• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مولانا صاحب العلما

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع ehsan2562
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • تگ‌ها تگ‌ها
    @sara.kh.rma
مهجوریت مولانا ( به مناسبت ۲۷ آذر )
۱-بی تردید و به اذعان فرهیختگان فرهنگ های متفاوت جهان ، گفتمانی که مولانا مروج آن است ، گفتمانی فاخر ، بی بدیل و البته زاینده است. اما حتی این صفات ویژه هم نمی تواند این گفتمان را از " آفت مناسک های کذایی " که اغلب دامن گیر هر گفتمانی است ، مصون بدارد. به واقع اغلب، مناسک هر گفتمان ، بخش نازل ، مخدوش و مبتذل هر گفتمان است که اگرچه کاربرد هویتی ( شناسایی ) دارد و از این منظر بسیار برای آن گفتمان حائز اهمیت است اما باید به یاد داشت که عواقب طولانی مدت این مناسک کم مایه ، نابود کننده ساختار هویتی ست .
۲- به نظر من ، بهترین و ساده ترین تعریف برای جامعه شناسی ، " علم فضولی " است. دیدن ، سرک کشیدن ،کاویدن و در نهایت ، فهمیدن " روابط اجتماعی " یا آنچه میان انسانها می گذرد ! به همراه پی بردن و آشکار ساختن شیوه ها و اسلوب هایی که انسانها از طریق آن به سلطه دیگری اقدام می کنند. از همین رو بود که به اتفاق پدر و مادرم ، این چند شب را دربدر خانه های دخمه و گاه ترسناک در کوچه های تاریک قونیه شدیم یا به سالن های خصوصی(!) هتل ها سرک کشیدیم تا ببینیم مردان و زنان ایرانی ، ترک ، پاکستانی و لیتوانی(!) چگونه از طریق مناسک " سماع " به بازسازی هویتی خویش همت می گمارند و چگونه این فرایند بازیچه شعبده بازی مکاران است !
۳- سی رایت میلز معتقد است ، جامعه شناسی و تاریخ برادران دوقلو اند .به واقع از منظر او، فهم درست یک پدیده " اجتماعی" جز با درک " تاریخ " آن مقدور و کامل نیست. چه به تعبیر شریعتیِ عزیز ، " تاریخ ، جامعه در جریان است." قاعده درستی که ما را ملزم می کند ، پیش از ادامه بحث ، پدیده " سماع " را از همین منظر واکاوی کنیم.
سماع در لغت به معنی شنیدن و شنوایی است و شواهد و روایات تاریخی گواهی می دهد که مولانا برای " شنیدن " و سپس " بیان " اشعار الهامی خویش ( بالاخص مثنوی ) از این شیوه یاری می جسته است. گویا سنگینی و دشواری پذیرش سخنان الهامی در شرایط عادی میسر نبوده است.
[ تو مپندار که من ، شعر به خود می گویم / تا که هشیارم و بیدار ، یکی دم نزنم! ]
آنچنان که بدون آنکه بخواهیم قیاس کنیم و تنها برای فهم باید یادآور شد که حضرت رسول هم در حین دریافت وحی دچار حالات خاصی می شد و آیات معروف " یا ایها المدثر / قم فانذر..." گواه این ادعاست.
حالتی عجیب که مولانا بدان اشاره دارد:
[ من سر هر ماه ، سه روزی ای صنم / بی گمان باید که دیوانه شوم
هر دلی کاندر غم شاهی بود / دم بدم او را سر ماهی بود
...، ماجنون واحد لی فی الشجون / بل جنون فی جنون فی جنون! -]

جنونی که حاصل فریادهای بزرگی در درونی است که سکون تاب تحمل آن را ندارد:
[ غلغله ای می شنوم روز و شب از قبه دل / از روش قبه دل ، گنبد دوار شدم
گفت مرا چرخ فلک ، عاجزم از گردش تو / گفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم!]

