بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

شروع موضوع توسط taraneh ‏2008/2/17 در انجمن دیوان

مدیران: پرنیان.ک
  1. taraneh

    taraneh کاربر نیمه حرفه ای

    ارسال‌ها:
    264
    امتیازات:
    +81 / -0
    شهر:
    ارومیه
    نه
    نمي‌توانم
    پياده بنشينم و
    حواس‌ات را پرت كنم
    جانب دستاني
    كه بوي ياس مي‌دهد.
    من اكنون
    تبعيدي سرزمينِ سنگ‌هايي چيده‌ام
    با نام‌هايي از شيار و تَرَك،
    گورستاني قلم
    نشسته ‌رو‌در‌رويم،
    بختكي
    كه مدام نگاه‌ام مي‌كند و
    چين و چروكِ پيشاني‌ام را
    چون كتابِ وارونه‌اش
    بازرسي مي‌كند.
    نه
    ‌نمي‌توانم
    چيني نشسته است بيشاني زمين
    كه مي‌بايدم انكار كنم و
    نه
    نمي‌توانم
    (اين قطعه ادبي از ايرج صف‌شكن هستش)
     
    • لایک لایک x 6
  2. trustme

    trustme لنگر انداخته

    ارسال‌ها:
    2,814
    امتیازات:
    +1,244 / -42
    نام مرکز سمپاد:
    شهید بهشتی
    شهر:
    کاشان
    دانشگاه:
    دانشگاه کاشان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک در طراحی جامد
    پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

    کاش می گرفتم پا
              که رهایی آنجا
                    لای گل ها نیست
                            روی شاخ سرو تنها نیست

      که رهایی در رگ
      جریان دارد

    کاش می گرفتم پا
            که بدی ها اینجا
                    با دوستانم شاد
                            می تپند با هیجان

      بسازم این پا
      که رها گردم من

                      ز بدی، زینجا!

    (اینجا ها ربطی به سایت نداره البته  ;) )
     
    • لایک لایک x 5
    • دیسلایک دیسلایک x 1
  3. s.sanatjou

    s.sanatjou کاربر جدید

    ارسال‌ها:
    1
    امتیازات:
    +12 / -0
    پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!


    به نام بي نام او

    من چرا آمده ام روی زمین؟

    در یکی روز عجیب، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش.
    منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب.
    فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او . . . . . . .

    پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من:
    با شما هستم من!
    خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . .!
    من چرا آمده ام روی زمین؟

    شده ام بازیچه؟ که شما حوصله تان سر نرود؟
    بتوانید خدایی بکنید؟ و شما ساخته اید این عالم،
    با همه وسعت و ابعاد خودش، تا به ما بنمائید،

    قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟

    هیبتا، ما همگی ترسیدیم! به خداوندیتان،
    تنمان می لرزد . . .!
    چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختی دارید،............
    آتشی سوزنده و عذابی ابدی!

    و شنیدیم اگر ما شب و روز، زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم، چشممان خون بارد و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،
    و به ما رحم کنید، و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال،
    حور و پردیس و پری هم دارید..........................
    تازه غلمان هم هست، چون تنوع طلبی آزاد است!

    من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید،
    همه چیز از بخت است! شده ام من آدم،
    اشرف مخلوقات، ( راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟)

    داشتم خدمتتان می گفتم، قسمتم این بوده،
    جنس من مرد شده ! آمدم من دنیا، مرز سال دو هزار.
    قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار،
    پدرم این بوده، که به من گفت:پسر! مذهبت این باشد! راه و رسم و روشت این باشد!

    سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . . . . ! هرچه شد قرعۀ من این آمد!
    راستی باز سؤالی دارم، بنده را عفو کنید. توی آن قرعه کشی، ناظری حاضر بود؟

    من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست ولی می گویم: من شنیدم که کسی این می گفت:
    چشمِ تنها ز خودش بی خبر است.
    چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،
    تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.

    عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!
    به شما بر نخورد . . . . . .! از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟
    ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟
    شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار!
    یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید!
    ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟

    کمی از عشق بگوییم با هم.
    عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده!
    عجبا! عشق ما یک طرفه ست؟
    به چه کس گویم من؟
    می شود دست زِ من برداری؟ بی خیالم بشوی؟

    زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم!
    من اگر عشق نخواهم چه کنم؟
    بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟

    که برایت بشوم والِه و حیران وخراب؟
    مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش!
    عذر من را بپذیر!
    این امانت بده مخلوق دگر!

    می روم تا کپه ام بگذارم.
    صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان!
    به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم،
    در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . . . !

    خوش به حالت که غمی نیست تو را، نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالا دست!
    تو و یک آینۀ بی انصاف! کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.
    وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟


    خواب سنگین به سراغم آمد. کم کمک خواب مرا پوشانید.
    نیمه شب شد و صدایی آمد،
    از دل خلوت شب،
    از درون خود من.

    هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.
    تو خودت خواسته ای تا باشی!
    به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو، هرچه را می بینی، ذهن خلاق خودت خلق نمود.
    هرچه را خواسته ای آمده است. من فقط ناظر بازی توام. منتظر تا که چه را یا که که را خلق کنی!

    تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه، زِته دل، زِ درون،
    خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند،
    بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما،
    تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.
    خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد.


    تو به اعماق وجودت بنِگر، زِ چه رو آمده ای روی زمین؟
    پیِ حس کردن و این تجربه ها .
    حس این لحظۀ تو، علّت بودن توست!


    تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،
    هرچه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود.
    در همان لحظۀ آن خواستنت.


    و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟ دلبرم حرف قشنگت این بود:
    شهر زائیده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم،
    و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.


    پدرم آن آقا، خلق و خویش، روشش، میراثش،
    همه اش راه مرا می سازد.
    بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.
    همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را.

    تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.
    دست من نیست، تورا می خواهم،
    به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،
    شرّ و بی حوصله و بازیگوش، مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،
    ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند، که شوم عاشق تر،

    هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،
    رشتۀ عشق شود محکمتر .............!
    دیر بازی ست به من سر نزدی!
    نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!
    و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:
    " من چرا آمده ام روی زمین؟ "


    باز هم یادم باش! مبر از یاد مرا
    همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.
    عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . . . . . . . . !




    خواب من خواب نبود! پاسخی بود به بی مهری من،
    پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . .


    به خداوند قسم، من از آن شب،
    دل خود باخته ام بهر رسیدن
    به عزیزم به خدا
     
    • لایک لایک x 12
  4. cowboy

    cowboy کاربر حرفه ای

    ارسال‌ها:
    285
    امتیازات:
    +700 / -7
    نام مرکز سمپاد:
    شهید بهشتی
    شهر:
    مياندوآب
    دانشگاه:
    شریف
    رشته دانشگاه:
    نرم افزار
    پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

    اصل بد نیکو نگردد چون که بنیادش بد است تربیت نا اهل را چون گرد کان بر گنبد است
    مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی عذابش آتش است
     
    • لایک لایک x 3
  5. 241-1124

    241-1124 کاربر فوق فعال

    ارسال‌ها:
    156
    امتیازات:
    +13 / -0
    پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

    دير گاهي است در اين تنهايي،رنگ خاموشي بر طرح لب است،بانگي از دور مرا مي خواند،ليك پاهايم در قير شب است.
    روز وشب ها رفت،من به جا ماندم در اين سو...
    باغبان ابي گل هاي نيلوفر،باز شددرهاي بيداري،پاي درها لحظه وحشت فرو لغزيد،سايه ترديد در مرز شب جادو گسست از هم،روزن رويا بخار نور را نوشيد.
    خلاصه اينكه من شيفته شعر سهرابم!!! :D
     
    • لایک لایک x 3
  6. soha

    soha کاربر نیمه حرفه ای

    ارسال‌ها:
    245
    امتیازات:
    +76 / -4
    پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

