علیرضا ح . - ۸۰۳۱

شروع موضوع توسط علیرضا ح. ‏2013/3/17 در انجمن قفسه کتاب‌

  1. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    909
    امتیازات:
    +4,841 / -189
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    صد سال تنهایی

    صـد سـال تـنـهـایـی
    نویسنده : گابریل گارسیا مارکز
    مترجم : بهمن فرزانه
    نشر : امیر کبیر
    تعداد صفحات : 408
    نمره : [ 9.75 از 10 ]​

    [​IMG]


    خلاصـه داسـتان :

    این رمان روایت داستان زندگی خانواده « بوئندیا » رو طی هفت نسل تو روستایی به نام « ماكوندو » هست . « خوزه آركادیو بوئندیا » و زن‌ش « اورسولا ایگواران » نسل اوّل این خانواده ان ، اونا دختر عمو و پسر عمو بودن و از این موضوع ترس داشتن که نکنه یه وخ یه بچّه‌ی ناقص الخلقه رو بزان ولی با این حساب اونا صاحب سه تا بچّه به اسم های « خوزه آركادیو » ، « آئورلیانو بوئندیا » و « آمارانتا » شدن . « خوزه آركادیو بوئندیا » ، بنیانگذار روستا ، كه همیشه به ابتكارات و نوآوری هایی كه كولی ها به همراه می آوردن ؛ علاقه نشون می داد و به نوعی باقی مردم رو هم رهبری می كرد . خوزه آركادیو بوئندیا دوستی ویژه ای با « ملكیادس » داشت ، اون كولی بود كه به نوعی پل ارتباط جهان بیرون با فضای محدود و بسته روستای ماكوندو شده بود .اون چند بار تو روند داستان می میرد و سرانجام نقش تعیین كننده ای رو تو سرنوشت خانواده بر عهده گرفت . خوزه آركادیو نیز سرانجام در حالی مرد كه خودش رو به درختی بسته بود و با شبح دشمن‌ش ، « پرودنسیو آگیلار » ، گفتگو می کرد . اورسولا مادر خوانده تمامی اعضای نسل های این خانواده است و بیش از صد سال زندگی كرده و تمامی اون رو وقف مراقبت از فرزندان ، نوه ها ، نتیجه ها کرده .این روستا كم كم رشد کرد و افراد جدیدی رو از اون ور باتلاق به ماكوندو کشید . این باتلاق ها روستا رو كاملاً در برگرفته و اون رو از دنیای بیرون جدا کرده بود . در نتیجه این مهاجرت ، فعالیت تجاری و ساخت و ساز در ماكوندو رونق گرفت . بدون هیچ مقدّمه ای سر و كله «ربكا » پیدا شد . البتّه می گفتن که یه جورایی رابطه‌ی فامیلی بین پدر و مادر ربکا و اورسولا و خانواده بوئندیا اون رو به فرزندخوندگی پذیرفت . ربکا طاعون بیخوابی داشت و اون رو به بقیّه سرایت داد . تا به اینکه ملکیادس اومد و همه چی رو حل کرد . جنگ داخلی شروع شد و سپاهی هم از ماکوندو به فرماندهی « سرهنگ آئورلیانو بوئندیا » برضدّ نظام محافظه کار راه می انداختن . تا بالاخره از جنگ خسته شد و صلح کرد . و بقیه عمرش رو تو کارگاه خودش گذروند . « آئورلیانو تریسته »، یكی ازبچّه های ِ سرهنگ آئورلیانو بوئندیا ، یه كارخونه یخ سازی تو ماكوندو تاسیس می كنه و بعداً با هدف آوردن قطار از ماكوندو رفت . با این کار ماکوندو یه شهر پر جمعیّت شد و حتّی خاجی هایی رو هم تونست به خودش جذب کنه . بعضی از این خارجی ها مزرعه‌ی موز درس کردن . در آخر هعی اعضای خاندان بوئندیا میمرن و از یاد میرن . و در آخر سر « آئورلیانو » اون نوشته ملکیادس رو رمز گشایی کرد و پس از اون خودش هم مرُد و ماکوندو نابود شد .

    بـلا تشـبیه نـقد :

    کتاب با نثری فوق العاده روون . البتّه انگار مترجم گند عظمایی زده بود که بعد یه مدّتی مجبور شده نشر کتاب رو توقیف کنن تا بتونه کتاب رو یه ویرایشی بکنه . الان این کتابی که خوندم ویراست جدید بود و واقعاً عالی بود . البتّه یه چیزی که خیلی برام جای سوال بود ؛ این بود که چرا اسم یکی از شخصیّت ها « رمدیوس خوشگله » (!) بود ؟ کتاب که نثر محاوره ای نداشت پس چرا این اسم محاوره ای بود ؟ « رمدیوس زیبا » میشد بهتر بود .
    کتاب نثر روونی داشت که هیچ ! خیلی هم ادبی بود و چقدر زیبایی های ادبی من تو این کتاب دیدم . یکی از چیز هایی که تو این کتاب دیدم که باعث شد هم به مارکز و فرزانه درود بفرستم این بود یه جایی از « کاریکلماتور » [nb] والّا دقیق نمی دونم کاریکلماتور هست یا نه ! ولی قشنگه در کل دیگه ! :د[/nb]استفاده شده بود . « هوا آن چنان خیس بود که ماهی ها می‌توانستند از در وارد شوند و در فضای اتاق شنا کنند و از پنجره خارج شوند . » [nb]نقل قول از صفحه‌ی 313[/nb] در ضمن توصیف های قشنگی داشت .
    رمان تا به حال به سبک « رئالیسم جادویی‌ » خونده بودم ولی خوب نمی‌دونستم که اصلا همچینی سبکی هم داریم و اینا . تا اینکه پشت جلد این کتاب دیدم نوشته رئالیسم جادویی‌ و از اونجا بود که برای اوّلین بار اسم این سبک رو شنیدم . اونجور هم که ما فهمیدیم « مارکز » بنیان گذار این سبک بوده . و بارز ترین کتاب‌ش تو این سبک همین کتاب صدسال تنهایی بوده . البتّه این سبک رو من یه جورایی مختص آمریکای لاتین و حتّی سرخ پوست ها که آدم های ِ خرافاتی هستن و به طبع اون می‌تونن از قوّه‌ی تخیّل خودشون استفاده کنن . اتّفاقاتی مثل : « فرود اومدن گل زرد از آسمون ، تولّد بچّه‌ی دم دار که به ازدواج فامیلی رخ‌می داد ، گشت و گذار ارواح ، مرده و زنده شدن ملکیادس و ... » هست که باعث شده این کتاب یه رئالیسم جادویی باشه . اصلا ً من فکر می‌کنم اگر این تخیّل نویسنده وجود نداشت قصّه و داستان به خودیِ خود هیچّی نداشت و ما باید یه داستان کُند امّا پر محتوا رو می‌خوندیم ؛ پس این جادو خیلی تاثیر داشت دیگه .
    اون جور که من از مقدّمه‌ی کتاب فهمیدم . مارکز یه کلمبیایی بوده و تقریباً این شهر ِ « ماکوندو » نمادی بوده از محیط ِ زدپندگی خود ِ نویسنده ؛ خوب این هم یه جورایی واضح بود ؛ چون که هعی کودتایی صورت می‌گرفت و ... . که تماماً از ویژگی های تاریخی آمریکای لاتین هست . س این داستان نمادین یه جورایی انتقادی بوده از تاریخ کلمبیا و آمریکای ِ لاتین . حالا فکر می‌کنم علاوه بر نمادین بودن شهر ، چیز های جزئی دیگه‌ای هم می‌تونستن به عنوان نماد چیز ِ خاصّی باشن . به عنوان مثال : « ارواح سرگردونی که داستان هعی این ور اون ور می‌رفتن و با شخصیّت های داستان حرف می‌زدن یه جورایی نمادی بود از تجربه و تاریخ گذشتگان مرمان آمریکای لاتین یا هعی از رنگ زرد و طلایی استفاده شده بود تو داستان که معمولا ً رنگ زرد نماد ثروت و پول هست یا اون شرکت موزی که راه افتاده بود و با با کشیدن قطار کار خودش رو راحت کرده بود یه جورایی نمادی از آمریکا و استعمار بود - هعی می‌گن حیاط خلوت آمریکا و اینا ، همونا دیگه . :د - که هعی تو آمریکای ِ لاتین میرن و میان .
    داستان یه چند جا که برمی‌گشت عقب خیلی خوب بود و اصلاً باعث پیچیدگی نمی‌شد و داستان انسجام خودش رو حفظ می‌کرد . یه چیزی که خیلی برام جالب بود این بود که مارکز هعی به ما یه شخصیّت رو معرّفی می‌کرد و اینقد خوب بود که آدم فکر می‌کرد قهرمان داستان اینه دیگه ولی تو دیقه نود گند همه‌شون درمیومد . البتّه یه قهرمان همیشگی تو داستان بود ولی همچین قهرمان بودن‌ش تو چشم نبود . خوب این کشش داستان و جذّابیت رو می‌ رسونه که خیلی خوب بود . همچنین مارکز با این نوع عقب - جلو کردن ها به نظرم می‌خواست تکرار پذیری تاریخ رو بهمون نشون بده و سرانجام مشترک همه‌ی بوئندیا ها و « تنهایی » اونا رو به رُخ بکشه . که البتّه فکر می‌کنم دلیل تشابه اسمی شخصیت های داستان هم راهنمایی مارکز به ما بوده که بخوایم اهداف‌ش رو بفهمیم .
    اینی که میگم از نقاط ضعف کتاب نیست . به عواملی مثل : « خنگی من ، آشنا نبودن به اسم های اونا و ..» بستگی داشت که اصلاً ربطی به مارکز نداشت . این اسما خیلی پیچیده بودن و واقعاً ادم رو گیج و منگ می‌کردن . من که همش دستم لای اون نمودار خانواده بوئندیا بود . خدا خیر بده هر کی رو که اون نمودار رو کشیده بود .

    کـلام پـایـانی :

    نوبل که داره این کتاب . منوظرم اینه که این کتاب سهم بسزایی داشت که نوبل گرفت . :د یکی از بهترین کتابابی آمریکای لاتین هم که هست . یادمه تو کتاب یه جایی گفته بود : « قالی ایرانی ! » خوب چون اسم ایران هم اومده ، مگه میشه کتاب بدی باشه ؟ : )) بخرید و بخونید . مارکز خوبه در کل .
     
    • لایک لایک x 16
  2. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    909
    امتیازات:
    +4,841 / -189
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    اتوبوس پیر و داستان های دیگر

    اتوبوس پیر و داستان های دیگر
    نویسنده : ریچارد براتیگان
    نشر : مرکز
    تعداد صفحات : 193
    نمره : [ 8.5 از 10 ]

    [​IMG]

    بـلا تشـبیه نـقد : [nb]خوب معلمومه که شاخص ترین اثر براتیگان « صید غرل آلا ...»ـش هست امّا دوست داشتم در مورد براتیگان بنویسیم . تا راجع به یه کتاب خاصّ‌ش ؛ پس به همین خاطر این کتاب رو انتخاب کردم و روند نقدم هم همینجوری هست .[/nb]
    اصلاً میشه براتیگان کتاب بنویسه و نثر کتاب روون و محاوره ای نباشه ؟ خیلی نوع نوشتن براتیگان رو دوس دارم و به طور کل عامّه پسند می نویسه . کار ترجمه هم خوب بود . فقط یه چیزی رو نفهمیدم . مترجم اومده تو مقدّمه کتاب گفته که عنوان اصلی ِ کتاب « انتقام چمن » بوده . خوب اگه عنوان اصلی این بوده چرا مترجم عنوان رو تغییر داده ؟ ببینید عنوان یه مجموعه داستان ، عنوان مهم ترین و قشنگ ترین داستان اون مجموعه هست دیگه . که تو این کتاب هم به نظر من مهم ترین و قشنگ ترین داستان ، داستان ِ « انتقام چمن » بود . در کل کار بدی کرده بود دیگه . :د
    « این کتاب مجموعه ای شلوغ و رنگارنگ از شصت و دو داستان کوتاه است که بین سال های 1962 تا 1970 نوشته شده است . داستان های این مجموعه بسیار کوتاه اند ، آن قدر که حتّی این سوال پیش می آید که آیا واقعاً می توان آنها را در حوزه ی داستان کوتاه جای داد ؟
    داستان ها از نظر تصویر سازی بسیار قوی اند ، تا جایی که بعضی از آنها صرفا ً یک تابلوی نقّاشی اند و بس . »
    [nb]نقل قول از مقدّمه‌ی کتاب با تلخیص .[/nb]
    خوب براتیگان ! براتیگان به نظر من یه نویسنده ای بود که سبک خاصّی رو داشت و به نظرم بعد ها هم کسی رو نمی‌تونیم مثل این آدم داشته باشیم ؛ چون که زندگی منحصر به فردش باعث این نوع نوشتن‌ش شده . البتّه به نظر من . :د به نظر من نوشته هاش شخصیّت واقعی اون بوده و جریان زندگی‌ش بوده . یه نویسنده شخصی نویس بوده . هر چند که با طنز و شوخی سعی کرده به واقعیّت رنگ دیگه ای ببخشه .
    خوب بالا یه چیزی دیگه ای که نوشته های براتیگان رو خیلی خاص می‌کنه نوع تشبیه ها و طنزی هست که به کار می بره . ضمناً این رو هم اضافه کنم طنزش ، لودگی و این حرفا نبود .[nb] به نظرم یه چیزی که تو نویسنده های آمریکایی گاهی اوقات فراموش میشه اینه اونا بجای اینکه با زبون طنز بنویسن دیگه لودگی درمیارن و ... [/nb] به عنوان مثال تو داستان ِ « اتوبوس پیر » طنز تلخ‌ش نمایان بود .
    یکی دیگه از ویژگی های بارز این کتاب تنوّع های موضوعی بود . منظورم اینه که عاشقانه نبود همه‌ش یا ... . گاهی اوقات داستان خیلی غم انگیز بود گاهی اوقات پر از افسوس و گاهی اوقات طنز .
    باز هم به نظرم میاد براتیگان کوچکترین اتّفاقات زندگی‌ش رو هم که براش جالب بوده نوشته . فقط این که جالب بودن برای براتیگان شاید یه کم با چیزی که برای عموم تعریف می‏شه فرق داشته . خیلی ریزبینانه و چیزهایی که برای اغلب آدما عادی به حساب میاد ، رو برای ما نقل کرده .
    ریچارد براتیگان یکی دیگه از ویژگی هاش خلاقیّت منحصر به فردش هست . بارها و بارها تو داستان های این کتاب خلاقیت ها و نوآوری های اون رو دیدیم . به عنوان مثال تو داستان « انتقام چمن » خیلی جالب راوی رو ها رو تغییر می داد و کلّا نحوه ی بیان داستان « انتقام چمن » ـش خیلی متفاوت بود . یا اگر بخوام یه مثال دیگه بزنم یکی از داستان هاش ، داستان ِ «فصل‌های گمشده‌ی صید قزل‌آلا در آمریکا» (!) بود و اگر کسی قبلاً این رمان رو از اون خونده بود می فهمید که واقعا آره ، اصلا انگار جا مونده بود ها !
    یکی از ویژگی های این کتاب پراکنده بودن درون مایه داستان ها عینهو زبان روایتی براتیگان تو این کتاب هست . همون جور که تو داستان ها ، گاه یه دونه تم یا بیشتر به هم رو گره می زد وعملکرد اونا رو گسترش می داد . نوع روایتی داستان ها هم ، بعضی وقت ها ساختاری گزارشی ، بعضی اوقات استعاری و بعضی اوقات روایتی قصّه گویانه داشت .
    درونمایه های داستان های این کتاب ناظر بررویدادها و وقایع بی ثبات و گذرای زندگی روزمره هستن . شکلی از روزمرگی که انسان ها به اون دچا هستن . و این دچار بودن‌شون ، ازسر اجبار ِ زندگی مدرن یا به عبارتی زندگی مصرف زده ی ما بعد مدرن هست .
    ولی خوب این کتاب هیچ وقت یه شناخت کاملی از براتیگان بهتون نمیده و فقط به عنوان شناخت از اون خوبه و بس .