نکته مهم قابل ذکر اینکه ، در حین سماع و بیان اشعار ، مریدان مولانا نیز با " ضرب " و یا " سماع " او را همراهی می کردند. آنچنان که مولانا در غزلی برای آنان طلب بهترین خیرها را کرده است.
[خدایا مطربان را انگبین( عسل) ده / برای ضرب، دست آهنین ده
چو دست و پای وقف عشق کردند/ تو همشان ، دست و پای راستین ده
چو پر کردند گوش ما ز پیغام / توشان صد چشم بخت شاه بین ده
کبوتروار نالانند در عشق / توشان از لطف خود برج حصین ده
جگرها را ز نغمه آب دادند / ز کوثرشان تو هم ماء معین ده...]
به واقع سماع همچون " پلی اجتماعی" عمل می نمود که با همتِ جمع ، " شنیدن " را متصل و هموار می ساخت.
[ پس غذای عاشقان باشد سماع / که در او باشد خیال اجتماع
قوتی گیرد خیالات ضمیر / بلکه صورت گیرد از بانگ صفیر!]

۴-مرتن در جامعه شناسی انحرافات از حالات پنج گانه ای سخن به میان می آورد که می توان برای تطابق و عدم تطابق " اهداف " و " ابزارهای " رسیدن به آن اهداف در یک جامعه متصور شد که البته عدم تطابق آنها منجر به ناهنجاری و انحراف خواهد شد. یکی از این موارد زمانی است که افراد جامعه بدون دسترسی، پذیرش و تمکین در برابر " هدف " ، تنها به کاربرد " ابزارها " یی که در درون جامعه نهادینه شده ، می پردازند. می توان همین قاعده را در درون جامعه گفتمانی منسوب به مولانا دید. به بیان بهتر مدعیان دروغین با عدم آشنایی با " هدف " سماع که شرح آن رفت و تنها با استفاده عاریتی از این " شیوه " ، ملعبه ای می سازند که حاصلی جز فریب خود و تخریب گفتمان مذکور ندارد.
[ حرف درویشان بدزدد مرد دون / بر سلیمی هم بخواند زان فسون
کار مردان روشنی و گرمی است / کار دونان ، حیله و بی شرمی است!]

نمونه های بسیاری در گوشه گوشه این شهر وجود دارد که افراد به شکلی بسیار مبتذل و حتی بدون آگاهی از اسلوب و ظواهر سماع - که اینجا مجال شرح آن نیست - اقدام به این امر می کنند و ناگفته پیداست که حاصل این فرایند که با فقر شدید تئوریک همراه است ، چه خواهد بود:
[ شما مست نگشتید ، از آن باده نخوردید / چه دانید ، چه دانید که ما در چه شکاریم! ]
اگرچه نباید از بخش اصیل این مناسک که مربوط به فرقه مولویه است نیز غافل شد که در نهایت فروتنی و بی هیچ ادعایی ، تنها به رسم " تذکر" از آن سماع روحانی ، مراسمی را به جای می آورند و از تکرار ، تقلید و ابتذال پرهیز می کنند.
۵- تجربه های میدانی(!) ما و حضور در مراسم های متفاوت، حکایت از آن دارد که گفتمان فاخر مولانا به شدت مورد تخریب و گزند قرار گرفته است. بی توجهی بسیار واضح " حکومت " ایران به تببین نظرات مولانا و نیز بی اعتنایی به مراسم یادبود وی که حکایت از یک تغافل عامدانه دارد از یک سو ، اشتهای سیری ناپذیر و متهوع ترک ها برای کسب مالکیت مولانا (که خوانش ترکی مثنوی یکی از آن نمونه هاست) از دیگر سو و ملتِ رهاشده ی مناسک خو در قونیه ، همه و همه از مولانا چهره ای مهجور ساخته است. اگرچه هیاهوهای توریسم عرفانی(!)گوش فلک را کرده باشد.
شواهد تلخ حکایت از آن دارد که مولانا به رغم نزدیکی ، از ما بسیار دور است و متاسفانه از سوی گوش ها و چشم ها و در یک کلام ، هویت های عاریتی همچنان " فهمیده " نمی شود و این درد بزرگی است.
[ سر من از ناله من دور نیست / لیک چشم و گوش را آن نور نیست
درنیابد حال پخته هیچ خام / پس سخن کوتاه باید ، والسلام ]
 
