• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

For anyone going through grief

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع saghar.hk
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

saghar.hk

کاربر فوق‌فعال
ارسال‌ها
101
امتیاز
1,080
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
خرم آباد
سال فارغ التحصیلی
1403
دانشگاه
hogwarts
رشته دانشگاه
مهندسی برق
همممممم
خیلی سخته شیر کردن این بخش از زندگی. خیلی.
یادمه روزای اولی که اون اتفاق افتاد همه‌ش توی یوتیوب میگشتم که سوگ چجوریه. چجوری میتونم زنده بمونم بعد از این. آدمهای شبیه من چجورین و باید دقیقا چجوری سریع خوب شم که بقیه‌ی خانواده‌م بتونن به من تکیه کنن و راحت “سوگوار” باشن.
چیز به درد بخوری گیرم نیومد. متوجه شدم که آدم امروز چقدر ازین موضوع فراریه و نمی‌خواد قبول کنه که متاسفانه همه‌مون روزی تجربه‌ش می‌کنیم.
برای همبن آدم سوگوار بعد شیش ماه باید به زندگی برگشته باشه. مرگ برای ما نیست و همیشه “دیگران” هستن که بدشانسی میارن. این اتفاق هرگز برای ما اتفاق نمیوفته.
این طرز فکریه که خودمم داشتم. خانواده‌ی من همه‌ سالم و خوشحالن. ما قدردانیم توی زندگیمون. پس نباید برامون اتفاق بیوفته. که متاسفانه شکست این باورم.
اگر شما این طرز فکرو دارید، خیلی خوش شانسید:‌‌)
ولی به نظرم وقتشه کم کم حرکت کنیم به سمت بیشتر دونستن.
اگر تجربه‌ای دارید، اولا که خیلی خیلی متاسفم. بغل های فراوان:‌(
ولی ممنون میشم صادقانه به اشتراک بذارید برای کسایی که ممکنه مثل من توی روزهای اول دنبال سریع قوی تر شدنن:‌)
 
خب. این همه چیزیه که من بلدم تا الان و هنوز دارم یاد می‌گیرم.
هنوز ۶ ماه هم از اون اتفاق نگذشته.
در روزهای اول ممکنه کلا یه حالت جنون داشته باشید. کاملا بی شوخی.
جلوی احساس خودتونو نباید بگیرید. اگر بی حس و شوکه هستید احتمالا مغزتون داره درد رو در بسته های کوچیک میفرسته. وقتی ناراحتید هم ناراحت باشید. هیچی رو فورس نکنید کلا.
سعی کنید زنده بمونید. به معنای واقعی تنها وظیفه‌تون الان نمردن‌عه‌. سعی کنید بخوابید هر جور شده و غذا رو هم اسکیپ نکنیدددد به هیچ وجه.
از خانواده‌تون دور نشید و بیشتر کنارشون باشید. دنبال مقصر نگردید. کلا به هیچی فک نکنید و فقط تجربه کنید هرچی هست رو:‌)
اگر کسی دست کمک دراز کرد، دستشو بگیرید و عذاب وجدان نداشته باشید برای افسرده بودن. برای خود قبلیتون نبودن و هیچ امیدی نداشتن به آینده. عذاب وجدان نداشته باشید برای ناراحت کردن دوستاتون و کمک گرفتن ازشون(اگه همچین چیزی برای اونا پیش بیاد تو ولشون میکردی؟ نه.)
حتی آدم ممکنه بعد از مدتی غذای مورد علاقه‌ی اون آدمو بخوره، بره مکان مورد علاقه‌ش و آهنگ مورد علاقه‌ش رو گوش بده. برای واقعی لت ایت هپن:‌)
کاری که نبایدددددد بکنید مصرف محتوای غمگینه. نوحه و اینا گوش ندید. اینستا نرید:/
یه دوره سوگ هست توی اپ آرامیا که مجانیه. حتما حتما انجامش بدید. حتی شده چند دورر.
و به کتاب خیلی خوب هم هست که خودم تازه دارم میخونمش. “ سین سوگ، عین عشق” نوشته خانوم غزاله صدر از تجربه مشابه‌شون. خیلی خوبه. توی طاقچه هست.
اضافه می‌کنم به این تاپیک
الان نصفه شبه و دیگه مغزم خسته شده
میدونم که این تاپبکی نیست که همه علافه داشته باشن به حرف زدن در موردش
اما نزدم که محبوب باشه. امیدوارم کمک کننده باشه بیشتر ت:‌)
Lotssss of love for now🫶🏻
 
