وینا جلوی درب دانشگاه ایستاد و نفس عمیقی کشید. کولهاش را روی شانهاش جا به جا کرد. برای روز اول زیادی سنگینش کرده بود. نمیتوانست هیجانش را کنترل کند. باورش نمیشد که انتخاب شده تا یک مسافر رسمی شود؛ یک مسافر حقیقی با ماموریت و قابلیتهایی حداقل به او این امکان را میدادند که گم و گور نشود و کمتر در معرض خطر مرگ قرار بگیرد.
اما اول، باید از اینجا فارغالتحصیل میشد.
در ورودی دانشگاه خیلی بزرگ و باشکوه بود. نزدیک به دوازده متر بلندی داشت و به نظر میرسید از شیشه کدر یا فلز مایع ساخته شده باشد. دو ستون اسکلتی بلند بود که با حالتی طاقمانند در بالا به هم میرسیدند و خطوط کج و معوجی میساختند که نام دانشگاه و نشان کائناتیِ مسافرین را نشان میداد: دو مثلث در هم تنیده با خطی افقی که از وسطشان رد شده بود؛ یک خطای دید که باعث میشد فکر کنی خط افقی، هم خط تقارن هست و هم نیست و مثلثها در ذهنت متحرک برسند. درست مثل کائنات. سیال متحرکی که ساکن به نظر میرسد، و ساکنی که به نظر در جنبش است.
عنوان را به هیچ شکلی نمیتوان توصیف کرد، چون در حقیقت آن شکلی که توصیفش میکنیم نیست. تمام دانشجویانی که از دنیاهای دیگر میآیند، سمعک مخصوص میزنند و دستبند مخصوصی دارند که خط و زبان اطرافشان را با خط و زبان مادریشان، و آنها را با زبان آرکاسیا هماهنگ میکند. این دو هدایایی از طرف دانشگاه هستند.
به محض این که وینا سمعک را روی گوشش گذاشت، ناگهان تمام همهمههای بیمعنی اطرافش معنا یافتند، انگار که به فارسی دوبله شده باشند.
دستبند را- که با خون او شخصیسازی شده و همین باعث میشد فقط منحصر به خودش باشد- روشن کرد. وقتی آن را لمس کرد، با تلفیقی از علم و جادو روشن شد و تمام تابلوهای مغازهها، بیلبوردها و همینطور نام دانشگاه برایش به خط فارسی ترجمه شدند. تکنولوژیای که با جادو تکمیل شده و خطای آن به صفر رسیده بود. دیگر تفاوتی بین وینا و مردم اطرافش نبود. به زبان آنها حرف میزد، روزنامه آنها را میخواند و با اینحال، انگار در خانه خودش بود.
پیش از آنکه دستبند را روشن کند، فقط خطوط درهم میدید که نمیتوانست حروف و اسکلت فلزی را از هم تشخیص بدهد. اما بعد از روشن شدن دستبند، نامِ «دانشگاه علوم بینجهانی آرکاسیا» را تشخیص داد که با حروف شکسته و شاخدار نوشته شده بود.
دور تا دور محوطه دانشگاه دیوار کشیده شده بود؛ یک دیوار بسیار بلند-تقریبا ده متر- که به سمت داخل متمایل شده بود و از دانشگاه کائناتی علوم بین جهانی یک دژ نفوذناپذیر ساخته بود که به هیچ عنوان نمیشد جز از طریق در ورودی، به آن وارد یا از آن خارج شد. حداقل، اینطور به نظر میرسید.
با اینکه خوابگاهها داخل دانشگاه قرار داشتند و چمدان بیچاره وینا هم آنجا بود، خودش هرگز وارد دانشگاه نشده بود. شب گذشته- اولین شبش در آن دنیا- را در یک مسافرخانه قدیمی سپری کرد که برای اجاره اتاق از او یک قطره خون گرو گرفت. در دنیاهای تلفیقی- دنیاهای پیشرفتهای که بدون انکار جادو در علم پیشرفت کردهاند- چنین چیزی مرسوم است. نمیتوانید تصور کنید با یک قطره از خون یک نفر، چه کارها که نمیتوان کرد.
