• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین و بدترین خاطرتون از سمپاد چیه؟

AshkanSin

کاربر حرفه‌ای
عضو مدیران انجمن
ارسال‌ها
371
امتیاز
2,422
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی
شهر
شهرکرد
سال فارغ التحصیلی
1394
دانشگاه
شهرکرد / تربیت مدرس
رشته دانشگاه
ارشد آموزش زبان / دکتری تکنولوژی آموزشی
سلام به همه.
با توجه به این که بخاطر این وضعیت خیلیامون بلاتکلیف موندیم و حوصلمون سر رفته بنظرم رسید یه تاپیک بزنیم و از خاطراتمون توی سمپاد بگیم. از خودم شروع میکنم.

بهترین خاطره:
سال اول دبیرستان (نهم الان) توی مسابقات ریاضی کانگورو رتبه برتر شدم. دلیل این که اینقدر توی ذهنم مونده اینه که شاگرد اول کلاس که همیشه توی این مسائل خیلی مغرور بود هیچ رتبه‌ای نیورد و این که به من تی‌شرت کانگورو دادن و به اون نه دلم رو خیلی خنک میکرد 😂
البته اون بعدا خیلی بیشتر از من پیشرفت کرد کامپیوتر صنعتی شریف قبول شد و اپلای کرد و... ولی در اون لحظه حس خوبی داشتم.

بدترین خاطره:
یه همکلاسی داشتیم که بخاطر مشکلات شخصی و خانوادگی و این چیزا اصلا درس نمیخوند و خیلیم تنها و گوشه‌گیر بود. سر کلاس هم خیلی چیزی نمیفهمید و چون حس میکرد فقط خودش نمیفهمه با شوخی و مسخره‌بازی سر کلاس میخواست جلب توجه کنه. یه زمانی سمپاد سال نهم برنامه‌نویسی با سی‌پلاس‌پلاس یاد میداد (نمیدونم الانم همینه یا نه) که یه معلم خیلی جدی و بداخلاق داشت. طبیعتا این بچه هم چیزی از کدنویسی سرش نمیشد و نیشش کل کلاس باز بود. معلمه یکم تحمل کرد ولی دید همچنان از ته کلاس صدای خنده میاد یه باره دیدیم کاغذی که توی دستش بود رو مچاله کرد و خیلی سریع به سمت همکلاسیم قدم برداشت و با مشت زد توی صورتش جوری که دیدم قطره‌های خون پاشید توی هوا.
این آخرین بار بود که اون پسر رو سر اون کلاس دیدم. هیچوقت هم هیچ پیگیری‌ای از سمتش انجام نداشت چون خیلی خانواده پشتیبانی نداشت که بخوان شکایتی چیزی کنن. تهش هم فک کنم کلا ترک تحصیل کرد مطمئن نیستم دیپلم گرفت اصلا یا نه. این تنها سمپادی‌ایه که من میشناسم ترک تحصیل کرده.
 
من خاطره‌ی خوبی از سمپاد ندارم.
 
من خاطره‌ی خوبی از سمپاد ندارم.
فک نکنم در کل خیلیامون داشته باشیم.
اونقدری که سمپاد به روان و اعتمادبنفس ما آسیب زد شاید اصلا قبول نمیشدیم واسمون بهتر بود.
اما این یک روی سکه‌ست برای خیلیا هم سکوی پرتاب بود تونست به بهترین دانشگاه‌ها و اپلای و بهترین موقعیت‌ها برسونتشون چیزی که بدون سمپاد ممکن نبود.
 
فک نکنم در کل خیلیامون داشته باشیم.
اونقدری که سمپاد به روان و اعتمادبنفس ما آسیب زد شاید اصلا قبول نمیشدیم واسمون بهتر بود.
اما این یک روی سکه‌ست برای خیلیا هم سکوی پرتاب بود تونست به بهترین دانشگاه‌ها و اپلای و بهترین موقعیت‌ها برسونتشون چیزی که بدون سمپاد ممکن نبود.
داش سمپاد شکنجه گاه که نبود. به من که کلا دوران حضورم حال داد😺
 
داش سمپاد شکنجه گاه که نبود. به من که کلا دوران حضورم حال داد😺
خیلی بستگی به مرکز و شهر و حتی سال ورود داره. شهرهای کوچیک از نظر امکانات و سطح برخورد معلما و کادر متفاوت بودن طبق تجربه من.
 
