• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

سکانس‌های ماندگار

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع کاربر حذف شده 8031
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سکانس‌های ماندگار (North By Northwest)

سکانس هواپیمای سم‌پاش فیلم «North By Northwest» اثر آلفرد هیچکاک

یکی از بهترین فیلم‌های هیچکاک و یکی از بهترین فیلم‌های تاریخ سینما. فیلم واقعا خوبه؛ هیچکاک یکی از بهترین فیلم‌هاش رو ساخته و فیلم فوق العاده سرگرم کننده است. فیلمنامه پر از جزئیات دقیق و ضربه‌های به موقع. موسیقی متن! آخ آخ! من از موسیقی متن‌ فیلم‌های هیچکاک چی بگم آخه؟ به شدت استادانه از موسیقی برای ایجاد و القای حس کمک گرفته میشه. توی این و البته بیشتر فیلم‌های هیچکاک ما موسیقی با ریتم تندی رو می‌شنویم که بعضی وقت‌ها از ویالون استفاده شده و بعضی وقت‌ها هم از پیانو. عالی بود در یکلام! یکی از عواملی که هیچکاک تونسته اینقدر تعلیق‌هاش رو خوب دربیاره همین موسیقی متن فیلم بوده. و خوبی زیاد داره دیگه...
به نظر من فیلم‌های کلاسیک و علی‌الخصوص فیلم‌های هیچکاک باید سرمشق فیلم‌های مدرن امروزی قرار بگیره. هیچکاک توی تقریبا بیشتر فیلم‌های خودش میاد و گره و فیلم رو همون اواسط فیلم باز می‌کنه. فرضا ما توی این فیلم از اواسط می‌دونستیم که کاپلی اصلا وجود نداره. و این جلو بودن ما نسبت به شخصیت فیلم این اجازه رو به ما می‌داد که روند رسیدن شخصیت فیلم به این گره رو نظار کنیم و خیلی بیشتر با شخصیت فیلم همذات پنداری کنیم. اینجاست که هیچکاک، هیچکاک شده. ابدا گره‌ها براش مهم نبودن، بلکه تجلی شخصیت‌ها برای تماشاگراش مهم بودن. این درسی‌ه که فیلمساز‌های بدی مثل: فینچر، نولان، فرهادی و ... باید از هیچکاک بگیرن.

از جمله سکانس‌های خوب این فیلم که به شدت ماندگار هم شد. سکانس هست که کری گرانت توی یه بیابون خلوت منتظر کاپلان هست. اینجا عملا تنها سکانس فیلم هست که خارج از شهر هست. جایی که کری گرانت مدرن، در محیطی نه چندان آشنا قرار می‌گیره. و هر از چند گاهی صدای رد شدن ماشین‌ها رو می‌شنوه.

111111.jpg

هیچکاک بازم بنابر طبیعت‌ش حتّی از این صحنه‌های چند دقیقه‌ای و نا مهم هم نمی‌گره و تعلیق ایجاد می‌کنه. ماشین‌هایی رد میشن و ما هر سری میگم این ماشین، همون ماشینی هست که باید می‌اومد ولی نه نبود. تا اینکه آخرین ماشین از توی مزارع میاد بیرون و یه جورایی مطمئنیم که ماشین حامل کاپلی هست. حتّی اون فرد وقتی که پیدا میشه و با کری گرانت چشم توی چشم میشه ما این احتمال رو میدم ولی هر چی بیشتر طول می‌کشه و زمان می‌گذره ما می‌فهمیم که نه کاپلی نیست. تا همین‌جا هم حضور هیچکاک به عنوان کارگردان به شدت خودنمایی می‌کنه ولی تازه از اینجا به بعد هیچکاک پا به میدون می‌ذاره و التهاب و آشوب رو در ما و کری گرانت به وجود میاره. کار از اونجا شروع میشه که مرده، همونی که از ماشین آخری پیاده شد، یه جمله‌ای میگه که آغازگر این التهابه:[nb]
Man at Prairie Crossing: That's funny, that plane's dustin' crops where there ain't no crops​
[/nb] :«خنده دار است! ذرتی نیست که سمپاشی شود!» با این جمله است که هم ما و هم کری گرانت توی شوک فرو میریم. و با رفتن اون مرد و نزدیک شدن اون هواپیما به کری گرانت کم کم قضیه شکل جدی به خودش می‌گیره و به خودمون میایم که ای بابا این همه‌ش یه تله بوده.

