علیرضا ح . - ۸۰۳۱

شروع موضوع توسط علیرضا ح. ‏2013/3/17 در انجمن قفسه کتاب‌

  1. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    815
    امتیازات:
    +4,758 / -193
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    کتابای تو قفسه ی من به ۵ دسته تقسیم میشن که به شکل زیر هستند :

    الف) رمـان


    ب) نـمایـشنامه و فـیلمـنامه


    ج) مجـموعه داسـتان و داسـتان کـوتاه



    د) شـعر

    • سه‌گانه / فاضل نظری
    • ای سرزمین من / خسرو گلسرخی
    • خسته تر از همیشه / خسرو گلسرخی
    • دیوان اشعار / ایرج میرزا

    هـ) سایـر

    • فراماسونری جهانی / هارون یحیی
    • ما چگونه ما شدیم / صادق زیباکلام
    • دکترین شوک / نائومی کلاین



    نکــات :

    ۱ - پایین هر کتاب لینک گودریدز [ در صورت وجود ] اون کتاب ها رو هم گذاشتم . اولویت اوّلم خود کتاب و همون نشری که ازش خوندم هست اگه با این معیارم کتابی نبود سعی شده از انتشارات فارسی دیگه بزارم و اگر این هم نبود کتاب اورجینال .
    ۲ - اصلاً و اصلاً نقد های خوبی نخواهم داشت ؛ چون که اصلاً نقد کتاب بلد نیستم ! پس اون چیز هایی رو که مثلاً به عنوان نقد می نویسم رو به حساب نقد نزارید و فقط و فقط به عنوان نظر شخصی «من» درباره ی اون کتاب بدونید .
    ۳ - سعی می کنم اوّل از هر نویسنده ای که کتاب خوندم حداقل یه کتاب بیارم ؛ بعدا اگه عمری بود ، از نویسنده هایی که ازشون بیش از یه کتاب خوندم ، کتاب میارم که نقد کنم .
    ۴ - آرشیو نقد ها از دو قسمت اصلی«خلاصه داستان » و « نقد کتاب » تشکیل میشه . البتّه ممکنه برای بعضی از کتابها یه قسمت به عنوان « قسمتی از کتاب » هم اضافه کنم .
     
    • لایک لایک x 46
    • لایک ویژه لایک ویژه x 1
    • دیسلایک دیسلایک x 1
  2. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    815
    امتیازات:
    +4,758 / -193
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    یکـی بـود و یکـی نبـود

    یـکـی بـود و یـکـی نـبـود
    نویسنده : سیّد محمّد جمال زاده
    نشر : سخن
    تعداد صفحات : 234
    نمره : [8.25 از 10]​

    [​IMG]



    خـلاصـه داسـتان و بـلا تـشـبیه نـقد :
    این کتاب ویژگی بارزش اینه که به زبان رایج و کوچه های تهران نوشته شده ولی عاری از هرگونه کلمات مبتذل و عامیانه است . در کل یه نثر روون که یه آدم دبیرستانی به راحتی از عهدش برمیاد .وای ! چقد این توصیف هاش قشنگ و دقیق بود . همچنین ویژگی های افرادی رو که تو داستان بودن خیلی دقیق بازگو کرده و ادم رو با شناخت شخصیت های داستان به خوندن کتاب علاقه مند تر میکنه. و از تمامی زیبایی های ادبی تو کلامش استفاده کرده بود . یه نمونه متنی که توصیف ها و صنایع ادبی خوبی داشت ؛ اینه :
    [quote author=صفحه 81 و 82 ]
    ابر ها از ساحت آسمان بر طرف شده اند و ماه گردعذار بر طرف گلزار ستارگان دوّار با رفتار پروقار هزار بار هزار ساله ی خود از خاور به باختر رهسپار بود . برف زمین و زمان را گرفته و مثل کفنی بود که خاک بی صاحب ایران را در بر گرفته باشد . نسیم همواری که از طرف مغرب وزان بود از ایوان مداین که مزار عظمت و شکوه ایران باستان است و از قصر شیرین و بیستون که منزلگه کامیابی خسرو و نامرادی فرهاد است گذشته و به باغستان های کنگاور رسیده و در اوتار درختان بی برگ و نوا با نوای دلسوختگی نوحه گری نموده و به زبان بی زبانی میگفت : دنیا ....! دنیا ...! چه رنگ ها چه نیرنگ ها ! سرزمین کیکاووس !لگد کوب قراق روس! افسوس ! افسوسُ هزار افسوس !
    [/quote]
    همچنین موضوع بیشتر حکایت های این کتاب درباره ی « معضلات اجتماعی » بود. که تو این زمینه و با این طرز بیان کلا کتاب کم داریم . [متاسّفانه]
    امّا این کتاب یک مقدّمه ای داشت که شاید از خود کتاب مهم تر بود ! مقدّمه میاد میگه که باید دیگه نویسنگان پیچدگی کلامی که نویسنده های قبل توی متن هاشون داشته رو بزارن کنار تا اینکه تمام مردم رو بتونن در بربگیرن نه مثل قبل فقط خواص . این که تمام مردم رو بتونند دنبال خودشون بکشن خیلی مهم بوده براشون .خود جمالزاده تو مقدّمش میگه که امیدواره صداش :«مانند بانگ خروس سحری کاروان خواب آلود (ادبیات) را بیدار سازد.» که البته همین هم شد و این کتاب یه انقلابی در داستان نویسی معاصر ایجاد کرد . این مقدّمه اینقد مهمّه که اون رو « بیانیه نثر معاصر فارسی » میدونن .

    این کتاب از شش حکایت تشکیل شده است :

    فارسی شکر است :
    این حکایت درباره ی مردی هست که از فرنگ داره برمیگرده به ایران که حالا به دلایلی اون رو زندانی میکنن . توی زندان سه تا هم سلولی داشت به نام های : «فرنگی مآب» ، «شیخ» و «رمضان» . از زاویه دید اول شخصه امّا نقش اوّل داستان رمضان هست . رمضان تو زندان اوّل میره با شیخ صحبت کنه ولی اینقد این شیخ تو حرفاش از لغات عربی استفاده کرد که رمضان هیچی نفهمید ! بعدش رمضان رفت که با فرنگی مآب صحبت کنه که اونم تو حرفاش اینقد از لغات فرنگی (انگلیسی) استفاده کرد که باز رمضان هیچی نفهمید . در کل رمضان داشت دیوونه میشد و فکر میکرد که اونا اصلا ایرانی نیستن . تو این موقعه شخص راوی که فهمیده بود اوضاع رمضان رو رفت پیشش و عینهو آدم فارسی صحبت کرد .

    هدف داستان دقیقا همون اهدافیه که نویسنده تو مقدمه خودش بیان کرده با این تفاوت که این حکایت بود ، اون هم مقدّمه . با این داستان اهمّیت زبان فارسی مورد توجه قرار گرفته است .این حکایت ، معروفترین حکایت این مجموعه بود .و اینکه نویسنده فوق العاده موفق بوده تو چیزی که مخواسته بگه ینی تو دقیق رمضان رو درک میکردی . (چرا؟) چون که یه بخش هایی از داستان که حرف های شیخ و فرنگی مآب هست تو رو کاملا گیج میکنه و اعصابت حتّی خورد میشه دقیقا عینهو رمضان ! کلا عالی بود .

    رجل سیاسی :

    یه اقا « جعفری » بود که بزاز بود .این شغل زیاد از لحاظ مالی خوب نبود و زنش هعی میکوبید تو سرش که مرد این چه کاریه ؟! اقا جعفر یه همسایه ای داشت به نام « حاج علی » که زده بود تو کارای سیاسی و پول خوبی نصیبش شده بود. جعفر هم تو این فکر افتاده بود که بره ُ بزنه تو کار سیاسی . تو یه روزی مردم داشتند میرفتند دم مجلس اعتراض آقا جعفر هم اتفاقی به عنوان سرپرست و شعار دهنده جمعیت رو میبره دم مجلس و به عنوان نماینده مردم به مجلس میره و نماینده ها ازش عذر خواهی میکنند . از اون به بعد دیگه اقا جعفر شده بود یه رجل سیاسی ! بعد با شروع به مقامات بالا تر سیاسی میرسه ولی آخر سر از سیاست بدش میاد و میره تو یه روستا حکومتی درست می کند .

    آخر داستان خیلی هول هولکی تموم شد . از مثل ها و اصطلاحات دیگه خیلی استفاده شده بود ، خیلی ! دیگه حال ادم رو بهم میزد .امّا خیلی واقعیت گرایانه اومده چیزایی رو که توی سیاست هست بازگو میکنه !

    دوستی خاله خرسه :

    راوی داستان که نقش اصلی است میخواهد به مادرش که در کرمانشاه سر بزند درحالی که در آن موقع در کرمانشاه میان ایران و روس ها جنگ بود . ولی بالاخره رفت . تو این سفر « جعفر خان » که یه سرباز جوان معتاد بود و «حبیب الله » که شاگرد قهوه خونه بود و « حمزه » که سورچی بود که این ها رو از ملایر به کنگاور ببرد . تو راه که هوا شدید برفی بود . تو این برف یه صدایی شنیدند که راوی و حمزه و جعفر گفتن بیخیال ولی حبیب اصرار کرد و رفتند دیدند که یه سرباز روسی هست . اینبار باز همه گفتن بزارید تا بمیره ! ولی حبیب که دل نازک بود اون رو با خودشون برد تا کنگاور . این کار حبیب باعث اعتراض بقیه شد ولی حبیب که زورش فقط به حمزه میرسید گفت چیه مگه تو پول نمیخوای ؟! تو این وقت یه کیسه پول دراورد گفت این بسّه ؟ روسی بی پدر مادر این پولا رو دید . و وقتی که رسیدند به کنگاور و پادگان سرباز های روسی ، اون روسی بجای تشکر به حبیب تهمت زد و اون رو اعدام کردن و سرباز روسی به پول های حبیب رسید .

    نویسنده برای اینکه حسّ و حال کاراکتر ها رو نشون بده هعی میاد و حالات اون ها رو توصیف میکنه که خیلی بیش از حد بود و یه جورایی خواننده رو یه اسگل تمام عیار فرض کرده بود ،چون که تمامی حالات رو گفته بود ! یا اصلا اینجوری بگم نویسنده اومده بود نظرات خودش رو به طور مستقیم تو داستان تاثیر داده بود .

    درد و دل ملاقربانعلی :

    یه مردی پیری بوده بنام «ملا قربانعلی» که خیلی وقت بود داشت مدّاحی میکرد . یه حاجی هم بود که یه دختر مریضی داشت . یه روز به ملا قربانعلی میگه بیا یه مداحی بکن برامون تا شاید دخترمون خوب شه . ملا هم میره و مداحی رو میکنه ولی پول مداحی رو خود دختر حاجی میاره به ملا بده . ولی تو این وقت چادرش به درخت گیر میکنه و همه چیزش میریزه بیرون :د بعدش ملا نمیدونم والا عاشق دختره شده یا شهوت بود ! در کل ! در اخر دختر حاجی مرد و ملا رو بردن که سر قبرش قران بخونه . رفت و قران رو خوند ولی وسوسه شده و کفن رو از سر دختر برداشت و اون رو یه بار دیگه دید و یه لبی هم ازش گرفت !

    والا با این داستان زیاد ارتباط برقرار نکردم ! نه بد بود نه خوب ! امّا توصیف هایی که تو این حکایت کرده بود خوب بودن .

    بیله دیگ بیله چغندر :

    یه ایرانی تو فرنگ بوده که هوس میکنه بره حموم به سبک های حموم های ایرانی . رفت یه جارو پیدا کرد .با دلاک اونجا حرف میزد که فهمید اون یه زمان تو ایران مستشار بوده ! دلاک توضیح میده که چه جوری از دلاکی به به مستشاری رسید . و حتی از این سفر هجده ماه اش به ایران یه سفرنامه هم نوشته بود که یه قسمتی از این سفرنامه که تو اون مردم و زنای ایرانی رو توصیف کرده بود رو داد به ایرانیه تا بخونه . تو این جزوه میاد ظاهر زنای اون موقع ایران رو توصیف میکنه و مردم رو برا اساس کلاه هاشون به سه دسته ی «زرد کلاه ها» ، «سفید کلا ها» و «سیاه کلاه ها» تقسیم میکند که به ترتیب «رعیت» ، «آخوند ها» و «خان ها» بودند .

    این حکایت دو بخش داشت .یه بخش خاطرات حضورش در ایران و بخش دیگه اون جزوش . که این بخش دوّم با اینکه یه مقدار طنزه ولی خوب اصلا جنبه ی داستانی نداره و اگه نویسنده میتونست این دوبخش رو باهم تلفیق کنه خیلی بهتر میشد و کلا یه داستان منسجم میشد . اگه این کاستی رو کنار بزاریم این حکایت فوق العاده بود از نظر من بهرتین حکایت این مجموعه این بود ! چون هم طنزش خوب بود هم اینکه خیلی هم کش نداده بود داستان رو . آهان راستی بیله دیگه بیله چغندر یه ضرب المثل ترکیه ! که وقتی یه کسی که ارزش نداره یه کاری بکنه اونم بی ارزشه . (لامصّب تو کتابش هیچی نگفته ادم گیج میشه !)

    ویلان الدوله :

    ویلان الوله یه مرد بیکار بود که هر روز تو خونه ی یه کسی میخوابید و از خودش خونه زندگی نداشت . دیگه همه از دستش خسته شده بودند و خودش هم از این وضعیت خسته شده بود ولی تو زندگیش هیچ تغییری نمیداد تا بالاخره دست به خودکشی زد .

    یه چیزی که خیلی مبهمه که این ویلان الوله کیه اصلا ؟! از کجا اومده ؟! ینی یهو داستان شروع میشه و تموم میشه بدون هیچ زمینه سازی . امّا اینکه این ویلان الدوله به اصطلاح همون آدم های بی هدف و بیکار بودن و آخر زندگیشون بده رو خیلی خوب نشون داده . و یه واقعیت گرایی خوبه .


    قسمتی از کتاب :

    [quote author=صفحه ی 55 ؛ حکایت رجل سیاسی ]
    ...در ضمن معلوم شد که ریش رجل سیاسی مثل زنجیر انوشیروان از اذان صبح تا اذان شام در دست عارض و معروض خواهد بود و خانه اش حکم طویله ی سلطنتی را دارد که بستگاه دزد و دغل و ورشکسته و آدم کش خواهد بود .
    [/quote]

    [quote author=صفحه ی84 ؛ حکایت دوستی خاله خرسه ]
    دیدم جسد ناکام حبیب ناکام در زیر خرمن شکوفه ی برف ناپدید گردیده است و نه از او اثری مانده و نه جا پاهای قراق بد سرشت ! دست بی اعتنای طبیعت هر دو را پوشانده و هیچ اثری از مجازات و مکافات در میان ندیدم ...!
    [/quote]

    [quote author=صفحه ی 104 و 105؛ حکایت بیله دیگ بیله چغندر ]
    آیا میدانی عید کارناوال در فرنگستان چه عیدی است ؟ گفتم :« البته که میدانم کارناوال عیدی است که مردم به لباس های غریب و عجیب در آمده و ماسک ها به صورت خود زده و می افتند توی هم الواطی و لوده گری میکنند ولی این مسئله چه دخلی به مطلب ما دارد ؟ »گفت :« من اگرچه هجده ماه بیش در ایران نبوده ام ولی همین قدر دستگیرم شد که سرتاسر ایران مثل کارناوالی است که هر کس به هر لباس بخواهد میتواند در بیاید و کسی را بر او بحثی نیست. »
    [/quote]

    کـلام پـایـانی :
    بخونید ؛ حتما ً . اصلا از داستان های فارسی هست که هر آدم ِ ایرانی باید بخونه . شاید چیزه شاخی نباشه ولی خوب اوّلین بوده تو زمینه خودش دیگه .
     
    • لایک لایک x 18
    • دیسلایک دیسلایک x 1
  3. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    815
    امتیازات:
    +4,758 / -193
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    باغ وحش شیشه ای

    بـاغ وحـش شـیشـه ای
    نویسنده : تنسی ویلیامز
    مترجم : حمید سمندریان
    نشر : قطره
    تعداد صفحات : 106
    نمره : [ 8.75 از 10 ]​

    [​IMG]

    فیلم « اینجا بدون من » از روي نمايشنامه باغ وحش شيشه اي اقتباس شده . که یکی از نقاط قوّت اون فیلم همین فیلمنامش بود .
    این اوّلین نمایشنامه و البته اولین اثری بود که از تنسی ویلیامز خوندم .

    خلاصـه داسـتان :

    این نمایشنامه کلّا چار تا نقش بیشتر نداشت . « آماندا وینگ فیلد » و « لورا وینگ فیلد » و « تام وینگ فیلد » و « جیم اوکانر » که به ترتیب مادر و دختر و پسر خانواده ی وینگ فیلد و دوست تام هستند .
    امّا داستان ! خانواده ی وینگ فیلد تو یه محله فقیر نشین زندگی میکنن . پدر خانواده اون ها رو ترک کرده و رفته . تام تو یه شرکت انبار دار هست. اون عاشق سینماست چون که معتقده میتونه هیجانی رو که تو زندگیش نداره میتونه تو سینما دنبال کنه . لورا دختریه گوشه گیر و فلج و خجالتی که دبیرستان رو به خاطر اینکه فلج بود و مورد توجه بقیه ترک کرده بود . البته یه دوره درس هم داشت که باز به همین دلایل اونم ترک کرده بود . یه کلکسونی از حیوون های شیشه ای داره که اونها رو باغ وحش شیشه ای نام گذاری کرده بود . این باغ وحش یه جورایی تنها دلخوشی لورا بود. آماندا یه مادر که خیلی به فکر آینده ی بچه هاش هست ولی خوب زیاد بلد نیست به بچّه هاش کمک کنه و از این میترسه که یه وختی پسرش راه پدرش رو برهُ اونا رو ترک کنه و اینکه دخترش رو دستش بمونه و بترشه .تو یه روزی آماندا از تام میخواد که یکی از شرکتشون رو بیاره خونشون تا اینکه شاید طرف با لورا ازدواج کنه .تام هم دوستش جیم رو میاره . جیم میاد خونه و یه اتفاق هایی میفته و میفهمن که اِی داد ! جیم نامزد داره ! بعد از این قضیه هم تام با آماندا صحبتش میشه و مثل باباش خونه رو ترک میکنه .

    بـلا تشـبیه نـقد :

    یک کتاب کوتاه با نثر روون که باعث میشه شما این کتاب رو حتّی یه روزه تمومش کنید .
    امّا یه چیزی که خیلی برام جالب بود این بود که هم « پدر تام » و هم خود « تام » که هر دوشون خانواده رو ترک کردن در ارتباط با تکنولوژی بودند ؛ پدر تام که یه تلفنچی بود و خود تام هم که هر شب سینما میرفت و علاقمند به سینما بود . شاید نویسنده میخواسته زندگی مدرنیته رو نفی کنه !
    امّا یه چیزی که برام مبهم موند این بود که آخر سر تام با فراری که کرد ، کار خوبی کرد یا نه ؟! اصلا دیدگاه خانواده نسبت به فرار به پدرشون چی بود . من احساس میکنم نویسنده باید این موضوع رو بیشتر روشن میکرد .

    قسمتی از کتاب :

    [quote author=صفحه ی 33 ]
    تام : هر دفعه که صدای رسمی زنگ کلیسا رو می شنیدم جغ جغه ی کوچیکی رو که با خودم داشتم به صدا در اوردم . نمیدونم شاید اون تام وینگ فیلد جوون میخواست تفاوت بین تشنجات شری و نیروی لا یزال خداوندی رو برسونه .
    [/quote]

    کـلام پـایـانی :
    حتماً اگه خواستید یه نمایشنامه بخونید ، این رو بخونید ! داستانش هم خیلی قشنگه و جذّاب .
     
    • لایک لایک x 19
    • دیسلایک دیسلایک x 1
  4. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    815
    امتیازات:
    +4,758 / -193
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    سـرگـذشـت کـنـدوهـا

    سـرگـذشـت کـنـدوهـا
    نویسنده : جلال آل احمد
    نشر : فردوس
    تعداد صفحات : 80
    نمره : [ 7 از 10 ]

    [​IMG]

    خلاصـه داسـتان :

    یه شخصی بوده به نام « کمند علی بک » که دوازده تا کندوی عسل داشته .این دوازده تا کندو ی عسل هم مفتی مفتی بدست اورده بود . یعنی یه سال این کمند علی بک یه کندو گذاشت بیرون و یه عدّه زنبور بیچاره از ترس سرما به این کندو ها پناه اوردن .بعدش هم ماندگار شدن تو این کندو ها و طی پنج سال شد 12 تا کندو ! این زنبور ها به کمند علی بک میگفتن « بَلا » چون که هر ساله این کمند میرفته و دسترنج زنبور ها رو غارت میکرده !ولی خوب با این موضوع ساخته بودند . ولی یه سری این کمند علی بک اومد این غارتش توی فصلی که نباید انجام میداد انجام داد. (طمع کرد و سه ماه زود تر عسل برداشت .) این بار زنبور ها خونشون به جوش اومد و گفتن نه ! دیگه باید از این زندان (کندو) ها کوچ کنیم و بریم اونجایی که قبلا توش بودیم . (منظور طبیعت هست .) آخر سر هم کوچ کردن ُ و کمند علی بک رو بد بخت کردن !

