بیست و سه هزار

  1. توبیاس بالاخره خریدش ، یه BMW 114i نارنجیه 3 در . بعد از اینکه آنه ماریه حامله شد ، چون یولیا هم هنوز تا 3 سالگیش 3-4 ماهی مونده بود ، توبیاس تو فکر خریدش بود ، همین هفته ی پیش با نمایندگی صحبت کرد و قرار داد 20،000 یورویی رو باهاشون بست ، حدود 4،000 تاشو اول داد و باقی پول رو ماهانه 249 یورو. خیلی شرایط خوبی بود با توجه به اینکه حقوق خودش 4500 تا بود و آنه هم ماهی 1800 تا از رستوران می گرفت ، تازه اگر انعام ها هم رو می کرد ، شاید به 2000 تا هم برسه. مهم نبود ، خود توبیاس از پسش بر میاد.

  2. «چقدر غر میزنی ، دارم حاضر میشم دیگه ؛ تو برو ماشینو روشن کن گرم شه تا بیام.» نگار اینو به محمد میگه و روشو میکنه سمت آینه. «آخه مگه داریم میریم عروسی ؟» محمد همینطور که سوییچ و بیمه ی ماشینو از رو جاکفشی بر میداره ، غرغرشو میزنه و از در میزنه بیرون ، « زود بیایا ! » نگین و امیرحسین مث همیشه دارن سر اتاق دعوا میکنن، که کی اول بره بیرون تا اون یکی لباسشو عوض کنه ؛ خوشبختانه با جیغ نگار ، طبق معمول امیر با دندونای رو هم فشرده میاد بیرون تا نگین لباسشو اول بپوشه.

  3. «اتوبان آ8 حدفاصل کارلسروهه تا اشتوتگارت ، 8 کیلومتر ترافیک. در طول ترافیک با حوصله و توجه برانید ، چون با توجه به فصل ، حیوانات دارن از جاده عبور می کنن . در طول مسیر پلیس و اداره راه راهنمای شما هستند. روز آفتابی زیبا و آخر هفته ی شادی داشته باشید.» آنه میگه :« خیلی زشته دیر میرسیم.» توبیاس آروم از پارکینگ میپیچه بیرون و میگه : «عب نداره ، هوا خوبه. »

  4. محمد ایندفعه یه بوق طولانی میزنه ، بعد 3-4 بار بوق زدن و نیومدن نگار و بچه ها ؛ محمد کلافه دستشو میزاره رو بوق و یه سیگار روشن میکنه. امیر میدووه پایین . «مامانینا کوشن پس ؟ »  «نگین جلوی آینه بود ، مامان داشت کفش می پوشید.»  «یه بار نشد سر موقع بیان» محمد یکم گاز میده به ماشین و صدای ابی رو زیاد تر میکنه
    «وقتی رسید آهو هنوز نفس داشت ،
    داشت هنوزم بره هاشو می لیسید ،
    وقتی رسید قلبی هنوز تپش داشت ،
    اما اونم چشمه ای بود که خشکید»

  5. توبیاس سرعتشو کم کرد ، از 60  رسوند به 30 . خیابون کایسر منطقه ی 30 کیلومتر سرعته . یولیا سرشو گذاشته روی شکم آنه و داره صدای داداششو می شنوه. آنه یه لبخندی میزنه ، توبیاس رو نگاه می کنه و یاد دانشگاه می افته . روزی که بعد 3 ماه تابستون که پیش مامانشینا تو استراسبورگ فرانسه رفته بود ، با 3 تا چمدون برگشته بود آلمان و توی ایستگاه قطار مرکزی کارلسروهه ، دسته ی چمدونش شکست. کل کتابای آشپزی فرانسوی که برای کلاس چِف وِگنار آورده بود توی ساک سنگینی می کرد. تو فکر چه کنم چه کنم بود که توبیاس جوان اومد جلو. «این بلا سر من زیاد اومده ، از بس کتابای مکانیک زیاده!» توبیاس خنده کنان خم شد و سر چمدونو گرفت : «شما ام دانشجویید ؟ » آنه ماریه که هول شده بود ، طرف دیگه ی چمدون رو بلند کرد و گفت : « دانشجو ؟ آره آره . نه نه ! فقط برای یه دوره ی  آموزشی آشپزی اومدم. اگر اسمشو دانشجویی می زارید. » آنه دقیق یادش بود که توبیاس وقتی اولین بار که دعوتش کرد به اتاقش و براش گراتن مرغ و بادمجون فرانسوی درست کرد ، عاشق آنه شد. به بهونه ی غذاهای خوشمزه ی به قول توبیاس ، بهترین چِف فِغانس ، میومد پیش آنه. تا اینکه ماه 6 ام تصمیم گرفتن با هم زندگی کنن. یک سال و نیم بعدش هم که توبیاس رسما از آنه تقاضای ازدواج کرد ، درست 11هم ماه نوامبر (11) سال 2011. با صدای آژیر آمبولانس آنه هم از خیالات در میاد. توبیاس هم مثل همه ی ماشین ها به سرعت راهنمای راست رو میزنه و سمت راست اتوبان کاملا متوقف می شه . آمبولانس با 90 تا سرعت از کنار بی ام و میگذره.
  6. «باز صدر ترافیکه.» محمد رو فرمون می کوبه و میگه : «احمق فکر کرده مردم با یه اتوبان 2 طبقه بهش رای میدن. باش تا صبح دولتت بدمد.»
    «  بریم از فرعی های کاوه بریم ؟ » نگار محمدو نگاه میکنه و منتظر جوابه. محمد میپیچه تو بریدگیه کاوه شمالی.
    «قلب تو قلب پرنده
    پوستت اما پوست شیر
    زندون تن و رها کن
    ای پرنده پر بگیر »
    محمد صدای ابی رو بلند تر می کنه و با صدا ، پاشو بیشتر رو گاز فشار میده. سر اندرزگو ، مث همیشه شلوغه. محمد پاشو می زاره رو ترمز ، 90 ، 50 ، 20 … پراید آروم آروم دم  سپر ماشین جولویی آروم میگیره. محمد دوروبرو یه دید میزنه ، یاد 5-6 سال پیش می افته که یه بار  با حسام و رفیقش مازیار ، که یه آزرای جدید خریده بود، با هم مجردی پاشدن اومدن اندرزگو … ساعت 4 صبح که رسید خونه ، وقتی رفت تو رخت خواب ، با نگار سر اینکه کجا بوده یه دعوای حسابی کردن. یادش اومد چقدر باباش بهش می گفت «این دختره وصله ی تو نیست. » اما محمد که از سال دوم دانشگاه که انتقالی گرفته بود به رودهن ، با نگار دوست بود ، حالا می خواست تو سال پنجم رشته ی آی تی ، بره خواستگاریه نگار. نه هیچکس دیگه ، فقط نگار ! با رد شدن از اندرزگو ، تو کوچه پس کوچه ها ترافیکم نیست ، 60 ، 80 ، 100 …

