من بعدش داشتم به این مسئله فکر میکردم که اتفاقاً جامعه همینه، و نمیشه محیط رو استریل کرد، و "امن کردن" خونه و ارتباط مادر-فرزندی خیلی خیلی مهمه، ولی خب بعدش فکر کردم به تجربیات کودکیِ خودم. ارتباطم با پدرم برای من واقعاً پناه بود، اما توی دنیای بچگی، چیزهاییکه باعث میشد ضعیف باشم و سانسور میکردم انگار و بیشتر از جاهایی حرف میزدم که توشون خوب بودم، مثل نمرهها. هیچوقت نمیشه فهمید بچه واقعاً تو مدرسه داره بهش خوش میگذره یا چیزی آزارش میده. :< و این هم همینه. مثلا همین مدرسهی شما مدرسهی خوبی بوده، و دانشآموز سهمیهای چیزی بوده که احتمالاً پدر و مادرت حسابش نکردن، و نمیدونستن چقدر اون جو آزارت می ده.

نمیدونم زهرا. خیلی پیچیدهست، دارم همهی تلاشم رو میکنم که چرخهی رنج رو برای خودم و تسل بعدیم بشکنم.