    بـلا تشـبیه نـقد :

    این کتاب سه فصل داشت که فصل اوّل کمند علی رو معرّفی میکرد . فصل دوّم هم داستان را از زبان زنبور ها بیان میکرد .فصل دوّم کتاب و توصیف‌هایی که جلال از زندگی زنبورها ارائه می‌دهد آدم رو یاد کتاب « قلعه حیوانات » جرج اورول می اندازه . فصل سوّم هم فرار زنبور ها را روایت میکند .
    داستانی با نثر کاملا محاوره ای و ساده و از کلمات فوق العاده گفتاری استفاده می کنه . توصیف های خیلی خوبی هم داشت که واقعا تو رو با دنیای زنبورا آشنا میکرد . در کل نوع توصیف های جلال رو تو هر کتابی مپسندم .
    سوژه و موضوع این داستان بسیار ساده و حتی بچه‌گانه به نظر می‌رسد ولی بحث بر سر چگونگی و پرداخت داستان از سوی جلال است. و نسبتی که بین این داستان و انسان امروز برقرار می‌کند .
    من راجع به اینکه این زنبور ها و کمند علی بک در اصل نماینده ی کدام شخصیت ها هستند از خیلی افراد شنیدم که میگفتن تو این داستان منظور از زنبور « یه ملّت متّحد » و منظور از کمند علی بک « استکبار جهانی »(همون ظلم جهانی) هست .-البتّه خودم با این حرف موافقم ولی نظر اصلیم این نیست.-که بالاخره ملّت متّحد تونستن بر استکبار به پیروزی برسن . ولی از نظر خودم - که نظر اصلیم اینه- تو این کتاب سعی شده که زندگی شهر نشینی و روستا نشینی باهم مقایسه بشه . به طوری که کتاب داره از مشکلات شهر نشینی حرف میزنه و میگه : که شهر پر از مشکلات و سختی ها است در حالی که روستا نشینی خیلی بهتر هست نسبت به شهر نشینی ! و این درحالیه که باز هم این انسان ها اصرار میکنند به شهر نشینی حتّی به قیمت به جون خریدن مشکلات!

    [quote author=عمقزی پا کوتاهه ! صفحه 60 ]
    به عقیده ی جوون ها کوچ کردن لقب گنده ای که پیرپاتال ها روی فرار میذارن.بهتر همونه که بگیم فرار.فرار کار ترسو هاست که نمیتونن به جنگ زندگی برن.اگه پیرها طرفدار فرار باشن حق دارن. قوه و بنیه شون تموم شده. اما جوون ها ، هم قوه اش رو دارن هم بنیه اش رو و میتونن با سختی ها دربیفتن.
    [/quote]
    خیلی این تیکه ی داستان یعنی حرف های عمقزی پاکوتاهه را بدون توجّه به داستان دوست داشتم .(با توجّه به داستان عمقزی داشت حرفای بیخودی میزد !) . البتّه دوست داشتم که آخر داستان اینجوری تموم بشه که این زنبور های یه مقاومتی بکنند و بلا رو هم یه درس بهش بِدِن بعد با اقتدار به ادامه ی زندگی خودشان ادامه بدن ؛ اینجوری تموم شه که صحنه رو ترک کنند و به اصطلاح کوچ کنند اصلا خوب نبود ! به قول عمقزی یه جور فرار بود ! ( هر چند تصمیم عقلانه کوچ بود ولی خوب ....! اونجوری که گفتم خیلی بهتر میشد :د)

    قسمتی از کتاب :

    [quote author= صفحه 20 ]
    اوّل برایتان بگویم که زنبور ها از همان عهد دقیانوس از بلاهایی که بابا آدم سر ننه حوا آورده بود چشمشان ترسیده بود و از کار آدمیزاد پند گرفته بودند و همه کار و زندگیشان را سپرده بودند دست علیا مخدرات.
    [/quote]

    کـلام پـایـانی :
    کتابای جلال رو خوندید خوندید ، نخوندید هم نخوندید !
     
    • لایک لایک x 11
    • دیسلایک دیسلایک x 1
  5. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    815
    امتیازات:
    +4,758 / -193
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    نـاتـور دشـت

    نـاتـور دشـت
    نویسنده : جی . دی . سلینجر
    مترجم : محمّد نجفی
    نشر : نیلا
    تعداد صفحات : 206
    نمره : [ 8.5 از 10 ]

    [​IMG]


    خلاصـه داسـتان :

    « هولدن کالفیلد » یه پسر دبیرستانی ، 16 ساله که داره از مدرسه اش اخراج میشه. « د.ب » برادرش هست و تو هالوود کار میکنه .« سلما ترمر » دختر مدیرشون هست و به ظاهر دختر بدی نمیاد . اسپنسر معلّم تاریخ هولدن هست و چون که میدونست هولدن رو دارن اخراجش میکنن به خون ـشون دعوت کرده بودش .هولدن رفت خونه ی اسپنسر . اسپنسر میخواست با حرف زدن اون رو به خودش بیاره ولی نتونست .از خونه ی اسپنسر برگشت و رفت تو اتقش توی خوابگاه . « اکلی » که یه پسر حال بهم زن بود و همچنین فضول ، اومده بود تو اتاق اینا حموم . کلّا شخصیت بیخودی داشت . داشتند صحبت میکردند که « استرادلیتر » ،هم اتقاقی هولدن ، اومد تو اتاق و از اونجا که اکلی از استراد لیتر خوشش نمی اومد ، رفت تو اتاق خودشون .استراد لیتر اومد یه اصلاحی بکنه که با دوست دخترش « جین گالافر » ، همسایه ی دوسال پیش هولدن ، برن بیرون .بعد از بیرون رفتن استراد لیتر ، هولدن هم تصمیم گرفت با « مل براسرد » و اکلی برن بیرون یه هبرگی بخورن و بعدش یه فیلم هم ببینن .بعدش برگشتن خوابگاه.استراد لیتر موقع بیرون رفتن به هولدن گفت : « انشا ء من رو هم ، بی زحمت بنویس . » هولدن هم یه انشای توصیفی راجع به دستکش های فوتبال « الی » ، الی برادر هولدن بود که مرده بود ، نوشت .استرادلیتر برگشت ولی کمی دیرتر از وقتی که باید میومد . هولدن به استراد لیتر گفت : « کار جین رو ساختی ؟! » (بیشتر از این نمیشه توضیح داد که ساختن چیه ! :D ) و بعدش دعوا ـشون شد .هولدن قرار بود که چارشنبه خوابگاه رو ترک کنه ولی همون شب که با استرادلیتر دعواش شده بود از خوابگاه زد بیرون .وقتی که سوار قطار شد که بره خونشون هم کوپّه ایش مادر یکی از بچّهای دبیرستان به نام « ارنست مورو» بود . که خیلی ازش بدش میومد . چون زود تر از موعد به رسید بود نیویورک و میترسید از اینکه خانوادش قضیه اخراج رو بفهمن ، رفت هتل .وقتی که تو اتاقش بود خیلی دوست داشت به خواهر کوچک ـش « فیبی » زنگ بزنه ولی نمیشد . هولدن ، فیبی رو خیلی دوست داشت .تو هتل یه کازیونی بود ، رفت اونجا با سه تا دختر خل و چل رقصید .همش تو این فکر بود که استرادلیتر با جین چیکار کرده . اون یه جورایی عاشق جین بود و اصلا دوست نداشت حتّی راجع به این چیزا فکر کنه .ولی هنوز خوابش نمی اومد پس تصمیم گرفت که به کازیون ارنی بره . رفت اونجاو یه چیزی خورد و باز برگشت به هتل .به هتل رسید و داشت با آسانسور بالا میرفت که « موریس » ،مسوول آسانسور، بهش پیشنهاد یه دختر رو داد . اونم قبول کرد . « سانی »،دختر بد کاره ، اومد تو اتاقش ولی هولدن هیچ کاری باهاش نکرد و دختره رفت پی کارش امّا پولش رو کامل نداد .موریس اومد و گفت پول رو کامل بده ولی هولدن مقاومت کرد و بعد یه زد و خورد بالاخره مجبور شد که پول رو بده .حوصله ـش خیلی سرفته بود . بالاخره زنگ زد به « سیلی هیز » ، دوست دختر دوسال پیش ـش ، تا یه قرار ملاقات تو سینما باهاش بزاره .با سیلی رفتن سینما و یه فیلمی هم با هم دیدن . بعدش رفتن « رادیو سیتی پاتیناژ » ولی اونجا دعواشون شد و با هم قهر کردن .هولدن باز هم حوصله ـش سررفته بود به قول خودش افسرده بود که تصمیم گرفت با « کارل لیوس » ، هم مدرسه ای سابق ـش ، برن یه کافه و چیز بخورن .با لیوس نشستن سر یه میزو یه چیزی خوردن ؛ بعدش لیوس رفت .بعد از اینکه لیوس رفت اون هم بیرون اومد از کافه ولی مست ِ مست . همنجوری تلو تلو میخورد و آخر سر هم تصمیم گرفت بره تو پارک بخوابه اونم تو اون سرما .دل زد به دریا و خواست یواشکی بره خون ـشون تا با فیبی یه گپی بزنه . رفت خون ـشون از شانس ـش پدر و مادرش خونه نبودن . فیبی رو بیدار کرد و باهاش حرف زد ولی فیبی فهمید که اون از مدرسه اخراج شده .هولدن اون موقع شب تصمیم گرفت که به « آنتولینی » معلّم زبان ـش که خیلی اون رو دوست داشت زنگ بزنه و یه جورایی روازی باقیمانده تا 4 شنبه رو تو خونه ی اون سپری کنه .آقای آنتولینی هم درباره فواید تحصیلات با هولدن صحبت کرد که اون رو مجاب به ادمه ی تحصیل بکنه . بعد حرفاها ـشون تصمیم گرفتن بخوابن . وقتی هولدن خواب بود ، آنتولینی اومد سر هولدن رو یه نوازش کرد ولی هولدن فکر کرد که اون قصد بدی داره ! پس تصمیم گرفت که اون موقع شب از اونجا بره .صبح تصمیم گرفت که اصلا خونه هم نره و یه جا بره گم شه و زندگی کنه . به خاطر همین تصمیم گرفت که برای آخرین بره فیبی رو ببینه و ازش خداحافظی کنه . ولی خوب فیبی وقتی که قضیه رفتن هولدن روفهمید گریه کرد و اون رو از این کار منصرف کرد . [nb]ینی خودم به شخصه کیف میکنم خلاصه به این جیگری رو میبینم. اینو تو مسافرت خوندم از رو بیکاری گفتم یه خلاصه جانانه هم بنویسم . :D[/nb]

    بـلا تشـبیه نـقد :

    اسم رمّان رو خیلی پسندیدم . شاید بهتر از این اصلا امکان پذیر نبوده ! ناتور دشت ، دشت سرسبزی است که کودکان تو اون بسر می برن و هولدن می خواد نگهبان اين دشت باشه و کودکان را افتادن از پرتگاهِ بزرگسالانِ ويرانگر نجات بده . اون می خواهد اين دشت خيالی سر سبز ، سادگی و صداقت و مهربانی را حفظ کنه . شاید یکی از دلایل اینکه ترک تحصیل هم کرده بود این بود که نمیخواست دانشجو بشه چون که بار ها تو کتاب اشاره شده بود که دانشجو ها فاسدن و بد ! در کل زندگی کودکانه و معصومانه ترجیح داده میشه تو این کتاب .
    تو این کتاب تا دلتون بخواد شخصیت بود . چون معمولا من اسم اشخاص رو تو یه ورقه مینویسم تا اسما با هم قاطی پاتی نشن ، تقریبا ً نزدیک 30 شخصیت تو این داستان وجود داشت . [nb]ببین بیکاری و حوصله سر رفتن چه بلاهایی ممکنه سر آدم بیاره که آمار شخصیت های یه رمّان رو داشته باشه ! :)) توصیه ی ما به جوانان این مرز و بوم : میرید مسافرت یه چند تا کتاب بیشتر ببرید که به وضع ما دچار نشید . :D[/nb]ولی خوبی ـش این بود که نویسنده هیچ وقت اجازه نداده بود که شخصیت ها رو قاطی کنی و در کل از شخصیت پردازی این داستان خیلی راضیم .
    یه نثر خیلی روون ! که واقعا ً روون ترین کتابی بود که خونده بودم . البتّه کار « محمّد نجفی » هم خیلی خوب بود . شاهکار ِ نجفی وقتی آشکار میشه که ترجمه های دیگه از این کتاب رو خونده باشی . من خودم ترجمه های دیگه رو یه نگاهی بهشون انداخته بودم واقعا ً با این قابل مقایسه نبودن .
    داستان هم یه جاهایی طنز بود ، البتّه طنز تلخ ! و یه جاهایی تراژدی که این ترکیب رو خیلی دوست داشتم .
    بعد ـش حرف هایی که هولدن میزد و بی ادبی بود به طبیعی بودن رمّان کمک کرده بود ؛ چون بچّه تو این سنّ و سال ، اونم از مدرسه اخراج شده باشه که بهتر از این صحبت نمیکنه !
    کلّا کتاب خوبی بود . ولی من از وسط کتاب به بعد دیگه دل زده شده بودم از داستان و تقریبا میدونستم آخر قضیه حتّی میخواد چی بشه . زیاد جذّابیت نداشت که خواننده رو نگه داره پای داستان . شاید یه چیزی که من رو پاش نگه میداشت این بود که ببینم بالاخره یه اتّفاق خاصّی میوفته یا نه ! که آخر سر هم نیفتاد به نظرم کلّیت داستان دختر پسند بود تا پسر پسند ! ( خلاصه بگم داستان ـش هیجان نداشت ! )

    کـلام پـایـانی :

    یه رمّان به ظاهر ساده و حتّی مزخرف میاد ولی پر ِ حرف ! حتما بخونید . البته زیاد به درد بچّه های راهنمایی نمی خوره ، بیشتر به درد بچّه های دبیرستانی میخوره .
     
    • لایک لایک x 16
    • دیسلایک دیسلایک x 1
  6. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    815
    امتیازات:
    +4,758 / -193
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    کـمـی دیـر تـر

    کـمـی دیـر تـر
    نویسنده : سیّد مهدی شجاعی
    نشر : نیستان
    تعداد صفحات : 267
    نمره : [ 6 از 10 ]

    [​IMG]


    خلاصـه داسـتان :
    این خلاصه ی فصل یک و دو هست :
    راوی داستان ت و مجلس نیمه شعبان هست . « اسد » تو شب نیمه شعبان داشت از خیابون رد میشد که دید تو یه خونه ای مجلسی برپاست . سر ـش رو پایین انداخت و رفت بدون هیچ آشنایی از مردم اون محل . مردم داشتند سینه میزدند (!) اونم رفت سینه زد . مردم میگفتند : « آقا بیا ! آقا بیا ! » ولی اون میگفت : « آقا نیا ! آقا نیا ! » ! با این کار مجلس رو بهم ریخت و مردم تک تک داشتند مجلس رو ترک میکردند . یکی قضیه اسد رو کار ِ هیئت رقیب می دونست ! یکی کارِ جناح مخالف سیاسی می دونست ! یکی کارِ استکبار جهانی می دونست !و ....! اسد روز بعد میاد دم خونه راوی و میگه اگه میخوای بفهمی چرا من دیروز اون حرفا رو میزدم بیا بریم همون مجلس دیروزی ! میرن و می بینن همه ی اتفاقات عینهو دیروز هست . حتّی حرفایی که زده میشه ! در کل همه چی عینهو دیروز ولی با این تفاوت که اینبار مردم میگفتند : « آقا نیا ! آقا نیا ! » . اسد گفت : « منم میخواستم همرنگ این جماعت شم پس میگفتم آقا نیا ! آقا نیا ! »خوب حالا منظور این بود که مردم الکی خواستار ظهور آقا هستن ! حتّی یه جور دروغ میگن ! تو خود کتاب اسد میگه : « رمز اینکه تو اکنون شعار خلاف می شنوی ، در فاصله ی زمانی دیروز و امروز نیست ، در تفاوت میان شنیدن عریان است و شنیدن از ورای حجاب .[nb]نقل قول از صفحه 72[/nb] »اسد این کار رو با رفتن به خواب بقیه به همراه راوی به اون اثبات کرد چون هم ـشون رو دعوت به کاروان قیام امام کرد ولی هیشکدوم قبول نکردن و یه جور بهونه اوردن !
    خلاصه فصل سه و چهار :
    تو این دوفصل نویسنده اهدف ـش رو از کتابت کتاب میگه و چند نمونه منتظر واقعی معرّفی میشن .[nb]چقد بد گفتم خلاصه رو ! ولی واقعا داستان خوبی داره بخونید ؛ حتما ! راستی «اینجا» خلاصه مفصّل تر و مفید تری گفته .[/nb]

    بـلا تشـبیه نـقد : [nb]لازم به ذکره که من ایده ی عبارت « بلا تشبیه نقد » رو از همین کتاب گرفتم ؛ چون که عنوان مقدّمه ی این کتاب ، « بلا تشبیه مقدّمه هست . » [/nb]

    کتاب ذیل چار تا فصل به نام های « زمستان » ، « پاییز » « تابستان » و « بهار » داشت که واقعا نام گذاری جالبی بود برای این رمّان !كتاب از زمستان شروع مي‌شود و به بهار خاتمه پيدا مي‌كند كه برخلاف روند طبيعت است و در پايان به بهار و رويش مي‌رسد . اصلا کلّ داستان با رویکردی خلّاقانه جلو میره . خلاقیّت داستان رو خیلی پسندیدم و برام خیلی نو و جدید بود .
    یه دو مورد برام خیلی جای سوال بود تو این رمّان فکر میکنم اوّلی سوتی هست ولی دوّمی رو نمیدونم منظور نویسنده چی بوده میخواسته بگه ظاهر افراد مهم نیست ! یا .... . اولی ـش اینکه مردم تو نیمه شعبان سینه نمیزن ! دست میزنن دیگه . دوّمین مورد این آقا اسد که به اصطلاح پیک آقا بود تو این داستان یکی از ویژگی هاش این بود که شیش تیغ کرده بود . در حالی که بخواد اگه پیک آقا تیغ ، یکی از اعمال حرام ، زده باشه ، پس این قضیه حروم بودن چی میشه ؟!
    طرح جلد ـش هم که محشر . اصن با آدم عشق بازی میکنه به مولا :د
    كتاب چالش‌‌دبرانگيز است و داره جامعه‌ي شعارزده ما رو نقد مي‌كنه . آدم‌ها همه حتّی آدم‌هاي مثل ما شعارهاي تو خالي مي‌دهن . همه داريم يك‌ سری كلماتي را كه به شدت در سطح مي‌گذرد ، به سوي هم پرتاب مي‌كنيم! در کل حال کردم از اینکه به طور کامل تونسته بود هدف ـش رو برسونه .
    یه نکته ی دیگه که درمورد این رمّان بود ، این بود که خیلی شبیه « مجموعه داستان » بود تا رمّان ! یه سلسله قصّه به هم ربط داده شده .
    در پايان داستان ، شجاعي به خدا پناه مي‌بره و درخواست عفو مي‌كنه . فكر مي‌كنم اين پايان جور ديگري نوشته مي‌شد . اين چرخه گناه و عفو خوب نيست ؛ میگم این کتاب شاید پایانش خوب می بود من به ـش 10 میدادم ولی خوب ...! کلّا نمیدونم این شجاعی چرا زیاد به داستان هاش توجّه نمیکنه ! از نظر من بیشتر روی اون حرفی که میخواد بزنه تمرکز میکنه تا اینکه روی داستان ؛ به طوری که بعضی جا ها سر رشته ی داستان از دست ـش در میره در حالی که داره از یه جا دیگه یه خاطره تعریف میکنه تا خواننده رو متوجّه ی هدف ـش کنه !

    قسمتی از کتاب :


    [quote author=صفحه 73 و 74 ]
    پرنده ای که بال پرواز ندارد یا به پای خودش یا همّتش ، بند و زنجیر دارد ، از انهدام قفس ، استقبال نمیکند . چرا که ناتوانی اش به چشم میاد و درماندگی اش آشکار میشود .
    تا وقتی که میله های قفس هست ، هر کس میتواند ادّعا کند که اهل پرواز های بلند است . تا وقتی که میله های قفس هست ، بند های مرئی و نامرئی ، خواسته و نا خواسته و دانسته و ندانسته آدم ها ، مغفول و مکتوم یا مستتر میماند ؛ حتّی برای خودشان .
    و ناگهان [اسد از راوی ] با لحن شبیه توبیخ و محاکمه میپرسد : « وقتی که تشنه نیستیم ، چه لزومی دارد که فریاد العطش سر بدهیم ؟! این چه منّتی است که بر سر آب میگذاریم ؟!
    [/quote]

    خوب سر منشا ء اسم کتاب هم بند پایین هست دیگه :

    [quote author=صفحه 180 ]
    اگر ما با بلند ترین صدا فریاد بزنیم : « آقا بیا ! » امّا تو دلمون نیامدنشون رو ترجیح بدیم ، یا حضور و ظهور ایشون رو مزاحم منافع خودمون بدونیم ، آقا دلمون رو میبینن و صدای دلمون رو میشنون ، نه فریاد های بی پایه و اساسمون رو . ما هنوز تکلیفمون رو با خودمون و آقا مشخص نکردیم . ما هنوز با آداب حرف زدن با آقا مودّب نشدیم ، چطور به خودمون اجازه میدیم که با این هیاهو و غوغا ، آمدنشون رو طلب کنیم ؟!
    جوان [ اسد ] با صمیمتی غیر منتظره ، سر در گوش من [راوی] فرو برد و انگار قصد افشا کردن رازی را داشته باشد ، جوهره ی صدایش را پایین آورد :
    دوست دارم یک لحظه اون بلند گو رو بگیرم و در حضور همین جمع ، با همه ی وجود به آقا التماس کنم که : « آقا نیا ! » یا لااقل « کمی دیرتر » بیا تا چشمامونو از این آلودگی پاک کنیم ، تا ما ادب حرف زدن با شما رو یاد بگیریم ، تا ما قبل از هر چیز ، خودمون بفهمیم که از چه کسی چه آمدنی رو طلب کینم .
    [/quote]

    کـلام پـایـانی :

    لا اقل این کتاب رو به خاطر فصل یک و دو ـش بخونید ! واقعا فصل یک و دو ـش قشنگ بود .
     
    • لایک لایک x 11
    • دیسلایک دیسلایک x 1
  7. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    815
    امتیازات:
    +4,758 / -193
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    قـلّـابـی

    قـلّـابـی
    نویسنده : رومن گاری
    مترجم : سمیّه نوروزی
    نشر : چشمه
    تعداد صفحات : 104
    نمره : [ 9.25 از 10 ]

    [​IMG]


    خلاصـه داسـتان و بـلا تشـبیه نـقد :

    رومن گاری هم نویسنده ای هست که در مورد مسائل اجتماعی و جنگ و اینا می نویسه . این نویسنده دوبار تونسته جایزه ی گنکور رو ببره . در کل نویسنده ای خوبیه . خیلی راضیم ازش .
    کلمات بسیار خوب سر جاشون قرار گرفتن که هم کار خوب نویسنده رو میرسونه و هم کار خوب مترجم رو .
    کتابی بود که از لحاظ ترجمه خوب بود ولی به هیچ عنوان عینهو آدم علائم نگارشی توش رعایت نشوده بود ! باور کنید به قدری بد بود که مجبور شدم بعضی وختا یه پاراگراف رو چند بار بخونم تا بفهمم نویسنده چی میخواسته بگه . در کل خورده بود به اثر خوشگل رومن گاری دیگه .