    چه صدف ها که به دریای وجود
    سینه هاشان ز گوهر خالی بود!
    ننگ نشناخته از بی هنری
    شرم ناکرده از این بی گهری
    سوی هر درگهشان روی نیاز
    همه جا سینه گشایند به ناز ...
    زندگی دشمن دیرینه ی من-
    سنگ انداخته در سینه ی من
    روز و شب با من دارد سر جنگ
    هر نفس از صدف سینه ی تنگ
    دامن افشان گهر آورده به چنگ
    وان گهر ها ... همه کوبیده به سنگ
    سه دفتر فریدون مشیری
     
    • لایک لایک x 2
  7. fzgm

    fzgm کاربر فوق حرفه ای

    ارسال‌ها:
    784
    امتیازات:
    +77 / -3
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان 1 تهران
    شهر:
    تهران
    دانشگاه:
    دانشگاه تهران
    رشته دانشگاه:
    علوم مهندسی
    پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

    من یه دفتر دارم کلا با وسواس توش شعر جمع میکنم!اگه شعر جالب بخوای باید دفترو کامل بخونی!
    اما یه بیت که نیم ساعت پیش شنیدم:
    دی در بد ما کسی سخن گفت/ما روی زو نمیخراشیم/ما نیز نکوئیش بگوئیم/تا هر دو دروغ گفته باشیم!
     
    • لایک لایک x 1
  8. trustme

    trustme لنگر انداخته

    ارسال‌ها:
    2,814
    امتیازات:
    +1,244 / -42
    نام مرکز سمپاد:
    شهید بهشتی
    شهر:
    کاشان
    دانشگاه:
    دانشگاه کاشان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک در طراحی جامد
    پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

    بچه ها دیکته دارید ، قبولی سخت است

    هر کسی درس نخواند به خدا بد بخت است

    حرف ها مثل هم اند از همه جا می آیند

    گاه چسبیده به هم گاه جدا می آیند

    جمله ها اکثرشان سخت و دو پهلو هستند

    جمله ها مثل دوتا دوست به هم وا بستند

    بچه ها روز مهمی است ! بخوانید که من ...

    سر قولی که ندادید بمانید که من ـ

    ـ دوست دارم جلوی چشم کسی بد نشوید

    از خیابان ِ خدا با عجله رد نشوید !

    روز ها از پَس ِ هم رد شد و موعود رسید

    روز مقبولی و تجدیدی و مردود رسید

    دست ِ من بید شد از ترس ِ ... معلم : سر خط

    بچه ها حرف نباشد ، بنویسید فقط !

    بنویسید خدا بعد بخوانید هوس

    « بنویسید قناری و بخوانید قفس »

    بنویسید که طوفان و تلاطم شده است

    هی بچرخید! خدا پشت ِ خدا گم شده است !

    بنویسید زمین سخت غریب است ، غریب

    وقت ِ افتادن از این تخت ، قریب است ، قریب !

    بچه ها گوش کنید این دو سه خط سنگین است

    بنویسید شعف دخترکی غمگین است

    روزگاری است تزلزل به تنش زل زده است

    چشم های هوس از دور به او پل زده است

    بنویسید شعف دخترکی کم پیداست

    این همه گم شده اما همه جا غم پیداست!

    گرچه بابا غم نان می خورد و ما نان را

    آخرین خط بنویسید بزرگ است خدا

    ...

    بچه ها خسته نباشید ورق ها بالا !


    از یاسر قنبرلو
     
    • لایک لایک x 23
  9. trustme

    trustme لنگر انداخته

    ارسال‌ها:
    2,814
    امتیازات:
    +1,244 / -42
    نام مرکز سمپاد:
    شهید بهشتی
    شهر:
    کاشان
    دانشگاه:
    دانشگاه کاشان
    رشته دانشگاه:
    مهندسی مکانیک در طراحی جامد
    پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

    :D شرمنده ام
    این شعر رو از http://www.abnabati.blogfa.com/ پیدا کردم. توی اونجا باز هم شعر هست که ...

