داشتیم بحث میکردیمُ همه X_X :-ss شده بودیم !
دیگه کل مهمونی شده بودیم بنده های خوبه خدا !
رفتیم با هم نماز خوندیمُ اینا ... 8-^
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

بلاخره همه ی امتحانامو خودم به تنهایی دادم ;D
گند خورد بش :-"
با اون وضعیت خراب بستنی خوردیم
مامان زنگ زد کلی چکمون کرد :x
فردا امتحان فیزیک :( هیچی هیچی یاد ندارم 8-| #-o
 
Back
بالا