    این کتاب از پنج داستان تشکیل شده :

    قدرت و شرافت :
    « میشل کریستیانو » ، « آدریان کریستیانو» ، «پانایی» و « کپفف» هستند که سه تای اوّلی سرباز عادّی هستند ولی کپفف فرمانده ـشون هست . اینا قراره به جنگ نیرو های آلمانی برن . یکی از کسایی که یکی از این آلمانی ها « فدور » بوده داماد خانواده ی کریستیانو . فدور هم چون که سر وصدای زنش رو که پیش برادر و پدرش گروگان گرفته شده بود ، شنید . اومد که زن ـش رو نجات بده ولی کشته شد . یه جایی خواستند عقب نشینی کنند . که تو اونجا کریستیانو ها به کپفف ظلم کردن و نجاتش ندادند که خودشون فرار کنند حتّی به قیمت جون فرمانده ـشون .
    یه چیزی جالبه دیگه این بود که داستان رو شما حتما باید تا آخر میخوندید تا بفهمید اصلا قضیه از چه خبر بوده ! شخصیت پردازی های فوق العاده گنگ و نامفهموم که باز هم آخر داستان معلوم میشه شخصیت داستان ها اصلا کیا بودن ! البته این پیچیدگی رو خیلی دوست داشتم و و حتّی به دلم چسبید .

    برگی از تاریخ :
    « زونار » که یه روزنامه نگار بود به همراه یه مرد مقدونیه ای تو زندان بودن که در آخر میفهمن که قراره زونار اعدام بشه . که یهو این بخش تموم میشه و یه بخش دیگه شروع میشه .- این صرب ها قرار ِ اعدام ـش کنن . - « رئیس حکومت صربستان » و سربازش « شوایک » میخوان یه گزارش بنویسن .چون که رئیس مست بود تو گزارشش نوشت : « ما این زونار رو که یه انقلابی هست اعدام کردیم . » ولی این رئیس ِ مست از اینکه این همه آدم بی گناه رو کشته بود روی اورده بود به هزیون گویی میگفت : « روح های این هایی که اعدام میکنیم بالا دارن انقلاب میکنن ! » و آخر سر هم از دست این کابوس خودکشی کرد .

    یه چیزی که تو این داستان خیلی رو مخم بو این بود که قسمت اوّل و قسمت دوّم خیلی کم به هم ربط داشتن و نویسنده انگار دو تیکّه لباس رو به صورت ناشیانه ای وصله زده بود .
    این داستان به خوبی زندگی یه مرد ِ جنگ رو نشون میده . یه چیزی که جالب بود برام و البته اوّل ـش گنگ این بود که « روح » های مذکور بود . فکر میکنم منظور نویسنده از اینکه می گفت : « رو ح ها میرن بالا و روزنامه میزنن ضدّ ما و .... . » عذاب ـش و باز خواستی بود که تو اون دنیا قرار بود از ـش صورت بگیره و یه کابوس شده بود براش . - منظورم رئیس صرب هاست . -
    پایان جالب و شاید غافلگیر کننده ای داشت .

    زمینی ها :
    یه پیر مرد و دختر جوونی میخوان برن هامبورگ که چشمای دخترک رو درمان کنند . چشمای دختر در اثر اینکه پدر و مادرش در جنگ کشته شده بودند کور شده بودند .به قول خود کتاب « کوری روانی » . در اصل دختر کور نشده بود بلکه خودش نمیخواست دیگه دنیا رو ببینه .تو راه سوار یه کامیون شدند . تو راه ، راننده هر دوتا شون رو میندازه بیرون !

    فضا پردازی تو این داستان بیداد می کرد ! و همین طور شخصیت پردازی . سردی ِ فضای داستان به درون مایه ی ِ تلخ به خواننده کمک میکرد که این حس ها رو درک کنه .یعنی یه جورایی فضا و شخصیت ها مکمّل هم هستن برای انتقال داده ها .

    عود :
    یه آقایی که سفیر تو استانبول بود و اسم ـش « کنت دو ن... » بود . این آقای کنت همیشه برای خرید به بازار میرفت ولی هیچّی نمیخرید . این کار صدای خانوادش رو هم حتّی در اورده بود که چرا هیچّی نمیخری . تو این وسطا خانوادش فهمیدن که بابا ـشون هنرمند و خودش خبر نداره و عمرش با سفیربودن تلف کرده . آخر سر کنت از یه « عود » خوشش میاد و اون رو میگره . آهان راستی کنت و زنش از اوّل یه ازدواج مصلحتی کرده بودن ولی زنش خیلی به کنت علاقه داشت و میخواست یه جور این موضوع رو به کنت حالی کنه که آخر سر هم نتونست !

    تو این داستان و داستان ِ « قلّابی » اسم نقش اوّل داستان ها به صورت کامل گفته نشده بود ! که با این کار شاید نویسنده میخواسته بگه هویت اجتماعی این افراد مهمتر از هویت ظاهری اون هاست . که واقعا این کار رومن رو خیلی پسندیدم .
    طرّاحی شخصیت و شخصیت پردازی این داستان فوق العادست آقا . فوق العاده !
    به نظرم موضوع ِ داستان زیاد جالب نبود . خوب آخه داره درباره ی مردی حرف میزنه که روح هنرمندانه ی خود ـش رو انکار کرده ! این داستان اصلا جای کشش نداشت و به خاطر همین نویسنده خیلی زیاد به حواشی پرداخته بود .

    قلّابی :
    یه مردی بوده بوده بنام « س... » که یه کلیکسونر بوده و زنی داشته بنام « آلفیرا » . یکی از اثر های کلکسیون « بارتا » که اثر ون گوگ بود در حال فروش بود که بارتا گفت تقلّبیه و از فروشش جلوگیری کرد . بارتا عقده ای شد و گفت : « تلافی میکنم ! » . بعد ها یه عکسی به دفتر س ... اومد که معلموم شد بارتا فرستاده . اون عکس هم عکس زنش بود قبل از عمل زیبایی . بارتا زیر عکس نوشته بود :« شاهکار کلکسیون شما هم قلّابیه که ! » و اینجوری شد که س ... از بین رفت .

    همون جور که گفتم تو این داستان هم اسم نقش اوّل یه صورت کامل نیومده .
    به نظرم داستان از لحاظ تکنیکی از « زمینی ها » ضعیف تر بود ولی خوب درون مایه ی این داستان بی نظیر بود و شاید به خاطر همین موضوع هم بود که اسم کتاب شده « قلّابی » .

    قسمتی از کتاب :

    [quote author=صفحه 31 ؛ داستان برگی از تاریخ ]
    شمع چروک خورده به پت پت میفتد . پشت بندش شعله غرق میشود توی حوض کوچکی از چربی . بعد روشنایی روز آرام آرام می آید تو . از لای میله ها سر میخورد ، طول دیوار را طی میکند و آن گوشه گیر می افتد . چمباته میزند و نگاه میکند . زونار بهش لبخند میزند و روز جوابش را میدهد : یک روشنایی صورتی و خجالتی که به زور دیده می شود .
    [/quote]

    کـلام پـایـانی :

    کتابای رومن گاری رو بخونید که سبک جالبی دارند . البته نمیدونم این کتاب رو کسی دیگه ترجمه کرده یا نه . اگه کسی دیگه ای رو پیدا کردید اون رو بخونید !
     
    • لایک لایک x 8
    • دیسلایک دیسلایک x 1
  8. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    815
    امتیازات:
    +4,758 / -193
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    سـه خـواهـر

    سـه خـواهـر
    نویسنده : آنتوان پاولویچ چخوف
    مترجم : ناهید کاشی چی
    نشر : جوانه توس
    تعداد صفحات : 90
    نمره : [ 7.75 از 10 ]​

    [​IMG]


    خلاصـه داسـتان :

    داستان درباره ی سه خواهر به نام های « الگا » ، « ماشا » و « ایرینا » هست که پدر ـشون فرمانده ی توپخونه بود و الان هم مرده . اون زمون ـا که با پدر ـشون تو مسکو بودن احساس خوشبختی میکردن . ولی بعد از مرگ پدرشون مجبور شدن به روستای دور مونده ای برن که اونجا خیلی برا ـشون بد بود و غم انگیز . تو این روستای دور افتاده سرباز هایی بودن که تنها انگیزه ی زندگی این خانواده بودن .این سرباز ها به خونه ی این خانواده در حال رفت ُ و آمد بودن .که بالاخره دو سرباز به نام های « توزنباخ » و « سولنی » عاشق ایرینا میشن. ولی چون ایرینا از توزنباخ بیشتر خوش ـش میومد ، نامزد اون شد . به همین خاطر سولنی ، توزنبخ رو به دوئل دعوت میکنه و اون رو میکشه . ماشا هم با این که خودش شوهر داشت عاشق « ورشنین » فرمانده ی توپخونه میشه ولی خوب با انتقال سرباز خونه از ون روستا به جای دیگه ، ماشا هم به عشق ـش نرسید . این سه تا خواهر به همراه برادر ـشون « آندره » از رفتن به مسکو نا امید بودن و تمام آرزو های خود ـشون رو برباد رفته میدند . در کل تو همه چی اینا شکست خوردند دیگه . :د

    بـلا تشـبیه نـقد :

    یه نثر روون و بدون هیچ پیچیدگی . شاید بیشترین پیچیدگی این اثر اسم های عجیب غریب روسی بود .( :D )
    کشش داستان بسیار خوب بود و خواننده رو جذب می کرد برخلاف خیلی از اثرای دیگه روسی . شخصیت پردازی و فضا سازی روس ها و به خصوص چخوف هم که یه شاهکاره . امّا بیشتر از همه من با شخصیت پردازی ها خیلی حال کردم واقعا شما رو اون قدر با شخصیت آشنا می کرد که آخر نمایشنامه شما قدرت حدس ِ جوابهای شخصیت های مختلف به هم دیگه رو داشتید !
    یه نکته ای که تو اثرهای روسی کلاسیک هست اینه که باید موقعیت و زمان های اون موقع نویسنده رو خوب بدونید تا بتونید راجع به اثر اظهار نظر کرد . [nb]البته این موضوع راجع به هر کتابی صادق هست ولی راجع به این جور کتابا بیشتر .[/nb]زمانی هم که چخوف داشته زندگی میکرده روسیه تزاری داشته حکمرانی میکرده و اوضاع اجتماعی افتضاحی بر جامعه حاکم بوده .شاید به خاطر همین موضوع هم بود که داستان « واقع گرایانه » نبود ؛ این سه تاخواهر تو کلّ نمایشنامه در حال گریه بودن و هر چی بدبختی بود برای اینا بود و ... . از نظر من نویسنده با این طور جلوه دادن ها میخواسته اوضاع بهرنج اون موقع رو توصیف کنه که البتّه موفّق هم بوده . یه جورایی داستان شده بود « تراژدی اجتماعی » اصن .
    یه چیزه جالب تو این نمایشنامه « زن سالاری » بود . کار هایی که تو نمایشنامه صورت می می گرفت کاملا دخترونه بود و اتفاقا هر کی بیشتر « دختر » می بود شخصیت ـش بهتر بود تو داستان .یا این که آندره تنها مرد خانواده زندگی ـش رو توغمار باخته بود و در کل یه شخصیت مفلوکی بود .
    از همون وقتی که روحیه شکست و سرخوردگی به این خونواده روی آورد ، « مسکو » که تو ایّام جوونی ِ فرزندان و خصوصاً خواهران، صرفاً به منزله شهر زادگاه به شمار می ‌رفت ، به تدریج به صورت شهری آرمانی بدل شد . یعنی یه جورایی تنها راه رستگاری خود ـشون و البتّه راه ِ فرار خود ـشون رو مسکو می دو نستند . که این کار ـشون فرار ار واقعیّت ها رو می رسوند .

    قسمتی از کتاب :

    قسمت ِ پایین حرف های آندره درباره ی اون روستایی هست که توش دارن زندگی می کنند :
    [quote author=صفحه ی 82 و 83 ]
    چرا هنوز زندگی را شروع نکرده انسان هایی غمگین و افسرده ، کسل کننده ، تنبل ، خونسرد ، بی ثمر و بد بخت میشویم ....
    شهر ما بیش از دویست سال از عمرش میگذرد . صد هزار نفر در آن زندگی می کنند . ولی حتّی یک نفر که شبیه به دیگران باشد ، در بین آنها یافت نمی شود .در این شهر ، نه در قدیم و نه در حال ، یک آدم نابغه و یا یک دانشنمد و یا هنرمند و یا حتّی کسی که فقط کمی سرشناس باشد تا شاید حسّ حسادت و یا میل دیگران را به رقابت برانگیزد وجود نداشته است . در اینجا همه میخورند ، می آشامند ، میخوابند و بعد می میرند . سپس فرزاندانی به دنیا می آورند که ان ها هم می خورند ، می نوشند ، می خوابند و برای این که از غصّه گیج و ملول نشوند، زندگی شان را با دسیسه هایِ کثیف ، مشروب ، و قمار و دعوا و دعوا و مرافعه پر می کنند . زن ها شوهر هایشان را فریب میدهند و مرد ها با دروغگویی وانمود می کنند که چیزی نمی بینند . هیچ چیزی نمی شوند . تاثیر این دنائت و پستی به طور غیر قابل انکاری مایه رنج و عذاب فرزندانشان می شد و در نتیجه نور ایمان به خدا در آنها خاموش می شود و آن ها نیز شبیه یکدیگر و فرادی مرده دل مانند پدران و مادرانشان می شوند .
    [/quote]
    کـلام پـایـانی :

    توصیه خواستی ندارم ! ولی خوب نمایشنامه های چخوف خیلی معروف هستن دیگه .
     
    • لایک لایک x 10
    • دیسلایک دیسلایک x 1
  9. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    815
    امتیازات:
    +4,758 / -193
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    انتری که لوطی اش مرده بود

    انتری که لوطی اش مرده بود و چند داستان دیگر از صادق چوبک
    نویسنده : صادق چوبک
    نشر : نگاه
    تعداد صفحات : 209
    نمره : [ 10 از 10 ]

    [​IMG]

    آخ ! آخ ! صادق چوبک ( :x ) . آقا بهترین نویسنده ی ایرانی هستند ایشون ؛ البته به نظر ِ من . چوبک یه « طبیعت گرا » هست و داستان ها ـش هم تحت تاثیر همچین موضوعی هست .[nb]این مقاله رو هم راجع به طبیعت گرایی ِ چوبک بخونید خوبه .[/nb]
    چوبک خیلی مظلومه ! خیلی ! کتابا ـش هم کمیاب هستند . البتّه خوب دلیل این کار هم واضح هست ؛ چون که مردم استقبال نمی کنن ! و البتّه یه دلیل دیگه هم می تونه این باشه که چون نقد های این کتاب حتّی به ایران الان هم مربوط میشه ، پس به کتابا ـش اجازه ی نشر نمیدن . الان این کتاب هم خیلی از داستان ها ـش حذف شده تا بهش اجازه نشر داده شده . آقا چوبک بخونید .

    خلاصـه داسـتان و بـلا تشـبیه نـقد :

    این کتاب داستان های گلچین شده ای از مجموعه داستان های ِ «خیمه شب بازی» ، «انتری که لوطی اش مرده بود» ، «روز اوّل قبر» و «چراغ آخر» است . که داستان های « عدل » ، « مردی در قفس » ، « مسیو الیاس » و « یحیی » از مجموعه داستان ِ خیمه شب بازی انتخاب شده است و داستان های « قفس » و « انتری که لوطی اش مرده بود » از مجموعه داستان ِ انتری که لوطی اش مرده بود انتخاب شده است و داستان های « چشم شیشه ای » ، « دسته گل » ، « یک چیز خاکستری » ، « پاچه خیزک » ، « همراه » ، « عروسک ِ فروشی » و « همراه ( شیوه دیگر ) » از مجموعه داستان ِ روز اوّل قبر انتخاب شده است و داستان های « دزد قالپاق » ، « بچّه گربه ای که چشمانش باز نشده بود » ، « کفتر باز » و « پریزاد و پریمان » از مجموعه داستان ِ چراغ آخر انتخاب شده است .
    نثر چوبک ، نثری هست ساده و طنزآلود ، همراه با اصطلاحات تند و خشن و بعضی وختا هم رکیکُ کوچه و بازاری . نثری نزدیک به زبان گفتار .« چوبک گفتار را به صورت گفتار و زمان وصل را به صورت کتابی آورد و معلوم است که این نوع طرز بیان را در نتیجه تمرین و ممارست و دقّت در صحبت مردمی که عامیانه حرف می زنند یاد گرفته است و می داند که مردم عادّی در کجا ها حروف ، صداها ، کلمات را ادغام می کنند و در کجاها کش می دهند و در کجاها ضرب المثل را به کار می برند و کجاها نتیجه مطلوب را می گیرند . چوبک نه فقط از طریق شخصیت هایی که خلق خود را نویسنده ی مردم بدبخت نشان می دهد ، بلکه با تقلید از زبان مردم بر خلق هنرمندانه آن زبان در قصّه ها و اندیشه متعلّق به آن طبقه ، می ماند . » [nb] نقل قول از حرف های رضا براهنی ؛ قسمت سال شمار زندگی و آثار صادق چوبک ِ همین کتاب .[/nb]
    « در آثار چوبک هر شخصیت داستان به زبان خودش ، زبان متناسب با فرهنگ و خانواده و سن و سالش سخن می‌گوید؛ کودک، کودکانه می‌اندیشد و کودکانه هم حرف می‌زند، زن زنانه فکر می‌کند و زنانه هم حرف می‌زند و بدین ترتیب هر یک از شخصیت‌ها به بهترین وجه شکل می‌گیرند و شخصیت پردازی موفقی ایجاد می‌شود که در بستر حوادث داستان، زیبایی و عمق خوشایندی به داستان می‌دهد . وی در توصیف واقعیت‌های زندگی نیز وسواس زیادی داشت و این نیز از ویژگی‌های آثار وی است. »[nb]نقل قول از : ویکی پدیا [/nb] تو این کتاب و تمامی داستان ها این ویژگی ها کاملا ً به چشم می خورد .
    اکثر ِ شخصیت هایی که تو این داستان تعریف شده بودند هر کدوم نمادی از شخص یا گروهی از آدم ها بود . این نماد ها واقعا با دقّت و ظرافت خاصّی به کار رفتن و من فکر می کنم علّت این کار ، خفقانی بوده که رژیم پهلوی ایجاد کرده بود . کلّا از کار نماد گذاری خیلی خوشم میاد .
    داستان‌های چوبک پایان‌بندی‌ های خاصّ خود ـشون رو دارن . داستان های چوبک پر از شرارت و خشونت و کمتر موقعی هست که داستان حول عشق و مهربونی مانور بده . چوبک در انتهای بیشتر داستان‌ها ـش به این نتیجه می‌رسه که کاری با وضع موجود نمی‌ شه کرد و باید با اون ساخت . یعنی به نوعی ، جبر بر داستان‌های اون حاکم هست . تو داستان‌های چوبک همیشه یا مرگ هست یا شکست ِ انسان‌های محرومی که در داستان هستن . شخصیت‌های داستان‌های او - که بیشترشان از قشر فقیر جامعه هستند - در پایان داستان ، همیشه به یه پلّه پایین‌تر می‌رسن و نزول می‌کنن . به نوعی می‌شه گفت تمام شخصیت‌های داستان‌های چوبک دارای یه نوع قحطی خاص‌اند و از یک‌سری چیزها دست ـشان بریده است و این قحطی ِمالی ، جنسی ، احساسی و... مستقیماً بر تمام جوانب زندگی‌ ـشان سایه انداخته . شخصیّت‌های چوبک همیشه در فضایی مسموم زندگی می‌کنن ولی در عین حال ، جرأت این که از اون فضای مسموم دست بردارن رو ندارن . آدم‌های جهانِ چوبک کمتر اهل عمل و حضور فعّال هستن .
    تنها بدی کتاب اینه که جمله ها خیلی بلند هستن .

    عدل :

    داستان درباره ی الاغی هست که تو فصل سرما افتاده توی جوی ِ آبی و دست و پا ـش شکسته . مردم و رهگذرهایی که اون جا بودن هر کدوم یه راهِ حلّی برای نجات الاغ دادن ! ولی آخر سر هیچ کدوم از پیشنهاد ها عملی نشد .

    تو این داستان چوبک صرفا به عنوان یه راوی ماجرا ست و هیچ برداشتی از خود ـش رو به وسط نمی کشه . نویسنده با این کار قصد داره که خواننده رو متوجّه ی این کنه که الاغ ِ داستان مهم نیست ، اصل واکنش مردم به این الاغ مهم هست . که می بینیم مردم با بی مهری و تنبلی از کنار الاغ می گذرند و هیچ کمکی به ـش نمی کنند .
    به نظر من تو این داستان منظور از الاغ ، « ایران ِ اون زمان » بود . که به شدّت به کمک مردم نیاز داشت ولی مردم هیچ کدوم به ایران کمکی نکردند . این یکی از داستان های ِ چوبک هست که داره مردم رو نقد میکنه .