اوکی.

تراپی رو حتما شروع کنید. حتی اگه بیفایده به نظر میرسه. اگه دانشجو هستید احتمال اینکه دانشگاه‌تون مشاوره رایگان داشته باشه زیاده. اگه گارد دارید نسبت به تراپی هم که دیگه نمیدونم

نداشته باشید☠️

به سرویس رایگان هم هست که شبا میتونین زنگ بزنید. مشخصه برای چیه دیگه. اگه شب حالتون خیلی بد شد زنگ بزنید به ۱۴۸۰.

یادمه مت هیگ‌توی کتاب دلایلی برای زنده ماندن میگفت که برای خودش خیلی مصرف قرص رو دوس نداشته. ولی اگه کمک میکنه باید انجامش بدین. اگه لیس زدن کاغذ دیواری کمکتون می‌کنه انجامش بدین

اگه قبلا کاری خوشحالتون میکرده الان منتظر نمونید برای بهتر شدن که انجامش بدید. صادقانه بگم اینجوری هیچوقت انجامش نمیدید😂

مثلا این برای من کتاب خوندن بود. اکه شمام کتاب دوس دارید این کتابم خوبه

پدرم از اورهان پاموک.

خوبه که یکمی آدم مشغول چیزهای دیگه باشه که عزادار بودن کل هویتش رو تعریف نکنه؛ نه اینکه فرار کنی از هضم اون دردا، ولی نه انقد بیکار باشی که مغزت دنبال هیجان بگرده و…💀

خیلی حرف بزنید. حتی با خود اون فردی که از دستش دادید؛ واقعنی قبول دارم که میشنون:‌)

اگه نمیشه هم بنویسید. کلا بنویسید.

یادتون باشه شما به هیچچچچچکسسسسس سریع بهتر شدن بدهکار نیستید. یه چیز دیگه هم که بدهکار نیستید “اثبات ناراحت بودن”تونه.

-ولی کسی مه عزاداره مو رنگ نمیکنه

-ولی کسی که فلان XYZ نمیکنه

خودم خیلی شنیدم ازین حرفا. ملت حتی برای اینکه من دوس داشتم زودتر برم تهران پیش دوستام بهم عذاب وجدان میدادن❤️

معمولا این حرف آدماییه که درک خاصی ندارن از سوگ. و یکمی هم بیشعورن. شما نیاز نیست د بیگر پرسن باشید توی این اوضاع☠️

Crash tf out on them.

به هیچچکس هیچی بدهکار نیستید. اطرافیان فقط باید باشن که شما بهتر شید و اگه واقعا قصدشون اینه باید از بهتر شدنتون خوشحال شن.

یک نکته خیلی مخم هست اینه که آدم فکر میکنه بعد ازین اتفاق آدم میمیره. زندگی متوقف میشه یا حداقل باید آسون تر بگیره.

عام

نه.

فردای همون روز خورشید میاد بالا. مردم به زندگی ادامه میدن، استادات انتظار دارن مثل همیشه باشی و حتی کسایی که دورتون بودن روزای اول ازدواج میکنن. با دوستاشون میرن بیرون و همه انگاری خوشحالن. انگاری که زمان فقط برای چند نفر متوقف میشه.

