1. اگر سمپادی هستید برای دسترسی کامل به مطالب و امکانات سایت عضو شوید :
    ثبت نام عضویت

دوران زیبای و به یادماندنی دبیرستان

شروع موضوع توسط MTHR ‏2011/11/4 در انجمن خاطرات

  1. ThatOneGuy

    ThatOneGuy امیر

    ارسال‌ها:
    186
    امتیازات:
    +895 / -20
    نام مرکز سمپاد:
    شهید بهشتی
    شهر:
    گنبد
    سال فارغ التحصیلی:
    1398
    دانشگاه:
    شریف
    رشته دانشگاه:
    مهندسی برق
    یک سال و نیم اول که افسردگی داشتم و چرت بود. معتاد یه بازی هم بودم و در روز فکر کنم 5 ساعت میخوابیدم. یک سال و نیم دوم بهترین زمان عمرم بودن و هستن. کلا همه چی خوب بود :D
     
    • لایک لایک x 1
  2. solo

    solo کاربر حرفه ای
    کنکوری ۹۹

    ارسال‌ها:
    407
    امتیازات:
    +2,112 / -187
    نام مرکز سمپاد:
    علامه حلی
    شهر:
    ارومیه
    سال فارغ التحصیلی:
    1399
    دو سال از دوره دبیرستانم گذشته و من هنوز به اون سه ماه اول سال اول فکر میکنم و عشق میکنم

    اون دوست مطهری که رو نیمکت پارک رو پاش خوابیده بود چیه؟! اونم نداریم! اگه کسی داره از اینا ده دقیقه قرض بده!
     
    • لایک لایک x 3
  3. karen.m

    karen.m کاربر حرفه ای
    عضو مدیران انجمن

    ارسال‌ها:
    347
    امتیازات:
    +6,262 / -168
    نام مرکز سمپاد:
    شهید بهشتی
    شهر:
    خرم آباد
    سال فارغ التحصیلی:
    1397
    اینستاگرام:
    واقعا دلم تنگ شده
    رفیق های خوبی داشتم
    ولی خب هممون عوض شدیم و نمیشه اون روزا رو برگردوند:-)
     
    • لایک لایک x 3
  4. mohad_z

    mohad_z کاربر خاک انجمن خورده
    عضو کادر مدیریت مدیر داخلی

    ارسال‌ها:
    2,249
    امتیازات:
    +19,068 / -534
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان سه
    شهر:
    طـــهـران
    سال فارغ التحصیلی:
    95
    رشته دانشگاه:
    بیوتک
    ×سال دوم دبیرستان، سر بطری آب ملدنی رو شل کردم کمی گذاشتم تو جا میز دوستم، به قصد اینکه زنگ تفریح میاد چیزی بذاره می‌بینه خیسه، ولی یادم رفت، زنگ بعدش ریاضی داشتیم، وسط کلاس دیدیم صدای شره کردن آب میاد. از دو طرف میزش آب میریزه! فقط شانس آوردم معلم ریاضی‌مون بیرونم نکرد.

    ×از دفتر کل جعبه گچ‌ها برمیداشتم میوردم تو کمد میز دبیر میذاشتم.

    ×سر کلاس ادبیات سوم دبیرستان، چراغا رو خاموش کردیم، داشتیم فیلم "گاو" رو می‌دیدیم، کلی هم تخمه اورده بودیم و البته یک سوسک پلاستیکی!
    پرتش کردیم رو میز یکی از بچه‌ها یهو یه جیغی کشید که نگو و نپرس.

    ×کلاس ادبیات دوم دبیرستان، یه طناب تو حیاط یافتم، چندتا میز و صندلی رو بهم گره زدم و در نهایت به کفش مبصر کلاس.
    دبیرمون صداش کرد بره پاشه بیاد پا تخته، یهو باهاش دوتا میز و صندلی کشیده شد!
    معلممون اول عصبانی شد بعد دید چه وضعیه خودشم خندش گرفت.