مسافرخانهچی هزینه اتاق و غذا را صبح دریافت کرد، در واقع در یک کارت مهر و موم شده جادویی از طرف دانشگاه به درب مسافرخانه فرستاده شد. زن مسافرخانهچی کارت را در دستگاه سیاه کوچکی که به دیوار نصب شده بود، فرو کرد. وینا صدای تق شکستن کارت را شنید. چیزی شبیه اکلیل سبز رنگ از از گوشههای دستگاه بیرون زد و بویی شبیه بوی آدامس نعنایی بلند شد. در مقابل چشمان حیرتزدهی وینا، زن کشوی کوچک پایین دستگاه را باز کرد و هفت مکعب کوچک بیرون آورد که از فلزی براق و نقرهای ساخته شده بودند. وینا بعدها فهمید آنها سکه هستند.
زن به او نگاه کرد-ظاهرا به دیدن مسافرهای زباننفهم خارجی که از هر چیزی تعجب میکنند عادت داشت. پاکتی را به طرفش هل داد که به نظر میآمد کاغذ معمولی باشد؛ اما خیلی نرم بود و بوی توتفرنگی میداد. وقتی وینا پاکت را باز کرد، نخ نازکی از آن بیرون آمد. در هوا تکان میخورد، انگار در خلا بود یا منتظر بود که یک نفر بگیردش.
وینا نخ را گرفت و کشید تا ببیند به چه چیزی وصل است. با خودش فکر کرد شاید یک گردنآویز است. اما به طرزی غیرقابل باور، کلی وسیله از داخل پاکت نامه بیرون آمد و روی پیشخوان پخش و پلا شد: کولهپشتیای که با عنوان «وسایل روز اول» آماده کرده و تحویل مسئول چمدانها داده بود، یک کیسه کوچک سکه قرمز و براق مکعبی که بعدتر فهمید ارزش آنها خیلی بیشتر از سکههای نقرهای است- سمعک و دستبند، کارت دانشجویی، کلید اتاق خوابگاه که شماره 502 از آن آویزان بود و یک بروشور که توضیحاتی در مورد روز اول میداد؛ این که به کجا باید برود و در چه مراسماتی باید شرکت کند. روز اول هیچ کلاسی برگزار نمیشد.
راس ساعت هشت صبح، جلوی درب بزرگ دانشگاه ایستاده بود. دانشگاه علوم بین جهانی برای هر رشته یونیفرم مخصوص داشت، اما وینا هنوز آن را دریافت نکرده بود و لباسهای خودش را به تن داشت: پیراهن سبز تیره گشاد و شلوار جین بلند. موهای خرماییاش تا زیر چانه میرسیدند و در نور آفتاب آن روز، طلایی دیده میشدند. سویشرت مشکیاش روی دستش بود، چون فکر کرد هوا ممکن است سرد شود، اما نشد و ناچار شد آن را مثل یک بار اضافه حمل کند. کولهاش چنان پر بود که جا برای یک خلال دندان نداشت، چه برسد به سویشرت.
کارت دانشجوییاش را در آورد. کسی نگفته بود باید با آن چهکار کند. در بروشور نوشته بود:«با استفاده از کارت دانشجویی، وارد دانشگاه شوید.»
وینا به طرف در کوچکی رفت که روی در بزرگ دانشگاه قرار داشت. کارت را از روبانش گرفته بود و به سبکِ هلیکوپتر در هوا میچرخاند و خودش هم نمیدانست چه هدفی دارد.
همان لحظه زنی گفت:
- باید کارت بزنی تا در باز بشه.