    + این چی شد ؟ شد براتیگان شناسی که ! :د

    قسمتی از کتاب :

    [quote author= صفحه 133 ]
    امروز عصر سرم پر است از احساسات بی زبان و اتّفاق هایی که به جای کلمه باید در ابعاد چسب زخم تعریف‌شان کرد .
    داشتم تکّه پاره های بچّهگی ام را بررسی می کردم . این ها تکّه های از یکی زندگی دوراند که نه شکل دارند و نه معنی . این ها اتّفاق هایی اند که درست مثل چسب زخم افتاده اند .
    [/quote]

    کـلام پـایـانی :

    براتیگان خیلی خوبه . بخرید و بخونید . هر کتابی‌ش رو . :د
     
    • لایک لایک x 7
  3. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    909
    امتیازات:
    +4,841 / -189
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    گتسبی بزرگ

    گتسبی بزرگ
    نویسنده : فرانسیس اسکات فیتز جرالد
    مترجم : کریم امامی
    نشر : امیر کبیر
    تعداد صفحات : 224
    نمره : [ 8 از 10 ]​

    [​IMG]

    خلاصـه داسـتان :

    « نیک کراوی » از اهالی غرب میانه آمریکاست و برای ادامه زندگی به ساحل شرقی آمریکا اومده. نیک ر با فردی به نام « جی گتسبی » همسایه بود . گتسبی ثروتمند بود و مهمونی های بزرگ و متعددّی رو تو خونه ی خودش برگزار می کرد . شایعات هم در مورد اون زیاد بود و کسی از گذشته ی اون خبری نداشت . نیک تو اونجای جدید زندگی‌ش با « دیزی » که باش فامیل هم بود و همسر دیزی ، « تام » ، رفت‌و آمد داشت . تاممرد ثروتمندی بود . تام معشوقه‌ای تو شهر ، به نام « مایرتل »داشت که همسر مکانیک فقیری به نام « ویلسون » بود . نیک در ابتدا ریخت و پاش‌های بی معنی جشن‌های گتسبی رو درک نمی کنه ولی بعد از مدّتی پای ِ ثابت مهمونی ها میشه . بعد ها گتسبی به نیک علّت اون مهمونی هاش رو مییه . اون مهمونی برگزار می کرد تا شاید روزی دیزی ، عشق سابق‌ش ، تو اون مهمونی ها شرکت بکنه . نیک ترتیب ملاقات گستبی و دیزی رو میده و اون دوتا هم هم دیگه رو دیدن و باز عاشق هم شدن . تام به عشق گتسبی نسبت به دیزی پی می‌بره . اون چندتا کارگاه رو مامور میکنه تا راجع به گذشته‌ش تحقیق کنن و می فهمن که : ثروت گتسبی از طریق قاچاق و فروش غیر قانونی مشروبات الکلی به دست آمده اومده . یه روز تام ، نیک ، گستبی، دیزی و « جوردن » ، دختری دوست نیک بود و یه جورایی اون و نیک هم دیگه رو دوس داشتن ، برای تفریح و به نیویورک رفتن . وقتی همگی تو هتل دور هم جمع شدن بین گتسبی و تام یه جدَل لفظی پیش اومد . بعد از اون دیزی و گتسب با یه ماشین و بقیه هم با یه ماشین دیگه از نیویورک خارج شدن . تو راه برگشت ماشینی که دیزی راننده اون بود با مایرتل تصادف کرد و اون رو کشت و فرار کرد . ویلسون که فکر می کرد گتسبی زن اون رو کشته ، اون رو کُشت . بعد این ماجراها نیک بار دیگه به غرب میانه برگشت .

    بـلا تشـبیه نـقد :

    ترجمه ی افتضاح ! یعنی به معنای واقعی افتضاح . یه جاهایی از یه کلمه های قلمبه سلمبه ای استفاده نشده بود که نگو و نپرس . یعنی بار ها شد که کتاب رو ول کردم رفتم ببینم معنی اون کلمه ای که آورده چی هست . بعدش یه جاهایی از داستان رو با لحن « محاوره ای » گفته بود یه جاهایی رو با لحن « ادبی » . ضمناً اینجوری هم نبود که چون راوی عوض شد ؛ پس لحن هم عوض شد . راوی کل ّ داستان « نیک » بود .
    داستان خیلی گنگ شروع میشه ، گنگی ِ بیش از حد ! اوّل ماجرا که ما هیچّی از شخصیّت ِ گتسبی نمی دونیم تا اینکه آرخای داستان یه شناخت نسبی ازش پیدا می کنیم . منظورم این نیست که آخر داستان رو اوّل می گفت‌ـا ! میگم که ای کاش میومد اوّل کار ما رو یکم با گتسبی آشنا می کرد . کاری که با بقیّه شخصیّت های داستان کرده بود . از بقیه شخصیت ها یه توصیف ظاهری حالات ، اندام و... داشتیم ولی در مورد گتسبی نه . یا اینکه در مورد شغل گتسبی نویسنده تقریباً ما رو تو یه شوک قرار داد . وقتی که تام شغل اون رو اون هم تو یه مشاجره برملا کرد یه مقدار تقریباً غیر مستقیم بود . لازم بود که نویسنده بعدش از یه طریقی توضیحات بیشتری در مورد شغل‌ش در اختیار ما می ذاشت . این کارا یه حالت مرموزانه‌ی الکی به شخصیت ِگتسبی داده بود ؛ پس از شخصیّت پردازی گتسبی رازی نیستم . ولی از شخصیت پردازی بقیّه شخصیت ها راضی ام .
    با وجود اینکه داستان به نام « گتسبی بزرگ » نام گذاری شده ، انتظار میره که گتسبی شخصیتی مثبت داشته باشه و به هیچ عنوان خللی تو شخصیّت‌ش نباشه ؛ ولی نویسنده با نشون دادن هر دو بُعد وجودی انسان ،گتسبی رو توصیف کرد به طوری که این شخصیت پس از مدّتی که توسط راوی شناخته می شه از نظر اون آدم بیخودی هست . سر انجام هم اگرچه بی گناه کشته شد ولی باید تاوان اشتباهات خودش رو می داد که خیلی مظلومانه این غرامت رو داد تا به نظرم خواننده رو تحت تاثیر بذاره . ضمناً گاهی اوقات در خلال داستان به این فکر می کردم که :« چرا گتسبی ؟ واقعاً نقش اوّل داستان تو ذهن جرالد گتسبی بوده ؟ » که آخر داستان معلوم شد ، آره ؛ چون که فقط سرانجام اون مشخصّ شد و هیچ سرانجامی برای شخصیّت های دیگه داستان اورده نشد . ضمناً اینجور شخصیت پردازی که شخصیّت اوّل نقش منفی باشه رو قبلاً تو « ناتور دشت » با نقش « هولدن كالفیلد » دیده بودم . که به نظرم اینجور شخصیّت پردازی ها حسّ همدردی خواننده بیشتر تحریک میشه . فکر می کنم اینجور شخصیّت پردازی به ما آدم ها خیلی نزدیکتر هست و باعث میشه که ما فکر نکنیم شخصیّت های داستان یه چیز ماورایی هستن .
    راستش کتاب که تموم شد ، هاج و واج مونده بودم . رمان از نظرم یه رمان ِ عاشقانه ضعیف و حتّی با موضع کلیشه ای بود . ولی از طرفی هم می دونستم که رمان خیلی بزرگی هست . پیش خودم ای نتیجه رو گرفته بودم که رمان رو نفهمیدم ! تا اینکه یه بخشی انتهای کتاب بود که نامه های جرالد بو رفیقاش . تو یکی از نامه‌هاش از کلمه ای به اسم « رویای آمریکایی » حرف زده بود . تازه از اونجا بود که فهمیدم رمان چی می خواسته بگه . انصافاً برای درک رمان/داستان های خارجی باید حتماً یه نقد خارجی خونده بشه تا آدم بفمه چی می خواسته طرف بگه . حالا این رمان هم ظاهری عاشقونه ولی باطنی اجتماعی داشت و اون باطن اجتماعی‌ش باعث شده که اینقدر بزرگ بشه . این رمان در مورد « رویای آمریکایی » هست . تازه بعد این کتاب بود که فهمیدم « موش ها و آدم ها » هم داشت تقریباً این موضع رو دنبال می کرد . موضوع و یا بهتر بگم هدف این دوتا کتاب این بود که نابودی این رویا نشون داده بشه . اینکه بعد از جنگ جهانی اوّل اقتصاد آمریکا شکوفا شد و وضع اقتصادی زندگی مردم بهتر شد امّا این موضوع همراه شد با از بین رفتن اخلاقیّات و ارزش های جامعه . حرص ، طمع و مصرف گرایی بین مردم زیاد شد و هرکس برای بدست اوردن خوشبختی دست به هرکاری میزد . هر فردی از هر طبقه ی اجتماعی ای که بود می تونست به راحتی پول بدست بیاره (مخصوصاً اینکه ممنوعیّت فروش الکل زمینه ای رو برای قاچاق اون فراهم کرد و خیلی ها تونستن از راه های نامشروع پولدار بشن. ) امّا باز این احوال این افراد تازه به دوران رسیده هیچ وقت به مشروغیّت و مقبولیّت افراد پولدار واقعی و قدیمی نرسیدن .
    این رمان یه جورایی نمادین بود . من دو جور تونستم موضوع رمان رو با چیزای دیگه ربط بدم . یکی که ماجرا درباره‌ی این « رویای آمریکایی » بود و گتسبی نماد آدم های « تازه به دوارن رسیده » رو داشت و .... البتّه اینجا اومده به یه عدّه نماد های ریز داستان اشاره کرده . و یه جور دیگه که تونستم پیدا کنم ؛ داستان شباهت زیادی به زندگی خود ‌اسکات فیتس جرالد‌ داشت . « زلدا » را که دختر ثروتمندی بود ، از خانواده‌اش بیرون کشید و تا پایانِ عمر نسبتا کوتاه‌ش سعی کرد از طریق دست و دل‌بازی‌های فراوان اون رو هم‌چنان عاشق و شیفته‌ خودش نگه داره . در حقیقت شباهت ‌فیتس جرالد‌ و ‌گتسبی‌ ولخرجی های هست که که اون دوتا انجام می دادن .ولی چون ثروت هاشون رو یه شب‌ـه و از راه ِ نامشروع بدست اوردن به راحتی هم حاضر شدن که پول بدست اورده رو از دست بِدَن . ‌( این برداشتم بر اساس زندگینامه ای بود که مترجم از جرالد تو کتاب اورده بود . )
    طرز نقل و پیش بُرد داستان هم برام خیلی جالب بود چون آدم رو با جذّابیت به سمت خودش می کشید و همه چی رو خیلی آروم پیش می بره ولی بعد آخر سر به شما یه شوکّی رو وارد می کنه ؛ منظورم اینه که اوّل از یه قضیه شروع می کنه به تعریف کردن و ادامه میده ولی یهو شوکّی به شما وارد می کنه که این چیزا که گفتم ، این کسا که به شما گفتم همه‌شون بد بودن .
    امّا یه چیز دیگه جالب تو این کتاب ذکر جزئیّات دقیق و پاسخ های باور پذیری بود که بین افراد ردّ و بدل می شد . عکس العمل ها و رفتارهای « گتسبی » به عنوان یه مرد رمانتیک و عاشق و رفتارهای « دیزی » به عنوان دختری عاشق از یه طبقه فاسد و ثروتمند خیلی خیلی قشنگ خلق شده بود . خیلی تند و تیز امّا ظریف خودخواهی قشری از جامعه رو به تصویر کشیده بود . معلوم بود که جرالد خیلی رو رمان‌ش وقت گذاشته .

    کـلام پـایـانی :

    رمان به این بزرگی رو نمی خواید بخونید ؟ ؛؛) البتّه ترجمه بدی داشت ولی تو بازار کسی به غیر این مترجم ، این رمان رو ترجمه نکرده . البتّه انتشارات نیلوفر هم این کتاب رو چاپ کرده . ولی با همین مترجم . در کُل رمانی بود که شما را کاملاً با اوضاع اجتماعی مردم آمریکا آشنا می کرد .
     
    • لایک لایک x 7
  4. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    909
    امتیازات:
    +4,841 / -189
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    سگ ولگرد

    سگ ولگرد
    نویسنده : صادق هدایت
    نشر : آزادمهر
    تعداد صفحات : 167
    نمره : [8 از 10]​

    [​IMG]

    خـلاصـه داسـتان و بـلا تـشـبیه نـقد :

    نثر ِ داستان ها خیلی روون بود . امّا به قول بهراد این کتاب تا دلتون بخواد مشکل از لحاظ ِ نکات نگارشی داشت . (+)
    یه چیزی که خیلی تو نثر ِ هدایت اذیّت‌م میکنه . این« پوچ گرایی »ـش هست . کلّا زیاد از این سبک نوشتن خوشم نمیاد . فضای بیشتر داستان ها شبیه هم بود ؛ فضایی تاریک و سرد و غمبار ... . خیلی از شخصیّت های داستان آخرش می مردن . امّا ویزگی های دیگه نثر ِ هدایت . توصیفات‌ش کاملاً « واقع گرایانه » هست . خیلی از اوقات هدایت به جنبه های درونی و روانی شخصیت هاش می پرداخت و علاوه بر این به جنبه بیرونی هم می پرداخت ولی اینکه اوضاع روانی رو بررسی می کرد یه چیز جدید و جالب بود . یا اینکه من احساس می کردم یه جاهایی بعضی از شخصیت های داستان خود ِ هدایت هستن . انگار که یه بخشی از شخصیت ، زندگی ِ خود هدایت بوده . یکی دیگه از ویژگی های نثر هدایت طنزی هست که به کار برده .؛ « طنز تلخ » . آدم رو انگار رو تو اون مشکل قرار میده و بعد به خواننده می فهمونه که این مشکل عجب دردی داره . طنز واقعاً عالی !
    یکی از بدی های این کتاب که فقط تو بعضی از جاهای ِ محدود کتاب به چشم می خورد ، روایت داستان به شکل « مقاله گونه » بود و گاهی اوقات فقط یه چیزی نویسنده نوشته بود و اصلاً به فضای ِ داستان و ادبی کردن داستان فکر نکرده بود .
    پیرو بند بالا ؛ یکی از دلایل‌م برای اینکه نویسنده هایی مثل « صادق هدایت » ، « صادق چوبک » و « سیّد محمّد علی جمالزاده » و نصفه و نیمه « جلال آل احمد » به تمامی ِ نویسنده های امروز ایرانی ترجیح میدم ؛ اینه که محتوای خیلی از داستان های اونا اجتماعی هست و داستان رو برای اینکه یه درد ِ اجتماعی رو به تصویر بکشه تعریف کردن . نویسنده باید تو جامعه باشه ، نویسنده باید مردم7ش رو درک کنه و... ( چقد شبیه خطاب های یه بنده خدایی شد . :-" ) امّا نویسنده های ِ الان بعید می دونم نویسنده ای در مورد گرونی نوشته باشه ، نوشته ؟ یا از این قبیل مشکلات . ولی الا ماشاالله عاشقونه . در کُل خوب کسایی بودن . براشون یه صلوات بفرستید .
    یه چیز جالب دیگه تو این کتاب ، نگاه ِ هدایت به « زن » بود . یه دید کاملاً انسانی و غیر عرب(!) گونه و حتّی حمایت گرانه . حالا راجع به این موضوع سر داستان‌هاش بیشتر صحبت کردم . ( این موضع برام یه مقداری عجیب بود ، نمی دونم چرا ولی انتظار داشتم دید ِ عرب گونه‌ای می داشت . )
    این که « کافکا » در نوع نوشتن هدایت تاثیر گذاشته هیچ شکّی نیست . امّا من فکر می کنم تاثیر هدایت از کافکا خیلی بیشتر از این حرفا بوده و به نظرم نثر ، نوع روایت و درون مایه داستان های اون خیلی شبیه کافکا هست . تو نثر و درون مایه که فکر کنم همه میدونن ولی نوع روایت ! به عنوان مثال: « آخرین صحنه ی داستان ِ « سگ ِ ولگرد » ؛ یعنی جایی که پات به دنبال ماشینی که فکر می کرد ماشین صاحب‌ش هست دویید تا مُرد . تو داستان « مسخ » کافکا هم قهرمان داستان که تبدیل به سوسک ِ گنده‌ای شده بود به خاطر شنیدن صدای پیانویی که خواهرش داشت اون رو می نواخت و حرکت اون به سمت ِ صدا با اینکه اون از لحاظ جسمانی خیلی ضعیف شده بود که آخر سر هم سر این موضوع مُرد . »

    این کتاب از شش حکایت تشکیل شده است :

    سگ ولگرد :

    یه سگی بود به نام « پات » که صاحب‌ش اون رو وقتی که به باغی رفته بود گم کرده بود . تو باغ یه سگ ِ مادّه بود و پات به دنبال غریضه ی جنسی خودش رفته بود . بعد اون دیگه ولگرد شد . تو خیابون و اینا می چرخید و اینو و اون بش لگد می زدن و... . تا اینکه یکی باز پیدا شد و یه غذایی بش داد و نوازش‌ش کرد ولی فوری رفت و سگ هم بعد مدّتی مُرد .