    مردی در قفس :

    « سیّد حسن خان » مردی هست معلول که زن ـش رو از دست داده و تنها شده و برای اینکه جایِ خالی « سودابه » ، همسر ـش ، رو بتونه خالی کنه به عرق و تریاک روی میاره . سیّد یک سگی داشت که خیلی با اون اُخت بود و یه جورایی شده بود همدم سیّد . یه روزی سگ ِ سیّد هم خواست اون رو ترک کنه و به کوچه خیابون بره چون دچار شهوت شده و میخواد بره با سگ های نر محلّه یه حالی بکنه . سیّد تصمیم میگره زبون بسته رو به خواست ـش برسونه . پس اون رو می بره تو حیاط ولی در رو بازمیزاره که یکی از سگ های نر ِ محلّه بیاد تو.
    چوبک تو این داستان تنهایی و بی‌پناهی انسان را موضوع بحث ِ خود ـش قرار داده ، انسانی که تنها دلخوشی‌ اش دوستی با حیوونی هست . امّا زود فهمید که زندگی اون قدر خشن و بی‌رحم است که حتی نباید به دوستی سگ هم که نماد ِ وفاداری هست ، دلخوش باشه .
    کلّا تو این داستان و چه داستان های دیگه چوبک که شخصیت های داستانی ـش دچار شهوت می شن ، چوبک می خواد بگه که ماهیت و حقیقت ارضای هر لذّتی یا به قول عوام هر خوشبختی یه چیز ِ پوچی هست . حتّی می‌شه گفت که هیچ امری برای آرزو شوم‌تر از تحقق اون نیست . شهواتای ِ ارضا ء شده بیشتر مایه بدبختی هستن تا خوشبختی .

    مسیو الیاس :

    « آمیرزا خان » که کارمند درستکار اداره ی ِ مالیه بود . یه اخلاق ِ بدی داشت که کفر زن و بچّه ها ـش رو در اورده بود ! این اخلاق ِ بد ـش این بود که غصّه ی عالم و آدم رو میخورد ! تو یه روز یه خانواده ِ یهودی اومدند تو خونه ی آمیرزا که نزذیک شونزده تا اتاق داشت . اونا رفتن تو یه اتاقی که از همه بدتر بود و مدّت ها بود که کسی تو اونجا زندگی نمی کرد . حالا آمیرزا غصّه ی اینا ها رو شروع کرد به خوردن . ولی فردا ـش فهمید که این خانواده ی ِ یهودی خونه رو از صاحب خونه قبلی خریدن !

    چوبک تو این داستان قصد داره ، نا به سامانی های اجتماعی و رفتارهای ناپسند افراد رو نشون بده . روابط نا عادلانه ای که تو جامعه برقراره و فقر و فلاکت همه جا رو پر کرده . این فقر اقتصادی به اضافه ی ِ فقر فرهنگی تو توصیف افراد تو خونه دیده می شه . داستان مفهوم محور هست و ماجرای خاصی ندارد ، صرفاً بیان تصوّرات غلط ِ محمود خان درباره ی مسیو الیاس هست . تو این داستان به نقد ثروتمندان ، آمیرزا و مسیو الیاس پرداخته می شه . از طرفی نقد افرادی هست که با نکبت زندگی می کنن اما کلّی ثروت دارن !

    یحیی :

    « یحیی » پسر بچّه ی یازده ساله ای بود که روزنامه هایی به نام « دیلی نیوز » رو قرار بود بفروشه .تو کوچه داد میزد و میگفت : « دیلی نیوز ! دیلی نیوز ! » و با این کار ـش دو سه روزنامه ی فروخت . امّا بعد یه مدّتی اسم روزنامه رو یاد ـش رفت . یه مدّت فکر کرد و اسم روزنامه یاد ـش اومد . بعدش فریاد زد : « پریموس ! پریموس ! »

    این داستان فکر کنم می خواست بگه که اگه از حقّت چیز ِ بیشتری بگیری و بدست بیاری بالاخره یه جا یه ضربه ای می خوری و این چیزای بدست اورده رو از دست می دی .

    قفس :

    یه قفسی بود پر از مرغ و خروس .هر دفعه یه دستی تو میومد و یکی از این زبون بسته ها رو با خودـش می برد بیرون قفس و تو بیرون سرـش رو می برد . همه ی خروس ها و مرغ ها این صحنه رو میدند ولی کاری نمی تونستند بکنند .

    این داستان روایت تلخی از دنیای سیاهی هست که با میله های قفس محدود شده . اونایی که تو قفس زندگی می کنند ، هیچ گونه اِشرافی به دنیای خارج از قفس ندارن و درک محدود اونا بر اضطراب ـشون اظافه می کنه . چرا که تنها وسیله ی ارتباط آن ها با دنیای بیرون ، دستی هست که می آد و قربانی انتخاب می کنه و میره . امّا این دست ِ بی رحم نماد مرگ است یا درست تر ـش دستی هست که حاصل عملکرد خود ساکنان قفس است .در کل داستان مبهم بودن فردايي رو به تصوير کشيده که حتّی به طلوع کردن خورشيد فرداـش هم اعتمادی نیست . و زندگی ِساکنان قفس ، نمايشگر اتمسفر پرتنش و نا امن دنیای امروزست .

    انتری که لوطی اش مرده بود :

    یه اتنری بود به نام « مخمل » که لوطی ای داشت به نام « جهان » . جهان ، مخمل رو زیاد اذیّت می کرد . یه روزی تو یه درخت بلوط خوابیده بودند ولی انگار جاهن قصد بیدار شدن رو نداشت . مخمل فرصت رو برای فرار غنیمت می شمره و فرار میکنه . در حین فرار با یه بچّه چوپان روبرو میشه . بچّه چوپان خواست اون رو بگیره ولی نتونست . مخمل داشت تو دشت استراحت می کرد که شاهینی اومد اون رو شکار کنه ولی نتونست . بعدش مخمل به این تیجه رسید که بهتره برگرده پیش جهان ! انگار اونجا جا ـش بهتر بود . وقتی رسید اونجا دونفر تبر به دست اومدند سمت درخت . مخمل خواست فرار کنه ولی نتونست چون میخ ـش به جایی گیر کرده بود .به قول خود کتاب عادت وترس مخمل باعث این شده بود که هیچ وقت اون از دست لوطی اش فرار نکنه .

    این داستان یقینا بهترین اثر این کتاب بود . خیلی عالی بود .
    به نظر من تو این داستان منظور از مخمل « مردم ایران » بودن که زیر ظلم و ستم فردی مستبد به نام « رضا خان » و دولت اون موقع بودن . که منظور از لوطی هم « رضا خان » بود . که عمر لوطی تموم شده بود و تو کتاب هم اشاره میشه که لوطی در یه درخت بلوط ِ پوسیده می میره . که این هم در اصل یه تابوتی بوده برای رضا خان که متناسب با وضعیت ِ خودش بوده .

    چشم شیشه ای :

    یه پسر بچّه ی پنج ساله ای بود که یه چشم نداشت و به جای اون یه چشم شیشه ای گذاشته بودن جا ـش . پدر و مادر پسرک هم از این امر خوشحال بودن . پدر و مادر یه روزی بیرون اتاق بچّه بودن و داشتند در مورد پسرک حرف میزدند . وقتی حرف هایشان تموم شد اومدند تو اتاق دیدند پسرک چشم ِ شیشه ای ـش رو در اورده و جلوی آینه گذاشته !

    از اونجا که شیشه و آینه نمادی مجازی از واقعیّت هست . شخصیت داستان در پایان داستان ، چشم شیشه‌ای را از چشم برمی‌دارد و روی میز می‌گذارد که مبادا دنیا را با آن ببیند . یه جورایی میخواد همون فرار از واقعیّت ها رو برسونه .

    دسته گل :

    رئیس اداره که فردی هست که با زیر دست هاش اصلا خوب برخورد نمیکنه . برای آقای رئیس تا حالا سه تا نامه اومده بود که چون شما با زیر دستاتون خوب رفتار نمی کنید ، پس من هم شما رو زجر کُش می کنم . رئیس به خاطر همین استعفا داد . روزی که داشت میرفت مدارک رو تحویل بده یه پسر بچّه ای پشت ـش یه ترقّه انداخت و اون هم زهر ـش ترکید و مُرد . امّا ترس ـش به خاطر همون تهدید ها بود و آخر سر هم زجر کُش شد .

    پس اون که یه آدم تمام خوشبختی و موفّقیت های این دنیا رو تجربه کرد ، بعد ـش میخواد چیکار کنه ؟ بازم موفّقیت کسب کنه ؟ با این سوالا نویسنده میخواد مادّی گرایی رو نفی کنه و بگه بابا هعی دنبال پول و این جور چیز میزا نباشید .

    یک چیز خاکستری :

    داستان داره یه روز کاری و مکالماتی که بین افراد حاضر تو دندون پزشکی هستن رو روایت می کنه .

    از این داستان تقریبا هیچّی نفهمیدم ! [ بعداً باید ویرایش شود .]

    پاچه خیزک :

    « مش حیدر » که بقّال بود با تله موش ـش بالاخره موفّق شد که موش مغاز ـش رو به دام بندازه . وقتی که این کار رو تونست انجام بده ، داد ُ و هوار کرد و ملّت جلوی مغاز ـش جمع شدن . هر کدوم یه پیشنهادی برای نابود کردن دادن که آخر سر تصمیم گرفته شد رو موش نفت بریزن و آتیش بزنن اون رو . همین کار رو هم کردن و موش با حالت آتشین خود فرار کرد زیر تانکر نفت ! تانکر منفجر شد .

    تو این داستان هم شخصیّت هایی رو می بینیم كه هركدوم نماينده قوميّت ، موقعيّت و فرهنگی هستن و هركدام نظری براي كشتن موش ارائه مي‌كنن . هركدام سعي مي‌كنن كه بدترين روش ممكنه رو برای كشتن موش ارائه بدن ،‌ در حالی كه کشتن يه موش ساده ست و اصلاً مي‌شه اون رو نكشت و به‌ جای ديگه ای انتقال‌ش داد امّا مردم و مش حیدر دوس دارن اون رو بکشن . که نشان از عدم تصميم‌گيری جامعه در مورد يک معضل ساده دارد .

    همراه :

    دو گرگ در بیابانی بودند سرد و پرف از برف بودند . طاقت ـشون دیگه تموم شده بود . یکی از گرگ ها پاش تو برف فرو موند و دیگه نتونست کاری بکنه . اون یکی گرگ هم کاری نکرد و منتظر شد که رفیق ـش کامل از پای دربیاد . بعد اون رو خورد و نجات پیدا کرد .

    ضمن اين که تو اوّل داستان به آيه ای از تورات اشاره می‌شه : « دو تن به از يک تن ، چون وقتی يکی بر زمين افتاد ، ديگری به کمک او می‌شتابد. » شايد چوبک تصميم داشته اشاره به طنز ظریفی کنه که اگر اين همراهی با درندگی و شرارت همراه باشه ، نه تنها دو تن بهتر نيستند که باعث دريدن و کشته شدن يکی به دست ديگری خواهد شد (!)

    عروسک ِ فروشی :

    یه پسر بچّه ای بیچاره ای بود که تو فصل سرما بی هیچ خونه و زندگی و تو کوچه ها پلاس بود . پسرک هعی دم این مغازه و اون مغازه میرفت که شاید چیزی بتونه ازشون بگیره تا بخوره ولی هیچّی گیرـش نیومد . بالاخره تصمیم گرفت به حیاط یه خونه ای که در ـش قفل نبود بره و یه چیزی بدزده . یه عروسک رو از حیاط یکی از خونه ها دزدید . تو کوچه ها کلّی داد زد و گفت : « عروسک ِ فروشی ! » ولی هیشکی از ـش نخرید . بالاخره پسرک در اثر سرما مُرد .

    همراه « شیوه دیگر » :

    باز هم همون دوتا گرگ همراه با این تفاوت که تو غاری بودند و بیرون پر از برف و بوران . دو تا گرگ به شدّت گرسنه شده بودن . که حال ِ یکی از اون گرگ ها بهم خورد و اون یکی گرگ اومد چندتا گاز از پهلوش گرفت . گرگ سرپا گفت : « تا زنده ای بزار بخورمت وگرنه اگه بمیری هم گوشت ـت بو میگره و هم لاشخور ها میان میخورن ـش ! بیا و از خود گذشتگی از خودت نشون بده و بذار که بخورمت ! » گرگ سرپا هم آخر زنده زنده دوت ـش رو خورد .
    البته آخر این داستان خود نویسنده یه نتیجه گیری خیلی جالبی کرده بود : « این حکایت به ما تعلیم می دهد که یا گیاهخوار باشیم ، یا هیچگاه گوشت مانده نخوریم . »

    این داستان از لحاظ محتوا کاملا شبیه داستان « همراه » بود . یعنی اصلا این داستان همون داستان ِ همراه بود فقط با این تفاوت که نثر و نوع نوشتار امروزی تر شده بود .

    دزد قالپاق :

    پسر بچّه ای داشت قالپاق می دزدید که مردم محلّه فهمیدن و اومدن اون رو گرفتن و کلّی کتک ـش زدن . بعد صاحب ماشین رو مطلّع کردن . صاحب هم ماشین اومد و یه لگد زد به تهیگاه پسرک ! پسرک از دهن ـش خون اومد و مرد .

    آدم‌هاي چوبک تو این کتاب و به خصوص تو این داستان نحوه ی ِ برخورد با مشكلات ، ناتوانايی های جسمی و فكری خودشون رو به نمايش می ذارن . در برابر ناهنجاری ها واكنش نشون نمیدهن امّا واكنش هم بعضی اوقات نشون میدن که فاقد پشتوانه عقلی هست و در نتيجه بی ثمر می مونه . اين آدم‌های ِ نا آگاه ، سر منشا ءِ این ناهنجاری ها و بی سامانی ها را نمی شناسن .

    گربه ای که چشمانش باز نشده بود :

    پسر بچّه ای داشت تو دست تو سوراخ تیر برقی دست میکرد که از توش صدای ِ بچّه گربه ی ِ چند روزه ای میومد . که دو مرد متوجه ی پسرک شدن . یکی از مرد ها به ظاهر رویگر بود گفت : « باید تیر برق رو از جا بکنّیم تا بتونیم بچّه گربه رو نجات بدیم . » اون یکی مرد که تو دست ـش یه جوجه بود گفت : « خر با اون فهم ـش میفهمه که این کرا نمی ارزه ! » بالاخره دعوا شد . تو گیر و درا دعوا ناگهان گربه ای وسط جمعیت ظاهر شد و جوج رو به دهن گرفت و رفت تو سوراخ تیر برق . بچّه گربه هم صدا ـش دیگه افتاد .

    این داستان هم یه جورایی شبیه داستان ِ « عدل » بود و بی مهری مردم به بچّه گربه رو روایت می کرد و فکر می کنم نویسنده می خواسته وجود نداشتن حسّ ِ همدردی بین مردم رو به تصویر بکشه .

    کفتر باز :

    « دایی شکری » یه کفتر باز و آدم خوبی بود و تمام وقتُ جوونی ـش رو داشت پای کفتر ها ـش می ذاشت .مادرـش بهش میگفت : « زن بگیر. » ولی اون میگفت : « زن چیه ؟ آدم کفتر به این خوشگلی داره زن میخواد چیکار ؟ » یه روز یکی از کفتر ها ـش که خیلی اون رو دوست داشت پرواز میکرد تو هوا که برف بارید . شکری دنبال ـش رفت که بتونه بگیردش . از این بام به اون بام بود که از پنجره ی خونه ای یه دختر ِ خوشگلی رو دید و عاشق اون شد ! شکری دیگه همه ی کفتر ها ـش رو فراموش کرده بود و تمام فکر ـش اون دختره شده بود .

    شاید متفاوت ترین داستان ِ این کتاب ! این داستان یه دورن مایه ی احساسی و عاطفی داشت و می خواست بگه که عشق می تونه همه رو مبتلا به خودش بکنه و به راحتی هم نمی شود از دست‌ش رها شد .

    پریزاد و پریمان :

    « پریزاد » و « پریمان » خواهر برادر بودن که زیر درختی نُه ماه خوابیدند . تو این مدّت زن و شوهر شدند و بعد اینکه از خوب بیدار شدن پریزاد کره اسب تک شاخی رو زایید . این اسب رو « مهرک » نامیدن .مهرک پدر و مادر ـش رو برد به سرزمین اهریمن ها و اونجا رو که تاریک بود ، روشن کرد . اهریمن تلاش هایی کرد که بتونه مهرک رو از پا دربیاره ولی نتونست ولی توی یکی از این درگیری ها پدر ـش کشته شد . آخرین حقّه ی اهریمن و « جهی » ، همدست و دیو مونّث ، این بود که برن با مادر و خود مهرک ازدواج کنن . رفتند این کار رو کردند و دوباره سرزمین اهریمن تاریک شد .

    این داستان به سبک داستان های قدیمی و افسانه ای ایران بود . داستان به تسلّط ِ تاریکی به روشنایی اشاره می کنه و احتمالا اشاره به اوضاع اون زمان ایران داره که حکومت پهلوی بر ایران داشته حکمرانی می کرده .

    کـلام پـایـانی :

    این رو نخونید میخواید دیگه چی رو بخونید آخه ؟ ببیند یه کتابی هست ـا ! اصن آدم میخواد این کتاب رو بخوره !
    اصن کسی این کتاب رو نخونه و از دنیا بره گویی هیچ کتابی نخوانده است . راستی معلّم ادبیات ـمون هم این کتاب رو تحسین کرده ! : د
     
    • لایک لایک x 9
    • دیسلایک دیسلایک x 1
  10. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    815
    امتیازات:
    +4,758 / -193
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    من ِ او

    مـن ِاو
    نویسنده : رضا امیر خانی
    نشر : افق
    تعداد صفحات : 599
    نمره : [ 6.5 از 10 ]​

    [​IMG]


    خلاصـه داسـتان :

    « علی فتّاح » پسر بچّه ای هست که در حال گذروندن دوران ابتدایی خودش هست . علی با مادرش و خواهرش ، « مریم » و پدر بزرگ‌ش ، « حاج فتّاح » ، زندگی می کرد . حاجی یه کوره آجر پزی داشت و خودش هم قبلا تو کار شکر بود . پدر‌شون هم رفته بود باکو که تا بار ِ شکر بیاره .این خانوده ی فتّاح خدمتکار زیاد داشتند ولی یه خانوده با بقیه فرق می کرد ؛ چون که « کریم » و « مه تاب » که پسر و دختر این خانواده ی ِ کُلفَت بودن به ترتیب دوست و عشق ِ علی بودن . همیشه مادر ِ علی رابطه ی دوستی علی با کریم رو نفی می کرد ولی خوب اثری نداشت .از وقت ِ اومدن پدر ِ علی دیگه گذشته بود . دیر کرده بود . که خبر اوردن اون رو کشتن . می گفتن که این کار ، کار ِ قزّاق هاست چون میخواستن از بار اون رو صاحب بشن ولی چون رضایت نداده بود کشته بودن‌ش . سر مجلس ختم ، حاجی هر ده روز رو سر پا وایساد (!) به خاطر همون چند روز مریض شد ولی خوب شد دیگه . حاجی رو به مراسم ِ جشنی که برای رئیس اصناف و اینا بود دعوت کردن اون هم با یه زن ِ همراه از خانوادـشون . حاجی کَلَک زد و زن ِ لهستانی رو با خودش برد و مسئله رو ختم به خیر کرد . بعد از اینکه چند روزی از مردن بابای علی خواستگارا اومدن ولی همشون جواب رد می شنیدن .یکی از خواستگار ها « عزّتی » ، پاسبون شهر ، بود . اون از این جواب نه عصبانی شد و یه روز روسری مریم رو وقت ِ مدرسه رفتن از رو سرش کشید . عزّتی هم چند روز بعد این قضیه به علّت برخورد چاقو مُرد . بالاخره حاجی برای اینکه این اوضاع رو فیصله بده مریم و یه دختر دیگه رو به فرانسه فرستاد . برای اینکه علی فکر مهتاب رو از کلّه‌ش بندازه بیرون تصمیم گرفتن که یه دختر براش صـیغ‍‌‍ه کنن ولی خوب از چون مهتاب متوجّه رفتار مشکوک اون شده بود ، خودش رو جای اون زنی که می خواست صـیغ‍‌‍ه بشه جا زد و یه حال ِ اساسی به علی داد . مهتاب هم با مریم که به ایران اومده بود رفت به فرانسه . مجتبی ( نوّاب صفوی ) دوست قدیمی کریم و علی اون ها رو به گروهک خودش دعوت کرد ولی اون ها پیشنهاد اون رو قبول نکردن . کریم رو قاجار ، همکلاسی‌ش ، کُشت . به خاطر عقده هایی که از بچّگی از کریم داشت . مریم تو فرانسه زن ِ یه انقلابی الجزایری ، « ابو راصف » ، شد . ابوراصف رو ترور کردن . امّا از ابوراصف یه بچّه به نام « هلیا » برای مریم موند . بهدش اومدن تهران . اون موقع ها جنگ تحملی بود ، یه روز تو بمبارون مریم و مهتاب کشته شدن . آخر سر هم خود علی مرگش رو پیش بینی می کنه و دوستان و آشنایان رو برای فردا دعوت می کنه سر قبرش (!) خودش هم فرداش تو قطعه ی شهدا دفن شد .

