• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

برگی از درخت خوردم و سیب را هدیه کردم ...

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع arman aria
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ارسال‌ها
1,042
امتیاز
1,399
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی
شهر
Mshhd
سال فارغ التحصیلی
1390
مدال المپیاد
المپیاد کامپیوتر
دانشگاه
OLC
رشته دانشگاه
Architecture
امروز بعد از مدتها قبل از ظهر دل به دریا زدم و بیرون رفتم
دوست ندارم مردم را ببینم . دوست ندارم غمی که در چهره ی همه نهفته است را استشمام کنم. رخت را همچون همیشه بر تن چسباندم و ذلف تاباندم بلند شده بود و روی صورتم. موهایم را دوست دارم و کوتاه نمی کنم و شانه نمی زنم و گاهی پیش آب سرانگشتی به آن می سایم.
بیرون رفتم و برای نگاه ابلهان آماده شدم
از روشنایی متنفرم
از نور آفتاب
اولین چیزی که دیدم پسری بود کتاب زیر بغل زده و با حسرت دختری را می نگریست . بغضم گرفت . گریختم از بلندای دیوارهای بلند کوچه و رسیدم به پهنه ی خیابان
عذاب آورترین صحنه ها را دیدم
مردم دست به پیشانی برده و مادران کلافه که کودکان خود را به هر سو می کشند
سر به زیر انداختم
پشیمان شده بودم
کاش مثل همیشه در خانه می ماندم
به کوچه ای رفتم که دیوار های گلی داشت
دست به دیوار نهادم و قدو زنان خواندم می خواندم و میرفتم به سمت پایین شهر
جایی که هوا خنک تر بود و پول کمتر عشق بیشتر ماشین کمتر پیر بیشتر جوان کمتر مادر بیشتر پدر کمتر
گاری دیدم که سیب می فروخت
سیبی برداشتم مرد گفت همین یک دانه را می خواهی گفتم همین را نمی خواهم فقط می برم.
گفت ببر
بها ندارد یک دانه اش
یاد مغازه های شلوغی افتادم که دوربین مدار بسته دارند و می گیرند مچ کودکان گرسنه را
رفتم پایین تر به باغی رسیدم کنارش مدرسه و کتابخانه ای
روی نیمکتی خسته نشستم
هر کسی رد میشد به موهایم نگاه می کرد
مادری آمد با دختری که از مدرسه برش می گرداند
دخترش را دوست داشت
دخترک بیدار بود
با لذت گام بر میاشت و میرفت و میرفت و میامد و میامد
بازی نمی کرد و احساس می کرد زندگی اش را می بویید
بوی سیب شنید
به من نگاه کرد و به پیشم آمد مادرش به من نگاه کرد و خندید
دخترک گفت سیب دستتو بده به من ... مادرش خندید ... به مادرش غضب آلوده نگاه کرد ... گفتم تو پر از کتابی
خندید و گفت سیبو نمیدی
دست بردم به پیش و سیب را به او دادم
مادرش گفت از آقا تشکر کن تا بریم
این بار من خندیدم
مادرش ناراحت شد ... و رفت دخترک در پی او با نگاهی پر از احساس رفت
دستم خالی شده بود و می رفتم...
به پایین تر رسیدم تکه سنگی دیدم پیرمردی نشسته بر تخت سنگ و تنگ ماه در دست داشت و به درختی می نگریست و پسرکی سیاه را به همراه آورده بود تا بازی کند با زندگی اش لذت را نقاشی بکشد روی بوم تجربه ی بی رنگش که چه خالی بود . کنار پیرمرد نشستم و پیرمرد نگاهم هم نکرد و نگفت تا گفتم
درخت بلندیست
گفت هفت سال داشتم
این درخت بود
الان هم هست
و نوه ام هفت ساله
دیگر هوا گرم و سرم خسته و بچه ها می آمدند و من رفتم
پیاده دوباره به بالا
دوباره به جمع خسته رسیدم
از جنس مرد بدم آمد که اینقدر خسته می رود پی پول
اما از زن نظر ندادم
از پسرک ها بدم آمد که به موهایم خندیدند و خندیدم به دخترکی که به موهایم نگریست و نخندید و سیب طلبید
از بین مردم پر گذشتم و به مردم خالی رسیدم
دست به دیوارهای سنگی بلند نکشیدم
ولی خواندم
خواندم که خدایا این مردم کوکی چی میگن ...
 
پاسخ : برگی از درخت خوردم و سیب را چیدم ...

به نقل از peg0a2h1 :

و تو نیز اشتباه کردی پس تکرار مکن
داستان واقعی بود و مال امروز بود

دردناک بود
قشنگ نبود
 
پاسخ : برگی از درخت خوردم و سیب را هدیه کردم ...

ولی اگه شروعش می کردی تموم کردنش آسون بود
 
پاسخ : برگی از درخت خوردم و سیب را هدیه کردم ...

خیلی قشنگ بود!
وقتی محو داستان میشی زود تموم میشه!
 
پاسخ : برگی از درخت خوردم و سیب را هدیه کردم ...

به نقل از p.sh :
یعنی تو موهات بلنده؟

موهام روی گردنمه :دی


به نقل از FaFa.M :
خیلی قشنگ بود!
وقتی محو داستان میشی زود تموم میشه!

آره خودم تمومش کردم زود
چون نمی خواستم از این بیشتر ازم انتقاد کنن
 
پاسخ : برگی از درخت خوردم و سیب را هدیه کردم ...

مال منه عزیز ...



به نقل از p.sh :
متن مفیدی بود


خیلی ممنونم
خودم فقط با یه تیکش حال میکنم

اون تیکه ی آخرش که داشتم توی خیابون دارایی شعر اصلانی رو می خوندم

خدایا این مردم کوکی چی میگن
دریغا اینا عاشق نمی شن :دی
 
پاسخ : برگی از درخت خوردم و سیب را هدیه کردم ...

به نقل از peg0a2h1 :
قشنگ نبود دردناک بود

من امروز 5 ساعت بیرون بودم
خیلی اتفاقا واسم افتاد
دردو حس کردم
خیلی چیزای بدتری دیدم
کاش بیرون نمی رفتم
بچه ها هم میدونن
من فقط 12 به بعد میرم بیرون واسه تفریح
مگر اینکه کار داشته باشم
امروز چیزایی رو دیدم حتی که گفتنش واسم شرم آوره
 
پاسخ : برگی از درخت خوردم و سیب را هدیه کردم ...

واقعیت بود.
نه قشنگ بود نه دردناک/
واقعیت واقعیته باید قبولو باورش کرد نه قشنگه نه دردناک/
باطری تخیلت خوبه جناب گرگ/
 
پاسخ : برگی از درخت خوردم و سیب را هدیه کردم ...

یه سوال همه همه اش واقعی بود؟
به نقل از 3ggerman :
واقعیت بود.
نه قشنگ بود نه دردناک/
واقعیت واقعیته باید قبولو باورش کرد نه قشنگه نه دردناک/
باطری تخیلت خوبه جناب گرگ/
باهات موافقم
 
پاسخ : برگی از درخت خوردم و سیب را هدیه کردم ...

به نقل از 3ggerman :
واقعیت بود.
نه قشنگ بود نه دردناک/
واقعیت واقعیته باید قبولو باورش کرد نه قشنگه نه دردناک/
باطری تخیلت خوبه جناب گرگ/
داره میگه واقعی بود ، دیر میگیرین چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ :دی
طبق معمول نمیدونم چی باید گفت ......
 
Back
بالا