موزیک ، داستان ، نقاشی...

شروع موضوع توسط hanita.ard ‏2017/8/18 در انجمن هنر

  1. hanita.ard

    hanita.ard کاربر فوق حرفه ای
    کنکوری ۹۹

    ارسال ها:
    959
    امتیازات:
    +10,908 / -116
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    ....
    سال فارغ التحصیلی:
    99
    درود
    اینم تاپیک موزیک و داستان و نقاشی
    اولین داستان پیشنهاد اقای @پهلوی هست....

    داستان پارت بندی میشه و لطفا هرکس پارتی رو که میخواد بکشه ب من اعلام کنه(پ.خ)
    و بعد از کامل کردن نقاشی اونو اینجا اپلود کنع

    قوانین
    لطفا تا وقتی نوبت پارت شما نشده نقاشی رو اپلود نکنید تا نظم داستان بهم نریزه

    تا اخر هفته پارت های انتخابیتون رو برام بفرستید

    تا زمانی که این داستان تموم نشع داستان بعدی شروع نمیشع


    پ.ن
    میتونید داستان های پیشنهادی بعدیتون رو هم (پ.خ) بفرستید
    میتونید پارت هارو بخش بندی کنید و توی دوتا نقاشی بکشید...





    اینم از داستان


    #پارت_1
    هوا خيلي سرد بود و برف مي باريد . آخرين شب سال بود .
    دختري كوچك و فقير در سرما راه مي رفت . دمپايي هايش خيلي بزرگ بودند و براي همين وقتي خواست با عجله از خيابان رد شود دمپايي هايش از پايش درآمدند . ولي تنوانست يك لنگه از دمپايي ها را پيدا كند ..


    #پارت_۲
    پاهايش از سرما ورم كرده بود . مقداري كبريت براي فروش داشت ولي در طول روز كسي كبريت نخريده بود .
    سال نو بود و بوي خوش غذا در خيابان پيجيده بود ..جرات نداشت به خانه برود چون نتوانسته بود حتي بك كبريت بفروشد و مي ترسيد پدرش كتكش بزند .
    دستان كوچكش از سرما كرخ شده بود شايد شعله آتش بتواند آنها را گرم كند

    ...
    #پارت_۳
    يك چوب كبريت برداشت و آن را روشن كرد ، دختر كوچولو احساس كرد جلوي شومينه اي بزرگ نشسته است پاهايش را هم دراز كرد تا گرم شود اما شعله خاموش شد و ديد ته مانده كبريت سوخته در دستش است .
    كبريت ديگري روشن كرد خود را دراتاقي ديد با ميزي پر از غذا . خواست بطرف غذا برود ولي كبريت خاموش شد.
    سومين كبريت را روشن كرد ، ديد زير درخت كريسمس نشسته ، دختر كوچولو مي خواست درخت را بگيد ولي كبريت خاموش شد .
    ستاره دنباله داري رد شد و دنباله آن در آسمان ماند .


    #پارت_4
    دختر كوچولو به ياد مادربزرگش افتاد . مادربزرگش هميشه مي گفت : اگر ستاره دنباله داري بيافتد يعني روحي به سوي خدا مي رود . مادر بزرگش كه حالا مرده بود تنها كسي بود كه به او مهرباني مي كرد.
    دخترك كبريت ديگري را روشن كرد . در نور آن مادر بزرگ پيرش را ديد . دختر كوچولو فرياد زد :‌مادر بزرگ مرا هم با خودت ببر .
    او با عجله بقيه كبريتها را روشن كرد زيرا مي دانست اگر كبريت خاموش شود مادر بزرگ هم مي رود .همانطور كه اجاق گرم و عذا و درخت كريسمس رفت .


    #پارت_5
    مادر بزرگ دختر كوچولو را در آغوش گرفت و با لذت و شادي پرواز كردند به جايي كه سرما ندارد.
    فردا صبح مردم دختر كوچولو را پيدا كردند . در حاليكه يخ زده بود و اطراف او پر از كبريتهاي سوخته بودند .

    همه فكر كردند كه او سعي كرده خود را گرم كند ،‌ولي نمي دانستند كه او چه چيزهاي جالبي را ديده و در سال جديد با چه لذتي نزد مادر بزرگش رفته است .
     