    بـلا تشـبیه نـقد :

    « من او » در بیست و سه فصل به فصل های « من‌ » و « او » تقسیم شده : یک‌ِ من‌، یک‌ِ او، دوی من‌، دوی او… و الی آخر . در بیست و دو فصل اول ، یکی در میون فصول رو از زبان سوّم شخص ( امیر خانی ) و بعد همون واقعه را از زبان علی فتاح می خوانیم به همراه کمی اتفاقات جدید دیگه . تا فصل آخر که امیرخانی ، فتاح رو وارد دنیای ما می کنه و آخرین داستان نقل می شوه .
    نثر خیلی روونی داشت ! چون زمان کتاب ، تهران قدیم هست ، نثر ها خیلی به حرف های عامیانه نزدیک هست .
    کتاب موضوع‌ش بیشتر عاشقانه بوده ولی عشقی دین محور(!) هر چند که بعضی از بخش های رمان تاریخی و اجتماعی هم می شد ولی این عشق‌ه بیشتر به چشم می یومد . موضوع کتاب رو و تلاش علی برای اینکه عشق رو با شهوت قاطی نکنه خیلی تحسین می کنم . این موضوع همیشه دغدغه ی من بود و تقریبا هر رمّان یا داستانی رو که می خوندم عشق و شهوت مخلوط بود ولی این تلاش نویسنده رو برای ایجاد همچین موضوعی رو خیلی می پسندم ، هر چند خیلی بهتر از این هم می شد .
    یکی ویژگی های منحصر به فرد دیگه این کتاب ، « رسم الخط » ویژه اون بود . با این شیوه نگارش ، خواننده به معنی های دیگه ای از یه کلمه کاملا معمولی توجه می‌کنه . انگار امیرخانی می‌خواد ذهن خواننده‌ش رو وادار کنه تا این کار رو با کلمات روزمره‌ش هم بکنه و به معنی های عمیق تری برسه . در کل این امیر خانی منحصر به فرده دیگه (!)[nb]با این منحصر به فردی‌ش زیاد حال نمیکنم ! میخواد خودش رو یه جوری جلوه کنه که انگار یه کسی هست که قرار سبک جدید رو وارد داستان نویسی ایران کنه (!) این آدم درست هوش زبانی قوی داره ولی خوب باید تحصیلات آکادمیک هم داشته باشه دیگه . نه ؟ به نظر من نداشتن این تحصیلات‌ش باعث شده که دیگه امیر خانی توم بشه . نمیدونم توجّه کردی یا نه ، ولی چه تکرار شخصیتی عجیبی بین « من ِ او » و « قیدار » بود ! [/nb]
    از شخصیّت پردازی داستان به نه راضی ام نه ناراضی ؛ نمیدونم آخه چی بگم ! در مورد ِ شخصیت پردازی ِ « هفت کور » و « درویش مصطفی » خیلی ضعیف کار شده بود . فکر می کنم اینا مثلا نماد بودن ؛ ولی خوب یعنی چی اینا یهو تو پاریس پیدا میشن (!) طی الارض کردن ؟ کلّا تو داستان عینهو جن بودن . یهو میومدن و می رفتن ! نویسنده باید شرح حال بیشتری ازشون می کرد . امّا شخصیت پردازی « علی » ! راضی ام به طوری که خیلی باهاش همذات پنداری کردم ولی تو قضیه ازدواج‌ش با مهتاب اصلا درکش نکردم . آخه چرا باهاش ازدواج نکرد ؟ خوب علی خیلی عاشق اون بود و همینجور مهتاب . مگه تنها دلیل‌ش برای این کار حرف درویش نبود ؟ درویش هم گفت هر وقت مهتاب رو برای خودش خواستی بگیرش ، چرا نخواست‌ش ؟ زمان ِ زیادی هم داشت که مهتاب رو فقط به خاطر خود ِ مهتاب دوست داشته باشه . یا اینکه علی چند بار تو داستان میگه به مهتاب زیاد نزدیک نمی شدم چون که می ترسیدم گناهی به وجود بیاد . حتّی تو فرانسه هم اونجایی که مهتاب کار می کرد نرفت چون می ترسید گناه ...(!) امّا وقتی که هم خونه ای مهتاب نیست شب میره خونه ی اون و صورت هاشون رو هم به هم نزدیک می کنن ! یا اون توصیف هایی که علی از لب های ِ مهتاب کرده بود نشان از شهوت اون داشت دیگه ! نه ؟ در کل این قضیه گناه و ازدواج نکردن علی و مهتاب رو نفهمیدم ! از نظر من منطقی نبود که این دوتا با هم ازدواج نکنن .[nb]این که دوتا عشق به هم نمی رسن عینهو داستان های سنّتی هست ؛ در حالی که اثرِ موجود یه اثر جدید هست و حتّی تو داستان های امروز هم خلّاقانه هست . من ترکیب این دو شیوه ی داستان نویسی رو اصلا دوس ندارم ![/nb] در مورد بقیه افراد راضیم به خصوص « کریم » .
    فصل دهِ او از نظر من یه کار بیهوده و بجای اینکه بگیم خلّاقانه ، یه کار ِ لوس بود ! از این تکرار های بیهوده داستان زیاد داشت . به نظر من تو خیلی از قسمت های کتاب می شد فهمید که امیرخانی مرز بین « خلاقیت » و « اصول نوشتن » رو از یاد برده . بعضی اوقات اینقدر از این شیرین کاری ها می کرد که نگو . این کار شاید عامّه پسند باشه ولی از لحاظ ادبی بد بود دیگه .
    یه نکته ریز هم درباره این رمّان اون ارجاع هایی بود که نویسنده بعضی اوقات می داد . این موضوع هم خوب بود و هم بد . خوبی‌ش این بود که نویسنده این داستان رو قبل اینکه رو کاغذ بیاره ، داستان رو تو ذهن‌‌ش متصوّر شده بود و خیلی بهتر از این مورد بود که همون رو کاغذ داستان رو بیاره . بدی‌ هم این بود که تو بعضی از این ارجاع ها تکرار بود ؛ یعنی اینکه با اینکه ارجاع داده بود ولی باز داستان رو دوباره همون جا نقل می کرد .
    وقایع کتاب بر اساس زمان صورت گیری اونها مرتّب نشده بود و خیلی از اوقات داستان قطع می شد و از یه جا به یه جای ِ دیگه می پرید راوی . به نظر من خیلی از اتّفاق ها که نویسنده باید اشاره می کرد رو نکره بود . مثلا :« قضیه سفر علی به فرانسه » . وقتی که علی تو فرانسه داشت داستان رو روایت می کرد سوّمین سفرش به اونجا بود . پس دو سفر قبلی چی ؟ اصن چی شد که علی به فرانسه رفت ؟ علی و مهتاب ، بعد اون قضیه صـیغ‍‌‍ه چجوری باهم آشتی کردن ؟ و خیلی سوالای دیگه !

    کـلام پـایـانی :

    اگر طالب کتاب های انتشارات افق و به خصوص امیر خانی هستید ، این کتاب رو بخونید . این کتاب از نظر من شاخ ترین کتاب امیر خانی و افق هست . بقیه ی کتابای این نشر و امیر خانی رو بیخیال شید ، فایده ندارن . هر چند این هم زیاد شاخ نبود ولی خوب چون سمپادی بوده یه کتاب ازش بخونید گوناه داره ! :د [nb] احساس می کنم دارم در حق ّ این کتاب خیانت می کنم ! اونقدر ها هم بد نیست خیلی خلّاقانه بود . نمدونم چرا همچین تصویر بدی از امیرخانی دارم ! :-??[/nb]
     
    • لایک لایک x 14
    • دیسلایک دیسلایک x 1
  11. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    815
    امتیازات:
    +4,758 / -193
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    خـرده جـنـايـت هـای زنـاشـوهـری

    خـرده جـنـايـت هـای زنـاشـوهـری
    نويسنده : اريک امانوئل اشميت
    مترجم : شهلا حائری
    نشر : قطره
    تعداد صفحات : 87
    نمره : [ 8.5 از 10 ]

    [​IMG]

    يادمه چند سال پيش تله تئاتری به کارگردانی فرهاد آئيش که توش محمّدرضا فروتن و نيکی کريمی بازی میکردن ، پخش شد . نمیشنامه اون کار هم همین اثر بود .

    خلاصـه داسـتان :

    « ژيل » پونزده روز تو بيمارستان بستری بود ؛ زن‌ش ، « ليزا » ، اون رو زده بود . اين حادثه باعث شد که چند روزی حافظه ی ژيل از بين بره . ولي حافظ‌ش تو مدّت اين پونزده روز برگشت . البتّه کسی اين موضوع رو نفهميد حتّی زن‌ش و دکترا . زن‌ش مياد اون رو می بره خونه و سعی مي کنه که حافظه ی اون رو برگردونه . البته چون که قبلا يه مشکلاتی تو زندگی زناشوهری اين دو زوج وجود داشت ؛ پس ليزا سعی می کرد که اون زندگي ايده آل تو ذهن‌ش رو بجای گذشته ای که با ژيل داشته ، به اون تلقين کنه . اين موضوع تا اونجا ادامه داشت که يه جا ژيل سوتی داد و ليزا فهميد که اون حافظه‌ش رو از دست نداده . البته ژيل روز آخر رو يادش نمی اومد ولي ليزا ماجرای اون روز رو تعريف کرد و ژيل فهميد که اون قرار بوده ليزا رو بکشه و ليزا فقط از خودش دفاع کرده . پس تصميم گرفت خونه رو ترک کنه ولی ليزا منصرف‌ش کرد . بعد چند ساعت مرور خاطرات گذشته‌شون ليزا يه فکری رو که مدّّت ها اون رو اذيّت مي کرد . به ژيل گفت . و بعد بحث هايی ، ليزا تصميم گرفت خونه رو ترک کنه که اين بار ژيل مانع رفتن اون شد .

    بـلا تشـبيه نـقد :

    موضوع نمايشنامه رابطه ی عشقولانه بين زوجين هست . اين موضوع واقعا يکی از دغدغه هاي من بود که چجوری يه زوج بعد چن سال با هم حرف ميزنن ؟ از هم خسته نمي شن ؟ پس موضوع نمايشنامه به خاطر اين دوس دارم . البتّه متن‌ش يه جاهايي عاشقانه - فلسفي می شد که خيلي خوب بود . در کل از متن و موضوع بسيار راضی ام . همين جا لازم به ذکره که کار ِ مترجم هم خوب بوده و يه نثر روون و بی نقص تحويل من و شما داده . [ سپاس گزارم ازش . ]
    باورتون ميشه اين نمايشنامه رو يه کلّه خوندم ؟ اينقدر که جذّاب بود برام . ولي بعد اينکه تموم شد يه چيزي تو ذهنم اسکی مي رفتم اونم اينکه : « يه جورايی داستان غير واقعي هست . آخه چجوري يه زن و شوهر می تونن اينجوری باهم فلسفی صحبت کنن ؟ » ولی به اون چيزه تو ذهنم گفتم : « برو بابا ! متن‌ش رو خيلی دوست دارم . بيخيال واقعی بودن يا نبودن‌ش ! » این کتاب من رو یاد کتاب ِ « یک عاشقانه‌ی آرام » مینداخت . یه شباهت هایی بین‌شون بود . ولی خوب چیزی که تو این کتاب بهتر بود ، « واقع گرایانه تر » بود . یه عاشقانه آرام یه جوری بود ، دور از دسترس ولی این خیلی بهتر بود .[nb]ببین دیگه یه عاشقانه آرام چیه ! :D[/nb]
    امّا يه چيز ديگه ای راجع به اين کتاب که به عقيده ي خيليا اين دليل از نقاط ضعفه اين کاره : « استفاده ي مکرر نويسنده از اسم کتاب " خرده ..." هست . » ولی به نظر من اين کار از نقطه قوّت هاي اين کاره ؛ چون که اين موضوع ، اين رو می رسونه که نويسنده از قبل داستان رو تو ذهن‌ش پرورش داده و بعد رو کاغذ اورده و فی البداهه نبوده . این یعنی حدّاکثر قدرت یه نویسنده . حالا ضعیف بودن یا نبودن‌ش مسئله نیست بحث حداکثر زور ِ نویسنده است .
    مهم ترين بحث اين نمايشنامه تفاوت تعاريف ها بود و يا حتّی فراتر از اون تغيير در انتظارات زوجین از هم دیگه . چيزی که حتّی بين همه اتّفاق میفته حتّی بین دو تا دوست و ... . تغيير در تعریف های طرف مقابل خودم‌ون و سعی تو یکی کردن تعریف هام‌مون ، به نظرم حرفی بود که « درون مایه » این نمایشنامه می خواست بزنه .
    خوب وقتی يه کتاب 87 صفحه هست ، دو تا شخصيّت هم بيشتر نداره و نويسنده‌ش هم اريک جون هست ؛ چجوری انتظار داری که شخصيت پردازی بدي داشته باشه ؟ هان ؟ خوب بود در حدّ اعلا !
    یه چیز تو این نمایشنامه رو خیلی پسندیدم این بود که : نویسنده به هیچ وجه‌ای نتیجه گیری یا عقیده‌ی شخصی خودش رو به وسط نیاورده بود و نویسنده فقط و فقط راوی بود . هر چند که آخر داستان خواننده هم به همون نتیجه ای می رسید که نویسنده می خواسته . این چیز تو داستان های ایرانی خیلی کم‌ه خیلی !

    قسمتی از کتاب :

    [quote author= صفحه 44 و 45 ]
    تو اين کتاب زندگي زناشويی رو مثل مشارکت دو قاتل معرفی مي کنم.چرا؟ براي اين که از همون اول ، تنها چيزی که باعث میشه يک زن و مرد با هم باشن خشونته ، اين کششی که اونا رو به جون هم می اندازه ، که بدنشونو به هم می چسبونه ، ضربه هايي که با آه و ناله و عرق و داد و بيداد توامه ، اين نبردی که با تموم شدن نيروشون خاتمه می گيره . اين آتش بسی که اسمشو لذّت مي ذارن هم‌ش خشونته. حالا اگه اين دو قاتل شراکتشونو ادامه بدن و ترک مخاصمه کنن و با هم ازدواج کنن ، با هم متّحد می شن که عليه جامعه بجنگن . ادعای حق و حقوق و مزايا می کنند ، ثمره ی کشتی شون ، يعني بچّه هاشونو به رخ جامعه می کشن تا سکوت و احترام بقيه رو کسب کنن. ديگه شاهکاري مي شه از کلاهبرداري. دو تا دشمن با هم سازش مي کنن تا تحت عنوان خانواده پدر همه رو درآرن. خانواده ! اين ديگه حد اعلاي کلاهبرداری شونه ! حالا که هم آغوشي وحشيانه و پرلذّتشونو به عنوان خدمت به جامعه جا زدن ، ديگه هرکاری می تونن بکنن : به اسم تعليم و تربيت به بچّه هاشون اردنگی و توسری بزنن و براي بقيه مزاحمت ايجاد کنن و حماقت و سرو صداشون رو به همه تحميل کنن. خانواده يا به عبارتی ديگه خودخواهی در لباس نوع دوستی … بعد قاتل ها پير می شن و بچّه هاشون می رن تا زوج هاي قاتل ديگه ای بسازن . اين بار اين درنده های پير که ديگه نمی دونن چطوری خشونتشونو خالی کنن ، به جون هم می افتن ، درست مثل اوايل آشنايی شون ، با اين تفاوت که از ضربه هاي ديگه ای به جای پايين تنه استفاده مي کنن . ديگه ضربه ها کاری تر و ماهر ترن. تو اين نبرد هرکاری مجازه: مريضی ، کری ، بي تفاوتی ، خرفتی . اوني پيروز مي شه که بيشتر عمر کنه. آره اينه زندگی زناشويی . شرکتي که اوّلش پدر مردمو در مياره ، بعدش پدر همديگه رو . يک راه دور و درازيه به طرف مرگ ، با جنازه هايی که به جا ميذاره . يک زوج جوان مي خواد از شرّ بقيه راحت شه ، تا با هم تنها بمونن. وقتي پير شدن ، هرکدوم می خوان از شرّ اون يکی خلاص شن. وقتی يه زن و مرد سر سفره ی عقد مي بينين ، هيچ وقت از خودتون مي پرسين کدومشون قراره قاتل اون يکی بشه ؟
    [/quote]

    کـلام پـايـانی :

    خوشم اومد . شما هم احتمالا خوشتون مياد ديگه .
     
    • لایک لایک x 10
  12. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    815
    امتیازات:
    +4,758 / -193
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    خاطرات صد درصد واقعی يک سرخپوست پاره وقت

    خاطرات صد درصد واقعی يک سرخپوست پاره وقت[nb]رو خود کتابم هم نوشته « ... پاره وقت » ولی نمیدونم چرا عکس ِ این کتاب‌ه اینو نوشته ! :-??[/nb]
    نويسنده : شرمن الکسی
    مترجم : رضا هيرمندی
    نشر : افق
    تعداد صفحات : 277
    نمره : [ 7 از 10 ]​

    [​IMG]

    خلاصـه داسـتان :

    داستان درباره ي زندگی يه نوجوون سرخ پوست هست به نام « جونيور » . مشکلاتي از بچّگی باهاش بوده ( مشکلاتي مغزی و اينا ! :D ) . اون و خانوده‌ش توي يه اردوگاهی به نام « اسپوکن » زندگی مي کردن . « راودی » ، بهترين دوستش بود و در مقابل زور گويی هايی که به اون مي شد ازش دفاع مي کرد . و دوتایی باهم تو تیم بسکتبال مدرسه‌شون عضو بودن . « آقاي پ » معلّم هندسه جونيور بود و تو يه روزی يه کتاب به سمت آقاي پ پرت کرد و اون رو از مدرسه به خاطر اين کارش ، اخراج کردن . چند روز بعد آقای پ که از کوچه ي اونا رد ميشد اومد پيش اون و گفت : « هويت سرخ پوستی‌ت داره از بين ميره تو بايد از اين اردوگاه بری ! » . اون هم به دبيرستان « ريردان » که مدرسه ای براي سفيد پوستا بود ، رفت . با این کار مردم اردوگاه دیگه به جونیور « خائن » میگفتن . و راودی هم با ا جونیور قهر کرد . تو اونجا با يه دختری به نام « پنه لوپ »دوست شد که اون رو خيلی دوست داشت . تو دبيرستان ريردان ، جونيور به عضويت تيم بسکتبال دراومد و حتّی در مقابل تيم دبيرستان سابق‌ش هم بازی کرد . که یه بار جونیور اینا بردن و یه بار هم راودی اینا . در آخر بعد هم با هم دوست شدن جونیور و راودی و هم چی ختم به خیر شد .

    بـلا تشـبيه نـقد :

    من خیلی شباهت های بین این کتاب و « ناتور دشت » دیدم ولی خوب سلینجر کجا این شرمن الکسی کجا ؟[nb] اونقدر ها هم نظرم نسبت به این سلینجر منفی نیست ! :D[/nb] . امّا یکی از معدود معیار هایی توش این کتاب رو پسندیدم بحث « توصیف آدم های ِ داستان بود . » تو این کتاب با ترفند کاریکاتور و تصاویری از نوشتن ِ توصیف ها و خسته کردن خواننده جلوگیری شده بود در حالی که تو ناتور دشت تو باید توصیف های خسته کنننده هولدن رو در مورد همه‌ی آدم های ِ دور و برش می خوندی . کۀبا این کار تصویر های کتاب رو خیلی پسندیدم و اصلا نمی ذاشت خوانننده خسته بشه .
    یکی از نقاط قوّت متن « صادقانه » بودن متن بود . معلوم بود که نویسنده خودش یه سرخپوست بوده و این چیزایی رو که تعریف می کنه برای خودش اتّفاق افتاده .
    ضمنا ً نوسنده فقط راوی بود و سعی در خوراندن و قبولوندن ماجرا ها به خواننده نداشت که خیلی این معیار تو داستان برام مهم بود .
    طنز کتاب که خيلی عالی بود . من طنز تو اين کتاب رو به دو دسته تقسيم مي کنم :
    يک : اون قسمت طنز هايی که عمومی هست و شايد بيشتر براي خنده باشن ؛ - دوست ندارم از کلمه‌ی « هجو » استفاده کنم . - مثل : « خب ، يک تفاوت بزرگ بين من و خواهرم همين است . من مجلّه هايی را که پر از عکس های آن‌جوری است قايم می کنم و خواهرم رمان های شيرين و لطيفی را که راجع به عکس هاي آن‌جوری است . »[nb] نقل قول از صفحه ی 52[/nb]
    دو : اون قسمت طنزی که بيشتر در مورد « سرخپوست ها » بودن و از اين قبيل مسايل و واقعاً خواننده رو به فکر فرو می بردن ؛ مثل : « وقتی کوچک بودم ، ظرف يک هفته سه بار جلوی بابام را به خاطر ِ " رانندگي در حال ِ سرخ پوست بودن " گرفتند . »[nb]نقل قول از صفحه ی 60[/nb]
    چقدر ترجمه ی اين پسره هيرمندی خوب بود . خيلی خوب و روون بود .
    طرح جلد کتاب هم چقدر متناسب با موضوع بود . خودم البـته خیلی رو تصویر رو جلد فکر کردم تا فهمیدم چی هست ـا . تصویر یه « کلاه سرخپوستی » هست که زیرش یه دونه از این کلاه نقاب دار ها - در اصطلاح « cap » دیگه - هست . که منظورش به جونیور با هویّتی سرخپوستی و سفید پوستی هست .
    شخصیت پردازی جونیور و راودی خیلی خوب بود ولی در مورد بقیه شخصیت های زیاد راضی نبودم ؛ مثلا : « یهو مری و مادر بزرگ با مرگ از داستان خارج شدن . خیلی اتّفات سریع بود و می شه گفت که کم پرداخته شده بودن . » اصلا میشه یکی از ضعف های این کتاب رو روایت سرع و هول هولکی اون دونست .

    کـلام پـايـانی :

    جالب بود . مصوّر هم که بود . در کل یه کار ِ منحصر به فرده .
     
    • لایک لایک x 9
  13. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    815
    امتیازات:
    +4,758 / -193
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    پـیـرمـرد و دریـا

    پـیـرمـرد و دریـا
    نویسنده : ارنست همینگوی
    مترجم : محمّد تقی فرامرزی
    نشر : نگاه
    تعداد صفحات : 215
    نمره : [ 10 از 10 ]​

    [​IMG]

    راستی آیا می دانستید آقاتون « سلینجر » به آقامون « همینگوی » یه نامه نوشته و کلّی ازش تعریف کرده . :D

    خلاصـه داسـتان :

    داستان درباره ی « سانتیاگو ِ» پیر مرد و ماهیگیر هست . « مانولین » هم یه نوجوونی بود که ماهیگری رو از اون یاد گرفته بود ولی چون سانتیاگو چند وقتی بود که نمی تونست ماهی صید ، پدر و مادر مانولین دیگه نذاشتن که اون پیش سانتیاگو بره و اون رو پیش یه ماهیگیر دیگه ای فرستادن . ولی مانولین ، سانتیاگو رو دوس داشت و به اون سر میزد . سانتیاگو هشتاد و چار روز بود که هیچ صیدی نکرده بود و روز هشتاد و پنج‌م رو رفت که یه ماهی بزرگ صید کنه . زد به دریا و از ساحل خیلی دور شد تا به اینکه قلّابش به یه چیزی گیر کرد . اون چیز خیلی سنگین بود و سانتیاگو فهمید ماهی گنده ای گیرش اومده . سه شبانه روز طول کشید اون رو صید کنه . تو این مدّت خیلی سختی کشید و زخمی هم شد . تو راه برگشت چون ماهی رو بغل قایق‌ش بسته بود کوسه ها به اون حمله کردن و اون رو خوردن و فقط از اون یه استخوون گذاشتن . البته سانتیاگو در برابر چنتا از اونا دفاع کرد ولی خوب نتوست دیگه . آخر سر هم با اون وضعیت برگشت به ساخل و خون‌ش .