بدترین خاطرم قطعا میشه همین سال اول ورودم کلاس هفتم

زمانی که برنامه آزمون ها رو کاغدی میدادن

امتحان زیست داشتیم، من قران خونده بودم

نمرم شد ۱۲.۵

بهترین خاطره کم نیست، خیلی زیادن اونی که تو ذهنم مونده باشه بر میگرده کلاس هشتم و انتخاب شدنم برای عضو تیم پینگ پنگ مدرسه اعزامی به منطقه
 
بدترین خاطره‌م مربوط به هفتهٔ اولی بود که سمپاد قبول شدم.
دو تا کلاس دهم تجربی داشتیم، من هفتهٔ اول توی کلاس ۱۰۲ بودم، هفتهٔ دوم رفتم ۱۰۱. بچه‌های ۱۰۲ گفتن کلاس ما جا نداره برو بیرون. :‌)))
چون من جز معدود کسایی بودم که جا به جا شده بودم، هیچ‌کی توی ۱۰۱ پیشم ننشست. :‌))))
نیمکت آخر نشسته بودم، گریه می‌کردم.
زنگ ادبیات، یکی از بچه‌ها اومد بالای سرم، کوبید روی میزم گفت حق نداری سر کلاس ما صحبت و شوخی کنی. فکر کردی کی هستی؟ خلاصه که به دعوا کشیده شد و همون روزای اول رفتم دفتر.
خیلی بد بود، یادمه هر روز گریه می‌کردم. انقدر که می‌گفتم دیگه سمپاد نمی‌رم.
ولی خیلی زود همه چیز تغییر کرد.
یه مسابقهٔ والیبال مدرسه‌مون داشت، من عضو تیم شدم. تیم‌مون خیلی عقب بود. یادمه رفتم سرویس بزنم، ۳ تا Ace پشت هم گرفتم. خیلی حس خوبی بود. کل سالن داشتن جیغ می‌زدن. دیگه دلشون باهام صاف شد. :‌))))
بعدتر هم توی انجمن ریاضی یه گروه ساختم به اسم «نیمکت آخر»، و آخر سال گروه ۱ مدرسه شدیم. وای خیلی باحال بود. یکی از بچه‌ها بهم گفت به معنای واقعی کلمه کامبک زدی. :‌))
اینا خاطرات خوبم بودن.
 
خب من خیلی مدت کمیه که تو سمپادم و خب خداروشکر خیلی خوب بوده تا اینجاش

بدترین خاطره رو میتونم بگم وقتی رفته بودیم اردوی کویر گوشیم گم شد، هنگ کرده بودم که کجاست و شب بود ، بقیه بچه ها داشتن ستاره ها رو رصد میکردن و من دنبال گوشیم بودم که خب نشد من رصد کنم : ( (ولی گوشیم پیدا شد و همونجا بود و من کور ندیده بودم)

یه خاطره یک بد دیگه هم هست که شما الان می‌خندید ولی اون لحظه من حس خیلی بدی داشتم
آقا مسابقه یک فوتبال بود بین دوتا تیم کلاس و باید بازی رو با تفاضل گل ۲ می‌بردیم و اتفاقا دوتا هم زدیم ولی یهویی من ثانیه یک اول گل به خودی زدم و خب با تفاضل ۱ باخایم
شاید بگید این که بیشتر خیلی خنده داره و مزخرفه ولی
دوستام تا مدت ها مسخرم میکردن و بهم برچسب میزدن که اره بی عرضه ای و فلان و اینا و تحقیرم میکردن و میگفتن همش تقصیر توعه
بهترین خاطره هم اونقدر چیز خاصی نبوده :))
صرفا روز دادن کارنامه دیدم شانسی معدلم خوب شد
 
