خاطره نویسی روزانه

شروع موضوع توسط Sarina_ahm ‏2011/8/23 در انجمن خاطرات

مدیران: ***Paradise
  1. سیزیف

    سیزیف کاربر فوق حرفه ای

    ارسال‌ها:
    758
    امتیازات:
    +1,747 / -42
    نام مرکز سمپاد:
    فـرزانگان
    شهر:
    مشهد
    پاسخ : خاطره نویسی روزانه

    خب تموم خاطرات از ساعت 4 ونیم شروع میشه که ازماشین پیاده شدم وهمینطوری کنار چند تا اتوبوس راه رفتم وهمشون منتظر وایستاده بودن تا من سوار شم [اولین دفعه ای که خودم تنها منتظر اتوبوس ـی بودم و دنبالش ندوییدم تقریباً] و بعدش یه خانوم بهم گفت بیا اینجا جاعه وصندلی پشتی ومنم روی صندلی پشتی نشستم وگفتم که مرسی اینطوری راحت تره وقبلش چون من کارتم شارژ نداشت یه خانوم ِ کالسکه به دست با چشمای درشت [بعد که بچه ش رو با چشمای سبز خیلی درشت تر دیدم نظرم راجبش عوض شد ویاد فیلم بیگ آیز افتادم ] بهم گفت که برو بشین من اگه داشته باشه من کارتم واست میزنم و نشستم کتاب گرفتم دستم وخوندم وبعدِش تا سه تا ایستگاه وایستادم کنار در واسه اینکه رد نشه ازایستگام و ازاون خانوم درمورد زدن من کارت واسه ی خودم پرسیدم وگفت که نداره وپول قبول میکنن ومنم به مامورش گفتم که من نزدم واینم پول آقا ! و اونم گفت تو اتوبوس بعدی که سوار شدی وعمومی بود بزن وبعد من که بلد نبودم هرتیکه مسیرو دنبال یه گروهی میرفتم که فکر نکنه کسی توتعقیبشم وبعدشم رسیدم ورفتم تو و زنگ زدم ویک مسیر کوچیکو گرفتم وبعد کنار جمعیت روی سرامیکا سمت راست چهار زانو نشستم ویاسین خوندم و بعدش رفتم سمت پنجره وگفتم زیبا میشه اگه یه چیزی گره بزنم و یکمی هم جلو رفتم وبعد که دیدم همه دارن لورده میشن بیخیال شدم واومدم بیرون وبه نرده های سبز تکیه دادمو هی زیرلبی چیزی میخوندم که دیدم چند نفر دارن منو به خودشون نشون میدن وبعد یه برگه درآوردم وشروع کردم به خوندنش و بعدشم گوشی رو گرفتم دستم که مردمو نگاه نکنم و جاهایی که لازم بود مثل بقیه خم شدم ولبام رو تکون دادم واومدم بیرون و کنار سنگا وایستادم ویک خانومی هم داشت تعریف میکرد از جریان خونریزی پهلوش وخوب نشدنش وترسش ازاون موقع ودور موندنش وبچه ش هم با صورت سبزه دورش می پلکید وچشم های هردوتاشونم سبز بود و بعد اون خانوم پاشد رفت وخداحافظی کرد ومن نشستم رو سنگ سرد وکیفور شدم و خانوم مسن کنارم درمورد شوهرش که یک سال پیش فوت شده بود وتالم روحش بعد ازاون صحبت کرد [دقیقاًگفت تالم روح ] و گفت که از ما که گذشته ولی این هوا وتابستون واسه ی عشاق خوبه که تا سه صبح بشینن وبعدش من گفتم که ازما که گذشته وگفت که نگو این حرفو وبعدش خدافظی کرد ورفت ویه پیرزن با یه برگه اومد سمتم وازم آدرس پرسید وبلد نبودم ونشست کنارم تا یک آقای لباس آبی ازکنارمون رد شد و ازش آدرسو پرسید وبعدشم ازمن تشکر کرد ورفت [نمیدونم چرا ازمن تشکر کرد و اینکه زن صددرصد شمالی بود ودرمورد گم شدن وسایل ِش صحبت میکرد ] و بعدش دوستم اومد و باهم دوباره رفتیم تو و آب خوردیم ودعا وعکس و مراسم روتین وبرگشتیم ورفتیم یک کافی شاپ که فقط از 4 تا میز قرمز عهد بوق و یک بوفه تشکیل شده بود توی طبقه منهای یک یک پاساژ و دوتا کاپوچینو خوردیم دونه ای سه وپونصد [جک :)) ؛ تورا بیکا رو یارو توی لیوان ریخته بود اورده بود ] و بعدش رفتیم و x [یک سانسور قشنگ ] وبعد رفتیم و مثل پارسال لواشک لوله ای ازیک مغازه ی دیگه که هیچوقت ازش لوله ای نمیخریدیم خریدیم و سوار اتوبوس شدیم ومن کنار پنجره نشستم ولواشک کلفت رو گاز زدم ودستام زنچ شد ویکم خندیدیم وبعد پیاده شد ورفت ومنم کتابمو درآوردم و پاهامو روی سکو گذاشتم وشروع کردم به تموم کردن اون سی صفحه ای که مونده بود و یک خانوم گیج ِ موطلایی هم آخراش اومد کنارم نشست ومن ازکتابم یک صفحه موند واز اون خانوم آدرس پرسیدم واشتباه گفت ومنم اشتباه پیاده شدم و[ تو ایستگاه صفحه آخرو خوندم چندبار وگفتم که چی ؟]ولی دقیقاً همون مسیری بودکه میخواستم برم وفرقی نکرد وموقع سوار شدن به اتوبوس دوست پارسالم اومد پایین ومن «سلام ، خوبی ؟ ،من باید برم بالا،خدافظ » رو تو یک دقیقه گفتم واونم گفت سلام ودست داد ورفت ومن دوباره سوار شدم ودختر کوچولوی پشت سرم که دفعه اول بود سوار اتوبوس شده بود هر دو دقیقه آدرس رو با ذوق وشوق واسه خواهر 14.15 سالش تعریف میکرد وخواهرش هر دفعه لحنش جدی تر و خشن تر میشد و آخر سر تو با خنده قضیه رو فیصله دادی و فهمیدی که بچه ها گاهی اوقات میتونن شیرین باشن [ :x].
    یک عکس هایی بود که یکبار که بچه بودم خونه ی خاله مامانم دیده بودم وتوش دخترای بد وگناهکار شکل میمون وغیره درومده بودن و من اونجا وایستاده بودم وبه ذهنم فکرمیکردم که کثیف شده وهر لحضه منتظر بودم که تغییر شکل بدم وبعدش مردم منو با دست نشون بدن وازم به عنوان درس عبرت وگناهکار یاد کنن .پس برگشتم وبلاکش کردم واس هاش رو هم پاک کردم و زنگ هاش رو نیز وازش عذر خواهی کردم .
     