راستش رو بخواید توی اون زمان هم اصلا آسون نمی‌گذره. احتمال بعد یه مدت یا کلا توی افسردگی فرو میرید یا توی فرار کردن ازش. واقعا سوگ مول دمنتورای هری پاتر روح آدمو میکشه.

کم صبر تر میشی، کم طاقت تر میشی و احتمالا تا آخر عمرت این دردش کمتر نمیشه.

به اصطلاح دیگه کلا برق چشمای آدم رو میبره😂

اما یه سمت دیگه هم هست. بهت قول میدم که بعدش هم میتونی باز خوشحال باشی. موفق شی و آدم خوشبختی باشی. به نظر میاد هیچ امیدی توی آینده نیست، ولی هست. دفعه‌ی بعدی که اسپارک‌ت رو پس بگیری خیلی قشنگتره برات:)

برای احتمال وجود همچین آینده‌ای باید الان به همه‌چیز چنگ بزنی که الان زنده بمونی.

درد هیچوقت کوچیم نمیشه و تو یاد میگیری دورش بزرگتر شی. اینجوری حمل کردنش برات آسون تر میشه.

و آخر از همه متاسفم که باید همچین چیزی رو حمل کنی. انسان بودن واقعا دردسره. بغل🫂❤️
 
بنظرم یکی از مهم‌ترین مولفه‌ها تو این پروسه این هست که احساسات خودمون رو به رسمیت بشناسیم و به قولی حسمون رو «تجربه» کنیم. سوگواری کردن یه نوع وضعیت نیست که بگیم با گذر زمان از بین میره؛ باید تجربه‌ش کرد، گریه کرد، درد دل کرد، راجبش نوشت و از اون فرد یاد کرد و... وقتی شما می‎‌ترسی که وارد این فرایند بشی، سوگواری تبدیل به یک غول بی شاخ و دم میشه که هر چقدر میگذره کمتر جرئت می‌کنی که بهش نزدیک بشی. وقتی وارد این فرایند میشی در واقع شاخ این غول بی‌شاخ و دم رو میشکونی و به یه رخداد بیرونی قابل میدیرت تبدیلش می‌کنی. خودتون رو انکار نکنید. ناراحتیتون و احساسات دیگه‌تون رو انکار نکنید چون فقط پروسه رو سخت تر می‌کنه. من خودم با تمام قدرت فرار کردم و بعد این همه مدت نمی‌تونم هندلش کنم. وقتی از مواجه با سوگ فرار می‌کنی صرفاً داری یه زیست مکانیکی تدوین می‌کنی. فرارت شاید در کوتاه مدت برنامه خوبی برای بقا باشه امّا یه مدت بعد دمار از روزگارت در میاره و حس می‌کنی تو یه چرخه بی‌پایان گیر کردی. هر چقدر بیشتر از این فرایند فرار کنیم اون درد عقب نمیره فقط شکلش عوض میشه و یه جایی، تو یه گوشه‌ای حسابی خرتو میگیره. درسته تلخ و دردناکه امّا باید باهاش رو به رو بشی. اون چیزی که سرکوب می‌کنی حذف نمیشه میره زیر پوستت و بعداً خودش رو به اشکال دیگه ای نشون میده
یکی از مواردی که من خیلی زیاد دیدم اینه که فکر می‌کنن ادامه دادن به زندگی یا لذت بردن از یه لقمه غذا و یا اینکه لحظه ای بدون فکر نبودن فرد رفته زندگی کنن، خیانت به اون فرده و تنها راه اثبات وفاداری به اون عزیز توجه متمرکز به فقدانشه. یجورایی انگار دچار خطای شناختی میشیم و جایگاه عشق و رنج رو اشتباه می‌گیریم. عذاب وجدان از زندگی کردن و لذت بردن ناشی از همین دین داری کاذبه. فکر میکنیم که با عذاب کشیدن داریم دینی ادا میکنم یا طلب بخشش می‌کنیم اما دوست عزیز، سوگ یه بدهی نیست که با عذاب کشیدن تو پرداخت بشه. باید یاد بگیریم که سوگواری به معنای از دست دادن زندگی نیست و تداوم حیاتمون بی‌احترامی نسبت به رفتگان نیست
باید زندگی کرد باید ادامه داد و باید گذاشت که این زخم بخشی از هویت پخته‌ تر ما بشه نه تموم هستی و نیستی ما
 