    خوب این داستان بهترین داستان این کتاب و یکی از بهترین داستان های کوتاه ایرانی هست . به نظر من ِ داستان ِ « انتری که لوطی.. » اوّل‌ـه و این دوّم . ( مجموعه داستان‌ـاش رو نمیگم‌ـا ، تک داستان رو میگم . ) . داستان نمادین بود . فکر می کنم کلیدی ترین جمله این داستان و اساس نتایج من از داستان جمله « همه محض رضای خدا او را می زدند و به نظرشان خیلی طبیعی بود سگ نجسی را که مذهب نفرین کرده و هفتا جان دارد،برای ثواب بچزانند . » ( صفحه 11 ) هست . من خودم به شخصه این داستان رو از دو جنبه دیدم :
    سگِ ولگرد ، داستان زندگی شخص هدایت هست . نماد خودش هم سگ هست ؛ چون که مردم عوام سگ رو نجس می دونن و کلّا خوش‌شون نمیاد ازش . هدایت هم از طرف عوام مردم طرد شده بود . در آخر داستان هم که میگه :« سه تا کلاغ منتظر مرگ پات بودن و ...» یعنی اینکه یه عدّه انتظار مرگ اون رو داشتن . این عدّه حکومت و شاه بودن ؛ چون که هدایت مخالف اونا بوده . یا اینکه روشنفکران و سرمایه دارا و کلّا کلّه گنده ها ؛ چون که هدایت با فساد های اونا مبارزه می کرده . و یا اینکه عوام مردم ؛ چون که اون رو از خودشون نمی دونستن و عقایدش رو عجیب می دونستن . حتّی من این برداشت رو کردم که یکی از دلایل خودکشی هدایت هم برای همین بوده که یه این کلاغا رو بچزونه ! :د
    ذهن پوچ گرای صادق هدایت فقط می تونسته رابطه انسان و خدا رو رابطه سگ و صاحب شکل بده . به نظرم هدایت خودش رو اینقدر بد تو ذهن خدا تصوّر می کرد که خودش رو با یه سگ که تو نظر همه یه موجود نجس هست ، توصیف می کنه . تا اونجا که سگ از دستورات صاحب‌ش خارج نشده باشه ، حتّی اگر صاحب‌ش یکی از نیاز های اصلی خود سگ رو ( نیاز حنسی ) رو از اون منع کرده باشه . حیوون خوبی هست ولی اگر خارج بشه که نیاز های خودش رو اغناء کنه اون صاحب‌ش اون رو ترک می کنه ؛ خوب نقد ِ خدا بود دیگه . :د

    دن ژوان کرج :

    یه روزی یه کسی تصمیم گرفت که برای تعطیلات به کرج بره که « حسن » ، رفیق مدرسه‌ش ، هم به همراه معشوقه‌ش با اون اومدن . تو اون هتلی که اینا رفتن یه مردی بود به نام « دن ژاون » که اون هم از رفیق های ِ رفیق ِ حسن بود . این دن تونست اونجا مُخ معشوقه‌ی حسن رو بزنه و مال خودش بکنه . :د

    تو این داستان که یکی از داستانی هایی بود که هدایت در مورد زنان نوشته بود ، تقابل سنّت و مدرنیته وجود داشت . تو این داستان حسن مردی بود سنّتی در حالیکه معشوقه‌ش یه آدم مدرن . تو داستان معشوقه یه فرد ولخرج بود ولی این مورد زیاد به حال حسن فرقی نداشت ولی مهم ترین چیزی که باعث تقابل اینا شده بود ، روابط آزادانه معشوقه با مرد های دیگه بود . و حالا درست بود که این دوتا مثلاً همدیگه رو دوست داشتن ولی اختلاف های شدیدی داشتن که این اختلاف همون ، اختلاف و تقابل ِ سنّت و مدرنیته بود . و آخر داستان هم دن ژاون که آدم به اصطلاح مدرن تری بود تونست معشوقه رو مال خودش کنه و حسن هم هیچّی ! خوب پس داستان نمادین بود .

    بن بست :

    « شریف » رئیس ادراه مالیه ، فردی بود گوشه گیر . یه روز تو اداره نشسته بود که فردی به نام « مجید » ، پسر ِ محسن که صمیمی ترین دوست شریف بود و از قضا شریف اون رو موقع غرق شدن تو دریا کمک نکرده بود ، وارد ادره شد و شریف هم اون رو شناخت . شریف ، مجید رو به خونه‌ی خودش دعوت کرد و یه روز مجید هم تو استخر خونه‌ی شریف اینا غرق شد .

    تو این داستان هم زن یکی از محور های اساس داستان بود . شریف که آدم زن گریزی بود بود و قصد ازدواج نداشت ، زن گرفت ؛ به خاطر اصرار فامیل ها و به خاطر پول دختر خال‌ش که بش ارث رسیده بود . شریف هم سر این ازدواج افسرده شد . ؛ چون که زن‌ش آدم فرصت طلبی از آب درمیاد .

    کاتیا :

    داستان درباره ی یه مهندس اتریشی که قبل ها اسیر بوده ، هست . این مهندس یه رفیق به اسم « عارف » تو زندان داشت . عارف مرد خوشگلی بود و بعد یه مدّتی هم از زندان آزاد شد و با یه دختری به اسم « کاتیا » آشنا شد . عارف کاتیا و مهندس رو با هم آشنا کرد . بعد یه مدّتی هم کاتیا باعث شد که مهندس از زندان فرار کنه . آقا مهندس و کاتیا هم عاشق هم شدن و عارف هم با هردوشون قهر کرد .
    چیزه خاصّی از این داستان برداشت نکردم . یه حرفی تو قالب داستان خواسته بود بزنه و بس .

    تخت ابونصر :

    سه تا کاوشگر به اسم های « وارنر » ، « گورست » و « فریمن » در تپّه ای به اسم « تخت‌النّصر » مشغول کاوش بودن که تابوتی رو پیدا کردن . با استفاده از کارایی تونستن اون کسی رو تو اون بود زنده کنن . مومیایی رفت و یه دختری رو بغل کرد ولی فهمید که اون دختره بش علاقه نداره خاکستر شد .
    خوب تو این داستان به نظرم هدایت می خواس قربونی شدن « زن » تو جامعه مرد سالار رو به تصویر بکشه . تو این داستان که سیمویه یه زنی داشت ولی رفت عاشق ِ یه زن دیگه که از طبقه ی پستی بود ، شد . که این کار به خاطر شهوت بود بیشتر . تو این داستان گور اندخت و خورشید قربونی هرزگی سیمویه شدن . همچنین اون جامعه مرد سالار بود ؛ چون که با دفن مرد ، زن‌ش رو هم باش دفن میکردن . هدایت تو این داستان به نظرم یه نقدی هم به طبقه شاهان هم داشت که تو جامعه با استفاده از زورشون هر کاری می کنن . همچنین چون ثروت باعث ازدواج بین سیومیه و پوراندخت و دوستی بین ِ گورست و خورشید بود ، داستان به نقد ِجامعه ای پرداخته بود که فقر اقتصادی زنان اونا رو قربانی ِ مردای هرزه می کنه .

    تجلّی :

    « هاسمیک » که شوهر داشت عاشق مردی به اسم « سورن » بود . هاسمیک می خواست جایی بره و به قرار با سورن نمی رسید . و چون دوست نداشت بد قول شه به کلاس ویولن‌ش رفت امّا اونجا نبود ولی استادش « واسیلیچ » بود . واسیلیچ فکر کرد که هاسمیک عاشق اون شده و کلّی ذوق کرد ولی هاسمیک بیرون رفت و همه چی تموم شد .
    این داستان به یکی از معضلات زندگی زناشویی پرداخته بود . مشکلی که تو این داستان بود این بود که شوهر ِ هاسمیک به هاسمیک توجّه نمی کرد و بیشتر با کارش ازدواج کرده بود تا با زن‌ش . زن هم در نتیجه عاشق یکی دیگه میشه .
    فضای داستان یه جورایی من رو باز یاد ِ « مسخ » ِ کافکا می نداخت .

    تاریکخانه :

    دوتا مسافر سوار ماشینی میشن و ماشین شب رو یه جایی نگه میداره . چون یکی از اون افراد همونجا زندگی میکرد اون یکی رو به خونش دعوت کرد . صاحبخونه آدم تنهایی بود و وقتی که مسافر داشت خونه رو ترک میکرد دید که صاحبخونه خشک‌ش زده .

    تو این داستان هم من فکر می کنم که اون شخصی که صاب خونه بود ؛ خونه ی تاریک و فقط هم شیر می خورد . خود هدایت بود ؛ چون اینکه خود هدایت گیاه خوار بود و هم اینکه به نظرم به روحیّات‌ش می خورد . به خصوص اینکه آخر داستان خودکشی هم کرد . تو آخر داستان هم هدایت یه جورایی فکر کنم دلیل خودکشی خودش رو و نوع زندگی ( زندگی دور از مردم‌ش ) به ما گفت : « بعد از همه مطالب ، شاید هم این شخص یک نفر خوشبخت حقیقی بود و خواسته بود این خوشبختی را همیشه برای خودش نگاه دارد و این اطاق هم ایده‌آل بوده است ! »

    میهن‌پرست :

    « سیّد نصرالله » یکی از ادبا بوده که ویز معرف وقت اون رو می فرسته به هند برای تبلیغ و اینا . اون که از ددریا و اینا می ترسید جلیقه‌ی نجات دور گردن‌ش گیر کرد و مُرد . بعدها که جنازش رو اوردن اون رو شهید راه ِ میهن نامیدن !

    این داستان نماد یا پیچیدگی خاصّ داستان های قبلی رو نداشت . حرف‌ش رو هدایت خیلی راحت زده بود . و به نظرم خیلی هم خیلی خوب اینکار رو کرده بود .
    این داستان شبیه داستان ِ « رجل سیاسی » ِ جمالزاده بود . هر دو یه هدف مشترک داشتن . هدف هم شاید این بود که ظاهر بینی رو کنار بذاریم . و به نظرم هر دو فضای سیاسی رو برای داستان هاشون انتخاب کرده بودن ؛ چون که این فضا ریا و اینا یکم بیشتر هست .

    کـلام پـایـانی :

    ببینید گفتم که از من نویسنده های قدیمی ایرانی خوشم میاد به خصوص اگر نمادین هم باشه داستاناشون ؛ پس این رو هم بخونید حتماً .
     
    • لایک لایک x 4
  5. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    909
    امتیازات:
    +4,841 / -189
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    کافکا در کرانه

    کافکا در کرانه
    نویسنده : هاروکی موراکامی
    مترجم : مهدی غبرائی
    نشر : نیلوفر
    تعداد صفحات : ۶۰۷
    نمره : [ ۱۰ از ۱۰ ]​

    [​IMG]



    خلاصـه داسـتان :

    « کافکا تامورا » که یه پسر بچّه ۱۵ هست به علّت بد رفتاری های باباش و پیشگویی عجیب باباش در مورد سرنوشت کافکا ، از خونه فرار می‌ کنه و به یه شهر دیگه ای میره . اونجا تو یه کتابخونه مشغول کار میشه و عاشق سر\رست کتابخونه هم میشه . آقای « ناکاتا » هم که یه پیرمرد مهربون و عجیبی بود . عجیبی‌ش هم برای این بود که طی یه اتّفاقی که تو دوران دبستان براش رخ داد دچار یه جور عقب موندگی ذهنی شد . امّا در عوض تونست با گربه ها حرف بزنه - یه چیزی رو از دست داد ُ، یه چیزی رو بدست اورد . آقای ناکاتا یه فردی به اسم « جانی واکر » رو کشُت و اون هم از شهرش ، همون شهر تامورا ، فرار کرد و به شهری که کافکا فرار کرده بود ، فرار کرد . .....[nb]زین پس تصمیم گرفتم خلاصه رو در حدّ یه آشنایی بگم و بس . اینجوری بهتره .[/nb]


    بـلا تشـبیه نـقد :