    ×چه بسیار کلاس‌هایی که سر پژوهش و کارگاه علوم نپیچوندیم! از معلم برای یه ربع اجازه میگرفتیم، بعد ۴۵ دقیقه میرفتیم سر کلاس.
    یه بار معلم شیمی دوم دبیرستان گفت راهت نمیدم تو کلاس، از زیر در نامه عذرخواهی فرستادم، بعد از لای در کلاس گلدون گلای مصنوعی تو راهرو رو فرستادم داخل، راهم داد.

    ×آزمایشگاه پژوهش شیمی و ترقه درست کردن!

    ×وسط کلاس هزار تومن جمع میکردیم، یکی به بهونه آب‌خوردن می‌برد پولا رو میداد بابای مدرسه، یکی به بهونه دست‌شویی یه ربع بعد میرفت بستنی‌ها رو تحویل میگرفت‌.تو کلاس بستنی می‌خوردیم.

    ×کلا ما تو کلاس فقط میخوردیم، چون من گشنم میشد خصوصا ریاضی. یه پرتقال بین ۱۵_۱۶ نفر تقسیم میکردم.

    ×از معلم هندسه‌امون بدمون میومد، یه مدت تو کلاسا موش پیدا میشد، داد میزدیم موش، معلمه چند تا سکته میزد.

    ×کلاس‌های ادبیات با افخمی و عربی با وحدت، پیش‌دانشگاهی

    ×مجتبی.
     
    • لایک لایک x 9
  5. kh.farhadi

    kh.farhadi کاربر فعال

    ارسال‌ها:
    24
    امتیازات:
    +146 / -14
    نام مرکز سمپاد:
    شهید بهشتی
    شهر:
    ایلام
    سال فارغ التحصیلی:
    1395
    دانشگاه:
    آزاد
    رشته دانشگاه:
    کتابداری
    کلی زحمت می کشیدیم کلاسو کثیف کنیم :));) به حرف معاونم گوش نمی کردیم، یه روز کفش زدیم سرچوب جارو لکه بزاریم رو سقف>)
    فقط خدا حلالمون بکنه:-ss
     
    • دیسلایک دیسلایک x 1
  6. زمستون

    زمستون بهار

    ارسال‌ها:
    213
    امتیازات:
    +1,287 / -55
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    سبزوار
    سال فارغ التحصیلی:
    1401
    +یادش بخیر پایه پنجم
    زنگ جغارفیمون ساعت اول بود و خب تو زمستون هوا اون موقع خیلی سرد بود . جغرافی پنجم : هر درس نقشه یه کشور با مشخصاتش
    معلمون یکی از کارای باحالش این بود که همه رو میبرد تو حیاط ، گروه گروه تقسیم میشدیم و نقشه یه کشور رو کف حیاط مدرسه با گچ میکشیدیم . کلی هم ذوق میکردیم با اینکه هوا سرد بود و بعضی وقتا انقدر دستامون یخ میزد که گچ رو نمیتونستیم تو دستمون نگه داریم
    +یادش بخیر وقتایی که دوستان میومدن خونه مون و میشستیم کلی حرف میزدیم و میخندیدیم
    +یادش بخیر وقتایی که یکم بچه تر بودم
     