    • لایک لایک x 2
  2. Yasaman.k

    Yasaman.k کاربر حرفه ای

    ارسال‌ها:
    514
    امتیازات:
    +3,603 / -76
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان شعبه2
    شهر:
    کـرمان
    سال فارغ التحصیلی:
    96
    پاسخ : خاطره نویسی روزانه


    اينارو سركلاس فيزيك بلند بلند ميخوندم و مينوشتم.




    امروز ٢٧ بهمن سال ٩٤ مي باشد ٤ نفر از بچه هاي كلاس ما به اردوي مشهد رفته اند ما ديروز با هم توطئه كرديم كه در ساعات بيكاريمان به سينما برويم اما مدير و معاون مدرسه ي ما بدجنسي كردند و ما را علاف در مدرسه نگه داشتند الان ساعت ١٠:٢٠ دقيقه است و ما سر كلاس فيزيك داريم با موبايل هايمان كار ميكنيم بعضي ها فيلم ميبنند بعضي ها هم در و ديوار را نگاه ميكنند برخلاف روز هاي ديگر خوابمان نمي ايد دلارام درس ميخواند او ١٢ اسفند فاينال ادونس ٢ دارد او قرار است هفته هاي اينده را به مدرسه نيايد و درس بخواند او كاملا اگاه است كه خانم حصيبي به او مجوز ميدهد او ميخواهد مترجم شود و پايان نامه هاي اينده ما را ترجمه كند مفتي هم كار نمي كند و بسيار پول ميگيرد اما هميشه پول ندارد و هميشه احساس بديختي فقر گشنگي و خستگي ميكند و از بچه ها ميخواهد كه رمان مي بيفور يو را برايش بگيرند پول رمان زياد است و او پول ندارد از همينجا براي او ارزوي موفقيت در امتحانات سخت و طاقت فرساي كانون زبان ايران را داريم.
    الهام از رديف اخر اشاره ميكند كه درباره ي من بنويسيد.
    و او ميخندد. امروز برخلاف روزهاي ديگر خميازه نميكشد و فقط ميخندد (دلارام ميرود چايي و خيار بياورد) ما يعني من و الهام ديروز يا ديشب به جلسه ي پنج نفره رفتيم يا به قول ريحانه جلسه ده نفره نقل قول از الهام كه ما از جلسه پنج نفره دريافتيم كه اقاي انصاري دكتر است بسيار پز پزشك بودن وبيمارستان رفتن و كنترل زمانش را ميدهد و اينكه كتاب نوروز كه ١٦ هزار تومان ميباشد بايد بخريم خرده هاي ساندويچ نون پنير من روي كيف الهام كه پشت سرم است ريخته است او عصباني ميشود و به طرف من يورش ميرد
    من: اره گفتم.
    مهتاب ميخندد.
    هانيه هم ميخندد
    و من روي اعصاب فردوسي هستم.
    ام فروه ميخندد خانم فيزيك به من بد نگاه ميكند فك كنم نظري هم ندارند خوب ميرويم سراغ ادامه ي داستان الهام
    چيزي به دهنم نميرسد او چيزي نمي گويد اشاره اي هم نمي كند
    پس برويم سراغ سارا كه با ريحانه صحبت ميكند
    ريحانه برادري دارد كوچكتر از خود او كلاس ششم است و در ازمون سخت تيزهوشان مانند خودش قبول نشده است اما چون ريحانه بسيار غيرتي است ما ديگر وارد جزئيات نميشويم ريحانه صبح ها ساعت ٦:٣٥ دقيقه در مدرسه حضور دارد ولي با سرويسش هيچ وقت دعوا نميخند و هميشه سخرخيز است