    کتاب یه نثر تقریباً روونی داشت و از کار مترجم هم راضی بودم .
    نحوه ی روایت هم بلاتشبیه ، نعوذ به الله شبیه «من ِ او» بود ؛ فصل ها یکی درمیون از زبون « کافکا تامورا » ، اول شخص ، و از زبون ناکاتا ، سوم شخص ، روایت میشد . البتّه همون جور که گفتم تفاوتهایی بین منِ او و کافکا در کرانه بود ؛ چون که بعضی قسمت های یا بهتر بگم فصل های ناکاتا از زبون دانای کل هم روایت میشد . و حالا طی بند های بعدی بیشتر به این نحوه روایت خواهم پرداخت .
    یکی از ویژگی های بارز و ستودنی این رمان نوع روایت و زاویه دید شخصیت های راوی داستان هستن . تغییر راوی از دانای کل به اوّل شخص در فصل های مختلف و به طور متناوب خط اصلی داستان رو دچار گسستگی نکرده و بی نظمی و شلختگی تو متن دیده نمیشه . درون گرایی کافکا از ناکاتا مشهود تر هست و حضور خود اون به تنهایی به عنوان یه ناظر ، گنجایش بازگویی پیشامدها رو داره ولی ناکاتا به علّت تقابل و رابطه ی مهم و تاثیرگذارش با انسان های اطراف و حتّی طبیعت و حیوانات نیاز به یه مشاهده گر تیزبین دارد تا حتّی در صحنه هایی که حضور فیزیکی نداره ولی درش موثّر هست ، حضور پیدا کنه و اون قسمت ها رو روایت کنه . این نوع روایت باعث همراهی خواننده با وجود طولانی بودن کتاب شده . یکی دیگه از ویژگی های نحوه روایت این کتاب اینه که ناکاتا و کافکا تقریباً هیچ برخورد فیزیکی با هم ندارن ، امّا سرنوشت‌شون بهم گره خورده و به هم دیگه تاثیر داره . اصلاً اینجوری بگم که آدم گاهی اوقات فکر می کرد که کافکا و ناکاتا هر دو ، دو وجه یه نفر واحد هستن .
    یه چیزی که تو این کتاب خیلی توجّهم رو جلب کرد و شاید یه جورایی شوکّه‌م کرد این بود که موراکامی ِ ژاپنی چرا انیقدر سبک نوشتن‌ش ، حرف هایی که می خواست بزنه و خیلی چیزای دیگه ی این رمان غربی بود ؟! مثلاً :« خیلی از موزیک های غربی و فیلم های غربی لا به لای حرف های کافکا استفاده شده بود . یا اینکه ایده ی داستان یه افسانه ای از یونان بوده ؛ افسانه ادیپ . حالا به غیر این افسانه ، تو روند داستان به کلّی افسانه های یونانی دیگه هم اشاره شده بود . » اگر یه ایرانی اینجوری رمان نوشته بود ، این کار رو از نقاط ضعف اساسی رمان می دونستم ولی چون حالا ژاپنی بوده بش رحم می کنم و فقط در حدّ یه نکته جالب توجّه بش نگاه می کنم . :د
    « رویا » وجه جدایی‌ناپذیرِ دیگری از روایت داستان بود . شاید شمایی که این کتاب رو نخوندید فکر کنید که موراکامی یه مرزی بین رویا و واقعیّت کشیده بود ولی اصلاً اینجوری نبود و به این راحتی‌ها نمی‌شد گفت:« کجای داستان واقعیت است ، کجای داستان رویا ؟ » و به همین دلیل هست که کتاب تجسم کننده ی این جمله‌ی کلیدی و تکرار شونده در داستان هست که :« مسئولیّت از رویا آغاز می‌شود . » طبیعی هم هست ، همه‌چیز حتّی خود واقعیت از رویا آغاز می‌شه . رویا هست که واقعیت رو شکل می‌ده و البتّه تنها راهنمای آدم است در فهم و تغییر این واقعیت . خوب حالا که حرف از رویا شد این رو هم بگم که این فضای رویاگونه باعث شده بود که داستان به سبک « رئالیسم جادویی » در بیاد . که این سبک رو موراکامی به خوبی اجرا کرده بود ، به طوری که حتّی باعث شد من این قضاوت رو بکنم که این رئالیسم جادویی که به کار برده شده حتّی از سبک رئالیسم جادویی « صد سال تنهایی » ، گابریل گارسیا مارکز از بزرگای این سبک بوده ، هم کامل تر بود ؛ چون که معمولا تو این سبک ما شاهد بودیم که معمولاً در فضای داستان « زمان » و « مکان » خیلی کمرنگ بوده و بعضاً نادیده گرفته میشه ولی تو این رمان تمامی شخصیّت ها و پیشامد ها با محوریّت زمان و مکان بود .
    «موراكامی هنگام نوشتن کافکا در کرانه شبها سرگرم ترجمه ی ژاپنی تازه ای از رمان ناتور دشت از ج.د.سلینجر بود و می توان ردّپای هولدن کالفیلد را در مورد کافکا تامورا ، در بی اعتمادی به بزرگسالان درباره ی دروغ های زندگی و آگاهی لطیفش جست . »[nb]نقل قول از مقدّمه مترجم بر کتاب ؛ صفحه ۱۱[/nb] خوب قبل اینکه مقدّمه رو بخونم ، کتاب رو خونده بودم و متوجّه شباهت هایی بین هولدن و کافکا شده بودم ولی با خوندن متن ذیل هم اینکه مطمئن شدم و هم اینکه فهمیدم کاملاً تحت تاثیر ناتور دشت بوده . درواقع آغاز و پایان کافکا در کرانه یه جوری مشابه آغاز و پایان ناتور دشت بود ؛ دغدغه ‌ها و کلافه‌‌گی ‌های کافکا در آغاز داستان خیلی شبیه دغدغه‌ های هولدن ِ ناتور دشت بود و از قضا در بستر همین شباهت بود که شرقی بودنِ کافکا در کرانه نمودار شد ؛ این‌که هر چقدر ناتور دشت روایت کشف جهانی بیگانه و خصمانه بود ، کافکا در کرانه روایت کشف دوباره ‌ی جهان و یگانگی با اون در پایان بود . اینکه برخلاف ناتور دشت که سفر بیرونی هولدن در جهان بود ، کافکا در کرانه روایت سفر قهرمان به درون خودش بود و اینکه که همه ‌چیز در داستان استعاره است ، جهانِ بیرون استعاره‌ای از جهان درون است و هر آنچه در رمان اتفاق میفته ، استعاره‌ ای از اجزا و مراحل و فراز و نشیب‌های اون سفر درونی هست .
    در مورد شخصیّت پردازی ها و فضا سازی هم بگم که معرکه بود ! شخصیّت پردازی کافکا که مثل شخصیت پردازی هولدن عالی بود و بدون نقص . امّا در مورد شخصیت های دیگه داستان ؛ شخصیت های دیگه ی ناتور دشت بجز هولدن به نظرم افتضاح پرداخت شده بودن و کلّا یه کتابی بود با خروار ها شخصیتی که نه پرداخته شده بودن و بعضاً تیپ هم بودن . ولی این کتاب با حجمی تقریباً ۳ برابر ناتور دشت و داشتن شخصیت های کم نسبت به ناتور دشت تونسته بود شخصیت پردازی کامل تر و بهتری نسبت به ناتور دشت داشته باشه . فضا سازی کتاب هم چون باید بین رویا و واقعیّیت فرقی گذاشته نمیشد ، باید قوی میبود که بود .
    این کتاب نمادین بودا ولی از اونجور نمادنی ها که بخواد کلّی آدم روش فکر کنه تا بفهمه و یا اینکه از اون داستان هایی نبود که نویسنده خواسته باشه در وهله اوّل یه داستان نمادین بنویسه و بعد به داستان بپردازه . در کُل یه کار نمادین سطحی بود . پس من زیاد به خودم فشار نیوردم که بفهمم این و اون نماد چی بود . ولی حالا برای مثال برداشت های سطحی خودم از نماد های سطحی داستان رو براتون میگم :« کافکا مظهر تحوّل و حرکت از ضمیر خود آگاه و ناکاتا مظهر حرکت و تحول از ضمیر ناخود آگاه بود ؛ یعنی در واقع این دوتا نمادهایی از دو وجه یک شخص واحد بودن - همون حرفی که تو بند های اوّلیه گفتم . و یا میس سائکی نماد پایان ِحسّ سنت گرایی و عشق به نمادهای گذشته بود که به صورت پارادوکس های دختر جوان و زن مسن خودش رو به کافکا نشون می داد . و یا سرهنگ ساندرز آمریکایی شاید نماد تاثیر فرهنگ و هنر آمریکایی بر کافکا - کافکا هم تو این مورد میشد جامعه ژاپن به عنوان نماد فرض کرد - باشه . »

    قسمتی از کتاب :

    [quote author=صفحه ی ۲۱۸ ]
    در زندگی هر کس یک جا هست که از آن بازگشتی در کار نیست . و در موارد نادری نقطه ‌ای است که نمی‌شود از آن پیش‌تر رفت . و وقتی به این نقطه برسیم ، تنها کاری که می‌ توانیم بکنیم این است که این نکته را در آرامش بپذیریم . دلیل بقای ما همین است .
    [/quote]

    کـلام پـایـانی :

    یکی از متفاوت ترین رمان هایی که تا حالا خوانده ام . این کتاب باعث شد که یه نگاهی به درون خودم بندازم . بعدش چقدر کشش و جذّابیت خوبی داشت این رمان . در کّل یه کار بی نقص بود ، حتماً بخوندید .

    ~ میخوام یه پیش بینی هم بکنم ! :D این موراکامی در آینده نوبل ادبی خواهد گرفت . :-نوسترداموس
     
    • لایک لایک x 10
  6. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    909
    امتیازات:
    +4,841 / -189
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    خوبی ِ خدا

    خوبی ِ خدا
    نویسنده : ۹ تا نویسنده آمریکایی
    نشر : ماهی
    تعداد صفحات : 207
    نمره : [ ۸.۵ از ۱۰ ]

    [​IMG]


    بـلا تشـبیه نـقد و خلاصه :

    از کار امیر مهدی حقیقت قبلاً خوشم اومده بود و حتّی یکی از دلایلی که باعث شد این کتاب رو بخرم ایشون بود . در کل خوب مترجمی هست . نثر کلّی کتاب هم خیلی روون بود .
    « می گویند اگر رمان را به فیلم بلند تشبیه کنیم ، داستان کوتاه عکسی از یک لحظه ی زندگی است . با این تعبیر ، می توان گفت مجموعه ی حاضر آلبومی ست از ۹ قطعه عکس ، ۹ تصویر از زندگی ، که ظرف شش سال گذشته ، از نشریات ادبی آمریکا برگزیده ام . فضای آنها با هم متفاوت است اما همگی یک وجهه مشترک دارند : ساده اند . »[nb]نقل قول از صفحه ۶ این کتاب ؛ نوشته مترجم .[/nb] البتّه این سادگی به اون معنا نیست که چه می دونم از اصل های یه داستان مثل : توصیف و فضا سازی و غیره ، چشم پوشی شده باشه و یا اینکه داستان ، داستان سطحی هست ؛ بلکه داستانهای این کتاب از فرم ها و تکنیک هایی پیروی می کرد که مخلّ وضوح و و سادگی داستان ها نبود . و از این طریق مخاطب به راحتی می تونست به راحتی با داستان ها ارتباط برقرا کنه . ولی حالا اینایی که گفتم برای یه آدم عادّی بود که خیلی کم داستان خونده . فرض کنید کتاب اینجوری بود که دو لایه داشت ؛ لایه سطحی و لایه زیری . عوام با لایه سطحی ارتباط برقرار می کردن ولی در لایه زیری ابهام ها و اون روشنفکری های نویسنده ، که معمولاً خوندن رو برای خواننده سخت می کنن ، گنجونده شده بود .
    این بند بالایی خیلی مهمّه و متاسّفانه تو ایران خوب رعایت نمیشه و نتیجه‌ش هم این شده که نویسنده خوب نداریم ، البتّه نویسنده داستان بلند . و نویسنده داستان کوتاه هم اصلاً نداریم ! شاید به خاطر این هست که سادگی یه تو داستان کوتاه خیلی بیشتر به چشم میاد تا داستان بلند . الان می بینیم تو کشور که اغلب نویسنده های داستان کوتاه ایران ، اثرهاشون پیچیدگی داره و پر از ادا و اصول های روشنفکرانه هست و درنتیجه کم فروش می کنن ، چون مخاطب ارتباط برقرار نکرده . اون وقت مجبور میشن بیان اثر خودشون رو خودشون تفسیر کنن و بگن که این اثر ما یه اثر مدرن هست و شماها هیچّی نمی فهمید ! عقده ای شده بودم باید حرفم رو میزدم دیگه ! :د
    حالا بپردازم به شباهت های بین داستان ها ؛ همه ی داستان به شیوه داستان گویی آمریکایی بودن . خوب چیز از این واضح تر؟! و البتّه آدم هایى که هرکدوم به نوعى درگیر برقرارى ارتباط با آدم ها و دنیاى دور و برشون هستن . مى شه واقعاً رفت و برگشت هاى عاطفى و کش و قوس هاى روانى و حسّى آدم ها رو مولّفه اصلى داستان هاى امروز آمریکا به حساب آورد . بهتر شد . :د
    این نویسنده ها طبق زندگینامه مختصری که خود مترجم ازشون اوّل کتاب اورده بود هر کدوم مربوط به یک فرهنگ و ملّتی جداگانه بودن . امّا حالا شده‌ن نویسنده آمریکایی و اصلاً شاید همین ماجرا باعث رونق و تنوّع بیشتر ادبیات آمریکا شده ، که اصل آمریکا نیز با مهاجرت شکل گرفته است . این داستان‌ها چند دسته‌ان ؛ یا داستان‌هایی هستن که در کشور نویسنده رخ داده ، که نشان تعلّقِ خاطر نویسنده به کشور و اصالت خودش هست و یا داستان ‌هایی هستند در حال و هوای مهاجرینی که تو آمریکا زندگی می‌کنن ؛ که بیشتر حال و هوای اعتراض در دارن .


    تو گرو بگذار ، من پس می‌گیرم ؛ شرمن الکسی - ۸[nb]این عدد جلوی هر داستان نمره هر داستان هست ؛ چون هر داستان از یه نویسنده بود این کار رو کردم و نمره کلّی شد تقیرباً میانگین این نمرات .[/nb]
    این داستان در مورد یه سرخ پوستی به نام « جکسون جکسون » (!) بود . یه روزی جکسون با رفقاش یه پولی بدست میارن و تصمیم می گرن که برن یه مشروبی بخورن ولی سر راه تو یه مغازه دست دوّم فروشی جکسون متوجّه میشه که یه لباسی که تو ویترین هست مال مادربزرگش بوده که ۵۰ سال (؟) پیش دزدیده شده و بعد هم طی فرصتی که فروشنده بش میده میخواد اون رو پس بگیره . ....
    همیشه ار سبک نوشتن شرمن الکسی خوشم اومده ، همیشه طنز خاصّی رو به همراه خودش داره . این داستان هم به نظرم می خواست بگه که اگر یه چیزی حقّ‌ت باشه ، اون رو بدست میاری . تو دنیا هم اینجوری باش ! برو خوش باش با رفیقات باش و هر چیزی که حقّت باشه رو بدست میاری .
    شخصیّت پردازی جکسون خوب بود ولی دقیقاً یه چیزی رو در مورد شخصیّت‌ش نفهمیدم که به نظرم حق هم داشتم نفهمم و مشکل کار از نویسنده بود که مشخص نکرده بود . جکسون بذل و بخشش هایی رو که می کرد از روی انسان دوستی بود یا اینکه کلّاً یه آدم بیخیالی بود و این کار ها رو می کرد ؟ فضاسازی هم متوسّط بود .

    شیرینی عسلی ؛ هاروکی موراکامی - ۷
    سه دانشجوی سال اوّلی به اسم های « جانپی » ، « سایوکو » و « تاکاتسوکی » با هم یه گروه سه نفره تشکیل دادن . جانپی و تاکاتسوکی عاشق سایوکو بودن ولی چون جانپی روش نمیشد ، بالاخره تاکاتسوکی عشق‌ش رو برملا کرد و با هم ، ازدواج کردن . و طی این مدّت رابطه‌شون با هم حفظ شد ولی یه اتّفاقاتی بعداً افتاد که باعث شد...
    این داستان شاید یه داستان کلیشه ای و با آخری هندی وار بود اگر ایده ای رو که موراکامی اجرا کرده بود ، نبود . ایده هم قرار گرفتن داستانی درون داستان اصلی بود . تو اینجا ، داستان اصلی و داستان درونی ، مکمّل هم بودن و در روند تکامل هم‌ دیگه نقش اساسی داشتن . حالا اگر این رابطه رو بسط بدیم ، می‌تونیم داستان مورد نظر رو داستانی درون داستان زندگی در نظر بگیریم (مجاز جز به کل). و به این طریق ، نویسنده در واقع چگونگی تاثیرگذاری داستان تو روند زندگی رو نشون میده .
    فضاسازی که نداشت این داستان و شخصیت پردازی متوسّطی داشت .

