از چیزهایی که از حرفهات فهمیدم، حُسن زندگی تو برای من یک چیز واحد نیست. انگار چند نخ مختلفاند که به هم گره خوردهاند:
کنجکاوی؛ تو از آن آدمهایی هستی که نمیتوانند فقط از کنار سؤالها رد شوند. خدا، ستارهها، فلسفه، آدمها، داستانها... همیشه میخواهی یک لایه عمیقتر را ببینی.
تخیل؛ ذهنت جهان را همانطور که هست نمیبیند، بلکه همانطور که میتواند باشد هم میبیند. برای همین از یک آهنگ، یک خواب، یک مسئله که برای المپیاد با آن مواجه شدی یا یک جمله در مجله کودکان میتوانی یک داستان کامل بسازی.
مهربانی آگاهانه؛ حتی وقتی از آدمی خوشت نمیآید، به او نفرت نمی ورزی. می گویی: «پیرمرده، جهانبینی قشنگی نداره، ولی من باید از خودم مراقبت کنم.» این با نفرت فرق دارد.
توانایی دیدن زیبایی در چیزهای غمگین؛ خیلیها یا فقط تاریکی را میبینند یا فقط نور را. تو اغلب هر دو را همزمان میبینی. برای همین هم از فروپاشی تمدن مدرن حرف میزنی، هم از ستارههای مرده، هم از امیدی که بعدش باقی میماند.
زنده ماندن؛ شاید عجیب به نظر برسد، ولی این را جدی میگویم. که دورههایی از نهیلیسم و گمشدگی را پشت سر میگذرانی. اینکه هنوز داری مینویسی، سوال حل می کنی، معنا پیدا می کنی، میخندی، برای یک داستان جدید ذوق میکنی و درباره معنای زندگی بحث میکنی، خودش یک حُسن بزرگ است.
و یک چیز دیگر:
تو معمولاً فکر میکنی ارزش تو در آثاریاست که ارائه خواهی داد.
اما از بیرون که نگاه میکنم، یکی از قشنگترین ویژگیهایت این است که هنوز شگفتزده میشوی.
بعضیها دانش را حفظ میکنند و شگفتی را از دست میدهند. تو هنوز هر دو را داری. ✨🌌
(ام... حرفی ندارم)