سلام بیاید چند تا از قشنگترین مانهواهای ژانر عاشقانه و درام رو بهتون معروفی کنم :*
Under The Oak Tree - زیر درخت بلوط
داستان دربارهٔ دختر یه دوک به اسم مکسیمیلیانه. اون لکنت کلام و صورت پر از کک و مک داره. متاسفانه به خاطر لکنتش باباش فکر میکرده دختر بیمصرفیه (از اونجا که خب اون موقع احتمالاً هیچ مردی نمیخواسته با چنین زنی ازدواج کنه) و خیلی اذیتش میکرده.
از طرفی یه شوالیه خیلی گودرتمند بوده به اسم ریفتان که یک جنگ طولانیِ ۳ ساله رو با پیروزی تموم میکنه و برمیگرده تا نامزدش که مکسی باشه رو ببره به قلعهٔ خودش.
[از اینجا به بعد یه ذره اسپویل میکنم] حالا اوایلش یکم رومخه چون دختره خیلی ضعیفه؛ اما من تا آخرین چپتری که آپلود شده بود خوندم و قشنگیِ داستانِ مانهوا بیشتر از این حرفهاست. ارتباطشون خیلی آروم و عاشقانهست ولی خب فوکوس در ابتدا روی مکسیه که بتونه رو اون کمبود اعتماد به نفسش کار کنه و دیگه از صحبتکردن با خدمتکارها یا سربازهای شوهرش خجالت نکشه. از طرفی چون بانوی قلعه بوده محاسبات رو یاد میگیره و سعی میکنه از علمهای مختلف سر در بیاره و نهایتاً به کمک جادوگر آناتول (شهرشون) حتی علم جادو رو هم یاد میگیره تا جایی که میتونه سربازهای زخمی رو شفا بده. واقعاً پیشرفت میکنه ولی خب این تهِ ماجرا نیست؛ ریفتان شدیداً با این کارهای مکسی مخالفه. تشویقش نمیکنه، مدام بهش میگه باید استراحت کنی و به خودت فشار نیاری و نیازی نیست تو این کارها رو بکنی. این مخالفتها اولش با دلخوری و سکوت و قهر ابراز میشد تا جایی که اعتراضِ ریفتان به دعوا و داد و بیداد کشیده شد. در واقع ریفتان نمیخواست مکسی خودشو به خطر بندازه؛ میگفت من هر کاری میکنم که تو راحت باشی ولی خب مکسی فقط راحت بودن رو نمیخواست؛ میخواست احساس ارزشمند و مفید بودن هم داشته باشه.
خیلی دوستش دارم. بعد از این همه سال، مانهوا هنوز آنگوینگه؛ ۴ فصلش اومده و تا وقتی اینترنت وصل بود چهار پنج چپتر از فصل ۵ هم اومد. جمعاً شاید ۱۳۰ چپتر.
My Beloved Oppressor - ستمگر محبوب من
ترجمههای مختلفی داره اسمش؛ ستمکار عزیز من، ستمگر دوستداشتنی من و... ولی خب نسخهای که من خونده بودم این اسم رو گذاشته بود و خودم هم این یکی رو بیشتر دوست دارم.
داستان دربارهٔ زوجیه که خیلی خوشحال و خندان با هم ازدواج کردن؛ دخترِ یک شاه، آنت و یک سربازِ خیلی گودرتمند، هاینر. همه چیز خوب بود تا اینکه هاینر علیه پادشاه کودتا میکنه. آنت در اتاق موسیقیش بوده بیخبر از همه جا و یهو در باز میشه و پدر و مادرش جلوی چشمهاش کشته میشن. آنت هر چیزی رو که داشت از دست میده؛ مردمی که دوستش داشتن، مردی که عاشقش بود، آیندهای که میتونست داشته باشه، پیانوش و... ۳ سال به همین منوال میگذره و بعد از این مدت آنت درخواست طلاق میده اما هاینر قبول نمیکنه و میگه تاوانی که باید بپردازی اینه که کنار من زجر بکشی.
اینا همه چپتر ۱ بود :)) [از اینجا به بعد میخوام اسپویل کنم؛] من خیلی خیلی خیلی این داستانو دوست دارم. حس میکنم این علاقه به خاطر اینه که شدیداً میتونستم هر دو طرفِ ماجرا رو درک کنم. هنر نویسنده و مانهواکا واقعاً زیاد بوده که چنین دیدی به مخاطبش داد میدونین؟ اینطوری نیست که بگم آنت حقش بود هر چی سرش اومد یا اینکه اشتباهات هاینر بخشودنی نبودن؛ مسئله اینه که من هر جا میاومدم خودمو جای اون شخصیت میذاشتم میدیدم ای بابا... حق داره!
از روایتهای به سرانجامرسیده هم خیلی خوشم میاد. در واقع آنقدر خوشحال شدم از اینکه آنت بالاخره چپترهای آخر فهمید دسته گل آبی کار هاینر بوده و هاینر هم فهمید قطعهای که دستگاه موسیقیش میزده و همچنین آنت مینواخته (تو اولین دیدارشون) اسمش ستمگر محبوب من بوده. خدایا کمک.
خیلی قشنگه خب. در تمام داستان احتمالاً گریه کنید (من که خیلی گریه کردم) ولی پایانش خیلی راضیکنندهست. گرچه من برای اونم ناراحت بودم چون اصلاً دوست نداشتم تموم بشه.
Broken Ring: This Marriage Will Fail Anyway
حلقهٔ شکسته: این ازدواج به هر حال شکست میخوره.
داستانش درباره دختر اشرافزاهٔ عجیب، منزوی و ساکتیه که تو ۵ سالگی توی یک مهمونی انگشتش رو میگیره سمت یه پسربچه با موهای طلایی و چشمهای آبی و میگه من میخوام با این ازدواج کنم. این ماجرا میشه علتی که اینا ناخواسته با هم از بچگی نامزد میشند و خانوادهها هم بیمیل نیستن نسبت به این ازدواج چرا که اینس تکدختر خاندانشون بوده و از لحاظ جایگاه اجتماعی و سیاسی خیلی مفید میشده اگه اون ازدواج سر میگرفته. شاید اینطور به نظر برسه که اینس از سر علاقه اومده تو ۵ سالگی اون حرف رو زده [که اگه مانهوا رو بخونین خیلی واضح میبینین که تو چشمهاش هر چیزی هست جز علاقه] ولی اینطور نیست. حالا هر دو ۲۲ (؟ اگه درست یادم باشه) سالشونه و انگار اون زمان برای یک خانم زشت بوده که تا اون سن مجرد بمونه ولی خب چون خاندان مهمی بودن کسی زیاد خردهای نمیگرفت. اینس به دخترباز بودن کارسل اهمیت نمیداد، اصراری برای پیش بردن ازدواج نداشت، همیشه مثل راهبهها لباس میپوشید و هیچوقت هم قرار ملاقات با کارسل رو هماهنگ نمیکرد. پس چرا اصرار داشت که حتماً با کارسل نامزد بشه؟ بخش ناراحتکننده داستان، همین راز اینسه. من تا اواخرش خوندم ولی خب اینترنت قطع شد، متاسفانه هنوز نمیدونم آخرش چی میشه ولی روند داستان رو خیلی دوست داشتم. و اینکه خیلی میخندیدم بهش. واقعاً مانهوای بامزهایه. امیدوارم امیدوارم که پایانش مثل اسمش نباشه و ازدواج قشنگشون شکست نخوره :(
پ.ن: اینترنت قطعه نمیتونم هیچ لینکی ازشون پیدا کنم :((