فک نکنم در کل خیلیامون داشته باشیم.
اونقدری که سمپاد به روان و اعتمادبنفس ما آسیب زد شاید اصلا قبول نمیشدیم واسمون بهتر بود.
اما این یک روی سکه‌ست برای خیلیا هم سکوی پرتاب بود تونست به بهترین دانشگاه‌ها و اپلای و بهترین موقعیت‌ها برسونتشون چیزی که بدون سمپاد ممکن نبود.
من از یه شهر که مرکز سمپاد نداشت مهاجرت کردم مرکز استان که بتونم توی سمپاد درس بخونم.
یادمه توی آزمون قلمچی نفر ۷۰ - ۸۰ استان بودم و اولین آزمون داخل مدرسه هم همین حدودا بودم.
ولی نحوه‌ی برخورد با من به عنوان کسی که نفر ۷۰ استان بود با کسی که نفر ۷۰ مدرسه‌شون بود خیلی خیلی متفاوت بود.
در مورد اول به من احترام می‌ذاشتن شخصیتم تخریب نمی‌شد جلوی جمع تخریب نمی‌شدم.
اما توی مورد دوم والدین به بچه‌هاشون توصیه می‌کردن با امثال من نگردن تا درسشون آسیب نبینه.
اینکه بعضی‌ها بدون سمپاد نمی‌تونن پیشرفت کنن رو من باگ می‌بینم نه آپشن.
من تمام چیز‌هایی که در زندگیم به دست آوردم مواردی بودن که می‌تونستم بدون صرف کردن بها‌های سنگینی که هنوز بعضی از بچه‌های این سایت به خاطر دارن به دست بیارم.
یادمه یه معلم عربی داشتیم که همون اول سال کلاس دهم برگشت گفت کسی که درس بخونه ما کمکش می‌کنیم رشد کنه و کسی که درس نخونه ما بیشتر لهش می‌کنیم.
من به خاطر ندارم کسی رو که واقعاً نمی‌خواست درس بخونه ولی معلم عربی مثل سایر معلم‌ها به صلاح و نگرششون هرکی رو می‌خواستن له می‌کردن.
 
بدترین خاطره راستش موقعی بود که پاستور رو زدن. ما داشتیم آزمون زبان میدادیم، دبیر زبان همش میگفت نگران نباشید هواپیماست. من دم پنجره بودم، نزدیک شدن صدا کامل مشخص بود. داد زدم دیگه واقعا ترامپه، دیدیم دبیر زبان خودش زودتر از همه از کلاس رفته. بعد هم اینا هنوز براشون جا نیفتاده بود که جنگه، اولش هی میگفتن باید نامه بگیری بری. دیگه پنج ده دقیقه بعد ول کردن گفتن هرکس میخواد بره بره.

بهترین خاطره روز اول دهم بود. از واحد المپیاد، اونم کامپیوتر، اومده بودم بیرون، تغییر رشته داده بودم و سر کلاس تجربی میرفتم. کلا یک قمار بزرگ بود. کلاسم رو با یکی از بچه هایی که فقط دوست معمولی بودیم یکی انداخته بودم چون همیشه وقتی باهاش بودم می‌خندیدم و اونهم دوست صمیمی تری نداشت. وقتی من رو سر میز دید فکر می‌کرد دارم شوخی میکنم و فقط اومدم سر بزنم تا موقعی که تو لیست حضور غیاب اسمم رو خوندن. واقعا خوشحال بود. اولین باری بود که از بعد دبستان اینور تر می‌دیدم یکی برای اینکه با من افتاده خوشحاله.
 