    ريحانه ميگويد كه سرويسشان ميگويد كه بايد كمك درامد ديگري هم باشد زندگي خرج دارد و ان ها بايد منبع درامد او را در نظر گرفته و صبح ها سحرخيز باشند.
    صداي راحله از كلاس كناري مي ايد احتمالا دارد جبر براي نگين ر توضيح ميدهد هانيه از كنار من ميرود و حوصله اش سر رفت است ام فروه هم قبل از ان رفته بود كنار فردوسي به تماشاي فيلم كره اي بنشيند دلارام با چايي تيل و مقداري قند مي ايد طبق درس زبان فارسي ما واحد شمارش قند حبه است پس او با يك حبه قند مي ايد. دلارام خاطره تعريف ميكند و درس نمي خواند.
    ام فروه خسته شد ولي من خسته نشده ام و از اين كار لذت ميبرم شارژ من ١٣ درصد است
    الهام به كنار من مي ايد و ميخندد.

    فردا با بچه ها صحبت كرديم كه به مدرسه نياييم اما من ميدانم كه فرخ رو و دوستان جاهالي اش به مدرسه مي ايند و با خانم شيمي تست شيمي كار ميكنند فردا خانم توانا ميخواهد با ما درس كار كند فردا روز بدي است.

    پنج شنبه امتحان المپياد رياضي و چهارشنبه امتحان المپياد فيزيك است الهه فيزيك و نجوم است و براي او ارزوي موفقيت ميكنيم
    دلارام ميرود كه درس بخواند...
     
    • لایک لایک x 6
  3. melinafn55

    melinafn55 کاربر نیمه فعال

    ارسال‌ها:
    11
    امتیازات:
    +29 / -0
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان ۱ تهران
    شهر:
    تهران
    پاسخ : خاطره نویسی روزانه

    این بیت ودوستم سر زنگ هندسه سروده:
    بین من و تو خط منلائوسیست
    بگو کجای این مثلثی
    :D
     
    • لایک لایک x 3
  4. negar-f

    negar-f کاربر جدید

    ارسال‌ها:
    1
    امتیازات:
    +4 / -0
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان ۱
    شهر:
    تهران
    پاسخ : خاطره نویسی روزانه

    من و چندتا از دوستام باهم قرار گذاشتیم که از سایت بریم بیرون و وقتی هنوز چند نفر تو سایتن fart bombبزنیم و خودمون بریم تو حیاط و عکس العملشونو ببینیم :D
    صدایه جیغ و دادشون کل مدرسه رو ورداشت همه پنجرها رو باز کردن و مقنعه ها شونو تو هوا تکون میدادن که بو بره بیرون درحالی که بمب تقلبی بود و اصلا بو نمیداد.
     
    • لایک لایک x 4
  5. hawjamir

    hawjamir امیرحسینم :))

    ارسال‌ها:
    63
    امتیازات:
    +358 / -72
    نام مرکز سمپاد:
    شهید بهشتی 1
    شهر:
    ارومیه
    سال فارغ التحصیلی:
    97
    پاسخ : خاطره نویسی روزانه

    خب امروز یکی از روز هایی هستش که به زودی به جهنم تبدیل میشه!
    امروز سه شنبس فک کنم آخرای خرداد...
    فردا قراره کارنامه هارو بدن, تو عمرم همچین استرسی نداشتم!!! اصن حاجی و استرس؟؟؟ :-\ /m\
    ناموسا دعا کنید فردا خاطره خوب بگم... X_X =(( [-o<
     