    • لایک لایک x 1
  7. a.khakpour77

    a.khakpour77 عاطفه می‌باشم:) عضو کادر مدیریت مدیر کل

    ارسال‌ها:
    1,165
    امتیازات:
    +13,926 / -170
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان 5 تهران
    شهر:
    فرز 1 بندرعباس/فرز 5 تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    1396
    دانشگاه:
    علوم‌پزشکی تهران
    رشته دانشگاه:
    ژنتیک
    یادش بخیر
    امتحان ادبیات داشتیم
    من طبق معمول زودتر از همیشه تموم کردم ولی بقیه مونده بودن
    معلممون ی کم حالش خوب نبود و هی از کلاس میرفت بیرون
    برگمو روو میز خودم گذاشتم و رفتم بیرون سراغ معلمم ک هم حالشو بپرسم و هم بچه‌ها فرصت کنن با فراغ بال بنویسن:))
    وقتی برگشتم برگم توو کلاس دست ب دست شده بود
    ولی تهش کسی ناراضی نبود...
    **
    یادش بخیر کارگاه علومامون
    قبل کارگاه ک هرکی مشغول پروژه‌ی خودش بود
    من مشغول درست کردن گلایدر
    بالانس نمیشد هی سکه میچسبوندیم اینور اونورش
    پرتاب میکردیم میفتاد زمین آسیب میدید گاهی:|
    دوباره درستش میکردیم...
    از چند هفته قبل شروع میکردیم ب برنامه‌ریزی و طراحی لوگو و دعوتنامه و فکر کردن درباره‌ی چگونگی برگزاری مراسم
    چند روز قبل کارگاها مشغول آماده کردن کل مدرسه و کشیدن لوگوی کارگاه روی زمین و دیوارا
    روز کارگاه...
    دوربینمو برمیداشتم و از هرچیزی عکس میگرفتم
    سه طبقه مدرسه رو هزار بار بالا و پایین میکردم
    بعد با نوبت حضور خودم توو غرفه‌ی هوافضا ب تداخل برمیخوردم و چون خودم باید توضیح میدادم، دوربینمو برای مدتی میدادم ب یکی از بچه‌ها عکس بگیره ب جام
    و بعد دوباره عکاسی و عکاسی و عکاسی...
    هرسال رئیس آموزش پرورش منطقه میومد و در غیاب من سراغ عکاس مدرسه رو میگرفت و منو ک با دوربین میدید میگفت به‌به خانم عکاس!!! عکسامونو بده بفرستن اداره ببینیم!!!
    دو سال پیشم با وجود این ک فارغ‌التحصیل شده م، اما بازم برای عکاسی از کارگاه رفتم و دوباره منو دید و گفت بزرگ شدی:))
    ته کارگاهم ساعت ده یازده شب با بدنی کوفته برمیگشتم خونه...

    یادش بخیر، زنگ تفریح سیب زمینی سرخ‌شده و اسنک میگرفتیم و باهم میخوردیم...

    یادش بخیر اون روزی ک ایران و قطر بازی فوتبال داشتن و خیلی هم مهم بود، با بچه‌های کلاسای دیگه قرار گذاشتیم هروقت ایران گل زد اون کلاس دست بزنن تا بقیه هم بفهمن
    بعد توو ی کلاس دیگه انگار تولد یکی بود، اونا دست زدن، بقیه هم فکر کردیم ایران گل زده شروع کردیم کلاس ب کلاس دست و جیغ و هورا
    کلاس اولیا ک کلاسشونم بالای دفتر مدیر بود حتی بالا و پایینم پریده بودن
    و بعد بازشدن یهویی در کلاس و دیدن مدیر و معاون ب شدت ترسیده و رنگ‌پریده جلوی در...بندگان خدا فکر کرده بودن اتفاقی افتاده، کسی چیزیش شده، زلزله اومده حتی!!!!

    یادش بخیر با دبیر دینیم خانم میر ی کاری داشتم، ولی زنگ آخر خورد و تعطیل شدیم
    و گفت من میخوام برم اداره، بیا توو راه حرف میزنیم و همراه شدیم باهم، ی اکیپ پنج نفره همراه ی معلم
    ک کم‌کم بچه‌ها جدا شدن و فقط من و خانم میر رسیدیم ب اداره
    تازه وقتی رفتم اونجا یادم اومد خواهرمم اتفاقاً بخاطر مسابقه‌ی احکام اونجاست...
    و احوالپرسی جالب خواهرم با خانم میر و تعجب من از این ک این خواهر منه؟! چ زبونی داشته و خبر نداشتم:))

    یادش بخیر
    دستگاه حضورغیاب الکترونیکی ک باید انگشت میزدیم و توو زمستون انگشتامون یخ میکرد و نمیگرفت
    و پیامکی مبنی بر دیررسیدنمون میرفت برای والدین درصورتی ک نیم‌ساعته در تلاش برای شناسایی اثرانگشت توو حیاط در تلاشیم...