    تعمیر کار - پرسیوال اِوِرت - ۱۰
    « داگلاس لانگلی» كه صاحب مغازه بود ، « شرمن النی » رو به عنوان دستيارش استخدام كرد . شرمن كه قدرت خارق العاده‌ش رو تو يه شبی نشون داگلاس نشون داده ، قدرت‌ش قدرت تعمير هروسيله ای بود ، باعث شده بود كه استخدام بشه ولی اين قدرت آخر سر كار داد دست‌ش....
    چقدر داستان قشنگی بود . من این داستان رو دوست داشتم نه به خاطر خوب بودن‌ش از لحاظ ادبی بلکه به خاطر ارتباط برقرار کردن باش ، خیلی خوب بود . و لپّ کلام داستان هم این بود :« اگر يک كوير را پر آب كنی ، احتمالاً يک دريا را خالی كردی . درست كردن كار پيچيده ای است . » [nb]نقل قول از صفحه ۸۲[/nb] . این داستان رو نمی دونم نویسنده هدف‌ش با این حرفی که میزنم یکی بوده یا نه ! به نظرم یه جورایی اون بی خطا بودن و دست نیافتی بودن مقام خدا رو می خواست به ما بفهمونه و بگه که با اینکه شرمن یه آدم فوق العاده بود ولی بازم یه جای کارش می لنگید ؛ پس بهترین تعمیرکار خداست .
    کشش داستان خیلی خوب بود ولی شخصیت پردازی شرمن یکم گنگ بود و آخر داستان من هنوز دقیق نفهمیده بودم که شرمن چجور شخصیتی داشت . ولی فضاسازی‌ش خوب بود .

    فلامینگو - الیزابت کمپر فرنچ - ۷
    داستان در مورد يه دختری بود كه مادرش يكی از بهترين دوستاش رو از دست داده بود و افسرده شده بود . البتّه يكی ديگه از دلايلی كه باعث شد اين افسردگی به وجود بياد تصادفی بود كه دخترش كرده بود و تا يه مدّتی نمي تونست حرف بزنه ....
    شخصیت پردازی قوی ، فضاسازی فوق العاده و ناتوانی و ترس شخصیت های داستان به طرز عجیبی روم تا‌ٔثیر گذاشت . تأثیر به اون معنا که که برای اوّلین بار من رو وادار کرد به دنیای دخترونه فکر کنم و حتّی حق رو به کارهایی که یه دختر می کنه ، بدم . امّا باز از فضای دخترونه‌ش خوشم نیومد . :/ ولی شما خوشتون میاد حتماً !

    کارم داشتی زنگ بزن - ریموند کارور - ۸
    « نانسی » و « دن » كه دوتا زن و شوهر بودن ، تا يه جايی روابط خوبی داشتن ولی بعد يه مدّتی نانسی متوجّه رابطه بين شوهرش با يه زن ديگه شد و اون هم رفت با يكی ديگه رابطه برقرار كرد . هر دو از اين موضوع ناراحت شده بودن ؛ پس تصميم گرفتن كه به يه سفری برن تا مشكلات‌شون حل بشه ...
    این داستان ارتباط انسان مدرن بررسی می کرد به این معنا که انسان مدرن فقط و فقط دنبال نیازهای خودش هست . وقتی که نیازش برطرف شد ، دیگه هیچ چیزی نمی ‌تونه اونا رو کنار هم نگه داره . انسان چون تو عدم قطعیت زندگی می‌ کنه نگاه‌ش به همه چیز نسبی هست ، در نتیجه همیشه در حال دوران هست . انسان اگر سفر کنه نه به خاطر این ‌که به آرامش برسه یا تفریحی بکنه ، بلکه می‌ خواد با فرار کردن از خود و از اطرافیان خود ، از اون خستگی های وجودی که با زندگی‌کردن براش به‌ وجود اومده فرار کنه .
    این داستان ، به لحاظ فرم ساده بود و نویسنده به قدری تو تصویر‌سازی و طرّاحی داستان تلاش خوبی کرده بود که حتّی یه جمله از اون رو نمیشه جابه‌جا کرد . به خصوص اون وقتی که اسب ها تو حیاط جمع شده بودن . در کُل یه داستان تراش خورده بود .
    شخصیت پردازی ها و فضاسازی هم خیلی خوب بود .

    زنبور ها ؛ بخش اوّل - الکساندر همن - ۸
    داستان در مورد يه مرد هنرمندی بود كه عقيده‌ش اين بود هرچيزي بايد واقعی باشه . فيلم ، داستان و هرچيزی ؛ پس تصميم گرفت كه اين كارها رو خودش به صورت واقعی انجام بده ...
    همچین از نگاه این نگاه این راوی داستان - اسم‌ش رو یادم رفته :د - خوشم اومد تو این دنیا هی چیزی واقعی نیست و همه چی یه انگار یه ظرف قدیمی وز نگ زده است ولی روش رو یه لعاب گرفتن .
    شخصیت پردازی خیلی خوب به همراه فضاسازی در همون حد .

    خوبی ِ خدا - مارجوری کمپر - ۹
    « لینگ تان » که یه دختر مسیحی و معتقدی بود برای پرستاری از یه پسر ۱۶ ساله استخدام میشه ؛ پسره بیماری لاعلاجی داشت و لینگ تا هعی اصرار داشت که یه رحمتی از خدا بالاخره باعث نجات‌ش میشه ...
    از معدود‌ داستان‌هایی هست که تو عالمِ مدرن ، به رابطه‌ ی بین انسان و خدا پرداخته . در واقع ، داستانِ دینی ای بود . از اون‌جایی که در عالمِ مدرن خدا جایگاه خودش رو از دست داده و در تفکر غربی ، انسان خودبین جای خدا رو گرفته ، نوشتن و تولید کردن داستان‌هایی از این دست یه نوع ترک عادت (!) هست . در حقیقت ، وجود این نوع داستان ‌ها فضایی رو ایجاد می‌کنه که تو اون می ‌توان به وجود خداوند و نقش اون تو زندگی بشری فکر کرد .
    این داستان ، در واقع ظرفیت رمان شدن رو داشت و حتّی می‌شه گفت که به لحاظ محتوایی ، یک رمان بود ؛ چون که تو داستان کوتاه ، فقط لحظه‌ها یا « آن » های یه شخصیت رو در یک زمان به ثبت می رسه . ولی در رمان تحوّل شخصیت رخ میده و شخصی از حالی به حال دیگه در‌ میاد .
    شخصیّت پردازی خیلی خوبی داشت . شخصیّت های لینگ و مایک چون خیلی خوب پرداخته شده بودن ، ما آخر داستان این حس رو داشتیم که مایک‌‌‌ مؤمن مُرده !

    جناب آقای رئیس جمهور - گیب هادسون - ۸
    « جیمز لاورن » یه سرخجوخه ای بود که از جنگ خلیج فارس برگشته بود ولی با گوشی که روی دنده ی دوّم‌ش ظاهر شده بود . این چیز باعث میشه که زن‌ش تعجّب کنه و بعد هم ترک‌ش کنه ...
    داستان ، داستان ادبی نبود به نظرم ؛ چون نه توصیفی توش بود و نه صنایع ادبی دیگه ای . امّا پر محتوا و با کنایه فراوون . یه جورایی راوی داستان عین هولدن کالفیلد ِ ناتور دشت « فقط » راوی فجایع و زشتی های سیاست آمریکا و جنگ بود .

    جهنّم-بهشت - جومپا لاهیری - ۶
    « پراناب » که یه جوون هندی بود و اومده بود به آمریکا به خانواده ای برخورد که زن‌ش « بودی » بود . بودی از پراناب خوش‌ش اومد ولی پراناب رفت و با یه کس دیگه ای ازدواج کرد...
    از این بابت مطمئنّم که اگر اسم نویسنده این داستان رو به یه علّتی مترجم نمی گفت ، باز هم می تونستم نویسنده این داستان رو حدس بزنم . یعنی فضای داستان ها ، نوع شخصیت پردازی ها و روند کلّی سیر داستان ها تماماً کپّ مترجم درد ها بود . این جومپا لاهیری یه نویسنده بدون خلّاقیتی هست . هیچ تنوّعی تو داستان هاش نمی بینم . موضوع و هدف نویسنده هم نشون دادن افرادی بود که تغییرات رو پذیرفته‌ان و اونایی که در مقابل سنت های غرب مقاومت می کنن .

    کـلام پـایـانی :

    این کتاب شدیداً توصیه میشه ، به دو دلیل ؛ یکی اینکه کتاب خوبی هست . دوّم هم اینکه از این نویسنده های داستان های این کتاب علی رغم شهرتی که دارن کتاب هایی کمی ترجمه شده یا اصلاً نشده ، پس این کتاب رو حتماً بخونید .
     
    • لایک لایک x 7
  7. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    909
    امتیازات:
    +4,841 / -189
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    عقاید یک دلقک

    عقاید یک دلقک
    نویسنده : هاینریش بل
    مترجم : شریف لنکرانی
    نشر : امیرکبیر
    تعداد صفحات : ۲۷۲
    نمره : [ ۹ از ۱۰ ]​

    [​IMG]

    خلاصـه داسـتان :

    « هانس شنیر » فرزند خانواده‌ ای پولدار از سهام‌داران معادن زغال‌سنگ ، دلقک شده بود تا از پرداخت مالیات معاف باشه ! و پس از این کار هانس توسّط خانواده‌ش طرد شد . هانس یه زن به اسم « ماری » می گیره و مدّت ها باش زندگی می کنه ولی بعد از مدّتی به علّت عقایدش هانس رو ترک کرد و با یکی یدگه ازدواج کرد . هانس که دیگه بعد رفتن اون مشروب روی اورده بود از هنرش کم شده بود و پول کمی بدست میاورد ولی تو یکی از این نمایش های آخرش می خوره زمین و دیگه بعد اون نمی تونه برنامه ای رو اجرا کنه . هانس پول های پس اندازی‌ش رو خرج می کنه و تموم‌شون می کنه و بعد اون دنبال کمک از این و اون می گرده ....

    بـلا تشـبیه نـقد :

    اوّل از همه بنالم از ترجمه بد این کتاب و مترجم و ویرایراست بدش ! بیهوده و خیلی بیش از حد از ویرگول استفاده شده بود . قشنگ یه جاهایی باید نقطه گذاشته می شد ولی ویرگول گذاشته بودن . بعدش مشکلات تایپی هم کم ندیدم مثلاً یه جایی دیدم که « ت » منتقدان رو جا انداخته بود . بعدش اینقدر از کلمه های قلمبه سلمبه استفاده کرده بود که نگو و نپرس . البتّه این حق رو به مترجم می دم تا یه حدّی فقط ؛ چون رمان ، رمان سنگینی بود از لحاظ محتوا و واقعاً بعضی جاها مطمئنّم که نویسنده فقط ترجمه تحت الّفظی خودش رو انجام داده ولی اینا رو کنار بذاریم بازم از نوع ترجمه‌ش خوشم نیومد .
    تو این رمان ، روایت با زاویه ی دید اوّل شخص شکل گرفته بود و راوی گاهی با لحن خطابی خودش دنیا ، ماری و... رو هدف می گیرفت و در واقع با این بهونه مخاطب رو مورد نقد و خطاب قرار می داد .
    نویسنده هم داره اوضاع آلمان رو قبل و بعد جنگ جهانی دوّم بررسی می کنه و خودش رو به یه شکل محسوسی مخالف سیاست های یهودی ستیزی نازی ها و به طور کلّی مخالف نازی ها نشون میده . اگر هم بخوام این تصویری رو که نویسنده نشون داده تو چند جمله بگم ، اینجوری می‌ گم :« زندگی هانس از کودکی تا به دوران بعد جنگ نوشن داده میشه . در این فاصله آدم های زیادی وارد داستان و به نوبت به مخاطب شناسونده میشن ، آدم هایی که دوران سیاه جنگ جهانی دوّم رو تجربه کرده‌ان و امروز نوبت اونا رسیده که هر کدوم با شگرد های مخصوص به خودشون به احقاق حقوق از دست رفته خود در دنیای مدرن پس از جنگ بپردازن ؛ دنیای مدرنی که مخصوص نسل هانس شنیر هست ؛ دنیایی به ظاهر آروم که بر روی خرابه های جنگ ساخته شده ، هانس با چهره ای رنگ و لعاب بخشیده به اجتماعی مملو از ریاکاری و دورویی می تازه و اون رو به سخره می گیره . البتّه تو خیلی از این موارد کلیسا به عنوان متّهم شناخته میشه . » و البتّه اینایی که گفتم حرف هایی بود که نویسنده می خواست بگه ولی در اصل این رمان یه رمان عشقی بود . و تم اصلی کتاب ماجرای ناکامی عشقی هانس بود .
    در مورد شخصیّت پردازی و فضاسازی این رمان در یک کلام بگم که شاهکار بود ! شخصیّت پردازی هانس که یه معرکه در سطح هولدن کالفیلد ؛ نه ببخشید یه چیز خیلی بهتر از هولدن ! و درمورد بقیه شخصیت های داستان که مثل ناتور دشت زیاد بود ولی مثل ناتور دشت شخصیت ‌هاش تیپ نبودن . ببیند یکی از ایرادهایی که من به ناتور دشت داشتم این بود که شخصیت ها یا زائد بودن یا اینکه به یه وجهه هایی ازشون پرداخته شده بود که به پیشبرد داستان هیچ کمکی نمی کرد ولی اینجا نه ! تمامی دیالوگ ها هانس با شخصیت های دیگه خیلی مهم بود و شخصیت هانس رو برای ما آشکار می کرد و به پیشبرد داستان هم کمک می کرد . امّا حالا اینا به کنار خیلی از رفتار ها و در کل شخصیت هانس دوست داشتنی بود و اینکه باعث میشد به اون به صرف یه دلقک که فقط داره هرچی رو می بینه ، روایت می کنه ؛ نه عقاید نویسنده به چشم میاد ، نه جانبداری از گروهی و نه هیچ چیز دیگه ای ؛ مثل : « قوی ‌ترین سلاح هانس ، دفاع شجاعانه و مصمم اون در برابر هر آن چیزی‌ بود که به گمان خودش ، واقعیت وجودش رو زیر سوال می ‌برد . حتّی ماری ، به خاطر فشار « وجدان کاتولیکی » خود و اطرافیان‌ش درباره ‌ی آنچه اونا رابطه ‌ی نامشروع می نامیدن‌ش ، از ادامه‌ی آوارگی با اون سر باز ‌زد و با مردی کاتولیک و مؤمن و متعهد (!) ازدواج رسمی کرد . یا اینکه خیلی از عقاید هانس مخالف نظریات اطرافیان‌ش بود ، چه درست ، چه نادرست ! به بیان دیگه به خاطر اینکه دیگران رفتارشون با عقایدشون مغایر بود و هر آن ممکن بود رفتارشون با توجّه به شرایط تغییر کنه . اون با مخالفت ، سعی در نمایان شدن این تضاد در برابر خودشون می کرد و به نوعی به اونا ها کمک می کرد که آدم باشن ! و یا اینکه هانس علی‌رغم انتقاد شديدی که به کشيش‌ها داشت ، اونا‌ رو به عنوان آدم ‌هايی که بر عقيده‌ ی خودشون راسخ هستن ، به رسميت می ‌شناسه ، و زمانی هم که ماری به خاطر برخورد بعضی از دوستاش دچار سرخوردگی شده بود و ديگه به کليسا نمی‌ رفت ، هانس اون رو تشويق می ‌کرد که باز به کلیسا بره . این یعنی هانس با مسیحیّت هیچ مخالفتی نداشت بلکه مخالفت‌ش با پاپ و رفتارهای بد اونا بود . » البتّه یه چیزی هم خیلی خوب بود و ظرافت و دقّت نویسنده رو می رسوند ، « طنز تلخ » بود که تو حرف های هانس به چشم می خورد ؛ این طنز تلخ برای شخصیت هانس یه چیز خیلی واجبی بود ؛ چون اینکه دلقک بود و کارش خندوندن مردم و علاوه بر این نگاه سطحی‌ش به مسئله ها بود و باید هم بر اساس همین دید سطحی‌ش به مبارزه با ریاکارا می رفت . ( داخل پرانتز بگم این نگاه سطحی به این معنا نیست که یه نگاه ابلهانه داشت ، نه ! یه نگاه ساده و بی شیله‌پیله و تقریباً معصومانه ؛ پس دید سطحی هم برای شخصیت هانس لازم بود . ) در مورد فضاسازی هم بگم که ، با یه فضای تاریک ، پر از دود و بوی شراب خیلی قشنگ حسّ تنهایی هانس به خواننده منتقل می شد . خیلی خوب بود !
    این کار به اون معنا نمادین نبود که بخوایم بگیم فلان کس نماد فلن کس یا چیز بود - یا لااقل من نفهمیدم - ولی به نظرم شخصیّت هانس قابل تعمیم بود .هانس ، نماد طغیان یه آدم علیه همه ‌ی ارزش ‌های بی ‌ارزشی بود که سیاست و مذهب به پای عقل و وجدان اون رو زنجیر کردن ؛ و اون ، که هنوز اون‌ قدر بصیرت داره که بتونه بوی آدم ‌ها و محیط‌‌شون رو از پشت تلفن تشخیص بده ، ناگزیر است به قوانین مذهبی و عرفی اعتراض کنه تا شاید انسان باقی بمونه .