آخرین ویرایش:
مولانا فراهرگونi نگاهی شخصیتی مهمd است برای جامعه اسلام ، تا در کنار حلاج وشیخ اشراق در مقابل فخر رازی و ملاصدرا و ابن سینا مثلث عرفان را تشکیل می دهد .
مولوی هستی ای را بهترین حالت میداند که در ان انسان و موجودات از هم دور هستند و اگر ارتباطی دارند از طریق عمق و وجود باید باشد است . زیرا اراده یا وجود هست که میداند ما را به کجا پیش ببرد . او معتقد است که جهان مادی ومعنوی به ان صورت وجود ندارد بلکه جهان ظاهر وجهان ضرورت هست (جهان ظاهر همان عینیات محسوس ماست و جهان ضرورت همان علت غایی معلول ها است ).
مولوی علم را بی فایده می داند و معتقد است هیچ علم نمی تواند کلیت را شامل بشود وکشف کند (به کلیات اعتقاد دارد ) . زیرا علم از طریق عینیات استدلال می کند وعقل هم بدون عینیات چیزی را دریافت نمیکند (برخلاف افلاطون )بنابراین علم ارزش ندارد .زیرا رابطه عقل و عین را دیالکتیکی میبیند .
مولوی عالم را علاوه بر اینکه در هستی وجود میدید ، قائل به دیالکتیک هم هست و معتفد است نبود شر فرامین خیر را به جلو نمی برد. او معتقد به وجود همه حالت های شر هست و وجود شر را وجود قائم به ذات می داند که جدا از خیر هست
او معتقد است هرچه از درون دور کنی چیزی که به دست می اوری همان قدر ظاهری ورنج اور است و علاوه ان چون وجود و نفس هر موجود جهان متفاوت از هم است (برخلاف اسپینوزا وشوپنهاور )ارتباط این دو ممکن است مضر هم باشد پس بهتر است ارتباط انسان با انسانی هم سطح خود باشد
او معتقد است زمانی حاکمیت الهی به وجود میاید که انسان از ظواهر دوری بکند و وجود کامل را باید ازاد گذارد تا در درون او خدا حکومت و کند . شعر زیر نمونه بارز ان است
بیا تا عاشقی از سر بگیریم
جهان خاک را در زر بگیریم
بیا تا نوبهار عشق باشیم
نسیم از مشک و از عنبر بگیریم
زمین و کوه و دشت و باغ و جان را
همه در حله اخضر بگیریم
دکان نعمت از باطن گشاییم
چنین خو از درخت تر بگیریم
ز سر خوردن درخت این برگ و بر یافت
ز سر خویش برگ و بر بگیریم
در دل ره برده‌اند ایشان به دلبر
ز دل ما هم ره دلبر بگیریم
مسلمانی بیاموزیم از وی
اگر آن طره کافر بگیریم
دلی دارد غمش چون سنگ مرمر
از آن مرمر دو صد گوهر بگیریم
چو جوشد سنگ او هفتاد چشمه
سبو و کوزه و ساغر بگیریم
کمینه چشمه‌اش چشمی است روشن
که ما از نور او صد فر بگیریم

مولوی معتقد که زمانی شر از بین رود و نابود شود دیگر اضدادی نخواهد بود و انسان بر اساس اراده یا وجود زندگی خواهد کرد از جا که این جهان در ظواهر است و شر نیز وجود قائم به ذات دارد بنابراین نابودی او از طریق خدا است اما مشخص نمیکند این خدا جمع وجود ها جهانیان است یا وجود هرکس است یا خدایی قائم به ذات و مشخص نمی کند بهشت همان خلود است یا بهشت نفسانی است که ممکن است در این جهان تجربه کنیم
اندییشه جذاب دیگر مولوی هم این است که اراده(وجود) از بین نمی رود و برحسب ظاهریات که به دست می اورد تغییر شکل میدهد ، بنابراین میتوان گفت او معتقد به تناسخ است (همچو عطار وخیام )
از اندیشه بالا میتوان نتیجه گرفت که برترین شکل وجود انسان است زیرا کمتر با ظاهریات است . (همچو ملاصدرا)
در بالا سخن از جهان ضرورت گفتیم مولوی معتقد است با افزایش خیر شر در وجود و امیال کم میشود . بنابراین اگر شر را از خود بیرون کنیم ،علت غایی اعمال انسان همان وجود کامل می شود .و اگر دیالکتیکی رخ بدهد کمترین تاثیری بر روی ما خواهد گذاشت .