    • لایک لایک x 4
  6. kiana9695

    kiana9695 کاربر نیمه فعال

    ارسال‌ها:
    6
    امتیازات:
    +28 / -2
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    كرج
    پاسخ : خاطره نویسی روزانه

    امروز ٩٥/٤/١١
    ساعت ٢ بامداد خوابيدم ساعت ٣:٣٠ واسه خوردن سحري بيدار شدم ساعت٥ خوابيدم باز ساعت ١٠:٣٠ بيدار شدم بعد تاالان كلا بيكاره بيكارم :)
    حوصلم شديدا سررفته :)
    متنفرم از اين روزا :)
     
    • لایک لایک x 1
  7. mhs.1d

    mhs.1d کاربر نیمه حرفه ای

    ارسال‌ها:
    256
    امتیازات:
    +7,787 / -29
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    یزد
    سال فارغ التحصیلی:
    96
    دانشگاه:
    تهران
    رشته دانشگاه:
    ریاضی
    اینستاگرام:
    پاسخ : خاطره نویسی روزانه

    زدیم که بزنیم‌به اوج :-"
    کم کاری زیاد داشتم توی تابستون
    امروز ۸ ساعت خوندم، میشه گفت رکورد زدم :))
    دیگه تا آخر تابستون برنامه فشرده :|
    #جبران 8-|
     
    • لایک لایک x 2
  8. arcana

    arcana کاربر حرفه ای

    ارسال‌ها:
    317
    امتیازات:
    +8,258 / -105
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    jah
    سال فارغ التحصیلی:
    96
    رشته دانشگاه:
    med
    پاسخ : خاطره نویسی روزانه

    ۱۷ شهریور ۹۵
    صبح که از خواب بیدار شدم چقدر دپرس بودم ...
    اصلا فکرشم نمیکردم . اصلا فکرشم نمیکردم ...
    شوکه شدم .. خیلیییییی . گفتم اصلااااا قرار نبود ببینمت ... خیلییی عجیبه ... تولد باباش بود ... میخواستیم با بچه ها بریم تریا
    گفتم یه سر بریم کتیبه ... فقط از دور ... گفتن باشه ولی نیم ساعت معطل کردن
    هی من غر میزدم من فقط یه نگا بکنم بریم طول میکشه شک میکنن فلان
    اونا میخندیدن...
    فکر نمیکردم ببینمش ... یه لحظه شک کردم خودشه .راهمو کج کردم . بچه ها رفتن سوپری وایسادم دم در ... مدل التماس از دور اشاره کرد ۲ دیقه فقط
    رومو کردم سمت بچه ها با اشاره گفتم میگه ۲ دیقه فقط
    گفتن برو ... فروشنده هه چپ چپ نگا میکرد :))
    دو دیقه شد ۱۰ مین ... ۱۰ مین شد نیم ساعت ...
    اخر اخر اخرش ... بچه ها برگشتن میگن ما یه کاری کردیم :D
    گفتم چی؟؟؟
    نگو سه تاشون باهم توطئه کردن !
    نمیدونم کارشون درست بوده یا نه
    الان حالم خوبه ... میخوام برم فوششون بدم
    حس احمق بودن بهم دست داده :|
     
    • لایک لایک x 4
  9. arcana

    arcana کاربر حرفه ای

    ارسال‌ها:
    317
    امتیازات:
    +8,258 / -105
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    jah
    سال فارغ التحصیلی:
    96
    رشته دانشگاه:
    med
    پاسخ : خاطره نویسی روزانه

    این مدرسه اعصاب مارو له کرد روی سرویس بندیشون
    یه قسمت شهر هست که خیلی نو ساخته و نزدیک اتوبان و اینا هست ولی شهرک کارمندیه ! ینی شهرداری زمیناشو به کارمنداش داده واسه همین خیلی ادمای بافرهنگی داره ( اکثرا) ولی مشکلش اینه که از مرکز شهر دوره
    اونوخت خونه ما اینجاس ! تنها کسی هم که از مدرسه خونش اینجاس منم ! بعد همه رو سرویس دهی کرده بودن جز من و یه نفر دیگه رو
    بعد اومدن دو تا سرویسو ۵ تایی کردن که ما جامون بشه :|
    این زنه راننده سرویس من با اینکه اشنای قدیمی بود !!!! طوری برخورد میکرد انگار مشکل منه که بهم سرویس ندادن ! اومده میگه فاطمه جان ببخشیدا . لب صندلی بشین اگه ممکنه .
    گفتم مشکلی نداره و راحتم و این تعارفای الکی
    برگشته میگه چون اضاف شدی باید یه ذره کنار بیای با بچه ها ... بعد کسی پیش دانشگاهیا رو هم برنمیداره ( چون بعد عید مدرسه نمیریم یه روز در هفته تا ساعت ۱۲ هسیم و ۴ شنبه ها تعطیلیم )
    منم خندیدم هیچی نگفتم
    امروز ظهر سرویسا رو درست کردن
    عجیب دلم میخواد یه بار برم بزنم تو دهنش ! ( به صورت کلامی ) :|
    از هرچی اشناس بدم میاد
    امیدوارم سرویسش سه تایی بشه :|
    ببینمش محلش نمیذارم اصلن
    خیلی اعصابم خردههههههه