    یادش بخیر اون روزی ک ما چهارما امتحان قلم‌چی داشتیم، و بقیه بیرون درحال انجام مانور زلزله!!!
    و چقدر اعصابمون خورد میشد از اینهمه سروصدایی ک نمیذاشت تمرکز کنیم...

    یادش بخیر اون روزی ک بهمون گفتن ی جشنواره هست بنام نوجوان سالم، بیاین شعر بگین دربارش، نشسته بودیم توو بوفه داشتیم با آرینا مسخرش میکردیم ک چیه این جشنواره و درباره‌ی اعتیاد و فلانه، بعد همونجوری ک درحال خندیدن بودیم دو سه بیت شعر گفتیم و آرینا گفت خب من بقیه‌شو میگم خودم، مرسی
    و منم خودم شروع کردم ب شعر سراییدن!!!
    مدیرمون چون قبلاً توو مسابقه‌ی شعر شرکت کرده بودم و مقامم آورده بودم، خیلی اصرار داشت ک حتماً منم شعر ارسال کنم
    برای همینم چون شعری ک گفتم ی کم ناقص بود، بهم اجازه داد ی ساعت مطالعه‌ی آزاد فیزیکمو نرم سر کلاس و بشینم روو شعرم فکر کنم
    و وقتی اون ۲۳ بیت شعر رو بعد دو روز تحویلش دادم تا بخونه گفت شاهنامه سراییدی؟! گفتم بنویس ولی فکر نمیکردم اینهمه بنویسی...!! (البته ک ذوق کردم از این حرفش*_*)
    و شعرایی ک رفت جشنواره و من دوم شدم و آرینا سوم
    و روز جشنواره و جایزه‌ها...
    ***

    آخ خدا چقدر دوران قشنگی بود
    دلتنگش شدم
    بخوام از دوران دبیرستانم بگم هزاران صفحه و صدها جلد میشه
    همین بس ک یادش بخیر...
     
    • لایک لایک x 7
  8. علی دلاور

    علی دلاور کاربر حرفه ای

    ارسال‌ها:
    554
    امتیازات:
    +1,193 / -151
    نام مرکز سمپاد:
    علامه حلی اراک
    شهر:
    اراک
    دانشگاه:
    علوم پزشکی ایران
    رشته دانشگاه:
    پزشکی
    نزدیک عید بود و اخرین روز مدرسه. همش توی ذهنمون میومد که بعد از چند روز دیگه باید برای میشه با اون مدرسه دوست داشتنی خداحافظی کنیم. کلاس اخر رو زود تر اومدم بیرون یا زود تر تموم شد دقیق یادم نیست.بالاخره 6 سال گذشته. اومدم توی حیاط هوا خیلی خوب بود اون هوای نه گرم و نه سرد دم عید اراک با یه باد نسبتا خوب.دیدم هیچ کس توی حیاط نیست. دور زمین فوتبال یه حالت سکوی تماشچی با دو تا سکو بود البته در واقع پله بود چون زمین فوتبال یکم از یه بخش حیاط پایین تر بود. بالای این پله ها دو تا کاج قدیمی و خیلی بلند بود. کیفمو گذاشتم زیر سرم و دراز کشیدم زیرشون تا آسمون رو از بین درختای کاج ببینم و این صحنه از دبیرستان بمونه توی ذهنم. مدت ها بود فراموشش کرده بودم ولی امروز به وضوح همون روزی که دیدم می تونم تصورش کنم. زنگ خورد صدای شاد جمعیت اومدم که سمت پارکنیگ سرویس ها می رفتن، بلند شدم و سوار سرویس شدم و مدرسه برای همیشه تموم شد.
     