    (این آدرس هم مال "من تیزهوش" است :D)
     
  10. ali_masjedi

    ali_masjedi کاربر فوق فعال

    ارسال‌ها:
    138
    امتیازات:
    +66 / -4
    نام مرکز سمپاد:
    شهيد بهشتي كاشان
    پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

    شرمنده اگه طولانيه (جاي رباعي ها كه پاك مي كنين!!! X-( ) ولي اگه بخونين پاش گريه مي كنين.
    شام است و آبگينة رؤياست شهر من‌
    دلخواه و دلفريب و دل‌آراست شهر من‌
    دلخواه و دلفريب و دل‌آراست شهر من‌
    يعني عروس جملة دنياست شهر من‌
    از اشكهاي يخ‌زده آيينه ساخته‌
    از خون ديده و دل خود خينه ساخته‌
    اندوهگين نشسته كه آيند در برش‌
    دامادهاي كور و كل و چاق و لاغرش‌

    دنيا براي خام‌خيالان عوض شده‌است‌
    آري‌، در اين معامله پالان عوض شده است‌
    ديروزمان خيال قتال و حماسه‌اي‌
    امروزمان دهاني و دستي و كاسه‌اي‌
    ديروزمان به فرق برادر فرا شدن‌
    امروزمان به گور برادر گدا شدن‌
    ديروزمان به كورة آتش فرو شدن‌
    امروزمان عروس سر چارسو شدن‌
    گفتيم سنگ بر سر اين شيشه بشكند
    اين ريشه محكم است‌، مگر تيشه بشكند
    غافل كه تيشه مي‌رود و رنده مي‌شود
    با رنده پوست از تن ما كنده مي‌شود
    با رنده پوست مي‌شوم و دم نمي‌زنم‌
    قربان دوست مي‌شوم و دم نمي‌زنم‌

    اي دوست‌! اين سراچه و ايوان مباركت‌
    يوسف شدن به وادي كنعان مباركت‌
    يك سالم و عصاكش صد كور و شل شدن‌
    ميراث‌دار مردم دزد و دغل شدن‌
    سهم تو يك قمار بزرگ است‌، بعد از اين‌
    چوپان‌شدن به گلّة گرگ است بعد از اين‌
    يا برّه مي‌شوند و در اين دشت مي‌چرند
    يا اين كه پوستين تو را نيز مي‌درند
    حتي اگر به خاك رود نام و ننگشان‌
    اين لقمه‌هاي مفت نيفتد ز چنگشان‌
    شايد رها كنند همه رخت و پخت خويش‌
    اما نمي‌دهند ز كف تخت و بخت خويش‌
    دستار اگر كه در بدل هيچ مي‌دهند،
    شلوار را گرفته به سر پيچ مي‌دهند
    سنگ است آنچه بايدشان در سبد كني‌
    سيلي است آنچه بايدشان گوشزد كني‌

    اي شهر من‌! به خاك فروخسپ و گَنده باش‌
    يا با تمام خويش‌، مهياي رنده باش‌
    اين رنده مي‌تراشد و زيبات مي‌كند
    آنگه عروس جملة دنيات مي‌كند
    تا يك دو گوشواره به گوش تو بگذرد،
    هفتاد ملّت از بر و دوش تو بگذرد

    صبح است و روز نو به فراروي شهر من‌
    چشم تمام خلق جهان سوي شهر من‌...

    محمد کاظم کاظمی
    برای شهرش افغانستان
     
    • لایک لایک x 2
  11. پادزهر

    پادزهر کاربر نیمه فعال

    ارسال‌ها:
    15
    امتیازات:
    +8 / -0
    نام مرکز سمپاد:
    شهيد بهشتي كاشان
    پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

    ما بچه كه بودیم، صبح زود
    نوری كه روی پرده جاری بود
    آواز گنجشكان لب هِرّه
    آغاز یك روز بهاری بود

    با هر نسیم تازه می‌رقصید
    در كوچه‌ها بانوی فروردین
    شال شكوفه بر سرش بود و
    پیراهنی از عطر گل سنگین

    دنیایمان با او پر از شادی،
    با رفتنش لبریز غم می‌شد
    بی‌آن‌كه حتی با خبر باشیم
    از عمرمان یك سال كم می‌شد

    ما مست بوی عید بودیم و
    سبزی‌پلو با ماهی ِ دودی
    ماهی ِ قرمز را نمی‌دیدیم
    در تُنگ تَنگش رو به نابودی