وینا چرخید تا صاحب صدا را پیدا کند. دختر را بلافاصله شناخت، نه با چهرهاش، بلکه با لباسهایش. دو روز آنقدر پیراهن و دامن و کت و چیزهای مختلف دیده بود که از فاصله بیست متری میتوانست لباسهای واقعیت را تشخیص بدهد. آن دختر، تقریبا هم قد خودش بود و یک دورس خاکستریرنگ با شلوار جین مشکی پوشیده و موهای قهوه.ای تیرهاش کوتاه بودند. هردویشان کفشهای کتابی به پا داشتند. دختر هم یک کوله ساده مشکی پشتش انداخته بود و یک کارت دانشجویی شبیه کارت وینا در دست داشت.
وینا پرسید:
- تو هم اهل ایرانی؟
- ایران واقعیت؟ آره.
- مگه ایران دیگهای هم هست؟
دختر با چشمان قهوهای سوختهاش به وینا خیره شد:
- آره فکر کنم...؟
بعد جلو آمد. کارتش را در یک شکاف افقی روی درب فرو کرد. کارت باید از آن طرف درب فلزی بیرون میآمد اما یه دلایلی چنین نشد. درب کلیکی صدا کرد و باز شد. دختر از درب عبور کرد. وینا دنبال او به راه افتاد، اما در آنقدر سریع بسته شد که چیزی نمانده بود به صورت وینا بخورد.
دختر از پشت میلههای فلزی به وینا نگاه کرد:
- فقط صاحب کارت میتونه رد بشه.
وینا نفسش را بیرون داد و کارتش را در شکاف فرو کرد. چیزی از داخل شکاف کارت را به شدت به داخل کشید. وینا وحشت کرد و روبان سفید را محکم کشید، چون ترسیده بود که نکند درب دانشگاه کارتش را بخورد. دختر دیگر به او خیره شده بود، درحالی که با یک درب فلزی میجنگید.
پنج ثانیه بعد، درب آهنی کارت را به بیرون... تقریبا تف کرد. صدای کلیک بلند و درب باز شد. وینا با شرمساری خندید و از در رد شد. دختر از او پرسید:
- تو از هیچ کس نپرسیده بودی که باید چیکار کنی؟
- نه.
دختر شانه بالا انداخت و کولهاش را روی دوشش جا به جا کرد:
- خب من از همه پرسیدم. از همه، و دو تا کتاب هم خوندم.
- مگه چند وقته اینجایی؟
- از دیروز.
در محوطه به جلو قدم برداشتند. یک سکوی دایره شکل وسط میدان وجود داشت که رویش دهها و شاید صدها تابلو، به سیصد و شصت درجه اطراف اشاره میکردند. چند تابلو حتی به سمت زمین نشانه رفته بودند و دو تابلو هم به آسمان اشاره میکردند.
وینا کولهاش را پایین آورد تا بروشور را بیرون بیاورد و ببیند که حالا باید به کجا بروند، اما دختر گفت:
- لازم نیست. ببین، روی زمین نوار راهنما هست.
یک نوار نورانی طلایی روی زمین میدرخشید که رویش با حروف قرمز نوشته شده بود:«ترم یکیها از این طرف» نوار طلایی روی زمین ادامه مییافت و در یکی از مسیرها گم میشد.
دو دختر در امتداد نوار راهنما به راه افتادند. به سمت چپ پیچیدند. همه جا پر از تابلوها با قد و اندازه و رنگهای مختلف بود و ساختمانهای مختلف و درختان در دو طرف مسیر قد کشیده بودند. چند دانشجوی دیگر دیدند و وقتی وینا به بالا نگاه کرد، متوجه چند آدم بالدار شد که به در امتداد همان مسیر پرواز میکردند. دختر توضیح داد:
- آرکاسیا یه دانشگاه بین جهانیه و سفر تنها رشتهش نیست. از دنیاها گونههای مختلف دانشجو داره، به هرحال فقط آدمها که مسافر نمیشن. میدونم که خوابگاها اون طرفه و ما الان داریم به طرف ساختمونهای آموزشی میریم. میدونستی تا آخر ترم نمیتونیم از دانشگاه بریم بیرون؟ این قانونه. ترم سه ماهه و رشته ما، سفر بینجهانی، هفت ترمه. جادو سیزده ترمه و بقیه رشتهها بین سه تا شش ترمن. مهندسیهای سفر، مهندسیهای جادو، علوم پرخطر، علوم مبهم، رشتههای نظری مثل دنیاشناسی تئوری و ریاضی و ....