    کـلام پـایـانی :

    یقین بدونید که این کتاب یه شاهکار هست و حتماً باید خونده بشه امّا به نظرم بهتره تو سنّ ما خونده نشه بهتره . الان خودم این احساس رو دارم که تمام کتاب رو نفهمیدم - که فکر می کنم حق هم دارم ؛ چون کتاب سنگینی بود . در کُل ریسک دیگه ، اگر الان نخونید هیچ چیزی رو از دست نداید ولی اگر الان بخونید و نفهمید یه شاهکار رو برای خودتون سوزوندید !
     
    • لایک لایک x 10
  8. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    909
    امتیازات:
    +4,841 / -189
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    جنایت و مکافات ( قاتلی که جنایتکار نبود!)

    قاتلی که جنایتکار نبود!​

    جنایت و مکافات (نشر خوارزمی به همراه ترجمه مهری آهی) اثر فئودور داستایفسکی را بالاخره خواندم. اثری بسیار مهم که خیلی قبل‌تر باید می‌خواندم‌ش که متاسفانه این‌گونه نشده بود. این اثر نه تنها در ادبیات، بلکه در هنر و حتّی روان‌شناسی نیز جایگاه ویژه‌ای دارد. و نقل قول‌ها راجع خود داستایفسکی و این اثر هم مؤید همین موضوع هست. به طوریکه وقتی فرانسوا تروفو از آلفرد هیچکاک دلایل عدم ساخت فیلم جنایات و مکافات را جویا می‌شود. هیچکاک این اثر را یک اثر کامل قلمداد می‌کند و عقیده‌‌اش بر این بود که این اثر یک اثر هنری به کمال رسیده است و اگر او بخواهد فیلم این رمان را بسازد باید حداقل یک فیلم هفت یا هشت ساعته را کارگردانی کند. حال آنکه شاید نتیجه اصلاً به خوبی‌ِ خود رمان نشود! و هیچکاک افزود که مونولوگ‌ها در این اثر استادانه نگاشته شده است. و یا آنکه نیچه با این چنین مضمونی می‌گوید تنها کسی که به من روان‌شناسی یاد داد، داستایفسکی بود. و این چنین نقل‌قول‌ها بسیارند...
    به طور قطع داستایفسکی از مهم‌ترین و بهترین نویسندگان روسی است. داستایفسکی همان قدری که در ادبیات پیشرو و استاد بوده است، در فلسفه، جامعه‌شناسی و روانشناسی نیز سرآمد و صاحب فکر بوده است. به طوریکه که نیچه و فروید از تاثیر داستایفسکی بر خود بارها سخن گفته‌اند. آثار داستایفسکی به شدت آکنده از تم روان‌شناسانه است. و به طور کلّی در اکثر آثار داستایفسکی ما به انگیزه‌ها، منشا اقدامات و ذهن شخصیت‌ها دسترسی داریم.
    جنایت و مکافات اثری رئالی به شمار می‌آید. البته تعلیق‌ها و تم پلیسی-معمّایی آن، این اثر را به یک اثر جنایی واقع‌گرایانه تبدیل کرده است. و همین تعلیق‌ها و تم جنایی داستان، رمان را از یکنواختی و کسالت‌باری در آورده است. تعلیق‌ها به شدّت کارآمد هستند و به خوبی از عنصر تصادف برای ایجاد این امر کمک گرفته شده است. از بهترین صحنه‌های تعلیقی می‌توان به فرار راسکلنیکف از صحنه قتل و مواجه با کخ در پشت در اشاره کرد که این موضوع تا انتهای داستان بسط داده می‌شود. و یا هنگام بر ملا شدن دزدی سونیا. شایان به ذکر است که داستایفسکی به خوبی متوجه مخاطب عام -یا به قولی مخاطب اصلی- بوده است و ابتدا قصه جذابی را روایت کرده است و سپس تاکید بر محتوای روان‌شناختی و فلسفی اثرش داشته است- البته اینگونه به نظر می‌رسد که شخصیت‌ها به مراتب از قصه برای داستایفسکی مهم‌تر بوده است. که به عقیده من گاهی این موضوع به انسجام اثر لطمه زده بود. با این حال قصه قصه جذابی‌ست و اینگونه است که این اثر با وجود گذشت یک قرن و نیم از تالیف‌ش هم‌چنان خوانده و نقد می‌شود. ضمنا اینکه این اثر و به طور کلی آثار داستایفسکی را بخواهیم به خاطر جنبه‌های روان‌شناختی و فلسفی رمان‌هایش تحسین کنیم یک دهن‌کجی آشکار به هنر و ادبیات است. باید این موضوع را یادآوری کنم که در وهله اوّل آثار داستایفسکی از شاهکارهای ادبی به حساب می‌آیند. و هنر و ادبیات باید با سرگرمی همراه باشند که این اثر هم است. داستایفسکی همانند بسیاری از هنرمندان دیگر سوژه‌های خود را از خود جامعه وام می‌گیرد. شخصیت و اتفاقات حقیقت محض‌اند. حال ممکن است که شخصیت‌های وی فیلسوف باشند و یا متفکر باشند و به تبع آن رمان نیز موضوعات خود را از شخصیت‌ها می‌گیرند. نه اینکه نویسنده بخواهد عقاید علمی و یا شبه علمی‌اش را به هنر بکشاند.
    پر واضح است که داستایفسکی یک رئالیست وفادار بوده است و این سبک ادبی به شدت وامدار این نویسنده روس است. امّا بر همگان واضح است همان قدری که داستایفسکی بر رئالیست‌ها تاثیر گذارده است بر سورئالیست‌ها نیز تاثیر شگرفی داشته است. شاید داستایفسکی بر ظاهر داستان‌های سورئال هیچ تاثیری نگذاشته باشد امّا از آنجا که استاد به تصویر کشیدن ذهنیت انسان‌ها بوده است، به شدت بر انسان‌های داستان سورئال تاثیر گذاشته است که به عقیده من کافکا در ساختن شخصیت گرگور سامسا کم از راسکلنیکفِ داستایفسکی درس نگرفته است.
    داستایفسکی متبحرانه و به آسانی رمانی زمان‌مند و مکان‌مند را خلق کرده است. این موضوع نه تنها بر جنبه‌های تاریخی افزوده بود، بلکه به شدت بر انتقال احساسات نیز موثر بوده است. برای من و خوانندگان دیگر شهر پترزبورگ، شهری غریب نخواهد بود. و ما خوانندگان کتاب نیز با شخصیت‌های داستان هم‌عقیده بودیم که این شهر، شهری است آلوده، کثیف و آهک گرفته. و یا آن توصیفات بی‌نظیر داستایفکی از اتاق راسکلنیکف به خوبی منتقل کننده تنگی و قفس‌گونه بودنِ آن بود. البته توصیفات به اینجا محدود نبود. و تقریبا هر جایی که شخصیت‌ها حضور داشتند ما هم تصوری بسیار نزدیک به شخصیت‌ها از مکان‌ها داشتیم. از میخانه‌ها گرفته تا اتاق‌ سونیا و خانه‌اجاره‌ای خواهر و مادر راسکلنیکف. در مورد عنصر زمان نیز به همین گونه خوب منتقل کننده احساسات بود. گاهی اوقات در رمان شاهد فشرده سازی زمان و یا کش‌دار کردن زمان بودیم. این امر بسته به نگاه راوی صورت می‌گرفت؛ که اگر بخواهم مصداقی از این نمونه‌ها بگوییم چه بهتر که بارزترین نمونه را بازگو کنم. دقیقا قبل و بعد قتل می‌شوند صغری و کبری از لحاظ زمانی. قبل قتل زمان به تندی سپری می‌شود. و بعد قتل که زمان مکافات فرارسیده زمان به کندی سپری می‌شود. دلیل هم واضح است. قبل قتل، راسکلنیف به شدت زود می‌خواهد کار را یکسره کند و به پول (آرامش) برسد؛ پس ما هم با سرعتی متناسب با او به پیش می‌رویم. در حالیکه بعد قتل که هجمه‌های فکری آغاز می‌شود، زمان و گذران زندگی برای راسکلنیکف رنج‌آور می‌شود. تمام این مدت همچون کابوسی است برای او. پس چون زمان برای او کش‌دار به نظر می‌آید برای ما نیز اینگونه به نظر می‌آید. حال اگر از این مثال بارز هم چشم‌پوشی کنیم مثال‌های بسیار دیگر جزئی‌تری وجود دارند؛ از کابوس‌های کش‌دار و خواب‌های سریع راسکلنیکف گرفته تا مونولوگ‌های طولانی شخصیت‌ها با یکدیگر.
    شیوه‌ی روایت داستان به صورت دانای کل محدود است؛ یعنی دانای کل به طور کلی در کل داستان به تمام اندیشه و ذهن راسکلنیکف مشرف بود ولی گهگاهی ما از اندیشه و ذهنیت شخصیت‌های دیگرِ داستان آگاه می‌شدیم و گاه نیز این اتفاق نمی‌افتاد. که اگر می‌افتاد ‌آن وقت دیگر تعلیقی در کار نبود! که به نظرم مشکل جدیه است ولی با توجه به پیشگام بودن این اثر خرده‌ی بسیاری نمی‌توان گرفت.
    شخصیت‌ها بسیار حرف می‌زنند و کمتر عمل می‌کنند. و حرف‌ها بیشتر مونوگ است تا دیالوگ. مونولوگ‌هایی که اغلب در ذهن شخصیت‌ها در حال گذر است. اکثر شخصیت‌های داستان به هیچ وجه سیاه و یا سفید مطلق نیستند. بلکه چیزی در بین این دو در حال نوسان هستند. که این امر فقط و فقط به لطف دسترسی ما به ذهن شخصیت‌ها است. و این دوگانگی شخصیت‌ها با توجه به موقعیت و شرایط نمو خاصی پیدا می‌کرد. و شخصیت‌ها با توجه به اختیار یکی از دو صفات خوب ویا بد را در خود می‌پرورادند.
    محتوای اصلی کتاب اخلاقیات است؛ اینکه اگر انسانی تحت آزادی مطلق بخواهد قوانین برای خود وضع کند و به جای خدا بنشیند و خدایی کند چه اتفاقی می‌افتد و در وهله اوّل چه بر سر خودش و در وهله بعدی چه بر سر جامعه می‌آید. داستایفسکی با مطرح کردن اخلاق‌گرایی و اینکه اگر خود انسان بخواهد قانون‌گذار اخلاقی باشد به نوعی اضطراب می‌رسد به زیبایی اگزیستانسیالیسم، انسان و مسئولیت‌هایش را ترسیم می‌کند. بارها ما جملاتی را از راسکلنیکف که خطاب به دیگران یا در ذهن خود می‌خواندیم که به نوعی تعبیر دیگری از این بود که اگر خدا نباشد، هر عملی مجاز است! راسکلینکف پیرزن را به قتل رسانده بود و این موضوع را ابدا جنایت نمی‌دانست و حتّی به خود این حق را نیز می‌داد. راسکلنیکف به خاطر طبقه‌بندی خود که انسان‌ها را به دو دسته عادی و اَبرانسان تقسیم کرده بود. قتل پیرزن -و به قول خودش یک شپش- اقدامی به حق در راستای اعاده‌ی حق خود و جامعه بود. و معتقد به آن بود که پول این پیرزن گروگیر می‌تواند بین افراد مستحق تقسیم بشود و زندگی آنان را سامان بدهد.
    راسکلنیکف یک شخصیت نهیلیست دارد. البته تعریف نهیلیست آن موقع روسیه با تعریف نهیلیست فلسفی امروز متفاوت است. و البته نهیلیست بودن راسکلنیکف ابدا به معنای چشم‌پوشی او از خصایل خوب انسانی نبود. راسکلنیکف به خاطر خواهر و مادر خود بسیار تلاش می‌کرد، مرد مستی را که زیر چرخ اسب‌ها له شده بود نجات داده بود و به خانواده آنان کمک کرده بود و ... . راسکلنیکف به نوعی به نظام اخلاقی مرسوم و دینی در جامعه معتقد و پایبند نیست. پس می‌توان این‌گونه گفت که راسکلنیکف به اخلاقی که سرمنشا آن معنویت بود، اهمیتی نمی‌داد و معطوف به اراده‌ی همراه به عمل بود. و در راستای این عمل همچون ناپلئون می‌توانست به هر اقدامی دست بزند. البته در جایی در کتاب به این اشاره شد که ناپلئون چون به هدف‌ش رسید آنگاه خون‌ریزی‌هایش به حق به شمار آمدند. و چون خودش به هدف‌ش نرسیده بود کار او در نظر دیگران چیزی جز حق بود.
    راسکلنیکف در انتهای داستان به کمک عشق زمینی به عشق خدایی می‌رسد. پس از تحمّل رنج‌های بسیار این امر محقق شد. که این موضوع نشات گرفته از مسیحیت است. رنج مقدمه‌ای واجب برای رسیدن به رستگاری است. سونیا که شخصیت مثبت و تاثیرگذاری محسوب می‌شود بارها سعی می‌کند که راسکلنیکف را به انجیل و خدا دعوت کند ولی وی باز می‌زند و حتّی در اوایل زندان هم به این موضوع نمی‌رسد امّا در انتها و در همان زندان وقتی که عشق سونیا گریبان راسکلنیکف را گرفت و بدان معترف شد. آنگاه است که انجیل خود را باز می‌کند و می‌خواند؛ یعنی بازگشت وی به خدا.
    البته به عقیده من بخش پس‌گفتار کتاب به شدت بد و گزاراش مآبانه و گل درشت از آب درآمده است. و ابدا به قوت قسمت اصلی کتاب نیست.