    بـلا تشـبیه نـقد :

    خود داستان صد صفحه این طوراست بقیه چیزایی که مترجم به عنوان « نقد » به خورد خواننده داده . از این پنجاه صفحه ای که مثلا نقد کرده ، پنجاه صف‌ش خلاصه داستان (!) ـه و بقیه‌ش هم اومد مثلا نماد گشایی (!) کرده . خدا وکیلی طرف شاد بوده خوب اون خلاصه‌ش که واضح چقد چرته ولی اون نماد گشایی‌ش هم خیلی بد بود . دیگه نزدیک بود بگه اونجا که سانتیاگو با اون پا وارد شد نماد فلان چیز بود . حالا پایین خواهم گفت که من اصلا معتقدم هیچ کدوم از شخصیت های داستان نماد نبود . در کل صد صفحه بیهوده داره . البته یه دو صفحه هم زندگینامه ادبی همینگوی بود که اون خوب بود .
    نثر روون و ترجمه خیلی خوب - هر چند که مترجم زحمت زیادی نکیشده چون نثر هیچ سختی برای ترجمه نداشته ! - اصلا همین ویژگی سادگی نویسی همینگوی منو کشته دیگه ! و چقدر هم واژه ها دقیق سر جای خودشون قرار گرفته بودن . ساده نویسی و نثر ساده این کتاب تا حدّی خیلی خوب و فوق العاده بود که من نمونه ‌ی این جور ساده نویسی ها رو تا حالا ندیده بودم ؛ مثلا : « هر کی دیگه بود احساساتی که بین سانتیاگو و مانولین بود رو خیلی بیش از حد توصیف می کرد ولی همینگوی با جملاتی بسیار کوتاه احساسات بین این دو تا رو نشون می داد [nb]به عنوان مثال : « اون جایی که مانولین چنتا ساردین اورد برای سانتیاگو . سانتیاگو به اون گفت : " دزدیدی یا خریدی ؟ " پسره هم گفت : " با اینکه میتونستم بدزدم ولی خریدم . " سانتیاگو : " ممنونم . " » در حالیکه بجای ممنونم خیلی مفصّل حرف میشد زد ولی زده نشد .[/nb]. یا اگه هر کی دیگه بود باتوصیف دقیق و بیش از حد ِّ اتاق سانتیاگو میومد فقر و بی چیزی اون رو نشون میداد ولی باز هم همنیگوی اومده بود با ذکر چنتا چیز ساده که تو اتاق بود فقر رو به صورت کامل نشون داده بود . »
    وقایع داستان رو با چه جزئیات ِدقیقی گفته بود . واقعاً دقیق ها ! مثلا : « مهیز استخوون جودی مجیو مشکل داشته واقعا ً و حتّی در دوره ای که داستان روایت می شه همچین فردی بازی می کرده . یا اینکه هاوانا شمال کوباست و جریان های گلف استریم و تاثیر هایی که روی سردی و گرمی آب میذاره و جهت جریان گلف استریم که جهت قایق رو تحت تاثیر خودش میذاره و ... »
    درونمایه این داستان که بیداد می کرده . یه رمانی که درون مایه‌ش برای همه ی آدم ها در هر زمانی به درد بخور و ملموس هست . به نظر من مهم ترین چیزی که همینگوی میخواست بگه و عین جمله اش هم تو کتاب اومده این‌ه : « آدمی می میرد ، امّا شکست نمی خورد . » سانتیاگو شکست رو نمی پذيره هر چند اون چه اون به ساحل میاره ، تنها اسکلت ماهی ـه . امّا همين اسکلت نشون میداد که اون تا دوردست ها رفته و خطر های زیادی رو متحمّل شده . | رمان دو نقطه مهم و اساسی داشت كه ماجرای سانتيگو ر تغيير داد ، يكی رويارويی با نیزه ماهی و اون یکی هم مواجه‌شدن با كوسه ماهی‌ها ، كه یه جورایی داستان رو به سمت انديشه‌های داروينی پيش می‌بره ؛ يعنی انسانی برای بقاش مجبوره موجودی رو بكشه و وقتی منزلتش تو خطر هست از تمام شجاعت‌ش بهره مي‌گيره تا مقاومت كنه . همين شجاعت هست كه باعث میشه سانتيگو تو نبردش با نیزه ماهی نه فقط برای امرار و معاش‌ش تلاش كنه بلكه یه جورایی تو آزمايشی قرار می گیره تا ميزان منزلت و مقام‌ش مشخص شه .
    شخصیت پردازی و فضا سازی هم که فوق العاده بود ـا . شخصیت پردازی این کتاب اون قدر با دقّت و ظرافت بوده که همه رو به اشتباه واداشته که این شخصیت ها نمادین بودن - یه جورایی تقصیر خود همینگوی بوده که ملّت فکر میکنن داستان‌ش نمادین هست - . فضا سازی هم به قدری خوبه که شما فکر می کنید جای سانتیاگو دارید پارو می زنید و تو دریا هستید .
    پشت جلد کتاب یه کوچولو نوشته بود که خود همنیگوی نمادین بودن داستان رو « انکار » می کنه در حالی که من معتقدم همینگوی نمادین بودن داستان رو « نفی » می کنه . شاید بشه گفت این یا اون نماد فلان چیزن و خیلی هم نزدیک به هم هستن ولی به نظر من اصلا همینگوی همچین چیزی مورد نظرش نبوده . با توجّه به زندگینامه همینگوی و اینکه آخرین اثرش « آن سوی رود خانه و میان درختان » بود و خیلی هم ضعیف بوده و اینکه اون زمان همینگوی پیر هم شده بود ؛ به نظر من همینگوی خواسته با خلق همچین اثری احساسات خودش رو در قالب یه نوشته به زبون بیاره و یه جورایی خالی بشه و اصلا قصد خلق شخصیت های نمادین نداشته . به نظر من وقتی به یه اثر میشه گفت نمادین که : « خود نویسنده از قصد شخصیت های نمادین خلق کرده باشه ؛ مثل " انتری که لوطی اش مرده بود " » پس این اثر نمادین نیست .


    کـلـام پـایـانـی :

    همینگوی فوق العادست آقا ! اصلا کسی که از همینگوی و چوبک بدش بیاد خره . در کل یه کتاب فوق العادست . راستی این کتاب نوبل هم گرفته ها . پس حتما بخرید .
    انتشارات دیگه هم این کتاب رو زدن ولی از ترجمه‌شون اطّلاعی ندارم . :-??
     
    • لایک لایک x 14
  14. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    815
    امتیازات:
    +4,758 / -193
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    یـک عـاشـقـانـه‌ آرام

    یـک عـاشـقـانـه‌ آرام
    نویسنده : نادر ابراهیمی
    نشر : روزبهان
    تعداد صفحات : 240
    نمره : [ 7.25 از 10 ]​

    [​IMG]

    عشق به دیگری ضرورت نیست،حادثه است.

    عشق به وطن ضرورت است،نه حادثه.

    عشق به خدا ترکیبی‌ست از ضرورت و حادثه .[nb]کتاب با این سه تا جمله شروع میشه . خیلی هم به دلم چسبید .[/nb]


    خلاصـه داسـتان :

    داستان به خصوصی نداشت . کلّ داستان یه جورایی تعریف های گیله مرد و عسل از زندگی و عشق بود ولی برای خالی نبودن یه چی می نویسیم دیگه :
    « گیله مرد » و « عسل » نقش های اصلی داستان و زن و شوهر بودن . گیله مرد معلّم ادبیات بود و اهل گیلان و عسل هم اهل ِ آذربایجان . هر دو از مبازر های سیاسی بودن . این دوتا خیلی دوست داشتن که تا آخر زندگی هم دیگه رو دوس داشته باشن و دوش داشتن‌شون تکراری نشه مثل هرکاری دیگه . پس یه برنامه ریختن تا وقت رو تلف نکنن و یه زندگی هدفمند و با عاطفه ای رو شروع کنن . یه برنامه ی هفتگی . آخر سر هم از این برنامه هفتگی خسته میشن و میزنن زیر برنام‌شون و میرن یه سفر .

    بـلا تشـبیه نـقد :

    راستش اوّل که شروع به خوندن کردم ، واقعاً از این همه زیبایی قلم و از این همه زیبایی که توی توصیف عشق چه تو بعد اجتماعی و چه در بعد فردی ، کف کردم اصن کف اتاق ولو شدم به مولا ! واقعاً هم نمی شه انکار کرد که کتاب پر از جمله ها و لحظه های شورانگیزه و رمانتیک هست امّا از طرفی هر چی بیشتر پیش رفتم دیدم که واقعاً یه جورایی شعار گونه و تکراری شده داستان . دیگه از وسط به اون ور فقط سعی میکردم به زیبایی های ادبی متن توجّه کنم تا حرف هایی که زده میشه ؛ حرف هایی کاملاً کلیشه ای و شعر گونه . گاهی اوقات حتّی این کلیشه ها رو قبول هم نداشتم . البته منظورم از کلیشه ای شدن و بیخود بودن متن متوجّه حرف هایی میشه که معمولا داره در مورد : « اجتماع ، مردم ، حکومت و ... » میگه . و واقعا ً میگم یه عاشقانه جالب بود . جملات ِ عاشقانه‌ی عاشقانه ! البتّه اينم بگم که نویسنده یه جورایی عشق و سياست را یه جورايی تو كنار هم می بينه .
    یه چیز دیگه که تو این کتاب خیلی به چشم میخورد « هنر » بود . متن پر بود از شعر و جملات قصار . حتّی گزارش هایی از سفر هاشون به نمایشگاه خطّاطی و عکس . کلّا فضای داستان خیلی نرم و همچین رمانتیکی بود دیگه . :د
    هزار بار تو نقد های بالم گفتم که : « متنفّرم یه نویسنده بخواد عقایدش رو بچپونه تو کتاب‌ش . » . کتاب خوب نباید عقیده ی نویسنده رو تحمیل کنه . باید انسان رو وارد چالش و درگیری با خودش کنه تا اون بتونه نقاط کشف نشده ی فکرشو جستجو کنه . توی این کتاب از این فکر کردن نویسنده به جای خواننده خیلی عذاب کشیدم . یه جورایی فرصت تفکّر و از آدم میگیره . حالا بالا هم گفتم فرض کنید خودش نتیجه گرفته ، کلیشه ای حرف زده و ... ! دیگه چه گندی زده دیگه ؟
    شخصیت پردازی متوسّط و فضاسازی داستان خوب بود . فضاسازی داستان به واسطه‌ی توصیف های نویسنده فوق العاده بود امّا در مورد شخصیّت ها زیاد راضی نیستم . حتّی معتقدم تو شخصیت پردازی دو نقش اصلی داستان هم میشد کارهای بیشتری انجام داد چه برسه به اینکه به بقیّه شخصیت ها که اکثرا لیست وار (!) اسم‌شون میاد و میره .

    قسمتی از کتاب :

    [quote author=صفحه ی 92 و 93 ]
    عشق، یک عکس یادگاری نیست؛ و یک مزاحِ شش ماهه یا یک ساله نیست.واقعیتِ عشق در بقای آن است حقیقتِ عشق در عمقِ آن؛ و هر دو در اراده ی انسانی ست که میخواهد رفعتِ زندگی را به زندگی باز گرداند.
    من دختران و پسران زیادی را می شناسم که تمام هدفشان از طرح مسئله ی عشق رسیدن است . عجب جنجالی به پا می کنند ؛ اعتصاب غذا ؛ تهدید به خودکشی ؛ گریه ؛ سکوت ؛ فریاد و سرانجام رسیدن . مشکل امّا از همین لحظه آغاز می شود . وقتی هدف این قدر نزدیک باشد گرچه کمی هم دور به نظر می رسد بعد از زمانی که برق آسا می گذرد ؛ دیگر نمی دانند چه باید بکنند . با اولین شست و شوی پرده ها ؛ لب پر شدن بشقابها ؛ بوی کهنگی گرفتن جهیز می مانند معطل . قصد بی حرمتی به هم را که ندارند . بی حرمتی فرزند کهنگی است . فرزند تکرار . این را باید می دانستند که رسیدن پله ی اوّل مناره ای است که بر اوج آن اذان عاشقانه می گویند . برنامه ای برای بعد از وصل ؛ برای تداوم بخشیدن به وصل و از وصل ممکن و آسان تن به وصل دشوار و خطیر روح رسیدن .

    برای بی زمانی عشق...
    [/quote]

    کـلام پـایـانی :

    کتاب خیلی قشنگی بود ولی اونجور که شنیدم میگن کتاب ِ « بار ديگر شهری كه دوست می‌داشتم » از این نویسنده بهترین اثرش هست . امّا واقعا نادر ابراهیمی کتاباش از لحاظ ادبی کامل ِ کامل‌ن و دوست داشتنی . در کل اینجوری بگم یه کتاب متوسّطی بود از نظرم امّا حتما باید خوندش . طرز نگاه و توصیف ماجراهاش متفاوت و خیلی خوبه .
     
    • لایک لایک x 9
  15. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    815
    امتیازات:
    +4,758 / -193
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    کـالـيـگـولـا

    کـالـيـگـولـا
    نويسنده : آلبر کامو
    مترجم : پري صابری
    نشر : قطره
    تعداد صفحات : 126
    نمره : [ 8.25 از 10 ]​

    [​IMG]


    خلاصـه داسـتان :

    « کاليگولا » يکي از امپراتورای ِ روم هست . امپراتور خواهرش ، « دروزيلا » ، که خيلي دوسش داشت رو از دست ميده و به مدّت سه روز قصر و حکومت رو ول می کنه . وقتی هم که بر گشت يه آدم ديوونه ديگه شده بود ! اين جنون به جايی رسيده بود که ناموس و اموال مردم رو غارت می کرد و به هيچ کس رحم نمي کرد ديگه . جالب اينجا بود که کاليگولا اين کار ها رو از عمد می کرد و مي دونست سرانجام‌ش مرگ هست ! در آخر هم کاليگولا زن‌ش رو کُشت و خودش هم به دست مردم کشته شد .[nb] زياد نميشه خلاصه کرد داستان‌ش رو ؛ چون که داستان به خصوصی نداره . :D[/nb]

    بـلا تشـبيه نـقد :


    یعنی اگر من نمی دونستم نویسنده‌ی داستان کیه ، حتما میگفتم این رو فیلسوف نوشته و یه کتاب ِ کاملا فلسفی هست و هیچ شباهتی به داستان نداره . یه کتابی بود کاملا ً « دیالوگ محور » پس سعی کردم تو نقد این کتاب بیشتر به محتوای داستان بپردازم تا چیزه دیگه .
    نثر ، نثر ِ روونیه و هیچ کلمه ی قلمبه سلمبه ای نداره در عین حال اینکه نثر ِ کتابی داره . امّا خیلی تاکید میکنم باید متن داستان با دقّت خونده بشه چون دیالوگ ها و حرف ها پر معنا در عین حال غیر قابل لمس (!) هستن .
    شخصیت پردازی ِ کالیگولا که فوق العاده است و هیچ شکّی توش نیست ، امّا به نظر من می تونست تو شخصیت پردازی ِ شخصیت های دیگه داستان کار های بیشتری صورت بگیره . - هر چند زیاد هم مهم نیست چون اصل ِ کار کالیگولاست و شما باید با شخصیّت اون فقط آشنا بشید - . امّا فضا سازی هیچ ایرادی نداشت و کاملا بی نقص بود .
    فضايی كه كامو ترسيم کرده فضای ديكتاتوری صرف هست . فضای خفقان در نظامی بر پايه هيچ ! بر پايه منطق بی‎منطقی . « همه تقصيركارند زيرا تابع كاليگولا هستند . » و اگر هم نباشن فرق چندانی نمی‎كنه. استدلال‎های كاليگولا از نقطه شروع از هيچ به هيچ ديگه میل می کنه و هيچ از آن استنباط می‎شه : « می‎ميرند زيرا تقصيركارن . تقصيركارند زيرا تابع كاليگولا هستند . »
    برای کالیگولا ماه بهونه هست و اون میدونه كه ماه رو نخواهد داشت و برای همين خودش رو به سوی چنين مرگی می رونه ، در حالی كه تو خلوت خودش برای برابری با اون همه شقاوت ايستادگی می‎كنه . ماه در واقع نشانه ناممكنی بود كه اون می‎خواست ممكن كنه . و روان خودش رو از خواری در برابر تقدير رها كنه هر چند اون خودش می ‎دونست كه ناممكن پیش‌ش ممكن نخواهد شد . كاليگولا خودش رو فريب میده‎ . اون خودش میدونه‎ كه قادر به بازگشت به گذشته نيست. اون بر خشم خودش نسبت به كرآ جلوگيری می‎كنه تنها برای اينكه جلو حقيقت مرگ خودش رو نگيره . خودش میگه فقط مسأله این هست كه بدونه اين کارش به کجا می ‎كشه . كاليگولا می خواست آزاد زندگی كنه و دل كندن از زندگی ِ پر از توطئه و تهديد دائمی ِ مرگ براش فاقد ارزش بود . اون از قدرت بی انتهای خودش جهت ظلم به ديگران استفاده می كرد .
    کالیگولا بر اين باور ايمان دارد كه جهان رو از سير خودش بازخواهد داشت . و در اين راه به بی ‎رحمی هر چه تمام ‎تر نيازمند است . نهايت تمام آن مرگ است . به اين سادگی كه خلاف اين جريان ديوانه ‎وار حركت كردن مرگ است و هيچ چيز قادر به نقض ِ اين قانون نيست .
    كاليگولا به جایی می ‎رسه كه مفاهيمی مانند : « غم ، درد و رنج » از حافظه‌ش خارج می ‎شه . و به زبون خودش عاری از مفهوم می ‎شن . از تمام خاطرات و وابستگی‎ها انسانی تهی می‎شه و درست پس از مرگ كزونيا و روبرويی اون با حقيقت پوچ هست كه دهان‌ش به اعتراف باز می شه : « كاليگولا تو هم گناهكاری . » و با ترس خودش تو تنهايی محض رو در رو میشه : « كدام قلب ؟ كدام خدا ؟ » .


    قسمتی از کتاب :

    این قسمت پایینی تو هیج جای کتاب نیست فقط تو پشت کتاب هست و صرفا آشنایی با حرف هایی هست که قراره تو کتاب زده بشه ؛ اینا عقیده های ِ کالیگولا ست .

    [quote author=انتها‌ی کتاب ]
    حتّی خورشید هم بخش تاریکی دارد .
    اگر بگوییم که هیچ چیز معنی ندارد ، باید نتیجه بگیریم که جهان بیهوده و مهمل است . امّا آیا واقعا هیچ چیز معنایی ندارد ؟ من هیچ گاه معتقد به چنین چیزی نبوده ام .
    انسان تنها آفریده ی است که نمی خواهد همان باشد که هست .
    به دست آوردن خوشبختی بزرگ ترین پیروزی در زندگی است .
    بدون کار ، هر نوع زندگی فاسد می شود .
    ترجیح می دهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مُردم بفهمم که نیست ، تا این که طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مردم بفهمم که هست .
    ما می خواهیم که که در برابر سرنیزه ها هرگز سر تسلیم فرود نیاوریم تا قدرتی که در خدمت اندیشه نیست چیره نگردد...انسان برای ادامه ی « این تلاش » آفریده شده است . باید بدانیم که چه می خواهیم ! به اندیشه معتقد باشیم ، حتّی اگر قدرت ، برای فریفتن ما نقاب عقیده یا رفاه به چهره ی خود بزند ....
    در جهان که ناگهان از هر خیالی واهی و از هر نوری محروم شده است .
    انسان احساس می کند بیگانه است .
    محبوب کسی بودن بدشانسی است ، در حالی که عاشق نبودن ، یک بدبختی است .
    [/quote]

    کـلام پـايـانی :

    با اينکه از روند کلّی داستان رو فهميدم ولی يه حسّی بهم ميگه : « هيچّی از کتاب نفهميدی ! » احساس می کنم اين حس به خاطر « فلسفی - پوچ گرایانه » بودن داستان هست . آلبر کامو ـه دیگه ! پس کسی که همچین حسّی داره چطور میتونه به یکی دیگه توصیه کنه : « بخون یا نخون ؟»
    واقعا هم نمی شه انتظار داشت اینجور کتاب ها رو تو این سن خر فهم شد ولی یکم که میشه فهمید اگر می تونید و طاقت این رو دارید که یه کتاب بخرید که فقط شاید نصف حرفاش رو بفهمید ، پس این کتاب رو بخرید و بخونید .
     
    • لایک لایک x 13
  16. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    815
    امتیازات:
    +4,758 / -193
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    پـرواز شـبـانـه

    پـرواز شـبـانـه
    نویسنده : آنتوان دوسنت اگزوپری
    مترجم : پرویز داریوش
    نشر : امیرکبیر
    تعداد صفحات : 95
    نمره : [ 8.75 از 10 ]​

    [​IMG]

    خلاصـه داسـتان :

    قرار بود سه بسته‌ی پستی از « شیلی » و « پاراگوئه » و « پاتاگونیا » به بوئنس آیرس توسّط هواپیما ها بیاد . خلبان هواپیمایی که از پاتاگونیا میومد فردی بود به نام « فابین » . خلبان هواپیمای شیلی‌ایی هم فردی بود به نام « پله رن » . پله رن اوّلین نفری بود که بوئنوس آیرس رسید ، البتّه پله رن از یه بهمن ِ خطرناک جون سالم به در برده بود تا به اینکه به اونجا برسه . مسئول تمامی خط های هواپیمایی شرکتی که بسته های پستی رو جابجا میکردن فردی بود به نام « ریویر » که تنها دغدغه هاش کارش بود و همیشه نگران دیر رسیدن یا نرسیدن هواپیما ها بود . ریویر دست به ابتکار تازه ای زده بود و اون این بود که : پرواز ها میتونن در شب هم انجام بشه . البتّه این کار ریویر با انتقاد هایی همراه بود چون احتمال سقوط و اینا زیاد بود . « فابین » هم خلبان پست هوایی پاتاگونیا بود ولی تو مسیر به توفان برخورده بود و این اتّفاق تو شب افتاد . تو این مدّت که فابین دیر کرده بود زنش از ریویر توضیح خواست و خواست بدونه که چرا فابین دیر کرده ولی ریویر شرمنده بود چون خودش رو یه جورایی مقصّر می دونست و حالا یه جوری دست به سرش کرد دیگه . و آخر سر هم فابین تو توفان مُرد . ولی « پرواز های شبانه » همچنان به قوّت خودش باقیموند .