وینا میان حرف او دوید:
- اینا رو از کی پرسیدی؟
دختر به او نگاه کرد:
- آم.. یه قفسه توی هتلم بود که... یه کتاب معرفی دانشگاه رو داشت.
-و همهشو حفظ کردی؟
نگاه دختر آزرده بود. چانهاش را بالا گرفت:
- حداقل من میدونم کجا اومدهم.
وینا که نمیخواست کسی را همین روز اول برنجاند، گفت:
- منظورم این بود که خیلی باهوشی.
اخم دختر محو شد:
- ممنون. ولی خیلی هم استرس دارم. تو رو چهجوری دعوت کردن؟ مثل من توی خواب؟
- آره.
برای وینا خواب خوشایندی نبود برای همین چهرهاش در هم رفت. دختر دوباره شروع کرد:
- میدونستی برای دانشجوهای بومی دنیاهای پایگاه آزمون ورودی و دو مرحله مصاحبه داره؟ طفلکیا. من اگه قرار بود اینجا هم کنکور داشته باشم دیگه...
- دنیای پایگاه چیه؟
به نظر نمیرسید سوال دختر را برنجاند:
- یعنی دنیایی که همه مردمش درباره اسرار سفر میدونن. دنیاهای خیلی قوی از نظر جادو و تخیل. توشون جادو و تکنولوژی با هم تلفیق شده. مثل اینجا دیگه.
به یک محوطه نیمدایرهای رسیده بودند که به هرچیزی شباهت داشت، جز دانشگاه. هفت محوطه جداگانه وجود داشت که در مرکز هرکدام، ساختمان دانشکده را میشد دید. هر دانشکده به یک رنگ رنگآمیزی شده بود و رنگینکمان شگفتانگیزی میساخت. دختر توضیح داد:
- ساختمون قرمز، دانشکده تکنولوژی بین جهانیه. ساختمون آبی، آزمایشگاه تحقیقاتیه. ساختمون بنفش، دانشکده تئوری و نظریاته. ساختمون نیلی، دانشکده جادوئه. ساختمون نارنجی، کائناتنماست و برای ورود بهش، خارج از کلاس باید ترم سومی باشی حداقل. ساختمون سبز، دانشکده سفر و ساختمون زرد هم ساختمون عمومی و همایشه. باید بریم اونجا.
وینا با چشمانی که تا آخرین حد گرد شده بودند ، به دختر خیره شد:
- اینا همه رو تئوری حفظ کردی؟
- اوهوم.
دختر کولهاش را روی پشتش جا به جا کرد و بیمقدمه مچ وینا را گرفت:
- بیا بریم، داره دیر میشه!
از درگاه زرد رنگ عبور کردند. نوار طلایی به سمت ساختمان زرد رنگ همایشها میرفت و زیر درب ورودی ناپدید میشد. وینا دستش را روی درب گذاشت و پیش از آنکه آن را باز کند، پرسید:
- نگفتی، اسمت چیه؟
دختر گفت:
- خب میدونی که اسم واقعیمونو نباید بگیم و اسم مستعار...
- آره، اسم من ویناست.
دختر خندید:
- اسم من سوئیشتا ست.
- چی؟
دختر در را هل داد و زودتر از وینا باز کرد:
- صدام کن سوئی.
سالن همایش بزرگ بود. خیلی بزرگتر از چیزی که بشود توصیف کرد. تعداد صندلیها را هم نمیشد راحت شمرد، چون اندازههای متفاوتی داشتند. ردیفهای خیلی جلوتر به اندازهای بودند که یک عروسک رویشان بنشیند و صندلیهای عقب به حدی بزرگ که یک غول چهارمتری راحت رویشان جا میگرفت.
وینا و سوئی در یکی ردیفهای وسط سالن که اندازه مناسبی داشت، نشسته بودند. بیشتر صندلیهای سالن چنین ابعادی داشتند چون بیشتر دانشجویان حداقل در قد و قواره، انسان بودند.