  7. توبیاس محکم ترمز می کنه ،یه سگ پریده وسط خیابون. بی ام و آروم چند متریه سگ شفرد آلمانی وایمیسه ، یه پیرزن سریع میاد ، سگ رو به قلاده میبنده و شروع می کنه به عذرخواهی کردن. سر یولیا که برعکس رو پای آنه نشسته بود آروم خورده بود به شیشه و ریز و کوچولو اشک میریخت.
    « سلام ، روز آفتابیتون بخیر ، لطفا گواهینامه و کارت ماشین رو بدید. » پلیس که سر همون چهارراه وایساده بود به توبیاس میگه.  آنه همینطور که داره سر یولیا رو میماله ، برگ جریمه رو از توبیاس میگیره و نگاه میکنه : 80 یورو ، نشستن کودک در صندلی جلو.

  8. محمد محکم ترمز می کنه . یه آدم پریده وسط خیابون.  مطمئنا می خوره بهش … فرمونو میپیچونه. ولی دیر شده… ته ماشین به پسر تقریبا 22 ساله میگیره و پرتش می کنه تو جوب.  پرایدم به اولین درخت کوچه ی سلیمی نه نمیگه و با 70 تا سرعت میخوره به چنار 70 ساله . صدای آژیر آمبولانس میاد ، اما دیگه خیلی دیر شده ، نگار و نگین ، دیگه نفس نمی کشن… صدای ناله ی پسر جوان بلند میشه .

روزنامه ی زوددویچ : تلفات 8 هزار نفری تصادفات سالانه برای آلمان فاجعه بار است.

روزنامه همشهری : فشار خودروسازان برای مهلت 2 ساله برای نصب ایربگ و ترمز ای بی اس، پلیس راضی شد.

ویکیپدیا : ایران با دارا بودن 23 هزار کشته در سال ، صدر جدول کشته شدگان تصادفات را به خود اختصاص داده.

یک خاطره…

زمستان بود وهوا بس نا جوانمردانه سرد و طبق معمول در سالن مدرسه هم بسته.
توی یکی ازین روزها که از قضا مدیر هم توی مدرسه نبود، بچّه ها یه پاک کن انداخته بودن توی بخاری کلاس ؛پاک کن بیچاره توی بخاری وا رفته و سوخته بود . پاک کن رو هم که می دونید اگه بسوزه چه بویی داره؟! خلاصه بوی پاک کن سوخته مثل سونامی تمام مدرسه رو برداشته بود داشت می برد. ما هم از تو کلاس در رفته بودیم توی حیاط مدرسه. توی همین گیر ودار آقای معاون دنبال این بو رو می گیره و می آد و می رسه به کلاس ما. بچّه ها رو جمع می کنه تو کلاس و در و پنجره ها رو هم می بنده و بخاری رو تا آخر زیاد می کنه و عجیب تر از همه این که خودش هم توی کلاس می مونه تا کسی فرار نکنه! هر چی میگفتیم آقا سرمون گرفته؛داره حالمون بد میشه. می گفت:این که چیزی نیست.(یعنی مگه خودتون نمی بینید من هم همین جا وایستادم؟!!!) جاتون خالی تا حد سردرد تو کلاس موندیم تا این که یکی از بچّه ها حالش به هم می خوره و میره بیرون و آقای معاون هم کوتاه می آد و می گذاره که ما هم برویم بیرون…