خوشحالم از اینکه تو سمپاد درس خواندم یا ناراحت؟

اولا سلام عرض میکنم خدمت همه بچه های سمپادی دوما اینکه خوشحالم یه محیطی فراهم شد دور هم بنویسیم سوما اینکه چرا حالا وردپرس؟مگه سیستم قبلی چش بود؟؟
خوب خیلی ها میگن سمپاد خوبه خیلی ها میگن بد
اما چیزی که واقعا وجود داره اینه که واقعا چرا بده چون خوبی هایش مشخص است
من زیاد ادبیاتم خوب نیست و ساده حرف میزنم و نمیخواهم از ناگفته ها بگم ، اما چیزی که وجود دارد این است که تو یک محیطی بار اومدیم که واقعا خوب بودو از خوبی زیاد تو محیط جامعه دچار مشکلمون کرده….اینکه چرا بقیه نمیفهمن،چرا اینجا راحت حق خوری شد؟چرا اینجوری و اونجوری و این حرفها
اما واقعا ریشه این مسئله چیست؟؟
من میگم که این ریشه تو این داره که هی گفتن خاص،یه امتحلن خفن(البته واقعا دوره ما یکم سخت بود) گذروندیمو اومدیمو سعی کردیم بیشتر یاد بگیریم … الان میگم کاش این حسو نداشتم چون اگه نتونی به اون چیزی که میخای برسی داغون میشی ، واسه خود من هم پیش اومد ، یعنی هست الان .
یکسری اتفاقات نا امیدم کرده اما من همیشه به همین دلیل بد سمپادی بودن دست از تلاش بر نمیدارم و میشه دلیل خوب ….
خلاصه اینکه خود من هم گیجم، الان 3 سال هست از سمپاد رفتم و هنوز کارت سمپاد تو جیبمه و بیشتر از کارت دانشگاهم ارزش دارد . من میخام شما هم باهام بحث کنید

و شمع…

و عشاق بودند و دیدند و شهید، رفتند…همان هنگام که علما قلم بر ورق خسته میکردند و حیران باخود از بی خودی هذیان به باد هوا میراندند و هر لحظه بودشان عبث تر از پیش بود و عشاق… بودند.

و ابر ها محرم رازهای مگوشان شدند و مردم پستِ زمین، پوزخند پیشه کردند و همین، مُهر ناگویی بر حلقوم خشکیده شان شد و تشنه و سربِ جهل به گوش، به دامان گور به هزار زاری و التماسِ گاهِ شبگیر،سرازیر و ناچار، گرچه بس دیر، حقیقت را دیدند و…سرابِ کنجی امن، ماواشان شد…و هرکه حق را خفت، پوسید…مرد… چه زنده…چه مرده

و خسته نشو به فهم این بی مایه نبشته اگر عاقلی و نافهمِ عشق…که بیزارم از اینگونگیِ تو عزیز…که مرا آزردی…که خسته کردی، که کنارت ایستادم و طلبت کردم و گفتم دلم،چون است و تنها نشسته ام و دیدنم بغض است به خدا…و گفته ام به گلو اسیر و گر گویمش، ماتمی گران خواهدت آمد و تو…آنسان که نباید گفتی و…گفتی. و من تاب دشنامت را نداشتم جانان من…تاب دشنام جانانه ات را نداشتم… دلم برایت باز بود و عجیب آن دم کور بودی و…با چه سخاوتی هرزه گویی ات را نثارم کردی.

و به سینه ی شب، پروانه… با پشت خم و پای لرزان…بر بالین شمع، پُربار، بر خاک شد…شمع گفت…نگفتمت جان دل؟…این رفتن و رفتن ات از من …ماندی به هیچ،بازگشتت منم. و تمامیِ آن اوهامِ “جز من”، کابوسند و خیال. بی من، پی نور از چه میگردی…عالم شب است و من اینجا! بیا بنشین، دمی خنده ام کن، دلم تنگ خلوصت است…

و شمع، پرسید پروانه را…چه گشتی از این دَورانِ شام تا سحر؟

گفت گردان پیرامونت مالامالِ حُزن هجر و رعب قُربم، چون باشم منِ بی دل که دلم به دامانت گم گشت چندباره و پی اش رفتن جز فنا نیست

و همچنان که مینالید، گفت… حکایتم با تو اینسان است، که من امروزم و تو، فردا…

رسیدنم به تو لحظه ایست و آن… نیست، جز مرگم.

مسافر

سلام 14 این ماه روز سمپاد بود برای من هم خوشحال کننده بود هم دردناک (شاید ناراحت کننده بهتر باشه)
6 سال مدت کمی نیست برای کسب معرفت (البته نه در حد کمال) برای اینکه به یک جا به یک عده عادت نه عادت نبود چطور می تونه عادت باشه وقتی که با خوشحالی حاضری جمعه ها هم به مدرسه بری ؟ نه یک جور وابستگی بود خیلی شاید قشنگ تر نمی دونم چه صفت یا چه اسمی مناسب باشه (زبان فارسیم(دستور) همیشه ضعیف بود)
خب من عاشق شدم اولین عشقم بود و هست و چقدر این معشوق رو دوست دارم حتا الان هم که پیشم نیست مفهومش برام ارامش بخشه خودمو متعلق به اونجا می دونم با وجود اینکه تا اخر سال اونجا نبودم (امان ار رفیق نیمه راه)
نمی خواستم زیاد وراجی کنم فقط اومدم بگم روزتون با تاخیر مبارک

 

* مدیریت : این مطلب با تاخیر منتشر شد. مطلب مال روز سمپاد است ولی خب الان منتشر میشه !