• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :
    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

(:RoseHina

Rozh
ارسال‌ها
197
امتیاز
1,917
نام مرکز سمپاد
فرزانگان ۱
شهر
شیراز
سال فارغ التحصیلی
1404
ارغوان می‌بینی؟

به تماشاگه ویرانی ما آمده‌اند…

مانده‌ایم تا ببینیم نبودن را

آخر قصه شنودن را

پشت این پنجره‌ی بسته هنوز

عطر آواز بنان مانده است

شهریار اینجا

شعر نقاشش را خوانده است

آن شب افشاری

با کسایی و قوامی و ادیب

تا قرایی و فرود

وان درآمد از اوج

شجریان، لطفی

چه شبی بود، دریغ

زندگی روی از این غمکده گردانیده است

ارغوان

در و دیوار غریب افتاده چه تماشا دارد؟

“هوشنگ ابتهاج”
 

[email protected]

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
494
امتیاز
9,146
نام مرکز سمپاد
فرزانگان4
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
1405
بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب،
که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان،
تا کبوتران سپید
به آشیانه‌ی خونین دوباره برگردند.
بخوان به نام گل سرخ،
در رواق سکوت،
که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد؛
پیام روشن باران،
ز بام نیلی شب،
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد.
ز خشک سال چه ترسی!
که سد بسی بستند:
نه در برابر آب،
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور…
در این زمانهء عسرت،
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه‌ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند
ژرف تر از خواب
زلال تر از آب.
تو خامشی،
که بخواند؟
تو می‌روی،
که بماند؟
که بر نهالک بی‌برگ ما ترانه بخواند؟
از این گریوه به دور،
در آن کرانه ببین:
بهار آمده،
از سیم خاردار گذشته.
حریق شعله گوگردی بنفشه چه زیباست!
هزار آینه جاریست
هزار آینه
اینک
به همسرایی قلب تو می‌تپد با شوق
زمین تهی است ز رندان؛
همین تویی تنها!
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی.
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان!
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی!
 

_saba_

Olmazsa alışırız(:
ارسال‌ها
962
امتیاز
19,040
نام مرکز سمپاد
فزرانگان
شهر
سراب
سال فارغ التحصیلی
1400
ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی
چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی

تو که آتشکده عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی

به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را
که خود از رقت آن بی‌خود و بی‌هوش شدی

تو به صد نغمه زبان بودی و دل‌ها همه گوش
چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی

خلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل من
نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی

تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از تست
تو هم آمیخته با خون سیاوش شدی

ناز می کرد به پیراهن نازک تن تو
نازنینا چه خبر شد که کفن پوش شدی

چنگی معبد گردون شوی ای رشک ملک
که به ناهید فلک همسر و همدوش شدی

شمع شب‌های سیه بودی و لبخندزنان
با نسیم دم اسحار هم‌آغوش شدی

شب مگر حور بهشتیت به بالین آمد
که تواش شیفته زلف و بناگوش شدی

باز در خواب شب دوش ترا می دیدم
وای بر من که توام خواب شب دوش شدی

ای مزاری که صبا خفته به زیر سنگت
به چه گنجینه اسرار که سرپوش شدی

ای سرشگ اینهمه لبریز شدن آن تو نیست
آتشی بود در این سینه که در جوش شدی

شهریارا به جگر نیش زند تشنگیم
که چرا دور از آن چشمه پرنوش شدی
 

(:RoseHina

Rozh
ارسال‌ها
197
امتیاز
1,917
نام مرکز سمپاد
فرزانگان ۱
شهر
شیراز
سال فارغ التحصیلی
1404
هان، اي شبِ شومِ وحشت انگيز!
تا چند زني به جانم آتش؟

يا چشم مرا ز جاي بَركَن،
يا پرده ز روي خود فروكش،

يا باز گذار تا بميرم
كز ديدنِ روزگار سيرم.

ديري ست كه در زمانه ي دون
از ديده هميشه اشكبارم،

عمري به كدورت و اَلَم رفت
تا باقيِ عمر چون سپارم.

نه بختِ بدِ مَراست سامان
و اي شب، نه تُراست هيچ پايان.

چندين چه كني مرا ستيزه
بس نيست مرا غمِ زمانه؟

دل مي بَري و قرار از من
هر لحظه به يك ره و فسانه

بَس بَس كه شدي تو فتنه اي سخت
سرمايه ي درد و دشمنِ بخت.

اين قصه كه مي كني تو با من
زين خوبتر ايچ قصه اي نيست،

خوبست وليك بايد از درد
نالان شد و زار زار بگريست.