    بـلا تشـبیه نـقد :

    یه کتابی که شاید تا وسط های اون ازش متنفّر بودم و واقعا رو اعصاب بود . البته این حس رو تا آخر داستان داشتم و دلیل‌ش هم « توصیف » های اون بود . کتاب پر از توصیف های نویسنده است و اصلا شهرت و ویژگی کتاب هم ، سر این موضوع هست . این توصیف های خیلی از اوقات ناخوانا و غیر قابل لمس بودن و واقعا آدم هیچّی نمی فهمید از اون ها . البتّه همه‌ی این ها حرفا ها برای وقتی هست که دور اوّل هست که دارید کتاب رو می خونید . من این کتاب رو دوبار خوندم و بار دوّم فهمیدم چه کتابی هست ـا ! واقعا محشر بود . اگه بگم من از این کتاب توصیف و فضا پردازی یاد گرفتم ، اغراق نکردم . خود ِ اگزوپری خلبان - مهم ترین چیز تو نوشته به نظر صداقت ِ متن ـه و اینکه نویسنده به اون چیزایی که میگه ایمان داشته باشه و اون ها رو تجربه یا عمل کرده باشه که خلبان بودن اگزوپری رو میشه حتّی از صداقت متن فهمید . - بوده و کاملاً در شرایط داستان بوده و چنان داستان رو برای شما رو نقل می کنه که انگار پشت هواپیما نشستید و در شرایط ِ سقوط تو بهمن هستین .
    من خود به ویژه سپاسگزار نویسنده ام که حقیقت دو پهلو و متضادی را آشکار ساخته است که به گمان در جهت روانشناسی اهمّیت بسیار دارد ! و آن این است که خوشی و و سعادت آدمی نه در آزادی او که در قبول تکلیف است . هر یک از شخصیت های این کتاب از جان و دل سر سپرده ی کاری هستند که تکلیف آنهاست ، و تنها با انجام دادن این کار دشوار است که رضایت و آرامش می یابند و بس .
    سنت اگزوپری در تمام آن چه نقل می کند همچون کسی سخن می گوید که خود همه ی آن مراحل را گذرانده است . تماس شخص او با خظر مداوم کتاب او را رنگ و بوی اصالت و تقلید ناپذیری می بخشد . داستان های بسیار درباره ی جنگ یا سرگذشت تصویری داشته ایم که اگر نویسنده ی آن ها مردی شوخ طبع و بینا بوده است بر چهره ی سربازان و ماجراجویان واقعی که آن ها داستان ها را می خوانده اند لبخندی می آورده است .
    [nb]نقل قول از مقدّمه‌ی کتاب به قلم ِ « آندره ژید » . [/nb]
    شاید حرفی رو که کتاب میخواست بگه بشه تو جمله‌ی « حس ّ وظیفه شناسی نوعی عشق و یا شاید مهم تر از عشق هست .» خلاصه کرد . نویسنده این حرف رو با حس وظیفه شناسی و شجاعتی که تو ریویر قرار داده بود خواسته بود ، به ما بفهمونه .
    واقعا حرف زیادی در مورد این کتاب نمیشه زد . فقط و فقط باید « تصویر سازی ها و توصیف ها و ...» این کتاب رو ببیند تا کف کنید !

    قسمتی از کتاب :

    [quote author=صفحه ی 14 ]
    امّا شب همچون دودی بر می خاست و به همان زودی درّه ها از آن لبریز شده بودند .دیگر درّه ها را نمی شد از جنگل ها باز شناخت . در قریه ها چراغ روشن می کردند . گویی صورت های فلکی مختلفی بودند که در میانه ی ظلمت و نور شامگاه به هم درود می فرستادند . آنگاه انگشتان فابین کلیدی را لمس کرد و چراغ های پرنده ی آهنین او به همه ی آن صورت های فلکی جواب گفت . روی زمین را نشانه های نورانی نقطه چین کرده بود زیرا در هر خانه ستاره ای ناگهان می درخشید و همچون فانوسی که دریا را زیر نور خود بگیرد در فضای وسیع شب به جسجو می پرداخت . اکنون هر نقطه که بشری را در خود پناه داده بود می در خشیید . و این امر فابین را خرسند کرده بود که شب ، همچون کشتی آرام و آهسته به لنگر گاه وارد می شود .
    [/quote]

    کـلام پـایـانی :

    من خودم این کتاب رو به اصرار یکی از دوستام خریدم . دلیل‌ش هم این بود که : « با اینکه شاید کتاب خوبی در اوّلین بار خوندن نیست امّا باید خوندش ؛ چون نحوه‌ی توصیف حالات‌ش فوق العادست . » من هم خریدم ولی تا پنج صفحه اوّل رو بیشتر نتونستم بخونم . ولی حالا با یه زوری دوباره شروع کردم به خوندن و تموم‌ش کردم . نظر منم با نظر دوستم یکیه . پس حتما بخونید .
    راستی فکر کنم امیرخانی این کتاب رو یکی از صدتا کتابی که برای نویسنده شدن لازم ـه معرّفی کرده . حالا دیگه نمیخواید بخریدش ؟
     
    • لایک لایک x 6
  17. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    815
    امتیازات:
    +4,758 / -193
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    قـلـعـه‌ی حـیـوانـات

    قـلـعـه‌ی حـیـوانـات
    نویسنده : جورج اورول
    مترجم : امیر امیر شاهی
    نشر : فراین
    تعداد صفحات : 128
    نمره : [ 9.25 از 10 ]​

    [​IMG]

    اوّل از همه یه چیز حاشیه ای درباره ی این کتاب بگم ؛ این کتاب تا مدّت های پس از انقلاب تو ایران حق ّ چاپ نداشت که به یمن و برکت دولت اصلاحات این امر در اون زمان محقق شد . به روحانی رای دادید دیگه ؟ :د

    خلاصـه داسـتان :

    « میجر » که خوک پیر و دانایی بود از اینکه آدم ها دسترنج اون ها رو غارت می کننو به اون ها ظلم میشه بسیار ناراحت بود و معتقد بود که حیوون ها برای نجات از این اوضاع باید انقلاب کنن . میجر مُرد امّا خوک ها و به خصوص « سنوبال » و « ناپلئون » کار ِ رهبری حیوون ها رو به عهده گرفتن و بالاخره موفّق به انقلاب هم شدن . پس از انقلاب حیوون ها کار های مزرعه رو خودشون میکردن و قانون هم وضع کرده بودن . سنوبال و ناپلئون که سر هر چیزی با هم مخالفت داشتن ، سر مساله ی آسیاب بادی اختلاف هاشون خیلی بیشتر از قبل شد . بالاخره سر این موضوع ناپلئون به وسیله ی توله سگ هایی که از بچّگی اونا رو تربیت کرده بود ، سنوبال رو فراری داد و خودش حاکم مطلق مزرعه شد . بعد از این موضوع ناپلئون تصمیم گرفت که آسیاب بادی بسازن . کار ساخت چندین بار به اتمام رسید ولی مسایلی مثل باد یا انفجار باز اون رو خراب میکرد ولی بالاخره موفّق به ساخت ‌ش شدن و کلّی هم سر این کار حیوون ها تلاش کردن . خوک ها هم کلّی ظلم میکردن به حیوون های دیگه .

    بـلا تشـبیه نـقد :

    به نظر من نویسنده باید اجتماعی بنویسه و یه جورایی از نویسنده هایی که عاشقونه می نویسن خوشم نمیاد . این کتاب هم « اجتماعی - سیاسی » بود . کتاب اصلا ادبی نیود و صنایع ادبی مثل توصیف و این جور چیز میزا توش اصلا نبود .
    نثر کتاب خیلی روون در حدّ حتّی مقاله بود . امّا مترجم تو چند جا از واژه های ِ خیلی بد عربی استفاده کرده بود که می تونست از واژه های خیلی بهتری استفاده کنه ؛ مثل : « لا یتغّر »
    رمان واقع گرایانه بود ویا حتّی فرا واقع گرایانه البته اینکه چاشنی ِطبیعت گرایی هم داشت . این طبیعت گرایی از سبک های مورد علاقه‌ی منه ها :د اصن طبیعت گرایی منو یاد ِچوبک میندازه .
    با توجّه به اینکه داستان نمادین هست ، شخصیت پردازی خوبی داره این کتاب . امّا خوب گفتم که چون اصلا نویسنده نخواسته بود یه کتاب ِ ادبی بنویسه پس در نتیجه اصلاً فضاسازی نداشت .
    یه چیزی که خیلی تو این کتاب ازش خوشم اومد یه جورایی وسواس اورول تو نشون دادن خباثت خوک ها بود . یعنی جوری اونا رو جلوه میده که آخر سر حتّی یه مقدار شخصیّت خوب و قانون مدار هم تو اون ها نمی مونه ؛ اوّل اون ها یه قانون هفت بندی رو وضع کردن :
    • هر چه دو پاست دشمن است .
    • هر چه چهار پاست یا بال دارد ، دوست است .
    • هیچ حیوانی لباس نمی پوشد .
    • هیچ حیوانی بر تخت نمیخوابد .
    • هیچ حیوانی الکل نمی نوشد .
    • هیچ حیوانی ، حیوان کشی نمی کند .
    • همه‌ی حیوانات برابرند .
    که تقریباً هر فصل اینجوری بود که میومد نقض شدن یکی از بند های بالا رو نشون می داد . ببینید میتونست خیلی راحت بگه : « آره دیگه ! خوک ها بد بودن قانون رو هم که خوشدون وضع کرده بودن ، رعایت نمیکردن . » ولی اینجوری یه درصد هم علاقه‌ای تو دل خواننده نسبت به خوکها باقی نمی موند .که در آخر سر هم کلّ قوانین به « همه‌ی حیوانات با هم برابرند ولی برخی برابرترند . » خلاصه شد .[nb]معروف‌ترین جمله‌ی این کتاب بود که از دوستم که این کتاب رو هم ازش گرفتم ؛ گفت : «تو زبونِ انگلیسی به‌صورتِ یه ضرب‌المثل هم به کار میره . »
    [/nb]
    شخصیت های ِ داستان رو به طور واضح میشد فهمید که نمادین هستن و اینجا و اینجا هم اومدن به طور مفصّل و خوب و منطقی شخصیت های داستان رو با شخصیت های حقیقی ِ مورد نظر نویسنده منطبق کردن .[nb] به نظر من بعد از خوندن هر کتاب باید زندگینامه نویسنده و تاریخی که کتاب تو اون موقع نوشته شده رو بخونیم تا بفهمیم نویسنده راجع به چیا داره می نویسه یا منظورش چیه . [/nb] امّا چیزی که خودم قبل اینکه اینجاها رو بخونیم این بود که :
    مزرعه‌ی حیوانات و فرماندهی ناپلئون دقیقا مشخصّه‌های یه جامعه‌ی « تمامیت گرا » رو داشتن . در مزرعه حیوانات کارها و اعمالی صورت میگرفت که فقط و فقط نشان از همون جامعه‌ی تمامیت گرا داشت : از دنیای غیر واقع یا نابود کردن دنیای عینی و تاریخی . حیوونا در پایان نمی تونستن علل مسائل و گرفتاری‌های خودشون رو تشخیص بدن . اونا تو فضای دروغ و فریب و اسناد سری و اعترافات توجیه ناپذیر که حتّی گاهی اوقات میدونن دارن دروغ میشنون امّا زندگی می کنن . به سمت محروم شدن از قدرت توجیه ناپذیری ، زندگی می کنن . چون محروم میشن ؛ قدرت تشخیص و داوری ، رو از دست میدن و همین اون چیزی بود که ناپلئون برای حفظ قدرت‌ش می خواست . و امّا اساس شر در مزرعه چیزی جز عجز ساکنان اون در تعیین حقیقت نیست . تا وقتی که حیوون ها از یادآوری گذشته ناتوان باشن ( و هم این که گذشته دمبدم دگرگون می‌شد ) ، اختیار حال و بنابراین آینده رو نداشتن .
    قلعه‌ی حیوانات اختلافات طبقاتیِ حیوونای کارگر با شخصیت‌های اصلیِ اداره‌کننده‌ی مزرعه و مشکلاتِ زندگی جوامع کارگری رو تو طول حیات یه جامعه‌ی تمامیت گرا نشون میده .

    کـلام پـایـانی :

    کتاب خیلی خوبی بود . البته کسایی که سیاسی نوشتن رو دوست دارن ، این کتاب رو بخونن . ما که بسی با این کتاب حال کردیم .
     
    • لایک لایک x 15
  18. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    815
    امتیازات:
    +4,758 / -193
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    مـتـرجـم درد هـا

    مـتـرجـم درد هـا
    نویسنده : جومپا لاهیری
    مترجم : امیر مهدی حقیقت
    نشر : ماهی
    تعداد صفحات : 224
    نمره : [ 7.25 از 10 ]

    [​IMG]

    این کتاب جایزه های «پولیتزر 2000» ، «پن-همینگوی» و «کتاب اول نیویورکر» رو گرفته . جایزه های ِ شاخی هستن دیگه . :د

    خلاصـه داسـتان و بـلا تشـبیه نـقد :

    شخصیت‌های کتاب عموما دو دسته‌ بودن :
    اون هایی که بیشتر سن‌شون رو تو هند گذروندن و اون‌ هایی که در خانواده‌ای هندی و تو آمریکا بزرگ شده‌اند ؛ که معمولا اینجور افراد مدام حسرت گذشته ها و فرهنگی رو که داشتن میخوردن .
    ولی دسته‌ی دوّم ، فرهنگ آمریکایی را پذیرفتن و هیچ احساسی نسبت به اصلیت‌شون ندارن . هر چند هنوز هم نشونه‌ هایی وجود داره که اون ها رو از آمریکایی‌ ها متمایز میکنه . و باعث میشه تو وجد اون ها یه جور سردرگمی ببینیم .
    این ویژگی بالا خوب از لحاظ موضوع داستان خیلی خوب بوده و معلمومه که نویسنده هدف داشته ولی خوب یه جورایی هم از نظر من کلیشه ای شده بود دیگه . یعنی اسم ها عوض میشد و یه تغییرات تو داستان ولی نتیجه گیری ها یکسان . و اصلا به خاطر همین هست که مثل داستان کوتاه های بالیی که نقد کردم دیگه نتونستم برای ِ هر داستان یه نقد ِ جداگانه بیارم ، چون به نظرم یکی هستن .
    به نظرم حرفی که نویسنده می خواست بزنه همون آداب و فرهنگ شاید از بین رفته یا از دست رفته‌ی هند بود . امّا گاهی اوقات احساس می کردم هدف نویسنده فقط و فقط یادآروی فرهنگ خودشون نیست ، بلکه یه جاهایی احساس کردم که می خواست فرهنگ و حتّی افرادی رو که با این فرهنگ بزرگ شدن رو بد جلوه بده . ببینید مورد اوّل خوبه ولی مورد دوّم تخریب بود یه جورایی و خیلی بد بود ؛ مثل : « زنگ تفریح پسر ها به تقلید از کت قرمز ها و مستعمره نشین ها دو دسته می شدند و وحشیانه دور تاب ها و الاکلنگ ها دنبال ِ هم می کردند . »[nb]نقل قول از صفحه‌ی 43 [/nb]
    شخصیت پردازی ها و فضا بسیاری خوبی داشت ؛ شخصیت‌ های داستان‌خیلی ملموس‌ان و واقعا می تونید باهاشون همذات پنداری کنید . فضا سازی داستان هاش رو به وسیله‌ی توصیف های دقیق خودش به خیلی خوب انجام داده . واقعا توصیف های دقیقی داشت ؛ توصیف ها اصلا ادبی نبود یا تشبیه خاصّی نداشت ولی خیلی دقیق جزئیّات رو ذکر کرده بود و به نظرم این ویژگی ، بارز ترین ویژگی این کتاب بود .
    یه کار جالبی که لاهیری کرده بود ؛ این بود که که به داستان‌ هاش وسعت تاریخی و جغرافیایی داده بود ؛ مثلاً : « تو داستان "جذاب" یه پسربچّه هست که پای‌تخت کشورها رو از حفظ می‌گه . یا تو داستان "وقتی آقای پیر زاده برای شام می آمد" می‌آد واقعه‌ی تاریخی تجزیه هند رو تو داستان به‌کارمی‌بره . یا تو زمان حال داستان ، بُرشی می‌زنه و یه ماجرایی رو از گذشته نقل می‌کنه . همیچینی حرکت ِ خوبی‌ه دیگه . :د
    کتاب همچینی یه طنز خاصّی هم داشت ؛ طنزی که بعد خوندنش شما رو به این شکل « :)» در میاره ، نه این شکل « :D» ؛ مثل :
    « مرد با هر دست یک دانه ماهی ماکرو را از دُم گرفته بود .
    "حتما تازه اند دیگر؟ "
    "به، از تازگی با آدم حرف میزنند ، خانم !"
    عقربه ی ترازو چرخید و وزن ماهی را نشان داد .
    "پاک شان کنم خانم سن ؟"
    خانم سن سر جنباند . "بله . فقط لطفاً کله هاشان را نزنید ."
    "گربه دارید تو خانه ؟"
    "نه ، فقط شوهر دارم . "»
    [nb]نقل قول از صفحه‌ی139 ؛ داستان ِ«خانه‌ی خانم سن»[/nb]

    خلاصه‌ی نُه تا داستان هم ایناست :

    موضوع موقّت :

    « شوکمار » و « شبا » زن و شوهری بودن که قرار بود بچّه دار شن ولی بچّه‌شون زود به دنیا اومده بود و مرده بود . تو اون موقع هم شوکمار پیش شبا نبود تا بعد زایمان پیش‌ش باشه . بعد این اتّفاق روابط اون ها با هم کم شده و خیلی کم با هم حرف میزدن . تا اینکه چار روزی برق ها می رفت و اون ها از تاریکی استفاده میکردند و پیش هم اعتراف میکردن ؛ اعتراف به کار هایی که کردن ولی تا حالا به هم دیگه نگفتن . چار روز گذشته بود و شوکمار از این بابت خیلی خوشحال بود ، از اینکه باز تونسته بود با شبا حرف بزنه ولی تو شب ِ پنجم شبا به شوکمار گفت : « من تصمیم گرفتم به خونه‌ی دیگه ای برم . ما دیگه مثل ّ قبل نیستیم . » شوکمار هم رازی رو که تا مدّت ها پیش خودش نگه داشته بود و اون این بود که بچه ای رو که سقط کرده بودن ، پسر بوده ؛ رو به شبا گفت و شبا پیش اون موند ! [nb]فیلم هندی بود تا داستان ! :))[/nb]

    وقتی آقای پیر زاده برای شام می آمد :

    آقای « پیر زاده » که از پاکستان بورس دانشگاه ِ بوستون شده بود تا مطالعاتی روی چند تا گیاه به عمل بیاره ، اومد بوستون اونجایی که « لیلیا » به همراه خانوادش زندگی میکرد و اون ها هم هندی بودن و این عادت رو داشتن که افرادی که بنگال یا هندو بودن رو به خونه ی خودشون دعوت میکردن . آقای پیر زاده معمولا هر شب به خونه‌ی اونا میومد . لیلیا به پیرزاده عادت کرده بود . تو این موقع ها بود که اختلاف بین پاکستان غربی ، پاکستان شرقی و هند بالا گرفت . لیلیا نگران دختر های پیرزاده بود که تو پاکستان غربی بودن . و کلّا خانواده لیلیا و آقای پیرزاده از این موضوع خیلی ناراحت بودن . آخر پیرزاده رفت پاکستان غربی که دیگه مستقل شده بود و بنگلادش شده بود ، رفت و دید خانوادش سالم‌ن .

    مترجم دردها :

    خانواده‌ی آقای داس به همراه سه تا از بچّه هاشون به نام های « تینا » ، « بابی » و « رانی » برای دیدن جاذّبه های گردشگری هند از آمریکا اومده بودن اونجا . خانم داس ، « مینا » ، روابط خوبی با شوهرش ، « راج » ، و بچّه‌هاش نداشت . آقای « کاپاسی » راننده تاکسی بود که اون ها رو قرار بود از فرودگاه به مکانهای تفریحی ببره . آقای کاپاسی هم راننده تاکسی بود و هم تو مطب دکتری کار میکرد ؛ به عنوان یه مترجم ؛ اون حرف های افراد محلّی رو برای دکتر ترجمه میکرد . « ترجمه‌ی درد هاشون » . حالا مینا هم درد هاش رو به کاپاسی گفت که شاید اون بتونه یه راه حلّی برای‌شون بگه ولی نتونست .

    دربان واقعی :

    « بوری‌ما » پیر زنی بود که تو یکی از خونه های وظیفه ی تمیز کردن راه پلّه ها رو داشت و در عوض اون توی یه قسمتی کوچیکی تو راه پلّه زندگی می کرد . یکی از خانواده هایی که تو اون آپارتمان زندگی میکردن خانواده‌ی « دالال » بود . خانواده‌ی دالان تازگی ها پولدار شده بود و یه دسشویی هم تو پاگرد اوّل نصب کرده بودن . زنای اپارتمان به این موضوع حسیودی‌شون شد و تصمیم گرفتن زمانی که خانواده ی دالال به مسافرت رفتن هر کدوم برای ساختمون یه کاری بکنن . بوری ما هم تو این مدّت که نمی تونست کاری بکنه می رفت بیرون خرید می کرد . تو یکی از این روزا که بوری ما بیرون بود یکی اومد تمامی تغییرات جدید ساختمون رو خراب کرد و همه ی تقصیر ها افتاد گردن ِ بوری ما . اون ها دیگه به یه « دربان واقعی » نیاز داشتن .

    جذّاب :

    دختر دایی « لاکشی » که شوهرش داشت با هواپیمایی به مونترال می رفت با یه زن دیگه ای آشنا شده بود و حتّی میخواست زن خودش رو طلاق بده . دختر دایی لاکشی یه پسر کوچیک هم داشت . لاکشی یه دوستی داشت به نام « میراندا » که با فردی به نام « دِو » که اون هم از قضا زن و بچّه داشت ، دوست شده بود . حالا دختردایی لاکشی به همراه پسرش اومدن خونه‌ی میراندا . وقتی میراندا پسر بچه رو دید دلش به حال اون سوخت و دست از دو کشید .