22222.jpg

توی این سکانس بازی کری گرانت بسیار به کمک هیچکاک اومده. هیچکاک بعضا با کلوزآپ‌هایی که از چهره کری گرانت به ما میده تونسته حس ترس و بهت رو القا کنه. و از تدوین هم نباید گذشت. توی اولین رویارویی کری گرانت و هواپیما، وفتی که هوایپما خیلی به کری گرانت نزدیک شده، مدام صحنه از چهره کری گرانت به هوایپما کات می‌خوره. و این کات‌های سریع و متوالی هم این فرصت رو به تماشاگر داده تا بتونه در تمامی لحظات چهره کری گرانت رو ببینه و هم با صدا و شمایل و سرعت وحشت برانگیز هوایپما ارتباط برقرار کنه.

33333.jpg
 
سکانس‌های ماندگار (The Wrong Man)

سکانس دعا خواندن ِ هنری فوندا در فیلم «The Wrong Man» اثر آلفرد هیچکاک

همین چند روز پیش سالگرد هیچکاک بود. و کافه سینما یه چند نقل قول جالب از هیچکاک رو جمع کرده بود. که اینجا می‌تونید بخونید. حتّی با این اندک جملات هم می‌توندی بفهمید که هیچکاک خیلی متفاوت بوده. هیچکاک آدم بسیار عجیب ولی نزدیک به مردم بوده. و یه چیز جالب دیگه هم نحوه برخورد کارگردان‌های بزرگ مثل فورد و کوراساوا و همین هیچکاک با بازیگرهاشون بوده. مثلا همین هیچکاک گفته بود:« وقتی هنرپيشه‌ای می‌آيد پيش من و می‌خواهد درباره‌ی کاراکترش بحث کند، می‌گويم: "توی فيلم‌نامه هست. بخوان" و اگر بپرسد: "پس من چطوری حس بگيرم؟" می‌گويم: "با فکرکردن به حقوق‌ت."» :)) و اینجوری بوده که می‌تونستن بازی خوب بگیرن!

به روال همیشه یکم راجع خود فیلم حرف بزنم. فیلم از بهترین فیلم‌های هیچکاک و باز هم تاریخ سینماست. فیلم بر اساس گفته‌های هیچکاک در اول فیلم کلمه به کلمه بر اساس واقعیت هست ولی اونایی که با هیچکاک آشنایی دارن می‌دونن که ممکنه درست نباشه این حرف! و به نظر من هم نبود. لااقل هیچکاک موضوع اصلی داستان رو از یه جایی گرفته ولی بقیه داستان ماله خودشه و اونجوری که خودش خواسته داستان رو برای ما نقل کرده. توی IMDB هم دیدم و تقریبا همه سایت‌ها زدن که این فیلم یه فیلم نوآره ولی من قبول ندارم این موضوع رو. این فیلم فقط ار لحاظ فضاسازی به فیلم نوآر می‌خورد و ابدا خبری از پارامترهای دیگه نوآر نبود. فضاسازی فیلم به شدت تحت تاثیر سینمای امپرسیونیستی آلمان‌ها بود. و هیچکاک به بهترین شکل ممکن تونسته بود که با این فضاسازی شک، دلهره و از همه مهم‌تر تعلیق ایجاد بکنه. و باز هم موسیقی متن شگفت‌انگیز فیلم‌های هیچکاک. استفاده بی‌نظیر برنارد هرمن از سازهای مختلف من رو توی این فیلم به شدت به وجود آورد. به شدت به شدت به شدت صدای ترومپ و فلوت‌ها تاثیر گذار و البته نو بود. و می‌تونم بگم ترومپ توی موسیقی متن فیلم یه شاهکار بود.