    ۵ مهر ۹۵
    ۱۲ و ۳۴ دقیقه ظهر
    با لباس مدرسه 8-|
     
    • لایک لایک x 3
  10. miena.m

    miena.m کاربر فوق حرفه ای
    کنکوری ۹۹

    ارسال‌ها:
    653
    امتیازات:
    +6,407 / -64
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان2
    شهر:
    اسفراین
    سال فارغ التحصیلی:
    1399
    اینستاگرام:
    [​IMG]
    از صبح واسه کشیدن این لی مین هو زحمت کشیدم ولی دوستم خیلی خوش حال شد.
     
    • لایک لایک x 7
  11. A M I N

    A M I N کاربر خاک انجمن خورده

    ارسال‌ها:
    2,039
    امتیازات:
    +15,542 / -510
    نام مرکز سمپاد:
    BHT
    شهر:
    LNG
    سال فارغ التحصیلی:
    1397
    دانشگاه:
    SBU
    رشته دانشگاه:
    ARC
    امروز زنگ اول رفتم پای تخته

    یه نیگا انداختم به بچه ها

    همه خواب آلود بودن:zzz



    ...زنگ دوم سر کلاس نشسته بودیم

    یهو من بیدار شدم:D

    :-"
     
    • لایک لایک x 5
  12. Leo

    Leo کاربر خاک انجمن خورده
    کنکوری ۹۹

    ارسال‌ها:
    2,079
    امتیازات:
    +9,887 / -658
    نام مرکز سمپاد:
    شهید بهشتی
    شهر:
    خدابنده
    سال فارغ التحصیلی:
    1399
    امروز بعد مدتها اومدیم تو مدرسه بازی های قدیمی کنیم :D
    تو اسم فامیل کشور از خ نوشتم خانزانیا :| اسم از ج نوشتم جک اسپارو :| رنگ از ژ نوشتم ژلاتینی :| اعضای بدن از ک رو نمیتونم بگم :-" همین طور اشیا از ک :-" ماشین از خ نوشتم خراری :| فحش از ژ نوشتم ژانسینتینگ بعد گفتم یه فحش فرانسویه به معنی بوزینه و همه قبول کردن(میدونم عجیبه که تو اسم فامیل فحش داریم :|)
    به همین کیبورد قسم همشونم مورد قبول واقع شدن :|
    کلا پیشنهاد می کنم اسم فامیل زیاد بازی کنید.کل زنگ داشتیم میخندیدیم :D
     
    • لایک لایک x 8
  13. Moaad_Hip_Hop

    Moaad_Hip_Hop انسان فانی

    ارسال‌ها:
    8
    امتیازات:
    +32 / -1
    نام مرکز سمپاد:
    شهید بهشتی
    شهر:
    شهر هرت
    خاطرات روزانه در واقع یعنی تعریف و تکرار
    روز تکراری بی ارزش و هدفمان
     
    آخرین ویرایش: ‏2017/4/22
    • لایک لایک x 2
  14. Ali Najar Karimi

    Ali Najar Karimi Standed in the dark mist

    ارسال‌ها:
    241
    امتیازات:
    +877 / -142
    نام مرکز سمپاد:
    Allameh Tabtabaie first Area High school
    شهر:
    Tabriz
    سال فارغ التحصیلی:
    91
    دانشگاه:
    Tabriz University
    رشته دانشگاه:
    Electronics
    • لایک لایک x 2
  15. Boptothetop