    × اولین باره با لحن رسمی می‌نویسم. این لحن الان فقط به نظر خودم احمقانه است یا به نظر شمائم اینجوری هست؟ :D
    ×× نقدای قبلی رو هم نخونید اگر تا حالا نخوندید. الان به بعضی‌هاشون نگاهی انداختم. فاجعه است! چجوری آخه به عقاید یک دلقک ۹ دادم و تعریف کردم ازش آخه؟! آشغال بود. :-" در هر صورت نخونید آقا، مرسی.
    ××× بعد مدت‌ها اینجا پست دادم. یه حس نوستالژیکی داره. ولی امیدوارم دیگه هوس این کار به سرم نزنه.
     
    • لایک لایک x 9
  9. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    909
    امتیازات:
    +4,841 / -189
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    «یک سوتفاهم؛ نه بیشتر و نه کمتر.»​

    آخرین اثر محمود دولت‌آبادی، اولین اثری است که از او می‌خوانم؛ خواندنی که توام با این سوال بود: آیا باید برای خواندن بقیه اثرهای او هم‌ اینقدر عذاب متحمل شوم؟
    «طریق بسمل شدن» اثری است چندپاره که به هر چیزی شباهت دارد، بجز رمان. بیشتر حجم رمان صرف بیانیه‌های جناب نویسنده شده است. در جایی از داستان، نویسنده عراقی از اینکه فکر می‌کنند او اثری در زمینه جنگ ندارد ناراحت می‌شود و با عصبانیت تاکید می‌کند که در زمینه جنگ هم اثر دارد ولی طرف مقابلش آن را نخوانده. گویی این بخش، چرایی نگارش این کتاب هم هست. دولت‌آبادی در این اثر برآن بوده تا دوران نویسندگی-زندگی‌اش- تا تمام نشده از غافله عقب نماند و اثری در زمینه جنگ هم خلق کند. لابد عیب است در زمینه جنگ ننوشتن یا آنکه...؟ بگذارید این احتمال دوم را در انتها شرح بدهم. با چنین توصیفی لابد زیست با سوژه و دغدغه‌مندی هم تا سطح حرف‌های زیبنده روزنامه‌ها و سیاسون مبتذل می‌شود؟ ارمغانِ کتابِ رکورددار نسخه چاپ شده در تیراژ اول این است که جنگ، واژگان و واقعیت به ابتذال کشیده می‌شوند.
    طریق بسمل شدن حتّی در تبین چرایی نامش برای مخاطب هم گیرا عمل نمی‌کند. نمی‌دانم چرا تا به این حد ادبیات داستانی و فیلمنامه‌های ما برای داستان تعریف کردن مشکل دارند. به طور واضح این اثر هم در داستان‌گویی خود مشکل دارد؛ البته اگر پلاتی- تپه صفر مرزی- را بخواهیم برای «رمان» مفروض شویم. رمان به هزار جان کندن، تنها می‌تواند پس از چندبار خوانش، مخاطب را متوجه عوض شدن‌های بی‌منطق راوی داستان بکند. بحث از راوی پیش آمد؟ این کتاب سه راوی داشت؟ برای چه؟ اساسا نگاه این سه راوی چه تفاوتی دارد؟ تفاوت دنیای راوی‌ها پیشکش؛ چرا دیالوگ آدم‌ها تماما بر اساس یک اسلوب‌اند. چرا اینقدر فضای جنگ غیر دراماتیک است؟ چرا تمام رخدادهای داستان هیچ تفاوتی را برای خواننده رقم نمی‌زنند؟
    بی‌هیچ اغرقی داستان حتّی یک شخصیت پرداخته شده هم ندارد. شخصیت‌های داستان تماما در راستای نطق‌های آقای نویسنده هستند. هر کدام از راوی‌ها گریزی به مفاهیم بزرگ(!) مدنظر نویسنده می‌زنند و نویسنده هم با پرگوئی این دعوت آنها را رد نمی‌کند و سخنرانی‌های غرایش را شروع می‌کند:
    «[...] امّا اسیر می‌دانی، من بعد از آن حرف خیلی به‌اش فکر کرده‌ام. شاید یک علتش این باشد که اسیر موجودی است بی‌دفاع و تسلیم شده؛ امّا به نظر من این ظاهر یک امر است. باطن امر به نظر من چیز دیگری است و آن این است که اسیر وقتی گرفتار می‌شود تمام آنچه ظاهر او را ساخته، ناگهان زایل می‌شود.قوانین نظامی، لباس نظامی، سلاح و حتی وسایلی که توی چنته یا جیب‌هایش داشته از او گرفته می‌شود ناگهان تو با یک آدم عادی طرف می‌شوی که مثل خود توست پیش از آنکه اسلحه گرفته باشی. با چنین آدمی که تو را به یاد خودت می‌آورد چه طور می‌توانی بجنگی؟! با او چه جنگی می‌توانی داشته باشی؟! او که مسلح نیست! او دیگر نفر نیست...» (صفحه‌ی ۱۹ کتاب) احیانا آقای دولت‌آبادی این اواخر با شکسپیر آشنا نشده‌اند؟ بیچاره شکسپر و نمایشنامه‌نویسان دنیا که عمری را به غلط صرف «مدیوم» تئاتر کردند و هیچ‌گاه رمان نوشتند. این دیالوگ‌های طویل که در پشت سنگرها را نادیده بگیریم، باید بعضا به دیالوگ‌های تاریخ طبری‌وار کتاب هم عادت بکنیم. از این موضوع هم اگر بتوانیم گذر کنیم هر از چندگاهی رمان با صنایع ادبی مختص شعر ما را غافلگیر می‌کند؛ لف و نشر در متن، تکرار واژگان به سبک شعر نو و غیره.
    گویا کتاب در ستایش صلح و طرد جنگ است؛ هر جنگی دیگر؟ «[...] من چطور می‌توانم به دیگری شلیک کنم؟ حتی به دفاع! این عمل حتّی در ذهن من نمی‌گنجد.» (صفحه‌ی ۱۲۱ کتاب) جنگ ایران-عراق در کتاب که تنها یک اسم است. جنگ در کتاب را باید مفروض شده بدانیم. تمام شخصیت‌ها و رویدادهای کتاب می‌توانستند در هر بازه زمانی و مکانی دیگر هم باشند. از این موضوع هم بگذریم.
    ای کاش ایراد کتاب تنها «عام» بودن وقایع آن می‌بود. که اگر بود تنها در جلب توجه مخاطب ناتوان می‌بود. امّا وقتی نویسنده مصرانه در راستای صلح هم، باید بیانیه‌های ضد جنگ بدهد دیگر غیرقابل تحمل است. کدام جنگ؟ کدام طرف دعوا؟ «طریق بسمل شدن» با بِسمِل کردن(ذبح) حقیقت شعار مفتِ ضد جنگ، ضد کشور و مثلا انسان‌دوستانه می‌دهد. آقای دولت‌آبادی تا به حال در زمینه جنگ کتابی ننوشته‌اند؛ زیرا که دلیل‌شان این بوده که در جنگ ضد انسانیت رفتار کردیم؟ که ای کاش ایشان به این موضع خود پایبند بودند ولی با محافظه‌کاری از زیر این موضوع هم فرار می‌کنند.
    در نهایت آخرین اثر آقای دولت‌آبادی را تنها سوتفاهمی می‌دانم در مدیوم «ادبیات داستانی». شاید ارزش یکبار خواندن هم نداشته باشد.

    پ.ن: گویا یکبار دیگه هوس کردم اینجا پست بذارم. :-"
     
    • لایک لایک x 5
  10. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    909
    امتیازات:
    +4,841 / -189
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    [​IMG]

    نمایشنامۀ خیاط | اسلاومیر_مروژک | ترجمه از محمدرضا_خاکی | نشر بیدگل | ۱۹۶۴

    نقد نمایشنامه
    ارزیابی: متوسط

    «گذر پوست به دباغ‌خونه می‌افته!»​


    تا به حال سمت و سوی هیچ اثری از این نویسندۀ مهجور در ایران نرفته بودم. چه شد که رفتم؟ به خاطر نمایشی که دوست داشتم بروم و نشد؛ نمایشِ «یک روز تابستانی»ِ پارسا پیروزفر. تا به حال نمایشنامۀ یک روز تابستانی به فارسی ترجمه نشده، در نتیجه دنبال یک اثر کمدی از مروژک بودم، که، به نمایشنامۀ فعلی رسیدم. مروژک به وسیلۀ طنز گزندۀ خود، تنه به تنۀ موقعیت‌های سیاسی می‌زند و غالب نمایشنامه‌های وی به همین خاطر به کمدی سیاه گراییده‌اند. «محمدرضا خاکی»، مترجم اثر، هم در مقدمۀ خود بر کتاب در توصیف مروژک این چنین می‌گوید: «...]مروژک[ با شیوۀ سرشار از طنز و تمسخر و با لحنِ هجوآمیز و گزنده‌ای که خاصِ نمایشنامه‌های اوست، به طرح پرسش‌های جدی و جهان‌شمول پیرامونِ جایگاه و نقش فرهنگ، تغییر مسیر در جنبش‌های اجتماعی، ادعای بازگشت به طبیعت و حفظ محیط‌زیست و خرابکاری‌ها و دام و تله‌های مدعیانِ دروغگو و جعلی این بازگشت، می‌پردازد.»

    نمایشنامۀ «خیاط» قالب روایتی بسیار آشنایی دارد. انقلابی صورت می‌گیرد، ولی فرجام انقلاب مجددا به تباهی رانده می‌شود. شاید آشناترین روایت با این مضمون «قلعۀ حیوانات» اثر «جورج اورول» باشد؛ امّا، اگر بخواهیم اورول و مروژک را در یک ترازو برای قیاس قرار بدهیم، قطعا، ظلم بزرگی در حق مروژک و ادبیات کرده‌ایم. از طرفی اثر مروژک بی‌شباهت به شاهکار آقای «گوگول» یعنی، «دماغ»، هم نیست. هر دو داستان به مسائلی از ظاهر انسان می‌پردازند؛ سوژه یکی دماغ است و دیگری لباس ولی، هر دو می‌خواهند بر این ظواهر آزاردهنده طغیان کنند. مترجم کتاب هم، مانند من، بی‌علاقه به شباهت‌یابی نبوده و در مقدمۀ کتاب می‌نویسد: «حکایت این نمایش، طنین انداز و یادآورِ داستان مشهور «جامه‌های جدید امپراطور» اثر نویسنده‌ی نام آشنا «هانس کریستن آندرسن» است که در آن جادو به اطوار و شکلک درآوردن تبدیل می‌شود و اخلاق و پند و اندرز، جایِ خود را به پرسش‌هایی پیرامون حقیقتِ وجود می‌دهد. در اعماقِ این نمایش طنزآمیز، مروژک به طرح پرسش‌هایی فلسفی پیرامون اصل و بدل، و ظاهر و باطنِ قدرت، و بازی‌های نیرنگ آمیز خیاط برای حفظِ آن می‌پردازد.»

    شخصیت‌های نمایشنامه، به طور واضح، جذابیت‌شان را از حماقت‌های بی‌پایانشان به دست می‌آورند. این امر از آنجا نشئت می‌گیرد که مروژک تمامی افعال شخصیت‌هایش را بر پایۀ هجو رفتارهای انسانی جلو می‌برد. یکی از دلایلی که این نمایشنامه برایم جالب شده بود، نظر مشترک من و مروژک نسبت به مُد و فشن بود؛ پدیده‌ای سراسر مضحک و سطحی که جز به وسیلۀ «کمدی» نمی‌توان افراد درگیر با این پدیده را جان‌بخشی دوباره کرد. به نوعی در نمایشنامه تمام افراد بردۀ خیاط هستند- شما بخوانید همان مُد و سطحی‌نگری- و بدین سبب رفتارهایشان برای مخاطب جلوه‌ای احمقانه پیدا می‌کند و راه برای کمدی باز می‌شود.

    در ابتدای اثر که معرفی شخصیت خیاط است، مروژک به آرامی این کار را انجام می‌دهد و به مخاطب می‌فهماند که در این ممکلت کذایی خیاط همه‌کاره است؛ امّا، خیاط هم جاه‌طلب است و هم اینکه یک آرزوی بزرگ دارد. که این امر از زبان خیاط در یکی از دیالوگ‌های خوب اثر دیده می‌شود: «بله، این لباس و مُده که در همه جا حکومت می‌کنه. اما، مد یعنی چی؟ همه دلشون می‌خواد مثل هم لباس بپوشن، اما همه نمی‌تونن همون لباسی رو داشته باشن که دیگری داره. تناقض آمیزه؟ همه چی فقط ظاهره. مد بیانگر حسرت و دلتنگی برای تمدنه. اولین کسی که بتونه به این گفته جامه‌ی حقیقت بپوشونه، بزرگترین خیاطه.» (صفحۀ ۲۱) امّا شخصیت خیاط و اوج پیچیدگی اثر آقای مروژک به این نقطه بسنده نمی‌کند، بلکه، خیاط خود را در مقامی شبه‌خدایی تصور می‌کند: «تو عالم خیال همه‌مون می‌تونیم هر کسی که بخوایم باشیم؛ ولی در دنیای واقع این فقط خیاطه که می‌تونه به این خیالات نظم بده و به اون‌ها جامه‌ی واقعیت بپوشونه.» (صفحۀ ۶۳)

    با تثبیت کردن خیاط در کل نمایشنامه به عنوان مرکز درام، نویسنده بقیۀ شخصیت‌ها را حول این مبنا قرار می‌دهد. به نوعی هر شخصیتی بنا به نسبتی که با خیاط برقرار می‌کند، معرفی می‌شود. به همین اعتبار، نقش «نانا» یکی از قرص و محکم‌ترین زن‌های اسیر در ظواهر است. و یا فرزندش «کارلوس» که تنها مخالف خیاط است، ولی، در نهایت محکوم به شکست است. شخصیت کارلوس، در امتداد نگاه مروژک از زندگی به اثرش است. نگاهی که گواه بر تلخ بودن این جهان به زعمِ نویسنده است.