یه سکانس داره این فیلم. که هیچکاک درست و حسابی تمام عقاید و وابستگی‌های خودش رو رو می‌کنه؛ سکانس دعا خوندن هنری فوندا. اینکه این سکانس چقدر خوب‌ه و با فرم به شدت قوی تونسته این حجم از محتوا رو بیان کنه، صرفا از هیچکاک میشه انتظار داشت این رو. سکانسی که هم مربوط به مذهب‌ه . هم مربوط به خانواده. سکانس در وصف و مدح خانواده- که اینجا مادر خانواده بوده- و مدح خداپرستی‌ه. کلا شخصیت اول فیلم یعنی هنری فوندا، شخصیت به شدت مثبت هست. خانواده دوست، مؤمن، درست‌کار و ... وقتی که هنری فوندا دیگه عاجز شده و راه چاره‌ای نمی‌بینه. مستاصل پیش مادرش که توی آشپزخونه هست میاد. دیالوگ‌ها واقعا خوب‌ن و ابدا توی دام احساسات‌گرایی نمی‌افتن. مادره گریه می‌کنه. گریه‌ای که از روی احساس‌ه، از روی دلسوزی‌ه. گریه از روی دستور فیلمنامه‌نویس نیست. گریه به دشت کارآمده و جزئی از شخصیت مادره. بعد که مکالمه بین مادر و پسر تموم میشه می‌بینیم که این گریه از روی ضعف نبوده. مادر به شدت منطقی‌ه و چه چیزی هم به هنری فوندا پیشنهاد میده! معرکه است در کل! بخشی از دیالوگ رو بخونید:
مادر: «دعا کرده ای؟»
کریستوفر امانوئل بالسترو : «بله.»
مادر: «در دعایت چه خواستی؟»
کریستوفر امانوئل بالسترو: «برای کمک دعا کرده ام.»
مادر: «برای استقامت دعا کن»
.[nb]
Mother: Have you prayed
Christopher Emmanuel Balestrero: Yes
Mother: What did you pray for
Christopher Emmanuel Balestrero: I Prayed For Help
Mother: Pray For Strength​
[/nb]
بعدش هنری فوندا از آشپزخونه میاد بیرون و چشم‌ش به یه نقاشی‌ از مسیح می‌افته. همون جا دعا می‌کنه. اینجا هیچکاک مدام از صورت هنری فوندا به نقاشی کات می‌کرد برمی‌گشت. اوه اوه راستی یادم اومد! چقدر هیچکاک خوبه توی نماهای P.O.V . استاده به تمام معناعه. کلا توی تمام فیلم‌های هیچکاک نماهای نقطه نگاه‌ش بی نظیرن. و توی این فیلم هم یه نمونه خیلی قشنگ وجود داشت. وقتی که هنری فوندا توی دفتر بیمه بود و زن‌ه وقتی که هنری فوندا داشت بیمه‌نامه زن‌ش رو درمی‌آورد. یه P.O.V از این صحنه می‌گیره که ما هم فکر مثل زن‌ه فکر می‌کنیم هنری فوندا می‌خواد اسلحه بکشه! اینجا هم توی نمای P.O.V هست که هنری فوندا داره نقاشی رو نگاه می‌کنه.

1.jpg


دوربین روی چهره هنری فوندا کلوزآپ می‌کنه. چقدر هنری فوندا برای این نقش خوب انتخاب شده و چقدر هم خودش خوب بازی کرده. حالات صورت هنری فوندا کاملا بیان‌گره همه چیز هست.

2.jpg

اینجا هیچکاک میاد و با یه Superimpose فوق العاده از روی چهره هنری فوندا به چهره دزده می‌رسه. این یعنی اینکه دعای هنری فوندا مستجاب شد!


3.jpg
 
مرگ تورین- هابیت

images


مرگ بورومیر- ارباب حلقه ها
images
 
دانشگاه هیولاها یا Monsters University ادامۀ انیمیشن کمپانی هیولاهاست که یک Prequel محسوب میشه و به گذشتۀ مایک وزافسکی و جیمز سالیوان و نحوۀ ورودشون به کارخونه می‌پردازه. شاید به اندازۀ قسمت اول نتونست نظرها رو جلب کنه، گرچه خودش انیمیشن خوبیه؛ اما یک پیامِ مهم داره که در این پست بهش می‌پردازم.
+ راستش نمی‌دونستم این رو کجا پست کنم، فکر کردم شاید بهترین تاپیک همین‌جا باشه براش.

ترسناک نبودنِ مایک
مایک کلاً خنده‌دار و غیرترسناک به دنیا اومد و از همون کودکی مورد تحقیر هم‌کلاسی‌هاش قرار می‌گرفت؛ که «بخش وحشت» مالِ تو و امثال تو نیست، چون تو ترسناک نیستی. در حالی که مایک همیشه دوست داشت ترسناک به نظر برسه و در آینده وارد دانشگاه هیولاها بشه تا بعداً بتونه در کارخونه و بخش وحشت کار کنه.

mu1_kasy.png

زمانی که وارد دانشگاه شد، با سالیوان رفیق شد. سالیوان از خانوادۀ مشهوری بود که سابقۀ درخشانی در بخش ترسناک داشتن، و خودش هم واقعاً استعداد خوبی توی ترسوندن داشت و نعرۀ فوق‌العاده‌ای هم میزد؛ ولی حال و حوصلۀ مطالعۀ مبانی ترس رو نداشت و تمام امتحانات رو با تقلب پاس می‌کرد. و چه کسی بهش کمک می‌کرد؟ مایکی که خودش ترسناک نبود! در عوض مایک به طور منظم تلاش می‌کرد تا درس‌هاش رو کامل بخونه و شاگرد اول میشد.