    Boptothetop کاربر فوق حرفه ای

    ارسال‌ها:
    636
    امتیازات:
    +4,824 / -106
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    90
    یه مرضی افتاده به جونم به اسم خرید!
    اصولا وقتی یهو از یه خونه نشینی به مدت طولانی میام بیرون ایم مرض میفته به جونم.
    این مرض طوری هست که سوزنم گیر میکنه روی یه کالا...مثلا یه بار پارچه...یه بار لوازم ارایشی...یه بار قلم مو...
    و ایندفعه کتاب!
    فرض کن سه شنبه 6 تا کتاب از عمه مم امانت گرفتم و چهارشنبه 6 تا کتاب به تالیف هوشنگ مرادی کرمانی خریدم..
    و خوب من الان تقریبا دارم به گریه میفتم ولی قطعا گریه نمیکنم چون گریه نداره...
    حالا چون شما با روش خاطره نوشتن من اشنایی ندارین ولی عادت دارم لیست کنم کارامو...
    قراره 3 تا مانتو بدوزم برای دانشگاه
    چند تا بلوز هم
    یه مقنعه مشکی دیگه هم بگیرم برم بدم کوتاهش کنن اخه خودم نمیتونم با چرخ پایین مقنعه رو پس دوزی کنم...
    این کتابا رو بخونم چون مطمئنا نمیتونم با خودم ببرمشون خوابگاه...بارم سنگین میشه.
    یه خورده رو انگلیسیم گیر بدم یادم بیاد مکالمه اینا رو.یه خورده هم تمرین کنم جلسه اول کلاس زبان تو دانشگاه خودم رو چه طور معرفی کنم.
    حتی نمیدونم وقت میشه عایا؟
    وسایل خوابگاهمو هم کم کمک بچینم.فعلا که اتو و سشوار و پلوپز و ماهیتابه رو خریدم.ظرف هم خریدم چون رفتیم سفال فروشی بعد من خیلی خوشم اومد از ظرفاش.خب خریدم.
    من الان نمیدونم با کلاس مسخره ی رانندگی چیکار کنم؟اینقدر بدم میاد از رانندگی...منو به زور ثبت نام کردن و علت اصلی اینکه ایین نامه بار اول قبول نشدم همین بود که دوست نداشتم و نخوندم.حتی یه بار هم که برای بار اول امتحان بود نرفتم امتحان بدم.ولی بار دیگه خوندم و امتحان دادم و قبول شدم.الان شاید تعجب کنید ولی من اصلا مهارت رانندگی رو لازم نمیدونم!آخه وقتی قراره با تاکسی و مترو و بی ار تی و اتوبوس و قطار و هواپیما همه ی همه ی جا به جایی هام صورت بگیره چه نیازی به ماشین؟؟؟نه واقعا؟به جز زحمت چیزی نداره.دو جلسه رفتم کلاس رانندگی ولی بعدش مسافرت و تا حالا موفق شدم پشت گوش بندازم.به خدا دوست ندارم برم کلاس...عه.....به زور میبرن ثبت نام میکنن...خب من دلم نمیخواد!

    کلا فعلا عجب گیری کردمااااااا....خدایا منو از این موقعیت نجات بده...
    روز چارشنبه داشتیم میرفتیم بیرون خیلی هم عجله داشتیم بعد ما تو ماشین بودیم زن همسایه هم تو ماشین بعد داشتیم از کنار هم رد میشدیم یهو ترمز میزنه میخواد تبریک بگه و اینا...حالا اینا هیچی...دستشو دراز میکنه میاره تو ماشین ما به طرف من که دست بدم...از اونجایی که دستش نمیرسید مجبور شدم منم دستمو دراز کنم و در نهایت...خررررت...استین مانتوم پاره شد!...بعد هنوز هم پاره س و ندوختمش!حرصم گرفت اینقدر که میخواستم یکی بکشم تو گوشش همون لحظه...البته که نکردم اینکارو و اگر میخواستم هم نمیشد...ولی میتونستم دستش رو محکم بگیرم و کل بدنشو بکشم تو ماشین یا مثلا دستشو بگیرم بزنم به یه جایی...یا در بهترین حالت اصلا دست ندم!!!!!

    بیخیال...مهم نیست...به قول مامان بیشتر از این خون کثیف خودمو خراب نمیکنم.

    بعد اینکه چی شد دارم خاطراتمو اینجا مینوسم...یه هفته پیش دفتر خاطراتمو پیدا کرده داداشم و هرچی توش بوده رو خونده...بعد همشم یاد اوری میکنه و میخنده و میگه مثلا فلان چیز چی بود نوشتی؟؟!
    منم مجبور شدم از صفحاتش عکس بگیرم و بعد اون دفتر رو بسوزونم.خیلی ناراحت شدم.

    هفته ی ناراحت کننده ای بود.اما امروز میرم به جنگ کارام.

    تاریخ امروز دهمه؟؟من یادم نیست...گوشیمم خرابه...

    به هرحال 96/6/10 ساعت 3/5 ظهر بماند به یادگار!

    عه راستی عید قربان مبارک...ما گوسفند نمیکشیم!
     
