((سرش را از پنجره ي ماشين بيرون مي آورد و هر چي از صبح تا حالا روي دلش مانده ، نثار بيچاره اي مي كند كه ماشينش وسط خيابان خاموش شده است. او هم كه خرابي ماشين حسابي به اعصابش فشار آورده مانند قهرمان هاي كره اي جستي مي زند و خودش را به ماشين طرف مي رساند كه با كي بودي...؟ مشت اول را كه مي زند ،...