    خانه ی خانم سن :

    « خانم سن » پرستاری بود که از بچّه ها تو خون ی خودشون مراقبت می کرد . اون به تازگی وظیفه ی پرستاری از « الیوت » رو پیدا کرده بود . خانم سن رانندگی بلد نبود . و بعضی اوقات به همراه الیوت و آقای سن می رفتن برای یادگیری رانندگی امّا همیشه به یه جادّه‌ی اصلی که می رسیدن متوقّف میشد و دیگه جلوتر نمی رفت . بالاخره یه روزی که از خبر فوت پدربزرگش خیلی ناراحت بود مجبور شد پشت فرمون بشینه و از قضا از اون خیابون هم رد شدن ولی تصادف کردن . مادر الیوت هم اون رو دیگه پیش خانم سن نیورد .

    این خانه ی متبرّک :

    « سانجیو » و « توینکل » که به تازگی ازدواج کرده بودن . مشغول مرتّب کردن خونه‌ی جدیدشون بودن که هعی چیزهایی مربوط به ساکن قبلی این خونه بود . وسایلی از جمله مجسمه های حضرت مسیح و مریم و .... واز این قبیل چیز های مذهبی دیگه . توینکل دوست داشت که همه‌ی اون چیزهایی رو که پیدا می کنن نگه دارن ولی سانجیو مخالف این کار بود چون چند روز دیگه مهمونی داشتن و باعث میشد که مهمونا فکر کنن اونا مسیحی شدن . در کل مهمونا اومدن و توینکل قضیه رو برای اونا تعریف کرد .

    معالجه ی بی بی هالدار :

    « بی بی هالدار » به همراه پسر عموش و زن پسر عموش زندگی می کرد . بی بی به مرض ِنا معلومی دچار بود و هر کار می کردن درست نمی شد . بالاخره یه روزی ملّت فهمیدن که یحتمل بی بی شوهر میخواد . امّا پسر عموش مخالف این موضوع بود .زن ِ پسر عمو بچّه دار شد ولی از ترس اینکه بیماری بی بی به بچّه هم سرایت نکنه ، اون رو به انباری بردن . همسایه ها هم به خاطر اینکار پسر عمو اون رو تحریم کردن و هیچی از مغازش نخریدن تا اینکه مجبور شد از این محلّه بره ولی بی بی رو تو انباری گذاشتن بمونه . همسایه ها یه روز که به بی بی سر زدن دیدن حامله است و همه‌ی علائم بیماری‌ش هم رفع شده .

    سوّمین و آخرین قارّه :

    راوی داستان کسی هست که از هند اومده بود به انگلستان و بعد هم آمریکا ؛ یعنی سه قارّه . راوی داستان تو یه خونه‌ای که مالکش خانم « کرافت » ، یه زن پیر صد ساله ، مستاجر شد . تا اینکه زن‌ش ، « مالا » ، از هند بیاد . وقتی که مالا اومد رفتن یه خونه‌ی جدید اجاره کردن . اونا با هم روابط سردی داشتن . یه روز تصمیم گرفتن که با هم برن یه سری به خانم کرافت بزنن . خانم کرافت باعث شد که اونا اوّلین بار تو اون روز به روی ِ هم بخندن و خوششون بیاد از هم دیگه . بعد مدّتی فهمیدن خانم کرافت مُرده .

    کـلام پـایـانی :

    من از نویسند های زن زیاد خوشم نمیاد . از نویسنده های زن « امیلی برونته » و « اوریانا فالاچی » رو خیلی دوس دارم و شما رو به اون ها توصیه میکنم . اینا یعنی اینکه از این کتاب خوشم نیومده .
     
    • لایک لایک x 5
  19. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    815
    امتیازات:
    +4,758 / -193
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    سلّاخ خانه‌ی شماره پنج

    سـلّـاخ خـانـه‌ی شـمـاره پـنـج
    نویسنده : کورت ونه‌گات جونیر
    مترجم : علی اصغر بهرامی
    نشر : روشنگران و مطالعات زنان
    تعداد صفحات : 263
    نمره : [ 9 از 10 ]​

    [​IMG]

    خلاصـه داسـتان :

    یه مقدار خلاصه کردن این کتاب برام سخته چون شخصیت اصلی داستان « بیلی پیل گریم » هعی از این زمان به اون زمان می پَّره .
    « بیلی پیل گریم » کسی بود که جنگ جهانی دوّم رو تجربه کرده بود و می خواست یه کتابی بنویسه درباره شهر « درسدن » ؛ شهری که که اون و رفقاش تو اونجا زندانی ِ آلمان های ِ نازی شده بودن . برای همین کار هم پیش دوست‌ِ جنگ‌ش « برنارد وی.اوهار » رفت . تا بتونه خاطرات و اطلاعات‌ش رو راجع به شهر درسدن بیشتر کنه .
    بیلی یه زن داشت به اسم « والنسیا » که بابای پولداری داشت .بیلی که تو دانشگاه بینایی سنجی می خوند یه روز با هواپیما اینا داشتن یه جایی می رفتن که هواپیماشون سقوط کرد و فقط هم اون زنده موند .[nb]بله ، رسم روزگار چنین است . :D[/nb] و بعد اون موقع تونست رابطه هایی رو که با « ترالفامادور » ها داشته رو علنی کنه . ترالفاماوری ها تصاویر رو چهار بعدی می‌دیدن و بعد چهارم زمان بود . اونا تمامی لحظات زندگی خودشون رو در آن واحد می‌دیدن ، ولی تغییری تو سرنوشت خودشون نمی‌دادن . در عین حال می‌تونستن در لحظه‌ای از زندگی خود که دوست دارن ، متمرکز شن . اونا بیلی رو شب عروسی ِ دخترش ، « باربارا » ، به سیاره ی خودشون بردن و تو باغ وحش خودشون اون رو به نمایش گذاشته بودن . بیلی که تو یه مانور - فکر کنم منظور نویسنده همون آموزشی خودمون بود . - شرکت کرده بود که آخراش باباش مُرد . و بعد اینکه اومد اعزام شذ لوکزامبورگ و اونجا همه چی داغون بود و از اونجا به همراه دوتا دیده بان و یه توپچی که اسم‌ش « رولاند ویری » بود فرار کردن . که وسط ِ راه گیر آلمانی ها افتادن و با یه قطار اونا رو عازم آلمان کردن . اونا رو به یه مکانی بردن به اسم ِ « سلّاخ خانه شماره پنج » و بعد مدّتی اونجا رو بمبارون کردن و فقط بیلی زنده موند . خودم این خلاصه رو میخوندم دور و بر این کتاب نمی رفتم . :د

    بـلا تشـبیه نـقد :

    یه کتاب « علمی-تخیّلی» بود . این نوع ژانر رو زیاد دوس ندارم .
    لحن داستان خیلی صمیمی و روون بود و طنز زیبا ، دلنشین و تلخ ونه‌گات هم از ضربه ی اتّفاق های داستان کم می کرد و یه جورایی اون رو برای خواننده قابل هضم می کرد . این کتاب اگه طنزش رو نداشت و من هم نویسنده‌ی این اثر رو نمی دونستم ؛ یقینا نمی تونستم تشخیص بدم این اثر ِ« آمریکایی » هست . در واقع این طنز باعث شده بود که این رمان هم به سبک بقیه رمان های آمرکایی « ساده » ، « عامیانه » و همراه با « طنز » باشه .
    این کتاب به نقد جنگ پرداخته بود . البتّه آثاری مثل « وداع با اسلحه » و « زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند» هم به نقد جنگ و پوچی انسان های جنگ پرداخته و این آثار رو تو « ادبیّات جنگ » به این کتاب ترجیح میدم .# همینگوی پرستی !
    قبل از خوندن خود کتاب با فهمیدن موضع کتاب فکر می کردم باید یه کتاب پر از خشونت و تلخی و صحنه های دردناک شکنجه و مرگ باشه امّا وقتی با متن کتاب رو روبرو شدم ، دیدم سادگی و طنز ونه‌گات و خونسردی اون تو روایت داستان گونه ی فجایع جنگ بیشتر از توصیف مستقیم و دقیق وقایع روم تاثیر گذاشته ؛ مثل دیدن یک فیلم نسبتاً مستند در مقایسه با یه فیلم از تارانتینو ! آهان راستی درباره ی جمله‌ی « بله ، رسم روزگار چنين است . » ؛ جمله ای که پس از هر مرگی یا اتّفاق بدی نویسنده می گفت . به نظرم نویسنده با تکرار این جمله می خواست « مرگ و سختی » رو مایه‌ی طنز قرار بده . انگار که می خواست با مرگ و سختی ها شوخی کنه .البتّه این این این طنز هوشمندانه بود و یه قسمت های از کتاب تبدیل به « نقدی » گزنده شده بود . نقدی گزنده در مورد تمامی آدم ها ؛ نه آدم های درسدن یا آمریکا ؛ بلکه نقدی برای هر کسی که تو جهان اون ویژگی های مورد نظر رو داشت . یه جورایی درسدن سمبولی بود از از کل ِّ جهان . البتّه که این اثر سمبولیک نبود . شاید بهتر باشه به جای ِ واژه‌ی « سمبول » از واژه‌ی « قابل تعمیم » استفاده می کردم .
    از شخصیت پردازی و فضاسازی داستان هم راضی ام . شخصیت پردازی که فوق العاده بود ، دریغ از یه نقصان . امّا فضای خوب بودا ولی بهتر از این هم میشد . این هم فقط یه حس ّ که نمیدونم از کجا دقیقاً نشات می گیره . منظورم رو فهمیدید دیگه ؟ همچین حسّی گاهی اوقات رخ میده :د
    « در این کتاب زمان ها در هم آمیخته اند و پایان ِ ماجرا را ما در اول ِ رمان در می یابیم. اما در میان این دو نقطه ٬ از جملگی رخدادهای زندگی قهرمانان آگاه می شویم . وقایع زندگی قهرمانان یک خطی و مستقیم نیست و همین دور بودن از توالی زمانی ٬ نمایانگر این واقعیت است که او فقط یک موجود شناخته شده و معمولی نیست که تحولات مختلفی را از سر می گذراند ٬ بلکه معجونی از چیزهای گوناگون و زمان های مختلف است. جنگ و فجایع جنگ هم به صورت استعاره های مهم تری از سرگردانی و وحشت ِ بشری ارائه می شود. » [nb]نقل قول از مقدّمه‌ی کتاب به قلم ِصفدر تقی زاده[/nb] چند پارگی زمان یکی از پیچیدگی ها و اصلی ترین هسته ی رمان هست . این چند پارگی زمان ، منجر به انقلاب ویران کننده ای تو ذهن می شه که بیلی رو تو هزارتوی زمان به دام میندازه و اون کمی بعد ، مرز بین واقعیت و دروغ رو درک نمی کنه و سرانجام بعد از سانحه ی هوایی ، مشاعرش رو به کل از دست می ده . اون سیّاره ای خیالی رو برای خودش ترسیم می کنه و از اونجا حرف میزنه . نَفس ساخت این سیّاره اینه که : « بیلی که زندگی و جوونی و عشق و آرزوهاش را تو جنگ از دست داده ، به تمامی چیزهایی که تو بعدِ جنگ به دست میاره ، ناراضی هست . پس اون در جست و جوی جایی هست که زمان‌ش ، زمان ِحال نباشه و انسان هاش "قاتلین زمینی" نباشن . برای این هدف ، زمان را گم می کند و جایی میان زمین و سیاره ی خیالی پادرهوا می ماند . تا اینکه بالاخره بمیره . »
    تخیل ونه گات از نوع تخیّل های « پست مدرنیسمی » هست که نویسنده هایی مثل : « براتیگان » هم از اون استفاده می کنن . تخیّلی که همه ، نویسنده و خواننده ، می دونن که واقعیّت نیست و فقط داستانی هست برای پیشبرد بخشی از داستان اصلی . یه جورایی از خشکی های « واقع گرایی » کم می کنه . ونه‌گات برای ترسیم اون بخش از ذهن بیلی که به سیاره دیگه ای رفته بود ، به این سبک روی می آورده بود .

    قسمتی از کتاب :

    وای خدا ! تا حالا اینقدر تو ذهن ِ خودم یه موضع رو پس پسکی مرور کرده بودم ولی تا حالا این کار رو با نوشتن همراه نکرده بودم . نوشته‌ش یه چیز دیگه است . اصلا این تیکه تو کتاب رو دیدم اشک تو چشام جمع شد . :ی

    [quote author=صفحه ی 99 ]
    بیلی به ساعت روی اجاق نگاه کرد ، تا آمدن بشقاب پرنده هنوز یک ساعت وقت مانده بود، وارد سالن شد، گردن یک بطری را مثل گرز در دست گرفته بود و حرکت می‌داد؛ تلویزیون را روشن کرد. کمی در بعد زمان چند پاره شد؛ بیلی فیلم آخر شب تلویزیون را یک بار از آخر به اول و بار دوم به طور عادی از اول به آخر تماشا کرد. فیلم درباره بمب افکن‌های آمریکا در جنگ جهانی دوم بود و درباره مردان شجاعی که آن‌ها را به پرواز درمی آوردند. از چشم بیلی که فیلم را برعکس تماشا می‌کرد داستان آن چنین بود :
    هواپیماهای آمریکایی، که پر از سوراخ و مردهای زخمی و جنازه بودند ، از فرودگاهی در انگلستان ، پس پسکی از زمین بلند می‌شدند . در آسمان فرانسه ، چند جنگنده آلمانی پس پسکی پرواز می‌کردند و ترکش خمپاره‌ها و گلوله‌ها را از بدنه هواپیماها و تن خدمه آن‌ها می‌مکیدند .
    گروه هواپیماها پس پسکی از روی یکی از شهرهای آلمان که در شعله‌های آتش می‌سوخت پرواز می‌کردند . بمب افکن‌ها دریچه مخزن بمب‌هایشان را باز کردند ، با استفاده از یک سیستم مغناطیسی معجزه آسا شعله‌های آتش را کوچک کردند، آن‌ها را به درون ظرف‌های فولادی استوانه‌ای مکیدند و ظرف‌های استوانه‌ای را به درون شکم خود بالا کشیدند. ظرف‌ها با نظم و ترتیب در جای خود انبار شدند .
    [/quote]

    کـلام پـایـانی :

    کورت ونه‌گات بد بنویسه ؟ یا اصلا ً کتابی بنویسه که در حدِّ توصیه نباشه ؟ خیلی خوب بود . البتّه ممکن هست سر این موضع زمان کتاب یه مقدار گیج شید و حالتون از کتاب به هم بخوره ، که این مساله کاملاً مربوط به سلیقه شخصیه خواننده است . پس بخونید ببیند خوشتون میاد یا نه . :د گهواره‌ش رو هم که پیدا نکردم . :-< در کل از من بخوبی یاد کنید دیگه . من خواستم شرکت کنم ولی نشد .

    + این کتاب رو هم ایشون برام گرفتن . ؛؛) بسیار ممنونم ازشون . ؛؛)
     
    • لایک لایک x 12
  20. علیرضا ح.

    علیرضا ح. کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    815
    امتیازات:
    +4,758 / -193
    نام مرکز سمپاد:
    علّامه حلّی ۲
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    صنعتی اصفهان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک
    تلگرام:
    مونته دیدیو ، کوه خدا

    مونـتـه دیـدیـو ، کـوه خـدا
    نویسنده : اری دلوکا
    مترجم : مهدی سحابی
    نشر : مرکز
    تعداد صفحات : 170
    نمره : [ 8.25 از 10 ]​

    [​IMG]

    خلاصـه داسـتان :

    داستان درباره‌ی یه پسر سیزده ساله است که تو محلّه‌ای به نام « مونته دیدیو » - تو ناپل ایتالیا هست - به همراه خانواده‌ش زندگی می کنه . پسرک که دیگه بعد پنجم دبستان نرفت مدرسه و رفت سر کار . تو مغازه‌ی نجّاری ِ « اوسّا اریکو » مشغول به کار میشه . اوسّا ، « رافانیلو » که یه پیر مرد ِ پینه دوز بود رو تو یه گوشه ای از مغازش جای داده بود . رافانیلو از جایی میومد که جنگ شده بود و همه‌ی خانوده‌ش کشته شده بودن . رافانیلو که قرار بود بره به بیت المقدّس دست بر قضا اومده بود پیش اونا . اونجا فرشته‌ش بهش گفته بود که یه بالی تو قوزت هست و با اون می تونی بری بیت المقدّس . پدر ِ پسرک یه بومرنگ به اون هدیه داده بود ولی چون که کوچه های منوته دیدیو تو در تو بودن و در کل شرایط پرتاب نبود ، نمی تونست بومرنگ‌ش رو پرتاب نه ولی همیشه برای پرتاب‌ش تمرین می کرد . « ماریا » یه دختر سیزده ساله ای بود که همسایه‌ی پسرک بود . اون دو تا هم دیگه رو نامزد(!) می دو نستن . در کل عاشق هم بودن دیگه . آخر سر هم رافانیلو پرواز کرد و رفت بیت المقدّس و پسرک هم تونست بومرنگ‌ش رو پرتاب کنه .

    بـلا تشـبیه نـقد :

    این رمان با چند شخصیتِ محدود و افت و خیزهایی اندک در یه فضای زمانی و مکانی محدود ، به زبونی ساده امّا پر از حس و عاطفه هست . روایتی از شرایطی محدود تو مرز واقعیّت و خیال ، که ظرافتی شاعرانه و عمق عاطفی که دارد ابعاد احساسی بودن داستان رو هعی بزرگ تر می کنه . ترجمه‌ی خیلی خوبی کتاب داشت . اصلاً این « مهدی سحابی » فوق العادست . خیلی خوب و روون بود . البتّه یه سوتی بدی داده بود که در مقابل این ترجمه‌ی خوب قابل چشم پوشی هست ؛ گاهی اوقات ماه ها رو شمسی می گفت و گاهی اوقات میلادی ! تابلوئه دیگه . البتّه یه مشکلی هم از کتاب ترجمه بود که تو روونی هیچ تاثیری نداشت ولی یه جوری بود .البتّه فکر می کنم راه حلّی هم براش نیست . پسرک ناپلی بود که به زبون ایتالیایی روزنگاری می‌کرد دیگه ؟ زبون با سوادها . ناپلی زبونی عامیانه هست . که این موضوع تو ترجمه‌ی ِ داستان با زبونی کوچه بازاری نوشته شده بود که چندان نشون دهنده‌ی دو زبان مختلف نبود .
    ویژگی نوجوونی اینه که تو فکارت از کودکی فاصله می گیره و دوس داری عین آدم بزرگا باشی گنده ولی ادبیاتت همچنان کودکانه باقی مونه دگه . پس حفظ زبون کودکانه ، با تفکّری که از دنیای کودکی دور شده ، تنها ابزاری‌ بود که می‌تونست حسِّ نوجوون بودن پسر رو به عنوان یه نوجوون برسونه که نویسنده ناموفّق بود تو این زمینه .[nb] تازه دارم به هیبت « ناتور دشت » پی می برم . انگار باید نظرم رو نسبت به این سلینجر فقط کمی تغییر بدم . :-" [/nb]
    این کتاب یه جورایی بیان اندیشه های بزرگ و ساده از زبون یه نوجوان بود دیگه . یه جورایی آدم را یاد « درخت زیبای من » مینداخت البتّه استعاره ها توی این داستان خیلی بارزتر هستن . چیزی که من توش دوست داشتم این بود که اتّفاقات مهم زندگی رو مرز بندی نمی کرد . کودکی پسر تموم می شد امّا ذره ذره نه یهویی .
    شخصیت پردازی داستان بد نبود ولی فضاسازی فوق العاده ای داشت و خیلی راضی بودم ازش .
    به نظر من بومرنگ یه جورایی کودکی پسر داستان بود که با پرتاب اون کودکی هم تموم شد ؛ چون که بومرنگ رو که انداخت ، بومرنگ دیگه برنگشت در حالیکه خاصیّت بومرنگ بازگشت اون هست . دقیقاً مثل ِ پسرک . پسرک هم دیگه از کودکی در اومده بود و به سنین نوجوونی داشت وارد می شد . که بعد از پرتاب بومرنگ پسرک یه نعره ای می زنه که به قول خودش به قدرت نعره‌ی یه خر بود . این یعنی کلفت شدن صدا و رسیدن به سنّ بلوغ .
    مگه این نقّاشی روی جلد از « مارک شاگال » نبوده ؟ مگه مارک شاگال هم قبل از اری دلوکا نمی زیسته ؟ پس چطوری هست که تابلو کاملا منطبق با داستان هست ؟ یعنی اری دلوکا ایده‌ی داستان رو از این تابلو گرفته ؟ جدّی نمیدونم اگه کسی می دونه بگه ما رو هم از ظلمت به سوی نور و روشنایی هدایت کنه . :د

    قسمتی از کتاب :

    [quote author=صفحه ی 124 ]
    بال برای فرشته ها خوب است ، برای آدم سنگین است . برای ِ پریدن ِ آدم نیایش کافیست . دعا از ابر و باران ، از پشت بام ها و نوک درختها بالاتر می رود . جهش پرواز ما دعاست . من پشتم خمیده بود ، مثل یک میخ کج بودم ، با سر برگشته به زمین . یک اراده‌ی دیگر در مقابله با طبیعت مرا بر می گرداند و می کشید به طرف بالا . آلان بال دارم ، امّا برای پر زدن باید از توی تخم آمد بیرون و نه رحم ِ مادر ، باید بالای شاخه ها بزرگ شده باشی و نه روی زمین .
    [/quote]

    کـلام پـایـانی :

    کلّا از ادبیات ایتالیایی ، زبون ایتالیایی و هر چیز ایتالیایی خوشم میاد . اصن ایتالیا سرای دوّم من است . این کتاب هم ایتالیایی بود ؛ پس خوبه . با اینکه به نظرم کتاب فوق العاده ای نبود ولی بخونید بد نیست . ناتور دشت رو که حتماً بخونید . :د
     
    • لایک لایک x 6