    ما فكر می‌كردیم مثل ما
    هر بچه‌ای یك كفش نو دارد
    تا عید، یك گل نه هزاران گل
    با توپ در دروازه بكّارد

    ما بچه كه بودیم، سال نو
    هر بچه‌ای پای دویدن داشت
    لعنت به نامردی ِ دستی كه
    در خاك، جای توپ مین را كاشت

    ما بچه بودیم و نفهمیدیم
    ابر بهار از غصه می‌بارد
    بلبل اگر بر شاخه می‌خواند
    یك بغض غمگین در گلو دارد

    ما بچه بودیم و نفهمیدیم
    هر هفت سینی سفره‌آرا نیست
    سرما و سوز و سختی و سنگ است
    جایی برای كودكی‌ها نیست

    تا سال‌ها این داستان ما را
    از نوجوانی تا جوانی برد
    چندین «هزار و سیصد و اندی»
    از صفحه‌ی تقویم‌ها خط خورد

    سالی كه سنگر سفره‌ی غم شد
    صحرا پر از گل‌های پرپر بود
    بر سفره های هفت‌سین تنها
    سرو و صنوبرهای بی‌سر بود

    ما خوابهای تازه می‌دیدیم
    ما فكرهای تازه می‌كردیم
    ما عطر عید و عشق عشرت را
    با ظرف خود اندازه می‌كردیم

    ما بوسه را در كوچه دزدیدیم
    ما عشق را یك سال نو دیدیم
    ما داغ دوری در جگر ماندیم
    ما درد را از درد پرسیدیم

    تا سال‌ها این قصه ما را برد
    از آن جوانی تا میانسالی
    چندین زمستان رفت و ما ماندیم
    بر سفره‌ای خالی‌تر از خالی

    برعكس سال كهنه، فقر اما
    با نو شدن، پایان نمی‌یابد
    هر شب در این شهر پر از غوغا
    حتماً كسی با غصه می‌خوابد

    نه بوی اسفند و نه فروردین
    در قلب ما شادی نمی‌پاشد
    این سفره‌ها صد سین نمی‌ارزد
    وقتی كه بی نان بچه‌ای باشد

    هی! بچه‌های كوچه‌های شهر!
    تا كودكی زنده‌ست، ما هستیم
    ما بچه‌های كوچه‌ی دیروز
    هر روز یاد بچه‌ها هستیم

    در قلب‌های هر كدام از ما
    یك آشنا، یك حاجی فیروز است
    وقتی كه با هم مهربان باشیم
    هر سال نو، هر روز نوروز است

    مژگان عباس لو
     
    • لایک لایک x 2
  12. پادزهر

    پادزهر کاربر نیمه فعال

    ارسال‌ها:
    15
    امتیازات:
    +8 / -0
    نام مرکز سمپاد:
    شهيد بهشتي كاشان
    پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

    غم گندم .خطر"باز".کبوتر این است

    کمترین دردسر داشتن پر این است!

    دام را دید کبوتر ولی از وحشت"باز"

    باخودش گفت:فرودآی که بهتر این است!

    گرچه ازپشت زدن رسم جوانمردان نیست

    غم نداریم اگر خصلت خنجر این است!

    اولین درس پیمبر شدنش بود. عجب

    یوسف آموخت ته چاه.برادر این است!

    معنی تخته ی توفان زده در ساحل چیست؟

    -آخر کشتی در موج شناور این است!

    شعله آهسته به خاکستر حیرتزده گفت:

    غم نخور عاقبت سرو و صنوبر این است!

    حسین جنتی
    نفر اول جشنواره ی شعر فجر سال 1387
     
    • لایک لایک x 5
  13. پادزهر

    پادزهر کاربر نیمه فعال

    ارسال‌ها:
    15
    امتیازات:
    +8 / -0
    نام مرکز سمپاد:
    شهيد بهشتي كاشان
    پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

    به تازه كردن اندوه من می‌آيند، آه...

