• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مکالمات و وقایع مترو

بی آر تی خط دو اصفهان
همین یه هفته پیش

برای خودم نشسته بودم سمت پنجره که یه پیرمرد ریشو شبیه خفاش شب کنارم نشست. یه ذره خل و چل بنظر میرسید. کوله پشتیمو دید و گفت دانشجویی؟ گفتم بله.
گفت آفرین. خوبه آدم تو این سن در کنار درس خوندن به پدر و مادرشم احترام بذاره به خدا پیغمبر و آخرت هم فک کنه.
مثلا داشت امر به معروف میدانی میکرد 😂
بعد گفت نمازهاتو که مرتب و سر وقت میخونی؟ منم کرک و پرم ریخت. گفتم بله بله و ازش یکم فاصله گرفتم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم. دیگه هم جواب بقیه چرت و پرت‌هاش رو ندادم.
موقع پیاده شدن با یه غیظی که بچه‌های این نسل چقدر پررو و دریده شدن یه نگاهی بهم انداخت و رفت 😂
 
سال دوازدهم بعد سکته بابام بود؛ صبح ها که با مترو میرفتم دانشگاه یروز امتحان شیمی داشتم؛ تو مترو داشتم میخوندم

یهو یه خانم اومد بهم گیر داد که پسرم تو مترو کتاب نخون؛ چشات درد میگیره؛ من گفتم خانم من امتحان دارم؛ مجبورم

گفت عهه؛ ببخشید

کل واگن رو ساکت کرد من درس بخونم؛ یکی تلفنش زنگ زد؛ داشت حرف میزد؛ رو کرد بهش گفت : آقااا این بچه امروز امتحان شیمی داره؛ ارومتر حرف بزن؛ هیسسسسس


منو میگی؛ اب داشتم میشدم تو زمین






بعد که کتابو بستم؛ گفت که من دیپلم شاهی دارما! فکر نکنی بی سوادم؛ الان ولی تو کمپ کار میکنم؛ شیف شب بودم دارم بر میگردم خونه
 
Back
بالا