    آخرین ویرایش: ‏2018/8/1
    • لایک لایک x 12
  2. mohad_z

    mohad_z کاربر خاک انجمن خورده
    عضو کادر مدیریت مدیر داخلی

    ارسال ها:
    1,982
    امتیازات:
    +16,237 / -417
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان سه
    شهر:
    طـــهـران
    سال فارغ التحصیلی:
    95
    رشته دانشگاه:
    بیوتک
    خب وقت رو کردن شاهکارهای هنری‌مونه :-"

    پارت ۱ ;;)
    [​IMG]
     
    • لایک لایک x 15
  3. Sara.kh

    Sara.kh Quasar

    ارسال ها:
    456
    امتیازات:
    +3,312 / -143
    نام مرکز سمپاد:
    Frz1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    00
    تلگرام:
    اینستاگرام:
    و هنرنمایی (!) دوم :-" (نور گوشی رو زیاد کنید لطفا )
    پارت ۲
    [​IMG]
     
    آخرین ویرایش: ‏2019/3/31
    • لایک لایک x 17
  4. SANAY82

    SANAY82 کاربر فعال

    ارسال ها:
    57
    امتیازات:
    +424 / -10
    نام مرکز سمپاد:
    farzanegan
    شهر:
    SARAB
    سال فارغ التحصیلی:
    1400
    پارت 3 نهایت تلاشمو کردم;;)
    [​IMG]
     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏2019/3/29
    • لایک لایک x 8
  5. پهلوی

    پهلوی کورَقــــــــو

    ارسال ها:
    1,450
    امتیازات:
    +16,609 / -356
    نام مرکز سمپاد:
    میرزا کوچک خان
    شهر:
    رشت
    سال فارغ التحصیلی:
    1400
    پارت ۴

    [​IMG]
     
    • لایک لایک x 20
  6. nahal01

    nahal01 کاربر فوق فعال
    کنکوری ۹۹

    ارسال ها:
    119
    امتیازات:
    +444 / -12
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان 4
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1399
    پارت اخر.سمت راست قسمت اول سمت چپ قسمت دوم
    [​IMG]
     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏2019/3/29
    • لایک لایک x 7
  7. hanita.ard

    hanita.ard کاربر فوق حرفه ای
    کنکوری ۹۹

    ارسال ها:
    959
    امتیازات:
    +10,908 / -116
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    ....
    سال فارغ التحصیلی:
    99
    با یه داستان متفاوت :))
    پیشنهاد خانم @mohad_z :))
    شنگول منگول :))

    پارت 1
    یکی بود، یکی نبود، بزی بود که بهش می‌گفتن بز زنگوله پا. این بز 3 تا بچه داشت شنگول، منگول، حبه انگور. این‌ها با مادرشان در خانه‌ای نزدیک چراگاه زندگی می‌کردند. روزی بز خبردار شد که گرگ تیز دندان در آن دور و بر‌ها خانه گرفته و همسایه‌اش شده، خیلی نگران شد و به بچه‌ها سپرد که مراقب باشید. اگر کسی آمد و در زد از درز در و سوراخ کلید خوب نگاه کنید، اگر من بودم در را باز کنید، اگر گرگ یا شغال بود در را باز نکنید.
    بچه‌ها گفتند: چشم.


    پارت 2
    بُز رفت یک ساعت دیگر گرگ آمد در زد.
    بچه‌ها گفتند: کیه؟
    گفت: «منم، منم مادرتان!»
    بچه‌ها گفتند: «دروغ می‌گی، صدای مادر ما نازکه، اما صدای توکلفته.»
    دوباره برگشت و در زد.
    باز بچه‌ها پرسیدند: «کیه؟»
    گرگ صدایش را نازک کرد و گفت: «منم، منم مادرتون.»
    بچه‌ها از پشت در نگاه کردند و گفتند: «دروغ می‌گی، مادر ما دستش سفیدِ تو دستت سیاهه.» گرگ رفت به آسیاب و دستش را زد توی کیسه آرد. دستش را سفید کرد و برگشت و‌‌ همان حرف‌ها را زد. باز بچه‌ها از پشت در نگاه کردند و گفتند: «تو دروغ می‌گی مادر ما پاهاش قرمزه، تو پاهات قرمز نیست.»