    مسافران كه هر از گاه می رسند از راه


    نمانده است تو را هيچ ياد يار و ديار

    نمانده است مرا هيچ غير آه و نگاه


    نشسته است به راهت هزار چشمِ سپيد

    تو دل به راه‌ ندادی هزار سال سياه


    من آه مي‌كشم و باز بيشتر شده است

    مهِ زمين و دم آسمان و هاله ماه


    حساب روز و شب و سال و ماه دستم نيست

    تو خود به ياد بياور قرار خود را گاه


    گمان مبر كه دگر بی‌ تو زنده خواهم ماند

    به عزت و شرف لا اله الا الله...


    محمد مهدی سیار
     
    • لایک لایک x 1
  14. TNT

    TNT کاربر فوق حرفه ای

    ارسال‌ها:
    880
    امتیازات:
    +1,248 / -34
    نام مرکز سمپاد:
    شهید بهشتی
    شهر:
    ارومیه
    دانشگاه:
    علوم پزشکی ارومیه
    رشته دانشگاه:
    پزشکی
    ای ایران

    دیدم شعر ای ایران تو مدرسه ی ما با اینکه خیلی طرفدار داره ولی خیلی نا مفهومه . فکر کردم شاید اینجا هم مثل مدرسه باشه ، واسه همین برای اطلاع رسانی ، دوباره تأکید میکنم اطلاع رسانی نه چیز دیگه ای نسخه ی اصلیش رو میذارم .

    بند اول

    ای ایران ای مرز پر گهر / ای خاکت سر چشمه ی هنر
    دور از تو اندیشه ی بدان / پاینده مانی و جاودان
    ای ، دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم / جان من فدای خاک پاک میهنم
    مهر تو چون شد پیشه ام / دور از تو نیست اندیشه ام
    در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما / پاینده باد خاک ایران ما

    بند دوم

    سنگ کوهت در و گوهر است / خاک دشتت بهتر از زر است
    مهرت از دل کی برون کنم / بر گو بی مهر تو چون کنم
    تا ، گردش جهان و دور آسمان به پاست / نور ایزدی همیشه ره نمای ماست
    مهر تو چون شد پیشه ام / دور از تو نیست اندیشه ام
    در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما / پاینده باد خاک ایران ما

    بند سوم

    ایران ای خرم بهشت من / روشن از تو سرنوشت من
    گر آتش بارد به پیکرم / جز مهرت در دل نپرورم
    از ، آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم / مهر اگر برون رود تهی شود دلم
    مهر تو چون شد پیشه ام / دور از تو نیست اندیشه ام
    در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما / پاینده باد خاک ایران ما
    البته ی شاید بند های دوم و سوم زیاد براتون آشنا نباشن ، اکثراً جاهایی که این آهنگو پخش میکنن ، نمیذارن به بند دوم و سوم برسه ...
     
    • لایک لایک x 5
  15. baroon

    baroon کاربر فوق حرفه ای

    ارسال‌ها:
    752
    امتیازات:
    +569 / -9
    نام مرکز سمپاد:
    یه زمانی فرزانگان تهران بودم!
    شهر:
    تهران
    دانشگاه:
    ولیعصر
    رشته دانشگاه:
    معماری
    پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

    زندگی شاید

    یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

    زندگی شاید

    ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد

    زندگی شاید طفلی است که از مدرسه برمی گردد



    زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی

    یا عبور گیج رهگذری باشد

    که کلاه از سر بر می دارد

    و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید (( صبح به خیر))



    زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

    که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

    و در این حسی است

    که من آنرا به ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

    در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست

    دل من

    که به اندازه یک عشقست

    به بهانه های سادة خوشبختی خود مینگرد

    به زوال زیبای گلها در گلدان

    به نهالی که تو در باغچة خانه مان کاشته ای

    و به آواز قناری

    که به اندازه یک پنجره می خواند

    زندگي شايد

    ....................
     