اولش فکل کردم تاپیک درمورد خاطره از «سمپادیا»‌ست!
خب بدترین خاطرم؛خیلی سخته انتخاب راستش. اما فکر میکنم درمورد اینه که وقتی حلی۱ رفته بودم اوایل دهم، متاسفانه با یه احمق بچه ارزشی دوست شده بودم و یه مدت زیادی عقل و روحم رو مصادره کرده بود. وای اصلا خیلی نامیزون.نمیخوام درموردش حرف.

بهترین هم بنظرم همون اوایل هفتم که حلی‌پنج بودم چون از شهزستان مهاجرت کرده بودم تهران، و تابستون هم کم بودم مدرسه رو،خیلی احساس غریبی میکردم ولی پسر محبوب و پررو کلاس سریعا باهام دوست شد و منم توی اکیپ‌شون کلی دوست پیدا کردم =)
 
سمپاد برای من خاطره بدی نداشت اصلا
بهترینش رو هم نمیدونم واقعا. هر اردویی که رفتیم یه خاطره خوبه که میتونیم با هم دوره ای هام بشینیم خاطره بازی کنیم.
ولی یه خاطره خفن که دارم مربوط به جشن ۴۰ سالگی و آماده کردنشه. شب توی مدرسه موندن، مصاحبه کردن با معلمای قدیمی مدرسه و خاطره های خفنی که میگفتن، دورهمی ها و ...
یکی دیگه اش هم اردوی اصفهان و ساری هستش. لجند واقعی
ما یه چیزی داشتیم‌ به اسم ماه رویش. توی عید میرفتیم توی یه اردوگاهی توی تهران و روزا درس میخوندیم و شبا تا صبح بازی میکردیم و خوش میگذروندیم
ما کارسوق های زیادی هم داشتیم. کارسوق نیرو هوایی یکی از اونایی هستش که توی ذهنم بولد هستش. یه شب توی مدرسه خوابیدیم و تا میتونستیم با جنگنده هامون دهن همدیگه رو سرویس کردیم
یه کارسوق دیگه هم آقای دال بود. یه کارسوق که صبحش باید یه معما حل میکردیم (که همینجا متوجه شدیم آقای روستاییان که بهترین معلم علوم انسانی ای بوده که من تا حالا داشتم، معلمِ معلمِ معلم ماست!) شبش هم یه اتاق فرار به بزرگی کل مدرسه داشتیم. یه ساختمون ۴ طبقه که حتی توی پشت بوم هم رفتیم. واقعا حال داد
و واقعا من عاشق راهنماییم هستم. واقعا بهترین ۳ سال تحصیلم بود.
 
من خودم بدترین خاطرم این بود که ریاضی هفتم رو نوبت اول شدم 18 و شدم رتبه 4 کلاس
با خودم گفتم به من چه ادم خفنیم
نوبت دوم شدم 9.
و نزدیک بود اخراج شم که با ارفاق نشدم.
و یک خاطره بدی هم دارم این بود که از سمپاد برم
اونایی که تو استان ما هستن میدونن که معمولا مدارس دبیرستان دانشگاه از سمپاد متوسطه دوم سطح بالاتری دارن و منم ناچارا با کلی گریه و بغض اخرین روزمو توی سمپاد گذروندم و رفتم به دبیرستان دانشگاه(ولی هنوزم ی سمپادی میدونم خودمو هااا)
بهترینشم یکی این بود که سال هفتم از کل مدرسه فقط من کارسوق ریاضی قبول شدم(این خودش باعث و بانی غرور من شد😂)
یکیم اینکه با معاونمون لج کردم و اومد خونوادمو خواست و این داستانا منم جلوی همه دبیرا و خونوادم قشنگ ی دور تخریبش کردم و اونم نتونست چیزی بگه 😎 😂
 