    «خیاط» در پردۀ اول به شدت جذاب دنبال می‌شود. و با همین پرده می‌توان گفت که شخصیتِ خیاطِ مروژک بهترین خیاط هنرهای نمایشی است! ولی، با ورود به پرده‌های دوم و –به خصوص- سوم نمایشنامه از تب و تاب می‌افتد. اگر بخواهیم با اغماض به نمایشنامۀ خیاط بنگریم؛ باید بگوییم که انتهای اثر، تنها حکمِ «نقطه؛ انتهای اثر» را دارد. در پردۀ آخر کم‌مقدارترین درام ممکن تجربه می‌شود و مروژک به موقعیت‌های خلق شده در ابتدای اثر اکتفا می‌کند. شاید بتوان گفت که اثرِ مروژک به همان دردِ قلعۀ حیوانات دچار می‌شود و دچار «مفهوم‌زدگی» می‌شود. در نمایشنامه کم‌کم موقعیت‌های دراماتیک جای خود را به حرافی‌های ایدئولوژیک نویسنده می‌دهند. به بیان بهتر، دیالوگ‌ها بیش از آنکه معرّف شخصیت‌ها باشند و سعی در نمایاندن وجهه‌ای پنهان از شخصیت‌ها را داشته باشند، درصدد شکل‌دهی «مفاهیمِ» نظری مورد نظر نویسنده هستند. بدین شکل بوده که شخصیت‌ها مجبور به ادای دیالوگ‌هایی بوده‌اند که اصلا برای آن حرف‌ها پرداخت نشده‌اند. حال در این وضعیت اگر از نمایشنامه بخواهیم تمرکزی هم بر جزئیات داشته باشد، انتظار بی‌جایی داشته‌ایم دیگر؟ در حقیقت اثرِ مروژک، در جزئیات، اصلا نمی‌تواند همانند یک نمایشنامۀ موفق ظاهر شود. در پردۀ سوم یکی از چند ده موقعیت و دیالوگ‌نویسی به این شکل است:
    اونوفر: ولی کندن پوست درد خیلی زیادی داره.
    خیاط: مثل همیشه‌ست؛ زندگی درد داره. معنی درد اینه که هنوز داریم زندگی می‌کنیم. درد دلیل روشنی برای یه محکومه بع مرگه تا بفهمه که هنوز نمرده. اون سپاسگزار ما می‌شه. (صفحۀ ۱۱۲)
    زندگی «درد» دارد؟ یاللعجب! این خیاط دردمند در موقعیت داستانی خود دچار کدامین تحول شد که حال این‌گونه حرف می‌زند؟ به نظر می‌رسد این موقعیت و دیالوگ به صرفِ «باحال» بودن ایجاد شده؛ همان‌طور که آن پوست کندن آخر نمایشنامه به شدت باسمه‌ای و تحمیلی است. به نظرم مروژک عزیز نیز به گواه ضرب‌المثلِ «گذر پوست به دباغ‌خونه می‌افته.» کارش به خیاط نمایشنامۀ خود افتاده است. وی باید به خیاط خود سفارش یک لباس برای نمایشنامۀ «خیاط» را بدهد؛ لباسی از جنس درام که بتواند مفاهیم عریانِ نویسنده را در لفافۀ داستانی قرار دهد.
     
    • لایک لایک x 4
  11. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    909
    امتیازات:
    +4,841 / -189
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    [​IMG]

    رمان جزء از کُل | استیو تولتز | ترجمه از پیمان خاکسار | نشر چشمه | ۲۰۰۸

    ارزیابی: فاجعه

    «سوءتفاهمی با شکلِ قصه‌ای مکتوب»​

    گاهی اوقات وسوسه می‌شوم که رمان‌های جدید را هم بخوانم؛ نه برای آنکه یک اثر خوب بخوانم، بیشتر برای آنکه ببینم سلیقۀ عامّۀ کتاب‌خوان‌ها چگونه است- البتّه می‌دانم فاجعه‌ای بیش نیست!-. می‌گویند رمانِ «جزء از کل» جایزۀ بوکر را برده، کتاب چه درنسخۀ انگلیسی و چه در نسخۀ فارسی به دفعات زیاد، تجدید چاپ شده و از این دست تعاریف. ولی، بیاید رُک و راست همین ابتدای بحث سنگ‌هایمان را وا بکّنیم. اگر ادبیات و به طور خاص رمان را مجموعه‌ای از جملات قشنگ(؟) می‌دانید، و یا رمان می‌خوانید که بخندید و با شخصیت‌ها تنها «حال» بکنید، و یا رمان می‌خوانید که صرفا چیزی خوانده باشید و به میانگین سرانۀ مطالعۀ کشور کمک کرده باشید؛ «جزء از کل» خودِ جنس است؛ هم جملات باحال زیاد دارد، هم مضحک و خنده‌دار است و هم می‌توانید با حضور نقاشیِ اشر، رویِ جلدِ کتاب، بهانه‌ای برای چند پُست اینستاگرامی بدست بیاورید- خُب ناسلامتی بوکر برده!-.

    اولین مشکل و اساس‌ترین آنان، عدمِ فهم نویسندۀ اثر از مدیوم ادبیات است. به شکل عجیبی، روایت طولانیِ خانوادۀ دین، درگیر حواشی و سطحی‌نگری است. تقریبا در هیچ لحظه‌ای نمی‌توان ردّی از عمقِ شخصیت‌ها یافت و به تبع آن در جایْ‌جایِ رمان فقدان حس، ملموس است. پس از انتهای کتاب و خواندن نقدهایی که روی کتاب نوشته شده بود، یادم افتاد، شخصیتی به نام «آسمان‌خراش جهنّمی» هم وجود داشت. امّا، من این موضوع را یک اتفاق نمی‌دانم، بلکه، این اتفاق را هم مهر تاییدی بر اثبات عقیده‌ام راجع به کتاب می‌دانم. به بیان کلّی، تمام قسمت‌ها و شخصیت‌های رمان –با سرعت‌های مختلف- قابلیت فراموشی دارند و جزء از کل به هیچ پتانسیل‌های یک اثر ماندگار را ندارد. حال این موضوع را دست‌مایه‌ای قرار می‌دهم برای بررسی بیشتر.
    رمان «جزء از کل» بیشتر یک قصۀ شفاهی است تا یک داستان مکتوب. از اساسی‌ترین تمایزهای این دو گونۀ ادبی «فراموش‌پذیری» آنان است. به همین خاطر است که قصّه‌ها تنها با تکرارهای شبانۀ مادران‌مان به یادمانده‌اند ولی آثار بزرگانی همچون داستایفسکی، شکسپیر و غیره با یکبار خوانش- و با جزئیات- همچون کوه استوار مانده‌اند و وجودشان را به وجود ادبیات گره زنده‌اند. امّا «قصه» چیست؟ در قصّه، زبان شخصیت‌ها یکسان است و تفاوت آنچنانی میان زبان آن‌ها وجود ندارد. در قصه شخصیت‌پردازی آنچنان محلّی از اعراب ندارد؛ چرا که شخصیت‌ها سطحی‌اند و فاقد عمق. قصه به زمان خاصّی محدود نمی‌شود. با این اوصاف به نظر می‌رسد جزء از کل طی یک سوءتفاهم اساسی به جای آنکه یک مجموعه قصۀ مکتوب نام بگیرد، یک رمان نام گرفته است. اتفاقات زیاد رخ داده، شاید موجب سوءتفاهم شود که این شخصیت‌ها طی کنش‌های مختلف، شخصیت‌پردازی می‌شوند. امّا، مشکل اساسی آنجاست که شخصیت‌ها باید در «التهاب»های دراماتیک پرداخته شوند، نه صرفا در موقعیت‌های «دراماتیک». به همین خاطر، معتقدم که صفت‌های مدنظر شخصیت‌ها در موقعیت‌ها آنچنان واقعی نیستند و بعضا باعث ایجاد تناقض در شناخت شخصیت‌ها می‌شود. باورپذیری- یکی از شاخصه‌های موفقیت در ایجاد صفت‌های مختلف در شخصیت‌ها- در رمان اول استیو تولتز، به حداقل قناعت می‌کند. این همه توالی، این همه بدبیاری، این همه آشوب آیا واقعی‌اند یا تحمیلی برای آنکه مبادا شخصیت‌ها آرام بگیرند و «توخالی» بودن‌شان رو شود؟ جسپر که راوی و نویسندۀ داستان هم است ابدا جهان‌بینی خاصّی ندارد و تنها با جبر نویسنده دارای زبانی متکلّف شده است. نمونۀ کودک نابهنجار را می‌‌توان به ‌خوبی در شخصیت اصلی کتاب «ناتور دشت» اثر سلینجر دید. «هولدن کالفید» موجودی تک‌‌بین است که تحت شرایط زیستی و تفکرات خودش قرار دارد و از همان دریچه در مورد تمام انسان‌‌ها و محیط پیرامونش قضاوت می‌‌کند. اما، تفاوت اساسی هولدن و خانوادۀ دین در این است که هولدن، تنها، گم‌ گشته‌ای در هزارتوی زندگی بود، امّا، این خانواده خودشان را در هزارتوی خودساخته‌ای گم‌‌و‌گور می‌‌کنند تا فرق خودشان با جهان پیرامون را یادآوری کنند.
    در رمان تولتز واژگان دارای شأنی نیستند و با اسراف بسیار هدر می‌روند. نویسندۀ اثر بیش آنکه به فکر تعمّق باشد، بیشتر به فکر جمع کردن کتابی پر از جملات زیبا –ولی ناکارآمد- بوده. نمونه‌اش این جمله: «به اندازۀ کافی صندلی یا خوشبختی وجود ندارد که به همه برسد، همین‌طور غذا، همین‌طور شادی، همین‌طور تخت و شغل و خنده و دوست و لبخند و پول و هوای تمیز برای نفس کشیدن... و موسیقی همچنان ادامه دارد.» (صفحۀ۵۴) [۱] جملۀ فوق جمله‌ای بامزه‌ است ولی کارکردش چیست؟ چرا تمام شخصیت‌ها به یک زبان سخن می‌گویند و لحن همه کم و بیش گزنده است؟ برای آنکه بتوانیم اثری را بخوانیم که در هر صفحه‌اش یک جملۀ خنده‌دار یا جالب موجود باشد؟ جالب آنجاست که وقتی در فصلِ پنجم، مارتین دین روایت را برعهده می‌گیرد، هیچ تفاوتی در لحن و واژگان پیدا نمی‌شود. وقتی اثری، این چنین به تمایز بین لحن‌ها و زبان قائل نیست، چه انتظاری برای قدرشناسی واژگان و لحن می‌توان داشت؟ «لحن هنرمندانه‌ترین بخش ادبیات داستانی به طور عام است. لحن یعنی انتقال احساس از نویسنده به خواننده، یا گوینده به شونده. برای آفرینش لحن می‌توان از شگردهای آوائی، واژگانی و ساختاری بهره گرفت. ضعیف‌ترین نوع لحن‌آفرینی استفاده از کلمات پرسوز و گداز یا طرب‌انگیز برای انتقال احساس است. چنین لحنی را همۀ مردم در گفت‌و‌گوهای رورمرۀ خود به کار می‌برند و چندان هنرمندانه و کارآمد نیست. در قصه، اگر نشانی از لحن یافت شود تنها در همین سطح است.» [۲] راوی‌های متفاوتِ رمان و نبود تفاوت میان روایت‌هایشان از وقایع، این موضوع را یادآوری می‌کند که وقایع دراماتیزه نمی‌شوند و تنها به صورت خام وجود دارند. چرا که نه لحن‌ها، و نه نوع نگاه شخصیت‌ها به جهان متفاوت است؛ عینا کپی یکدیگرند. بدین شکل است که روایت داستان به سیاق یک خاطره‌گویی عمل می‌کند و ریزه‌کاری‌های شخصیتیِ راوی‌ها– و به تبع آن، سوژۀ راوی‌ها- ملموس نمی‌شوند.
    در نبود داستان و ادبیات- به معنای واقعی کلمه- نویسنده در قالبِ شخصیت‌ها دست به خطابه‌های بلند فلسفی می‌زند که اساسا از آنِ مدیوم ادبیات نیستند. در واقع، این گونه خطابه‌های فلسفی قرار است نقشِ التهاب‌های دراماتیک را بر عهده بگیرند: «کلمات را پیش از اینکه بفهمم چه می‌گویم از دهانم خارج شدند. وقتی فکر کردم دیدم مطلقا حقیقت را به زبان آورده‌ام. حتّی نمی‌توانستم اسم یک چیز را بیاورم که به آن باور داشته‌ام. برای من یک درصد شک، همان تاثیر صد درصد شک را داشت. چه‌طور می‌توانستم به چیزی باور داشته باشم وقتی چیزی که ممکن بود درست باشد احتمال داشت درست نباشد؟» (صفحۀ۱۴۴) [۱] و یا آنکه حتّی مواردی وخیم‌تر مشاهده می‌شود که دنیای نسبی‌انگارانۀ- شما بخوانید عدم جهان‌بینی مؤلف– اثر به حداقل باورپذیری و فهم می‌رسد: «پدرم مرا به خاطرِ صرفِ وجود داشتنم مجازات کرد و حالا نوبت من است که او را به خاطر وجود داشتنش مجازات کنم. یربه‌یر.» (صفحۀ۱۲) [۱] این کینۀ موجود در جملات، این مجازات‌ها کِی و کجا در درام بسط پیدا کردند؟ در واقع، هیچ‌جا. این‌ها کلماتِ تحمیلی نویسدۀ اثر هستند که می‌بایست ذکر شوند تا این دنیای ناپوسته و غیرحقیقی توانایی ادامه داشته باشد. اگر این مجازات نبود، آیا می‌شد به انتهای اثر رسید و تناسخ پدر و پسر را تعریف کرد؟ نه.
    نویسندۀ اثر در فراری رو به جلو اثرِ ورّاج خود را، از زبان مارتین دین، این‌گونه توجیه می‌کند: «تقریبا تمام کتاب توصیف بود. وقتی در صفحۀ ۸۵ لطف کرد و چند خط دیالوگ در دهان دو شخصیتش گذاشت روحم به پرواز درآمد. جلو نمی‌رفت، پدر آدم درمی‌آمد تا از یک صفحه به صفحۀ بعد برود، ولی نویسنده کنارم نشسته بود و مجبور بودم محض رعایت ادب به خواندن ادامه بدهم. هرازگاهی نگاهی به هم می‌انداختیم تا ببینیم اوضاع از چه قرار است. بالاخره حدود ظهر رو کرد به من و گفت «کتاب عجیب و غریبه. طنزه؟» «به هیچ عنوان. کتاب تو هم جالبه. شخصیت‌های کتابت لالن؟» « به هیچ عنوان.» متن‌ها را به هم پس دادیم و [...]» (صفحۀ۱۶۲) [۱] جزء از کل نه تنها یک اثر ورّاج است که حتّی نمی‌تواند یک شمایِ کلّیِ ظاهری از انسان‌ها و موقعیت‌ها بدهد؛ چرا که توصیف‌های کتاب به حداقل رسیده‌اند. این نیز مؤیّد آن است که این رمان به هیچ عنوان نتوانسته است از صنایع ادبی لازم برای یک اثر ادبی بهره ببرد.
    در انتها، نمی‌دانم این جمله: «استرید خیلی حامله است.» (صفحۀ۲۵۰) [۱] شاهکار مترجم کتاب است- که با توجّه به غلط‌های نگارشی متن، دور از ذهن نیست- و یا مؤلف حقیقی اثر. امّا، آنچه که واضح است در این نسخۀ مذکور، واژۀ «حامله» در نقشِ صفت به کار رفته است. عجب ابداع شگفت‌انگیزی! تبریکِ به تمام دوستانِ پست‌مدرن‌ام که آگاهی‌شان از زبان مؤیّد میزان‌ فهم‌شان از پست‌مدرن است. به قول دوستی، این رمان، رمانِ عصر توئیتر است؛ همه چیز سطحی و در حداقل است. بی‌آنکه توانایی در عمق رفتن و تحلیل داشته باشد. من که خواندن این کتاب را به هیچ‌کس توصیه نمی‌کنم. حالا دیگر خود دانید.


    ۱: تولتز، استیو (۲۰۰۸)، جزء از کل، پیمان خاکسار، چاپ دوم، نشر چشمه: تهران.
    ۲: فولادی تالاری، خیام (۱۳۷۸)، درباره ادبیات داستانی: تفاوت‌های قصه و داستان، ماهنامه ادبیات داستانی، زمستان ۱۳۷۸، شماره ۵۲، صفحات ۵۵-۵۱.
    ۳: وحید، رضا، (۱۳۹۴)، ‌سایت www.honaremotaali.ir (تاریخ ثبت یادداشت: ۱۳۹۴/۱۰/۹)
     
    • لایک لایک x 6