بشكست دلم ز بيقراري
كوتاه كن اين فسانه، باري.

آنجا كه ز شاخ، گُل فرو ريخت
آنجا كه بكوفت باد بر در،

وآنجا كه بريخت، آبِ موّاج
تابيد بر او، مهِ مُنوّر

اي تيرهِ شب دراز، داني!
كانجا چه نهفته بُد نهاني؟

بودست دلي ز درد خونين،
بودست رُخي ز غم مكدّر،

بودست بسي سَرِ پُر امّيد،
ياري كه گرفته يار در بر،

كو آن همه بانگ و ناله ي زار
كو ناله ي عاشقان غمخوار؟

در سايه ي آن درخت ها چيست
كز ديده ي عالمي نهان است؟

عجز بشر است اين فجايع
يا آنكه حقيقتِ جهان است؟

در سِيرِ تو طاقتم بفرسود
زين منظره چيست عاقبت سود؟

تو چيستي اي شبِ غم انگيز
در جست و جوي چه كاري آخر؟

بس وقت گذشت و تو همانطور
اِستاده به شكلِ خوف آور

تاريخچه ي گذشتگاني
يا راز گشاي مردگاني؟

تو آينه دارِ روزگاري
يا در ره عشق، پرده داري؟

يا دشمن جانِ من شُدَستي؟
اي شب! بِنه اين شگفت كاري

بگذار مرا به حالتِ خويش
با جان فسرده و دلِ ريش!

بگذار فرو بگيردَم خواب
كز هر طرفي همي وزد باد.

وقتي ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحري، كشيد فرياد

شد محو، يكان يكان ستاره
تا چند كنم به تو نظاره ؟

بگذار به خواب، اندر آيم
كز شوميِ گردشِ زمانه،

يك دَم كمتر به ياد آرَم
و آزاد شوم ز هر فسانه.

بگذار كه چشم ها ببندد
كمتر به من اين جهان بخندد.

- نیما یوشیج، ٢٢ آبان ١٣۵٩.
 

saara

کاربر نیمه‌فعال
ارسال‌ها
16
امتیاز
156
نام مرکز سمپاد
فرزانگان 1
شهر
شیراز و تهران
سال فارغ التحصیلی
1398
مدال المپیاد
زیست
رشته دانشگاه
پزشکی
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم.
اگر به خانه ی من آمدی ، برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم


- هدیه سروده فروغ فرخزاد -
 

melina03

کاربر فوق‌فعال
ارسال‌ها
128
امتیاز
648
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
از همان روز ک‌دست حضرت قابیل
الوده گشت به خون حضرت هابیل
از همان روزی ک فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد....///
گرچه آدم زنده بود....////
فریدون مشیری
 

User27529

کاربر نیمه‌فعال
ارسال‌ها
14
امتیاز
1,974
نام مرکز سمپاد
.
شهر
.
سال فارغ التحصیلی
1398
آزاد شو از بند خویش، زنجیر را بــاور نکن

اکنون زمان زندگیست، تاخیر را بــاور نکن

حرف از هیاهو کم بزن از آشتی‌ها دم بزن

از دشمنی پرهیز کن، شمشیر را بــاور نکن

خود را ضعیف و کم ندان، تنها در این عالم ندان

تو شاهکار خالقی، تحقیر را بــاور نکن

بر روی بوم زندگی هر چیز می‌خواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست تقدیر را بــاور نکن

تصویر اگر زیبا نبود، نقّاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن، تصویر را بــاور نکن

خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو، زنجیر را بــاور نکن
 

آهر

کاربر جدید
ارسال‌ها
1
امتیاز
4
نام مرکز سمپاد
فارس
شهر
شیراز
سال فارغ التحصیلی
1391

ساعت گیج زمان در شب عمر
میزند پی درپی زنگ
زهر این فکر ک این دم گذر است
میشود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ام پر شده از لذت
یا
ب زنگار غمی الوده ست
لیک چون باید این دم گذرد
پس اگر میگریم،گریه ام بی ثمر است
و اگر میخندم،خنده ام بیهوده است
دنگ..دنگ
لحظها میگذرد
آنچه بگذشت نمیاید باز
قصه ای هست ک هرگز دیگر
نتواند شد اغاز
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده ست
تند برمیخیزم
تا به دیوار همین لحظه ک در ان همه چیز
رنگ لذت دارد آویزم
انچه میماند از این جهد ب جای
خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم
وانچه بر پیکر او میماند
نقش انگشتانم
دنگ..
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا ک جان گیرد در فکر دوام
این دوامی ک درون رگ من ریخته زهر
وارهانیده از اندیشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال
پرده ای میگذرد
پرده ای میاید
میرود نقش پی نقش دگر
رنگ میلغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
میزند پی در پی زنگ!
دنگ..دنگ
 

