• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

حافظ

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع sona
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

sona

کاربر فعال
ارسال‌ها
67
امتیاز
80
فكر بلبل همه آنست كه گل شد يارش گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش
دلربائى همه آن نيست كه عاشق بكشند خواجه آنست كه باشد غم خدمتگارش
جاى آنست كه خون موج زند در دل لعل زين تغابن كه خزف مى شكند بازارش
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
اى كه در كوچه ء معشوقه ما مى گذرى بر حذر باش كه سر مى شكند ديوارش
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست هر كجا هست خدايا به سلامت دارش
صحبت عافيتت گرچه خوش افتاد اى دل جانب عشق عزيزست فرو مگذارش
صوفى سرخوش ازين دست كه كج كرد كلاه به دو جام دگر آشفته شود دستارش​
دل حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود
ناز پرورد وصالست مجو آزارش
 
پاسخ : حافظ

خوب اين يه صفتي هستش كه به اشعار حافظ بنا به دلايلي نسبت داده مي شه!
شايد خارج از محدوده ي فكري ما باشه كه بفهميم واقعا" منظور شاعر چي بوده و درون مايه ي شعر چي هست.شايدم اكتفا به ظاهر كافي باشه.
ولي اگه ظاهر شعرو در نظر بگيريم به نظر من از هر مصراعش هزار تا حرف مي باره.
تك تك بيتاش تحسين بر انگيزن
........
 
پاسخ : حافظ

به نام یگانه استاد دانشگاه عشق
مستقیم می رم سر اصل مطلب: اینجا شعرای حافظ را می زارم، نظراتتون را بگین؛ اگر وقت کنم نقدشون هم می کنم.

شعر زیر از اشعاریست که خیلی با دل من سازگاری داره به حدی که با خوندنش گریم می گیره؛ و از لحاظ عرفانی هم معانی والایی داره. برای شروع این را می زارم:


اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد * نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستی، فرو کشد لنگر * چگونه کشتی از این ورطه ی بلا ببرد
فغان که با همه کس غیبانه باخت فلک * که کس نبود که دستی ازین دغا ببرد
گذار بر ظلمات است، خضر راهی کو * مباد کآتش محرومی ، آب ما ببرد
دل ضعیفم از آن می کشد به طرف چمن * که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد
طبیب عشق منم، باده ده که این معجون * فراغت آرد و اندیشه ی خطا ببرد
بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت
مگر نسیم ، پیامی خدای را ببرد

 
پاسخ : حافظ

عشقی پیدا شدو...

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شدو اتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین اتش شد ازین غیرت و بر ادم زد
عقل می خواست کز ان شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد
مدعی خواست که اید به تماشاگه راز
دست غیب امدو بر سینه ی نامحرم زد
دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم زد
جان علوی هوس چاه ز نخدان تو داشت
دست در حلقه ی ان زلف خم اندر خم زد
حافظ ان روز طرب نامه ی عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد...

به نظرم خیلی شعرش خوشکله...
 
پاسخ : حافظ

به نقل از clever :
عشقی پیدا شدو...

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شدو اتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین اتش شد ازین غیرت و بر ادم زد
عقل می خواست کز ان شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد
مدعی خواست که اید به تماشاگه راز
دست غیب امدو بر سینه ی نامحرم زد
دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم زد
جان علوی هوس چاه ز نخدان تو داشت
دست در حلقه ی ان زلف خم اندر خم زد
حافظ ان روز طرب نامه ی عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد...

به نظرم خیلی شعرش خوشکله...
این شعر که واقعا ملسه؛ می بینین چه زیبا خلقت انسان را به تصویر می کشه؟
یه+ دادم


شعر جدید: این شعر که سرشار از مضامین عرفانی و نصیحت های جان نیوش است، یه زمانی هم امضای من بوده.

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
***
وفا کنیم و ملامت کشییم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
***
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات؟
بخواست جام می و گفت: عیب پوشیدن
***
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست؟
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
***
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
***
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو، چه سود کوشیدن؟
***
عنان به میکده خواهیم تاخت زین مجلس،
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
***
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
***
مبوس جز لب ساقیّ و جام می حافظ
که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن
 
پاسخ : حافظ

یا حق...

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی ان درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیارو چه مست
همه جا خانه ی عشقست چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکده ها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سرو خشت
نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوبست و که زشت
نه من از پرده ی تقوی بدر افتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر بکف اری جامی
یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت

معنی این شعرو هم خیلی دوست دارم....این شعر این روزا خیلی جای خوندنش هست...
 
پاسخ : حافظ

این شعر جزو رو کم کنی ترین شعراییه که تا حالا خوندم...فقط به نحوه ی به کار بردن لغاتی که املاشون یکیه ولی در معانی مختلفی به کار میرن دقت کنین... ;)
سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند



سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پری رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند
به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرين جان‌ها چو بگشايند بفشانند
به عمری يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند
نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند
سرشک گوشه گيران را چو دريابند در يابند
رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند
ز رويم راز پنهانی چو می‌بينند می‌خوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبير درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدين درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند
 
پاسخ : حافظ

واقعا این شعر آخر بی نظیر بود...
هر کدوم از شعرای حافظ به نوعی شگفت انگیزه؛ اما اونایی که بیشتر دوست دارم اینا هستن:

برنیامــــد از تـمنای لـبت کــــامــم هـنوز ×× بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو ×× تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
ساقیا یک جرعه​ای زان آب آتشگون که من ×× در میان پختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن ×× می​زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب ×× می​رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز
نام من رفته​ست روزی بر لب جانان به سهو ×× اهل دل را بوی جان می​آید از نامم هنوز
در ازل داده​ست ما را ساقی لعل لبت ×× جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان ×× جان به غم​هایش سپردم نیست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش ×× آب حیوان می​رود هر دم ز اقلامم هنوز

---

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد ×× چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت ×× آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بی​مهری یار ×× طالع بی​شفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر ×× وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام می​ام ده که نگارنده غیب ×× نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی ×× کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت ×× یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
 
پاسخ : حافظ

درود

بالا بلند عشوه گر نقش باز من
کوتاه کرد قصه زهد دراز من
***
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیده ی معشوقه باز من؟
***
می ترسم از خرابی ایمان که می برد
محراب ابروی تو حضور نماز من
***
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غمّاز بود اشک و عیان کرد راز من
***
مست است یار و یاد حریفان نمی کند
ذکرش به خیر ساقش مس کین نواز من
***
یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه ی کرمش کارساز من
***
نقشی بر آب می زنم از گریه حالیا
تا کی شود قرین حقیقت مجاز من
***
بر خود چو شمع، خنده زنان گریه می کنم
تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من
***
زاهد چو از نماز تو کاری نمی رود
هم مستی شبانه و راز و نیاز من
***
حافظ ز گریه سوخت، بگو حالش ای صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من
 
پاسخ : حافظ

امشب شعر های حافظ و مولوی منو توی مشاعره ی شب یلدا اول کرد....
 
Back
بالا