    • لایک لایک x 2
  16. baroon

    baroon کاربر فوق حرفه ای

    ارسال‌ها:
    752
    امتیازات:
    +569 / -9
    نام مرکز سمپاد:
    یه زمانی فرزانگان تهران بودم!
    شهر:
    تهران
    دانشگاه:
    ولیعصر
    رشته دانشگاه:
    معماری
    پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

    من نه!!!!!!!!!!
    اما اسم شاعرشو يادم نمياد راستش اصل يادم نمياد كجا شنيدمش لاي نوشته هام پيداش كردم
     
  17. Turk

    Turk کاربر فوق فعال

    ارسال‌ها:
    77
    امتیازات:
    +54 / -4
    نام مرکز سمپاد:
    شهید بهشتی
    پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

    من یه شعر مشهور از اخوان ثالث شنیدم

    هی فلانی ، زندگی شاید همین باشد ...
     
    • لایک لایک x 1
  18. firebrand1370

    firebrand1370 کاربر فعال

    ارسال‌ها:
    72
    امتیازات:
    +19 / -0
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان کرج
    پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!



    دل گمراه من چه خواهد کرد
    با بهاری که می رسد از راه؟
    ِیا نيازی که رنگ می گيرد
    در تن شاخه های خشک و سياه

    دل گمراه من چه خواهد کرد؟
    با نسيمی که می تراود از آن
    بوی عشق کبوتر وحشی
    نفس عطرهای سرگردان

    لب من از ترانه می سوزد
    سينه ام عاشقانه می سوزد
    پوستم می شکافد از هيجان
    پيکرم از جوانه می سوزد

    هر زمان موج می زنم در خويش
    می روم، می روم به جائی دور
    بوتهء گر گرفتهء خورشيد
    سر راهم نشسته در تب نور

    من ز شرم شکوفه لبريزم
    يار من کيست ، ای بهار سپيد؟
    گر نبوسد در اين بهار مرا
    يار من نيست، ای بهار سپيد

    دشت بی تاب شبنم آلوده
    چه کسی را بخويش می خواند؟
    سبزه ها، لحظه ای خموش، خموش
    آنکه يار منست می داند!

    آسمان می دود ز خويش برون
    ديگر او در جهان نمی گنجد
    آه، گوئی که اینهمه «آبی»
    در دل آسمان نمی گنجد

    در بهار او ز ياد خواهد برد
    سردی و ظلمت زمستان را
    می نهد روی گيسوانم باز
    تاج گلپونه های سوزان را

    ای بهار، ای بهار افسونگر
    من سراپا خيال او شده ام
    در جنون تو رفته ام از خويش
    شعر و فرياد و آرزو شده ام

    می خزم همچو مار تبداری
    بر علفهای خيس تازهء سرد
    آه با اين خروش و اين طغيان
    دل گمراه من چه خواهد کرد؟
     
    • لایک لایک x 1
  19. sunshine

    sunshine کاربر فوق فعال

    ارسال‌ها:
    156
    امتیازات:
    +6 / -1
    پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

    این چه شوریست که در دور قمر میبینم
    همه آفاق پر از فتنه و شر میبینم


    هر کسی روز بهی می طلبد از ایام
    علت آنست، که هر روز بدتر میبینم


    ابلهان را همه شربت ز گلاب و قندست
    قوت دانا همه از خون جگر میبینم


    اسب تازی شده مجروح به زیر پالان
    طوق زرین همه بر گردن خر میبینم


    دختران را همه در جنگ و جدل با مادر
    پسران را همه بدخواه پدر میبینم


    هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد
    هیچ شفقت نه پدر را به پسر میبینم


    پند حافظ بشنو و خواجه برو نیکی کن
    که من این پند به از گنج و گهر میبینم
     
  20. master

    master کاربر نیمه حرفه ای

    ارسال‌ها:
    229
    امتیازات:
    +54 / -1
    پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

    منحنی قامتم، قامت ابروی توست



    خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی توست



    حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست



    بازه‌ی تعریف دل، در حرم کوی توست



    چون به عدد، یک تویی من همه‌ی صفرها



    آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست



    پرتو خورشید شد مشتق از آن روی تو



    گرمی جان‌بخش او جزئی از آن خوی توست



    بی تو وجودم بود یک سری واگرا



    ناحیه‌ی همگراش دایره‌ی روی توست



    (پروفسور هشترودی)
     
    • لایک لایک x 2
مدیران: پرنیان.ک