این شاید میشود گفت خلاصه نظام جهان بینی مولانا هست ،وارد بحث های فرعی و صد البته مهم همچو سماع و ادیان از دید مولوی و ...نشدم ،بر نظام فکری او ایراداتی هم وارد هست اما او ازمهم ترین پارسی زبانان عالم است و چنان شخصیتی دارد که به قول علامه جعفری بعد امامان وپیامبران از بزرگترین انسان های جهان است . و پیشنهاد میکنم از مقبره مولوی حتمادیدن کنید بخصوص گنبد ویژه ان که نام 12 امام به ترتیب امده است سپس شعر زیبا(پایین ) در وسط نوشته شده است که تفسیرهای بسیار کردند این شیوه معماری را .
(این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم ،یک لحظه پری شکلم یک لحظه پری خوانم ،در آتش مشتاقی هم جمعم و هم شمعم ،هم دودم و هم نورم هم جمع و پریشانم ،جز گوش رباب دل از خشم نمالم من ،جز چنگ سعادت را از زخمه نرنجانم)
مولوی نقش پیشبرد فلسفه را داشت زیرا فلسفه او بر ملاصدرا هم تاثیر بسیاری گذاشت و متاخرین فلسفه اسلامی هم از او تاثیر گرفته اند . تفاوتی که مولوی با دیگر فیلسوفان اسلامی دارد وارد کردند هنر در فلسفه اسلامی است یعنی بیان فلسفه به صورت شعر (همچو افلاطون) . نکته دیگری که باید در نطر داشت این است که او از متکلمین نیست زیرا به دنبال تعیین تکلیف در اوامر خدا نیست ، بحث های او به صورت الهیاتی وجهان شناختی است .
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
امتیازات: bio2
غزل «مستانه شو»، اجرای مرحوم عالی‌نژاد

۱_ در تاریخ اسلام آمده است که در مسجد النبی، ستونی بود که پیامبر بر آن تکیه می‌داد. پس از ساختن منبر و تغییر مکان ایشان، این ستون از فراق حضرت رسول، به ناله در می‌آمد که از این رو به آن ستون «حنانه» می‌گفتند. [حنانه = نالان]
مولانا با مدد از این حکایت تاریخی و با عتابی غیرتمندانه، نسبت ما و پیامبر را به چالش می‌کشد:
[بنواخت نور مصطفی آن استن (=ستون) حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی، حنانه شو! حنانه شو!]
و کدام جان عاشق است که با این عتاب، در پی مراد ندود؟
۲_ اما چگونه؟ چگونه می‌توان به نسبت میان خود و پیامبر دینی که بدان متصف‌ایم، معنای نو و هویت تازه داد؟
مولانا که خود متبحر در «عملیاتی کردن مفاهیم» است به این پرسش محوری، پاسخی شایسته می‌دهد. او نسبت ما و پیامبر را چونان هم صحبتی گوشواره و عارض [=صورت زیبا] می‌خواند که برای شکل‌گیری این پیوند، باید در میان انبوه پیروان «دردانه» شد‌:
[آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت، دردانه شو! دردانه شو!]
به بیان بهتر، «فهم» و «عمل» به خصائل محمدی می‌تواند زمینه ساز نزدیکی و موانست ما با آن یگانه دوران و منجر به همصحبتی با آن روح جاودان شود.
بی شک پس از این مجالست، جان ما روشن، نام او ماندگار و فراقش تلخ و حزن انگیز خواهد بود. آنچنان که مولانا در پی هر اذان با حزنی شیرین زمزمه می‌کرد: «نامت بماند تا ابد، ای جان ما روشن به تو!»
 
Back
بالا