    • لایک لایک x 9
  9. SHAMIM.J

    SHAMIM.J کاربر فوق حرفه ای

    ارسال‌ها:
    855
    امتیازات:
    +8,557 / -102
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    قوچان
    سال فارغ التحصیلی:
    93
    دانشگاه:
    علوم پزشکی گلستان
    رشته دانشگاه:
    پرستاری
    یاد دوستام -_- یاد روزای نزدیک عید ک موقع خدافظی از هم گریمون میگرفت، یاد پخش‌ و پلا شدن و هر‌کی یه وری رفتن و قایم شدن قبل کلاسای سبحانی، استرسای کلاس غلامی، یاد اتود بازیای تو سلف ، یاد آب بازیای آخر زنگ .. یادش بخیر یه روزی انقد زنگ اخر‌منو خیس کردن نتونستم رو صندلی سرویس بشینم : ))... یاد گیر دادنای معاونین محترم مدرسه،یه سوئیشرت بنفش جلو بسته داشتم هرروز ک تنم میکردم خانوم براتی میگف جلو بسته نپوش جهان بین، یاد جشنای مدرسه، یاد کلاسای کامپیوتر، وبلاگ ساختنامون و تبلیغ کردنامون، ک الان قالب همشون پریده احتمالا و بوی مردگی میده، برنامه نویسی سی پلاس پلاس چقد دوس داشتمش، یاد روزی ک مسابقه بازی و ریاضی داشتیم سوال حل میکردیم خرید و فروش میکردیم، یاد مسابقه رباتیک ک دوم شدیم، همشون ب همت مدیر قبلیمون برگزار می‌شد دمش گرم... یاد جرات حقیقتای زنگ تفریح وسط حیاط حلقه میشستیم بازی میکردیم یاد درخواستای جراتمون : )) شهرزاد رف ب رفتگر‌ دم در مدرسه ابراز علاقه کرد، من رفتم دبیر شیمیمونو بوس کردم : )) یاد اون یه هفته ای ک همه رفته بودن شلمچه بجز‌ ما هشت نفر، میرفتیم مسخره بازی فقط اون یه هفته، یاد اردوی ریاضی ک خانوم ضیایی تو پارک فهمیده برگزار کرد دوس پسر هانیه کنکور داشت اون سال اومد سوال پرسید از دبیرمون وسط پارک :)) خانوم ضیایی گف منم اصن نفهمیدم این پسره با شما بود :)) یادش بخیر یه روز اومدن فلشارو جمع کنن همه رو ریختیم تو کیف همین‌دبیر ریاضیمون( بس ک پایه بود حلالششش) یاد تقلبا شلوغ کردنا، ارتباط با پسرای همسایه روی پشت بوم خونه روبرو از طریق پنجره : )) کشیک دادنا دم در ک براتی نیاد، صف بستنا، شارژ خریدنا از سوپری سر‌کوچه وسط زنگ تفریح..باشگاه رفتنای زنگ ورزش، فیلمای غیر مجاز دیدن با لبتاب مدرسه، اون روز ک با نونا سر لواشک دنبال هم‌میکردیم یهو رفتیم وسط کلاس آقای رهنما همه هنگ کردن دیدنمون :)) یاد کلاس زمین ک نخونده بودیم روحانی قهر کرد رف، یاد اهنگ لیلا خوندنمون با ایسا و ضبط کردنش،، واای یاد اون روزا ک هر دبیری میومد سرکلاس تا یه ربع مقامای کلاسمونو ‌شهرزاد میخوند ما دست میزدیم :))...یاد اردوهای گلمکان نیشابور طرقبه موجهای ابی چاله فضایی : ))
    تا صب میتونم بگم.... وااااای ک چقد دلم تنگ شد برا همه چی یهو
     
    • لایک لایک x 5
  10. matin320

    matin320 کاربر فوق حرفه ای
    عضو مدیران انجمن

    ارسال‌ها:
    1,301
    امتیازات:
    +4,275 / -637
    نام مرکز سمپاد:
    شهید هاشمی نژاد II
    شهر:
    مشهد
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    رشته دانشگاه:
    دامپزشکی / علوم سیاسی
    فقط سمپادیا و بس.
    هیج خاطره خوش دیگه ای از بقیش ندارم
     
    • لایک لایک x 2