وینا داشت اطرافشان را با چشمهایش میبلعید. میتوانست ذرات کوچک و نورانی را در محفظه چراغها ببیند، و با کمی دقت دریافت که در محل اتصال دیوارها به سقف، چراغی وجود ندارد و فقط نور هست. نور جامد، متمرکز و شناور که وقتی پلک میزد، به نظر حرکت میکرد.
سالن کم کم داشت پر میشد. در حوض زلالِ سمت چپشان، کمی پایینتر، شش دانشجوی آبزی به آرامی بالا و پایین میرفتند. دو نفرشان همان چیزی بودند که پری دریایی مینامیم؛ زیبا و افسانهای. وینا نزدیک سه دقیقه به آنها زل زده بود. رنگ موها و دمهایشان شبیه هم بود، سبزآبی براق. پسر یک جلیقه جلبکی پوشیده بود که به نظر تزئینی میرسید و دختر یک سوتین ساخته شده از دو کفه صدف بسته بود. وینا میتوانست پشت آنها را ببیند و به کمر دختر خیره شده بود؛ دقیقا همانجایی که نیمه انسانی بدنش به آن دم بزرگ متصل میشد. وینا اندیشید که از سر تا دمش حتی از سه متر هم بیشتر است.
یک نفر جلوی چشم وینا بشکن زد. وینا عقب پرید و به سوئی نگاه کرد که سمت راستش نشسته بود، اما سوئی به طرف دیگری نگاه میکرد. صدایی از سمت چپ گفت:
- من بودم. اونا خوششون نمیاد بهشون خیره بشی.
وینا به دختری نگاه کرد که سمت چپش نشسته بود. کاملا انسان به نظر میرسید، اما مسلما اهل واقعیت نبود. ایرانی که قطعا نبود. این را میشد از موهای طلایی کمپشت و چشمان آبی روشنش فهمید. دختر کت و دامن سبزرنگی پوشیده بود که زیاد به موهایش نمیآمد، اما به نظر نمیرسید اهمیتی بدهد. وینا خودش را جمع کرد:
- ببخشید.
دختر پلک زد. دستش را بالا آورد:
- من آدینایا تانیموتی هستم. آرکاسیا.
وینا با او دست داد:
- وینا. تو... فامیلتو گفتی، حواست هست که؟
آدینایا خندید:
- بهت که گفتم، اهل آرکاسیا م. مسافرهای اهل دنیاهای پایگاه با اسم حقیقی خودشون کار میکنن، مسلما هیچکس اینو نگفته بود بهت.
وینا سر تکان داد، بعد روی بازوی سوئی زد تا توجه او را جلب کند:
- آدینایا، اینم سوئیئه. ما اهل یه دنیاییم.
آدینایا با سوئی هم دست داد و گفت:
- صدام کن آدینا. یا آدی، اگر دوست داری. فهمیدم، شماها واقعی هستین.
وینا خندید:
- آره خب توهم نیستیم قطعا.
همان لحظه بوی گل یاس مثل قطرات باران بر سرشان پاشید. نسیم ملایمی بلند شد. با صدای وزوز اندکی، یک پری با بالهای شفاف و شیشهای از بالای سرشان رد شد و روی صندلی جلو نشست. آدینا در حالی که لبش را میجوید به جلو خم شد و روی شانه پری زد-که از میان بالهایش کار سختی بود. پری برگشت و به آنها نگاه کرد:
- بله؟
آدینا با لحنی عصبی گفت:
- بالهاتون جلوی چشم ماست. اینجوری که من هیچی نمیبینم!
وینا به چشمهای بیش از حد درشت پری خیره شده بود و سعی میکرد بفهمد چه رنگی هستند. سبز؟ بنفش؟ آبی؟ سیاه؟ هربار که پلک میزد رنگ چشمهایش تغییر میکرد. پری جواب داد:
- اون عقب همه از من بزرگترن! اگه برم اونجا و بهم تکیه بدن بالم میشکنه!