م.رضــــا

کاربر نیمه‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
200
امتیاز
1,612
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی
شهر
ابهر
سال فارغ التحصیلی
1403
(مات به معنای از ما به تو)

ای غایب از این محضر از مات سلام الله
وی از همه حاضرتر از مات سلام الله

ای نور پسندیده وی سرمه هر دیده
احسنت زهی منظر از مات سلام الله

ای صورت روحانی وی رحمت ربانی
بر مؤمن و بر کافر از مات سلام الله

چون ماه تمام آیی و آن گاه ز بام آیی
ای ماه تو را چاکر از مات سلام الله

ای غایب بس حاضر بر حال همه ناظر
وی بحر پر از گوهر از مات سلام الله

ای شاهد بی‌نقصان وی روح ز تو رقصان
وی مستی تو در سر از مات سلام الله

ای جوشش می از تو وی شکر نی از تو
وز هر دو تویی خوشتر از مات سلام الله
 

Sunshineツ

کاربر فوق‌فعال
ارسال‌ها
156
امتیاز
3,195
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
Nowhere
سال فارغ التحصیلی
1403
شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند ؟
گره در روح و روانت به جهانت بزند ؟

شده در خواب ببینی که تو را قرض کند ؟
بروی وَهم شوی تا که تو را فرض کند ؟

شده در گوش ِ تو گوید که تو را باز تو را…؟
نشوم فاش ِ کسی تا که شوم راز تو را …؟

شده آغوش شود تا که هم آغوش شوی ؟
گره ات باز کند تا که تو خاموش شوی ؟

شده یک شب برود تا که روی در پی او ؟
که تو فرهاد شوی تا بشوی قصه‌ی او ؟

به همان حال بگویی که تو مجنون ِ منی
به تو بیمار شدم تا که تو درمون ِ منی

شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد؟
گره ات کور شود غم به روانت برسد؟


که روی دیدن ِ او تا که کمی شاد شوی
بروی در بغلش تا که تو آباد شوی

که بگوید که تو تعریف ِ همان عشق ِ منی
بروی یا نروی هر چه شود جان ِ منی

گره ات باز کُنَد تا که تو بینا بشوی
که غمت باز شود تا که تو معنا بشوی

شده اما تو نبودی شده اما که چه دیر
گره ای کور شدم تا که شدی یک دل ِ پیر

همه در خواب ولی عشق ِ تو بیدار بِماند
همه پل های دلم بی تو چو دیوار بِماند

من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی
همه عاشق شدنم رفت تو منظور ِ منی

که تو رفتی و دلم بی تو همان سنگ شدُ
همه این عشق رَوَد تا که دلم جنگ شدُ

نکند بد بشود آخر ِ این قصه ی بد
نکند تلخ شود آخر ِ این غصه ی بد
 
  • لایک
امتیازات: Roxan

(:RoseHina

Rozh
ارسال‌ها
197
امتیاز
1,917
نام مرکز سمپاد
فرزانگان ۱
شهر
شیراز
سال فارغ التحصیلی
1404
از هر چه می‌رود، سخنِ دوست خوش‌تر است

پیغام آشنا نَفَسِ روح‌پرور است



هرگز وجودِ حاضرِ غایب، شنیده‌ای؟

من در میان جمع و، دلم جای دیگر است



شاهد که در میان نبُوَد، شمع گو بمیر

چون هست، اگر چراغ نباشد منوّر است



اَبنای روزگار به صحرا رَوَند و باغ

صحرا و باغِ زنده‌دلان کویِ دلبر است



جان می‌روم که در قدم اندازَمَش ز شوق

درمانده‌ام، هنوز که نُزلی محقّر است



کاش آن به خشم‌رفتهٔ ما آشتی‌کنان

بازآمدی که دیده مشتاق بر در است



جانا! دلم چو عود بر آتش بسوختی

وین دم که می‌زنم ز غمت، دود مِجمر است



شب‌های بی‌توام شبِ گور است در خیال

ور بی‌تو بامداد کنم، روزِ محشر است



گیسوت عنبرینه‌ گردن تمام بود

معشوق خوبروی چه محتاج زیور است؟



سعدی! خیال بیهُده بستی امیدِ وصل

هجرت بکُشت و وصل هنوزت مصوّر است



زنهار از این امید درازت که در دل است!

هیهات از این خیالِ محالت که در سر است!



- سعدی
 
بالا