    آخرین ویرایش: ‏2017/9/1
    • لایک لایک x 6
  16. najmeh_abl

    najmeh_abl کاربر فوق حرفه ای

    ارسال‌ها:
    610
    امتیازات:
    +7,332 / -104
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگانـ
    شهر:
    کرمان
    سال فارغ التحصیلی:
    95
    دانشگاه:
    پلی تکنیک
    دوست دارم 25 مهر ثبت شه واسم!
    خیلی وقت پیش برنامه هایی توی ذهنم بود که حتی فکر کردن بهش کلی هیجان انگیز بود...
    هر چی جلوتر میرفتیم مصمم تر میشدم.. با "عین_ج" هماهنگ کرده بودم قرار شد دوستاشو دعوت کنم و سوپرایزش کنیم... تنها ترسم این بود عصبانی شه!!!چون از نظر اون تولد گرفتن و شمع فوت کردن بچه بازی و ایناس... دلو زدم به دریا به تک تک دوستای صمیمیش پی ام دادم و دعوتشون کردم و مثله همه تولد ها گروه هماهنگی اینا هم زدیم !! یه دفعه تصمیم بر این شد خونشون سوپرایزش کنیم!!!
    بادکنک بنفش خاکستری و بقیه مخلفات لازم واسه یه تولد رو هم گرفتم... میدونستم تا ساعت 3 دانشگاه کلاس داره بهش گفته بودم میخوام بریم بیرون اونروز اونم اوکی بود گفتم تا 5 کلاسم تا نره خونه و منتظرم باشه!!
    با "الف" قرار گذاشتم باهام بیاد کیک رو بگیرم و خیلی شانسی کیک یه رنگ هایی از بنفش داشت و خلاصه خرسند گشتیم! ^_^
    رفتیم خونشون بادکنک باد کردیم و وسایل رو درست کردیم!
    درگیری هایی که با "میم" سر چاقو تزیین کردن داشتیم بماند :))
    حدود ساعت 4:30 بهش اس ام اس دادم بابام اومده داریم میریم کرج خونه داییم و کلی عذرخواهی کردم اونم اوکی بود و گفت اشکال نداره و فلان...
    بعد به "میم_میم" "میم_ر" "عین_عین" گفته بود باهاش بیان خونه فوتبال رو ببینن!
    "میم" "عین_میم" "عین_جیم" "ه_ح" و من منتظر بودیم بیاد !!
    "عین" یه بادکنک گرفت دستش پشت در بود که وقتی وارد شد بادکنک رو بترکونه
    "میم" اهنگ تولد اندی رو روی تیکه "تولدت مبارک"تنظیم کرده بود!!
    کلید توی در چرخید اومد تو یه چیزی ترکید و بعد اهنگ اندی" عزیزم جشن تولد تو جشن تموم خوبیاس تولدت مبارک تولد مبارک"
    قشنگ دو سه مین دهنش باز بود و از شدت خوشحالی چشماش برق میزد
    خیلی حس خوبی بود که از ته دل خوشحال شده بود....
    بعد "نون_شین" و"الف_الف" و"ف_ف" نیز اومدن شمع 23 رو فوت کرد و بعد هم کلی مسخره بازی در اوردن ...
    مافیا بازی کردیم و اینقدر اون شب خوش گذشت که دلم میخواد همیشه تولد سوپرایزی واسه ادمهای مهم زندگیم بگیرم!!
    25مهر1396 رو از ته دل دوست دارم و همیشه یادم میمونه چقدر قشنگ بود....
     
    • لایک لایک x 4
  17. miena.m

    miena.m کاربر فوق حرفه ای
    کنکوری ۹۹

    ارسال‌ها:
    653
    امتیازات:
    +6,407 / -64
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان2
    شهر:
    اسفراین
    سال فارغ التحصیلی:
    1399
    اینستاگرام:
    امروز خواهر زاده دیوانم @ZAHRA_A;) دو تا توپ انداخت پشت سایبون حیاط مدرسمون
    ومن لطف کردم تا بهش کمک کنم تا اونارو بیاره پایین
    اما
    من هر چه اختراع کردم انرژی گذاشتم هیچ نشد فقط تنها چیزی که نصیبم شد این بود :
    به خاطز چیز هایی که از اون لوله ها می ریخت تمام تنم خارش گرفت
    خدا ازت نگذره خواهر زاده احمقم
     