    پارت 3
    گرگ هم رفت به پاهاش حنا گذاشت وقتی که پاهاش رنگ حنا شد، آمد در خانه بز و‌‌ همان حرف‌ها را زد. بچه‌ها این دفعه در را باز کردند، گرگ یکهو پرید توی خانه. شنگول و منگول را خورد اما حبه انگور رفت توی سوراخ راه آب پنهان شد. نزدیک غروب بز زنگوله پا از چرا برگشت وقتی به در خانه رسید، دید در باز است، تعجب کرد. بچه‌ها را صدا زد اما جوابی نشنید. حبه انگور از ته سوراخ راه آب صدای مادرش را شنید بیرون آمد و همه چیز را برای مادرش تعریف کرد. مادرش پرسید: «گرگ آمد یا شغال؟»
    حبه انگور گفت: «نمی‌دانم.»
    بز رفت در خانه شغال و گفت: «شنگول و منگول مرا تو خوردی؟»
    شغال گفت: «بیا خانه مرا ببین، چیزی توش نیست، شکمم را نگاه کن از گرسنگی به پشتم چسبیده. این کار گرگه. بز رفت خانه گرگ. گرگ هم یک دیگ را آتش کرده بود و داشت برای بچه‌اش، آش می‌پخت. بز روی پشت بام شروع کرد به جست و خیز کردن (بالا و پایین پریدن).


    پارت 4
    گرگ سرش را بیرون آورد و فریاد زد:«کیه کیه پشت بام توپ و تاپ می‌کنه؟! آش بچه‌های مرا پر از خاک و خل می‌کنه؟!» بز گفت: «منم منم، بز زنگوله پا کی برده شنگول من؟! کی خورده منگول من؟! «
    گرگ گفت:«منم منم گرگ تیز دندان من خوردم شنگول تو، من بردم منگول تو، من میام به جنگ تو. «بز گفت:«چه روزی میای به جنگ من؟» گرگ گفت: «روز جمعه. فردا.»
    بز آمد به خانه خودش و از آنجا رفت به صحرا علف سیری خورد. روز بعدش رفت پهلوی گاودوش تا شیرش را بدوشد و یک ظرف کره و سرشیر درست کند. وقتی که درست شد، کره و سرشیر را برداشت و برد برای سوهان‌کار و گفت: شاخ را تیز کن. سوهان‌کار شاخ بز را تیز کرد. گرگ هم رفت پیش دلاک و گفت: «دندان‌های مرا تیز کن.» دلاک گفت: «کو مزدش.» گرگ گفت: «مگه مزد هم می‌خوای. «
    دلاک گفت:« بله، بدون مزد که نمی‌شه.» گرگ هم رفت یک انبان (کیسه) برداشت و پر از باد کرد و برای دلاک برد. دلاک تا سرانبان (کیسه) را باز کرد دید همه‌اش بادِ، اما به روی خودش نیاورد وگفت:«بلایی به سرت در بیارم که تو داستان‌ها بنویس. به جای مزد فیس می‌دی.»


    پارت 5
    گاز انبر را برداشت و دندان‌های گرگ را کشید و پنبه جاش گذاشت. فردای آن روز، گرگ و بز وسط میدان آمدند. گفتند که پیش از جنگ باید آب بخوریم. بز پوزش را توی آب فرو برد، اما آب نخورد ولی گرگ آنقدر آب خورد تا شکمش باد کرد و سنگین شد. گرگ و بز به میدان آمدند. بز هم آمد با شاخ تیز و سر و گردن کشیده.
    گرگ گفت: «برای من سروکله می‌کشی. الان نشانت می‌دم.» .....
    و گرگ را زد و زد و در رودخانه پرت کرد و اب گرگ بدجنس را برد





    عاقایو خانوما
    یه داستانه فانه
    محض تنوع
    بیاید کاربران خوبی باشیم دیگه
    همین :)

    بازم ممنون از محدثه خانم
    :))
     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏2019/3/29
    • لایک لایک x 4
  8. پهلوی

    پهلوی کورَقــــــــو

    ارسال ها:
    1,450
    امتیازات:
    +16,609 / -356
    نام مرکز سمپاد:
    میرزا کوچک خان
    شهر:
    رشت
    سال فارغ التحصیلی:
    1400
    به دلیل استقبال وحشتناک شما عزیزان، پارت ها رو دو تا یکی کردم :| بچه ی خوبی باشید و مشارکت کنید!