تجربه من از سوگ به حدود شش سال پیش برمی‌گرده؛ زمانی که دو نفر از مهم‌ترین آدم‌های زندگی‌ام رو با فاصله کمتر از یک سال از دست دادم. هر دو بر اثر بیماری از دنیا رفتند. اون زمان فکر می‌کردم چون مدت‌ها بیمار بودن، فرصت دارم خودم را برای هر اتفاقی آماده کنم. تصورم این بود که وقتی پایان یک ماجرا قابل پیش‌بینی باشه، آدم تا حدی براش آماده می‌شه. اما واقعیت اینه که چیزی به اسم «آمادگی برای سوگ» وجود نداره. هیچ مقدار انتظار کشیدن یا دونستن، از شدت فقدان کم نمی‌کنه.

با وجود اینکه سال‌های زیادی از اون زمان گذشته، هنوز هم جای خالی‌شون احساس می‌شه. نه به همون شکل روزهای اول، اما همچنان حضور داره. بیشتر شبیه یادآوری تمام خاطرات خوبی که باهاشون داشتیم.

سوگ برای من، چه اون زمان و چه امروز، بیشتر شبیه یک حفره سیاه ست. انگار در خونه خودتون ایستادید و روی یکی از دیوارها حفره‌ای تاریک و عمیق به وجود داره. در روزها و ماه‌های اول، این حفره تمام توجه شما را به خودش جلب می‌کنه. مدام بهش نگاه می‌کنید، دورش می‌چرخید و نمی‌توانید از وجودش چشم بردارید و گاهی احساس میکنید که بلعیده خواهید شد. اما با گذشت زمان ــ که برای هر کسی متفاوته ــ حفره دیگه بزرگ‌تر نمی‌شه و شما هم کمتر بهش خیره می‌شید. نه اینکه از بین رفته باشد یا دیگر آزارتون نده؛ فقط از جایی به بعد می‌پذیرید که وجود داره و بخشی از واقعیت زندگی شماست.

فکر می‌کنم مهم‌ترین چیزی که درباره سوگ باید بدونید اینه که هر آدمی به شیوه خودش فقدان رو تجربه می‌کنه و نحوه سوگواری هر فرد متفاوته. بعضی‌ها گریه می‌کنن، بعضی‌ها عصبانی می‌شن، بعضی‌ها شوکه می‌شن، بعضی‌ها زودرنج یا پرخاشگر می‌شن و حتی بعضی‌ها ممکنه بخندند. هیچ واکنش واحد و درستی وجود ندارد.

برای همین نه خودتون و نه دیگران رو به خاطر احساساتی که دارید و دارن سرزنش نکنید. شما در حال گذراندن یکی از سخت‌ترین تجربه‌های انسانی هستید. به خودتون حق بدهید که آسیب پذیر باشید، از خودتون مراقبت کنید و اگر نیاز داشتید از دیگران یا از افرادی که در این زمینه تخصص دارن کمک بگیرید.

شما میتونید به تنهایی از خیلی چیزها عبور کنید، اما لازم نیست همیشه تنها باشید. گاهی وجود آدم‌هایی که کنارمون بمونن و کمکمون کنن، تفاوت بزرگی ایجاد می‌کنه. اگر در سوگ هستید، یادتون باشد که تنها نیستید و لازم نیست همه ی بار این مسیر را به تنهایی به دوش بکشید.
 
Back
بالا