    • لایک لایک x 6
  18. فاطیما

    فاطیما کاربر فوق حرفه ای
    کنکوری ۹۹

    ارسال‌ها:
    615
    امتیازات:
    +12,700 / -81
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    Esf
    سال فارغ التحصیلی:
    99
    دیروز تولد یکی از دوستام بود...از صبح تا شب رسما بیرون بودم...صبحش که با دوستان رفتیم کادو بخریم...وسطای راه مادر و خواهر گرام رو دیدیم و بعدش با اونا رفتم خرید وسایل...باید ساعت 3 میرفتیم خونه مُحَد(محدثه) که تولدش بود...بعد من خواب موندم و مجبور شدم ساعت 4 برم خونشون...ناگفته نمونه که زهرا و کیارا میخواستم کلمو بکنن:D...خب چیکار کنم خواب موندم دیگه!:)):D...تولدش کلیییییی بهمون خوش گذشت...فقط اون تیکه ای بسیار خز میرقصیدیم:)):)):))...خب بسی تعریف کردن از لباسم:D:))....بادکنک ها رو هم ترکوندیم....با پرش های تاریخی ـمون:))...آهنگ هم گوش کردیم!:-":-"....البته اون عکسای هنری ـمون هم که جای خودش رو داره!:)):-"...و نا گفته نمونه موقع برگشت...تل خواهر جان رفت زیر پای کسی و شکست...فعلا که نمیدونه و قراره یه جوری مثل روز اول بشه...خلاصـــه...خــیــلـــی خوش گذشت بهم...برات آرزوی بهترین ها رو دارم محدثه جان><;;)

    96/9/9
     
    • لایک لایک x 3
  19. najmeh_abl

    najmeh_abl کاربر فوق حرفه ای

    ارسال‌ها:
    610
    امتیازات:
    +7,332 / -104
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگانـ
    شهر:
    کرمان
    سال فارغ التحصیلی:
    95
    دانشگاه:
    پلی تکنیک
    نهمین روز از نهمین ماه سال 1396
    صبح پنجشنبه آرش زنگ زد گفت بیا بریم بیرون، گفتم اوکی فقط باید صبر کنی منتظر پست هستم بابام واسم وسیله فرستاده!
    حالا اون اصرار که وسایل رو نگهبان تحویل میگیره منم مصمم بودم که نه شناسنامم هست باید صبر کنم!
    بابام زنگ زد گفت عصر میرسن وسایلت میخوای بری جایی برو!
    منم اماده شدم و با آرش رفتیم صبا، گفت واست یه سوپرایز دارم منتظر بودم ببینم چیه، چای سفارش دادیم و داشتیم صحبت میکردیم که یه صدای آشنا گفت سلام چه خبر منم گفتم سلام و برگشتم دیدم پرنیانِ!
    اولش تعجب کردم بعد کلی ذوق و جیغ و بغل و این لوس بازیا، فوق العاده ترین سوپرایز دنیا بود!
    امیرحسین و پرنیان اومده بودن و من همچنان هنگ بودم... تعجبم وقتی زیاد شد که پرنیان شناسناممو داد بهم و تازه دوهزاریم افتاد که مامان بابامم خبر داشتن و چیزی بهم نگفتن!!
    پاشدیم رفتیم تجریش ناهار و بعد پیاده باغ فردوس و قرار شد از باغ فردوس تا پارک ملت پیاده بریم؛ وسط راه کلی خندیدم و اهنگ خوندن من و حرص خوردن های امیرحسین و دعوا های آرش و پرنیان و اردک های ولیعصر کلی لحظه های شیرینی رو واسم ثبت کرد!
    از بعد ناهار یه فکرایی توی سرم بود به امیرحسین و آرش گفتم و اوکی دادن.. رسیدیم پارک ملت و به هر سختی بود پرنیان رو پیچوندیم و با آرش رفتیم یه کیک شکلاتی که توت فرنگی بزرگ روش چشمک میزد رو با شمع18 خریدیم.
    وسط راه شمع ها رو روشن کردیم و رفتیم پیش پرنیان و امیرحسین، و سوپرایز شد :) فوق العاده ترین شب بود! بعد از کیک خوردن وسط پارک ملت در حالیکه از سرما میلرزیدیم با اهنگ های من قر میدادیم و امیرحسین در حالیکه حرص میخورد همراهیمون میکرد و بدون شک من اون لحظه خوشبخترین موجود زمین بودم که بهترین دوستام کنارم بودن و از ته دل میخندیدم!
    عاشق تک تکشونم... کاش همیشه باشن :-لبخند میزند و گالری خود را باز میکند و عکس های آن روز را میبیند و دلش برای دوستانش ضعف میرود.
     
    • لایک لایک x 6
  20. fiona

    fiona کاربر نیمه فعال

    ارسال‌ها:
    12
    امتیازات:
    +159 / -17
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان 1
    شهر:
    مشهد
    سال فارغ التحصیلی:
    97
    6 بهمن 96
    خوش گذشت :)
    واقعا اون شب بهت افتخار کردم و دلم خواست مث تو باشم
    و میشم...
    اگه خدا بخواد...
     
    آخرین ویرایش: ‏2018/7/2
    • لایک لایک x 3
مدیران: ***Paradise