آدینا با پایش روی زمین ضرب گرفته بود و وینا میتوانست از صدای کفشش بفهمد که پاشنهی پهنی دارد. آدینا با لحن تندتری گفت:
- مگه تقصیر منه؟
پری ابروهایش را در هم کشید:
- مگه تقصیر منه که بال دارم؟
صدای یک مرد آتش را در نطفه خفه کرد:
- خانم، لطفا برای راحتی خودتون با صندلیهای دانشجویان بالدار نقل مکان کنین.
گوینده، پسر نسبتا جوانی بود که جلیقه خاکستری به تن داشت. وینا میدانست که او دانشجو است چون چندین سالبالایی دیگر با یونیفرم خاکستری در سالن میچرخیدند و ترم یکیها را راهنمایی میکردند. او صندلیهای معلقی را در ارتفاع پنج یا شش متری به پری نشان داد. پری نگاه آزردهای به آدینا انداخت و به طرف صندلیاش پرواز کرد. عطر گل یاس در هوا پراکنده شد. آدینا غر زد:
- پریها! هرجا میرن باید بوی گل و گلاب پخش کنن انگار شاهزادهخانوم کل کائناتن.
سوئی کنارگوش وینا زمزمه کرد:
- خودش داشت دعوا راه مینداخت!
وینا چیزی نگفت. پسر سال بالایی به طرف آدینا خم شده بود. وینا نشنید که او چه پرسید، اما آدینا جواب داد:
- نه ممنون، لازم ندارم.
پسر موهای قهوهای صاف و روشنی داشت که فرق کج باز شده و شانه خورده بودند. مویش کمی از حالت عادی بلندتر بود و نیمی از چشم چپش را میپوشاند. وقتی میخندید، گوشه چشمهای قهوهایاش چروکیده میشد. پسر سر تکان داد و گفت:
- اگر لازم داشتید به ارشدها بگین براتون بیارن، آبخوری بیرون از سالنه.
آدینا سر تکان داد و با ابروان گره کرده، به پشتی صندلیاش تکیه زد. یک دختر ارشد از چند ردیف آنطرفتر صدا زد:
- فِنت! ببین توی راهرو یه کارت دانشجویی نیفتاده؟ اینجا یکی کارتشو گم کرده!
پسر ارشد، فنت، بلند صدا زد:
- باشه!
برای وینا و سوئی هم سر تکان داد و از بین صندلیها راهش را به سمت در خروجی باز کرد.
وینا گفت:
- خیلی استرس نداشته باش، آدینا. چیزی نشده که.
البته خودش هم خیلی مضطرب بود. زانوانش میلرزیدند و کولهپشتیاش هم تکان میخورد. سوئی مویش را پشت گوشش راند و خم شد تا آدینا را ببیند. آدینا نفس عمیقی کشید:
- من استرس ندارم اصلا.
بعد به وینا نگاه کرد:
- وقتی گفتم شماها واقعی هستین یعنی اهل واقعیت هستین. شما ذهنیاین. یعنی جسم واقعیتون اینجا نیست. و هیچی جادو توی خونتون نیست.
سوئی پرسید:
- تو از کجا فهمیدی؟
آدینا فقط گفت:
- مامانم از همین دانشگاه مدرک جادوگری داره.
بعد صاف نشست، چون چراغهای صحنه روشن شده بود و خانمی داشت از پلههایش بالا میرفت.
خانم روی صحنه، نسبتا قدبلند بود و پیراهن سیاه بلندی به تن داشت که قدش را حتی بلندتر نشان میداد. یقه سیاه پیراهنش تا روی گردنش بالا میآمد و آستینهای بلندش حتی کف دستانش را میپوشاندند. موهای سیاهش را چنان محکم پشت گردنش جمع کرده بود که میشد شکل جمجمهاش را تشخیص داد. پوستش سفید و به شدت رنگپریده بود، آنقدر که رگهای آبی و سبز صورتش را میشد دید. بینی تیز و عقابی و گونههای استخوانی داشت و چشمهایش... وینا چشمانش را تنگ کرد تا با دقت نگاه کند. قرمز؟! عنبیهی چشمانش قرمز و خونین بود.