mu8_acfq.png

مسابقۀ ورودی به کمپانی:
زمانی که دورۀ دانشگاه به پایان رسید، مسابقاتی طی چند مرحله برگزار شد تا شاگردان ممتاز دانشکده بتونن با هم به رقابت بپردازن و گروه برگزیده در نهایت در کمپانی هیولاها مشغول به کار شه. اکیپ ROR که شامل «بچه‌باحالا»ی دانشکده میشد شانس اول قهرمانی بودن و رئیسشون «جانی ورثینگتون» به نظر خودم از سالیوان به مراتب ترسناک‌تر بود :‌))) اکیپ مایک و سالیوان و دوستانش که همگی «لوزر»های دانشکده محسوب می‌شدن و مورد استهزا قرار می‌گرفتن، با کمک هوش مایک تونستن مراحل رو پشت سر بگذارن تا در نهایت به فینال برسن.

mu9_wfnk.png

فینال:
در این مرحله، هیولاها وارد شبیه‌ساز ترس می‌شدن و باید تمام دانسته‌های تئوری و عملیشون رو به کار می‌گرفتن. هر دو تیم پابه‌پای هم امتیاز جمع می‌کردن، تا زمانی که نوبت به مایک و جانی رسید. جانی به مایک طعنه زد که باختت رو بپذیر. هر عقلِ سلیم و حتی غیرسلیمی می‌دونست مایک در برابر جانی شانسی نداره و 100% قراره تیمش ببازه :‌))

mu2_90gm.png

به عنوان نفراتِ آخر، جانی بهترین نعره رو زد و کار رو برای تیمش تقریباً تمام کرد و مایک حتماً باید رکوردشکنی می‌کرد تا تیمش برنده میشد. و در کمالِ ناباوری، موفق به این کار شد! در حالی که پشمانِ همه ریخته بود، تیم مایک و سالیوان قهرمان شدن و در نگاهِ بهت‌زدۀ مدیر دانشگاه و جانی که جفتشون اعتقادی به مایک و تیمش نداشتن و همیشه مسخره‌شون می‌کردن، جام رو بالای سر بردن. + کلیپ

mu3_ap1p.png

mu10_lub4.png

حقیقت:
به قدری این اتفاق مسخره و غیر قابل باوره که حتی بینندۀ انیمیشن هم پیش خودش تعجب می‌کنه که چطور چنین اتفاقی رخ داده؟ واقعیت این بود که سالیوان مثل همیشه تقلب کرد و شبیه‌ساز رو دستکاری کرد و روی «آسان» تنظیمش کرد. اینطوری حساسیتش بالا می‌رفت و با کوچک‌ترین تحریک بالاترین ترس رو دریافت می‌کرد.

mu4_6fa0.png

این رو مایک متوجه شد و سالیوان هم حقیقت رو تو صورتش کوبید که تو ترسناک نیستی و می‌دونستم که اگه این کار رو نکنم باختمون حتمیه. ستون باورهای مایک رو سرش فرو ریخت، حتی بهترین دوستش هم بهش اعتقادی نداشت. + کلیپ

mu5_ufpb.png

پذیرش:
مایک بدون اجازه وارد آزمایشگاه میشه و یکی از درها رو فعال می‌کنه و وارد اتاق کودکان میشه و شروع می‌کنه به ترسوندنشون، اما اون‌ها نه تنها ازش نمی‌ترسن بلکه اداشو هم درمیارن! این‌جاست که مایک واقعاً متوجه میشه حق با بقیه بود و هرکاری هم که بکنه، ترسناک نیست. + کلیپ

mu6_0p1.png

در ادامه سالیوان هم بهش می‌پیونده و اون رو کنار یه برکه تک و تنها می‌بینه که با خودش خلوت کرده. با هم کمی درددل می‌کنن و سالیوان هم اعتراف می‌کنه که هیولایی که فکر می‌کنن نیست و دلش نمی‌خواد ترسناک باشه و حتی خودش شخصیت ترسویی داره. + کلیپ

mu7_yhib.png

نتیجۀ نهایی:
برخلاف پیام کلیشه‌ای تمام فیلم‌ها که میگن اگر چیزی رو واقعاً با تمام وجود بخوای و براش تلاش کنی بهش می‌رسی، توی دانشگاه هیولاها این رو میگه که گاهی نمیشه و باید قبول کرد که برای بعضی کارها شانسی نداری و هرچقدر هم مثل مایک تلاش کنی بیهوده‌ست چون پتانسیل و ابزار لازم برای اون کار در اختیارت نیست. این یه حقیقته که خیلی‌ها نمی‌خوان قبولش کنن یا از قبولش واهمه دارن. به جاش میشه سعی کرد تو همون مسیری رفت که آدم می‌دونه براش ساخته شده؛ مثل مایک که ترسناک نبود، ولی بامزه و باهوش بود و از این قابلیتش بهره برد.
 
Back
بالا