سمپاد برای من خاطره بدی نداشت اصلا
بهترینش رو هم نمیدونم واقعا. هر اردویی که رفتیم یه خاطره خوبه که میتونیم با هم دوره ای هام بشینیم خاطره بازی کنیم.
ولی یه خاطره خفن که دارم مربوط به جشن ۴۰ سالگی و آماده کردنشه. شب توی مدرسه موندن، مصاحبه کردن با معلمای قدیمی مدرسه و خاطره های خفنی که میگفتن، دورهمی ها و ...
یکی دیگه اش هم اردوی اصفهان و ساری هستش. لجند واقعی
ما یه چیزی داشتیم‌ به اسم ماه رویش. توی عید میرفتیم توی یه اردوگاهی توی تهران و روزا درس میخوندیم و شبا تا صبح بازی میکردیم و خوش میگذروندیم
ما کارسوق های زیادی هم داشتیم. کارسوق نیرو هوایی یکی از اونایی هستش که توی ذهنم بولد هستش. یه شب توی مدرسه خوابیدیم و تا میتونستیم با جنگنده هامون دهن همدیگه رو سرویس کردیم
یه کارسوق دیگه هم آقای دال بود. یه کارسوق که صبحش باید یه معما حل میکردیم (که همینجا متوجه شدیم آقای روستاییان که بهترین معلم علوم انسانی ای بوده که من تا حالا داشتم، معلمِ معلمِ معلم ماست!) شبش هم یه اتاق فرار به بزرگی کل مدرسه داشتیم. یه ساختمون ۴ طبقه که حتی توی پشت بوم هم رفتیم. واقعا حال داد
و واقعا من عاشق راهنماییم هستم. واقعا بهترین ۳ سال تحصیلم بود.
چندتا اردو مگه رفتین؟ حسرت :(
 
خب من خیلی مدت کمیه که تو سمپادم و خب خداروشکر خیلی خوب بوده تا اینجاش

بدترین خاطره رو میتونم بگم وقتی رفته بودیم اردوی کویر گوشیم گم شد، هنگ کرده بودم که کجاست و شب بود ، بقیه بچه ها داشتن ستاره ها رو رصد میکردن و من دنبال گوشیم بودم که خب نشد من رصد کنم : ( (ولی گوشیم پیدا شد و همونجا بود و من کور ندیده بودم)

یه خاطره یک بد دیگه هم هست که شما الان می‌خندید ولی اون لحظه من حس خیلی بدی داشتم
آقا مسابقه یک فوتبال بود بین دوتا تیم کلاس و باید بازی رو با تفاضل گل ۲ می‌بردیم و اتفاقا دوتا هم زدیم ولی یهویی من ثانیه یک اول گل به خودی زدم و خب با تفاضل ۱ باخایم
شاید بگید این که بیشتر خیلی خنده داره و مزخرفه ولی
دوستام تا مدت ها مسخرم میکردن و بهم برچسب میزدن که اره بی عرضه ای و فلان و اینا و تحقیرم میکردن و میگفتن همش تقصیر توعه
بهترین خاطره هم اونقدر چیز خاصی نبوده :))
صرفا روز دادن کارنامه دیدم شانسی معدلم خوب شد
مام هفتم تیم دادیم
بازی اول ۸ ۰ باختیم
بازی دوم ۹ ۰

بازی سوم بهتر باختیم ۳ ۰

اونم چون انصراف دادیم

اشکال نداره
 
مام هفتم تیم دادیم
بازی اول ۸ ۰ باختیم
بازی دوم ۹ ۰

بازی سوم بهتر باختیم ۳ ۰

اونم چون انصراف دادیم

اشکال نداره
اگر میخواید به خط حمله فحش بدید، خودم بودم


مرگبار ترین مهاجم حکومت امام زمان
 
مام هفتم تیم دادیم
بازی اول ۸ ۰ باختیم
بازی دوم ۹ ۰

بازی سوم بهتر باختیم ۳ ۰

اونم چون انصراف دادیم

اشکال نداره
تیم ما هفت یک باختن و سعی داشتن با اخراج بازیکنا بتونن نتیجه رو سه صفر کنن ولی دو نفرو تونستن اخراج کنن نفر سوم رفت پای یارو رو ترکوند اخرش داور کارت زرد داد و نشد=)):)) ( فوتسال)
 
Back
بالا