    جایزه ی این مسابقه فعلا ۱۰ تومن شارژه، تو مسابقات بعدی بیشتر میشه
    لطفا حسابی خلاقیت به خرج بدید!
    :D

    پارت مورد نظر رو خصوصی رزرو کنید تا علامت بزنم، پارت آخر که رزرو شد بلافاصله آپلود عکسا شروع میشه

    پارت ۱: رزرو افرا
    پارت ۲: رزرو پهلوی
    پارت ۳: رزرو سبزینه
    پارت ۴: آزاد
    پارت ۵: رزرو زهرا
     
    آخرین ویرایش: ‏2019/3/31
    • لایک لایک x 4
  9. اَفرا

    اَفرا پنکیک انجمن .-.

    ارسال ها:
    1,285
    امتیازات:
    +9,195 / -262
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان محقق اردبیلی
    شهر:
    اردبیل
    سال فارغ التحصیلی:
    1400
    [​IMG]
    ببخشید اگه کیفیت عکس و نقاشی جالب نبود ((:

    @پهلوی نوبتته سریع بزار .

    : ))
     
    • لایک لایک x 9
  10. پهلوی

    پهلوی کورَقــــــــو

    ارسال ها:
    1,450
    امتیازات:
    +16,609 / -356
    نام مرکز سمپاد:
    میرزا کوچک خان
    شهر:
    رشت
    سال فارغ التحصیلی:
    1400
    پارت دو

    [​IMG]

    با حضور افتخاری عمو حسنِ شماعی‌زاده و گوگوش :D

    @sabzine سریع نقاشیتو بذار، سارا رو هم تو پستت تگ کن ((:
     
    • لایک لایک x 16
  11. sabzine

    sabzine pente de montagne

    ارسال ها:
    267
    امتیازات:
    +1,938 / -147
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    کرمانشاه
    سال فارغ التحصیلی:
    1400
    [​IMG]
    خب اینم پارت سوم
    سعی کردم خوب بشه ولی اگه دیدین گند زدم توش و شلخته شده به روم نیارین :) با خودکار و روان نویس های مدرسه کشیدم. واسه دیالوگ‌های بی مزه شونم مجبورین به بزرگواری خودتون ببخشین دیگه :)
    .پارت 3
    گرگ هم رفت به پاهاش حنا گذاشت وقتی که پاهاش رنگ حنا شد، آمد در خانه بز و‌‌ همان حرف‌ها را زد. بچه‌ها این دفعه در را باز کردند، گرگ یکهو پرید توی خانه. شنگول و منگول را خورد اما حبه انگور رفت توی سوراخ راه آب پنهان شد. نزدیک غروب بز زنگوله پا از چرا برگشت وقتی به در خانه رسید، دید در باز است، تعجب کرد. بچه‌ها را صدا زد اما جوابی نشنید. حبه انگور از ته سوراخ راه آب صدای مادرش را شنید بیرون آمد و همه چیز را برای مادرش تعریف کرد. مادرش پرسید: «گرگ آمد یا شغال؟»
    حبه انگور گفت: «نمی‌دانم.»
    بز رفت در خانه شغال و گفت: «شنگول و منگول مرا تو خوردی؟»
    شغال گفت: «بیا خانه مرا ببین، چیزی توش نیست، شکمم را نگاه کن از گرسنگی به پشتم چسبیده. این کار گرگه. بز رفت خانه گرگ. گرگ هم یک دیگ را آتش کرده بود و داشت برای بچه‌اش، آش می‌پخت. بز روی پشت بام شروع کرد به جست و خیز کردن (بالا و پایین پریدن).

    @Sara.kh نقاشیت رو آپلود کن :)
     
    آخرین ویرایش: ‏2019/7/1
    • لایک لایک x 15
  12. Sara.kh

    Sara.kh Quasar

    ارسال ها:
    456
    امتیازات:
    +3,312 / -143
    نام مرکز سمپاد:
    Frz1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    00
    تلگرام:
    اینستاگرام:
    [​IMG]
    پوزش بابت تاخیر

    نفر بعدیم نمیدونم کیه که تگش کنم خودش بیاد بزاره :|
     
    • لایک لایک x 4
  13. zhrw.ms

    zhrw.ms کاربر نیمه حرفه ای

    ارسال ها:
    210
    امتیازات:
    +978 / -103
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان 1
    شهر:
    همدان
    سال فارغ التحصیلی:
    1401
    [​IMG]
    اگه کیفیت باب میلتون نیست دیگه همین بود که از دست من برمیومد گوشی ما مثل گوشی بالایی ها با کیفیت نیست :-"
     
    • لایک لایک x 5