نگاه پروفسور وندر به سرعت روی جایی افتاد که آنها نشسته بودند، انگار کسی صدایش زده باشد. چند ثانیه خیره شد-دهان وینا خشک شده بود- و بعد، با لبخند کجی دوباره به کاغذهایی که در دست داشت نگاه کرد. آدینا کمی در صندلیاش عقب رفت و پاهایش را جمع کرد. وینا را هم عقب کشید، تا فنت، آن پسر ارشد، از مقابلشان رد شود و سمت راست سوئی بایستد.
سوئی گفت:
- به جون خودم الان صدامونو شنید.
به جای آدینا، این فنت بود که جواب داد:
- پروفسور وندر ششصد ساله معاون دانشکده سفرن. شما هم دانشجوی سفرین؟
به طرف وینا و سوئی برگشت. وینا سر تکان داد. دهانش هنوز خشک بود. سوئی گفت:
- آره.
فنت دستش را جلو آورد و یکی یکی با آنها دست داد و اسمهایشان را پرسید. دستانش گرم بودند، مثل کسی که تب داشته باشد. بعد خودش را معرفی کرد:
- آدیمون فِنتین، ترم چهار.
وینا با صدای گرفتهای گفت:
- فنت فامیلته؟
فنت خندید و گوشه چشم راستش که دیده میشد، چروک خورد:
- آره ولی اینجا همه فنت صدام میکنن. فنت صدام کنین. من ارشد ترم یکم.
انگار در ردیفهای اول، اتفاقی افتاده و نظم به هم خورده بود. فنت به جلو اشاره کرد:
- استادا اومدن.
وینا نمیتوانست آنها را دقیق ببیند اما دید که روی صندلیهایی چند متر جلوتر از ردیف اول نشستند و تقریبا همهشان به ظاهر انسان بودند. آدینا پرسید:
- اهل کدوم پایگاهی، فنت؟
وینا چیزی درباره دنیاهای پایگاه دیگر نمیدانست اما مثل آدینا، از اینکه فنت هم اسم و هم فامیل داشت فهمیده بود که فنت هم اهل یک دنیای پایگاه است. اما فنت به ظاهر از این سوال خوشش نیامد و آن را برگرداند:
- خودتون چی؟
آدینا به جای هر سهشان جواب داد:
- من آرکاسیا، وینا و سوئی واقعیت. تو چی؟
فنت سر تکان داد و دستانش را پشتش گره کرد:
- دو تا واقعی؟ و تازه فکر کنم سه تا دانشجوی ترم یک واقعی داریم. کلاسهای دنیاشناسی این ترم جالب میشن.
آدینا دهانش را باز کرده بود که بگوید:«خودت اهل...» اما وینا به او سقلمهای زد تا بس کند. اگر فنت نمیخواست بگوید اهل کجاست، رفتار آدینا خیلی بیادبانه بود. آدینا آب دهانش را فرو داد و پرسید:
- مگه ارشدها از همون ترم نیستن؟
فنت لبخندی زد:
- بعضی از دروس ترم یک رو به خاطر شرایط جسمانی رد شدم. از نظر فنی هم ترم چهارَم هم یک.
آدینا سر تکان داد. وینا پهلوی او را با آرنجش سوراخ کرده بود تا ساکت شود. سوئی روی بروشورش خم شده بود. فنت نفس عمیقی کشید و همان لحظه، پروفسور وندر شروع کرد:
- دانشجویان سفر، جادو، رشتههای مهندسی، علوم تئوری، علوم پرخطر و علوم مبهم، به دانشگاه علوم بینجهانی آرکاسیا خیلی خوش اومدید. سهم جادویی دریافتی امسال ما از کائنات به شکل قابل توجهی بیشتر بوده؛ بنابراین مفتخرم که اعلام کنم ورودی این ترم رو مسافرانی تشکیل میدن که در آینده مهم و اثرگذار خواهند بود. اگر هنوز ارشدها با افسانه قدیمیِ «ترم خونین» اذیتتون نکردهن، در جریان باشید که این افسانه دروغه و پایه و اساس تقدیرشناسی نداره. ارشدهایی که بفهمم دوباره این افسانه رو برای ترم یکیها تعریف کردهن، باید با نشان ارشد خداحافظی کنن.
فنت به آرامی خندید. پروفسور وندر مکث کرد. به نظر میرسید فقط برای حرف زدن نفس میکشد:
- دعوت میکنم از مدیر محترم دانشگاه، ابَرمسافر زیمار که با کلماتشون به ما افتخار بدن.
دانشجوها دست زدند. وینا میتوانست سایهی یکی از اساتید را ببیند که با حالت خستهای دست میزد.
مدیر زیمار، یک شبح بود. یک روح. سوئی میگفت که او در زمان زندگیاش مدیر اینجا بوده و بعد مرگ هم به این دانشگاه گره خوردهاست، آنقدر که کائنات تصمیم گرفته بگذارد او همچنان مدیر بماند. این مسئله آنقدر قدیمی بود که مثل نقشهی دانشگاه، آن را در کتابچههای معرفی چاپ کرده بودند. آدینا گفت:
- مدیر زیمار فقط رابط کائنات و اینجاست. پونصد سال و خردهایه هیچکاری نمیکنه، همه کارها رو پروفسور وندر انجام میده. همه وظایفش رو معاونهای دانشکدهها انجام میدن.
سوئی هیس کرد. صدای مدیر زیمار انگار از ته چاه میآمد، از یک بعد دیگر یا از یک تلویزیون قدیمی برفکی:
- سلام به دانشجویان ترم جدید. خوشحالیم که یک ترم دیگر... به تربیت مسافر و جادوگر و مهندس و... متخصص...؟ ادامه میدهیم.
سکوت طولانی شد، بعد ارشدها و اساتید دست زدند. دانشجویان ترم یک هنوز نفهمیده بودند که سخنرانی تمام شده است. کم کم تشویق پراکندهای شکل گرفت و به آرامی محو شد، درست مثل مدیر زیمار که ذره ذره ناپدید شده بود. سوئی بلند گفت:
- همین؟ همش همین؟!
فنت خندید. دستش را روی صندلی جلویی گذاشت و وزنش را روی یک پایش انداخت:
- این سخنرانی از سخنرانی ورودی ما طولانیتر بود! توی مراسم ما فقط سلام کرد.
وینا عمدا چشمهایش را گرد کرد و نفسش را باصدا بیرون داد. پروفسور وندر دوباره روی صحنه رفت:
- بسیارخب. ادامه برنامه رو به مسئولین دانشکدهها واگذار میکنیم. دانشجویان جادو لطفا به دنبال معاون هایشیم به دانشکده خودشون برن. دانشجویان مهندسی متاسفانه مراسمشون به دلیل جراحت جزئی معاونِ دانشکدهشون به یک هفته دیگه موکول شده. دانشجویان رشتههای پرخطر و مبهم، لطفا به سرپرست تیم خودشون مراجعه کنن. همگی لطفا موقع خروج بستههای حاوی کلید اتاق خوابگاه، کارت غذا، کارت دانشجویی جدید، افزونه یونیفرم و بروشور راهنما رو دریافت کنن.
در میان همهمه دانشجوهای رشتههای دیگر که شناکنان، پروازکنان یا پیاده سعی میکردند راهشان را به سمت درهای خروج باز کنند، پروفسور وندر بلندتر ادامه داد:
- دانشجوهای سفر، هر 77 نفر، روی صندلیهاتون بمونید. ارشدهای سفر، بستههای سبزرنگ رو توزیع کنید. به سایزها دقت کنید، نبینم بستههای انسانها رو به پریچهها داده باشید، مخصوصا شما آقای فنتین!
فنت در حالی که از جلوی پای وینا میگذشت داد زد:
- عمدی نبود پروفسور!