• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :
    ثبت نام عضویت

داستان‌های زیبا

  • شروع کننده موضوع sk1v
  • تاریخ شروع

papi

کاربر فعال
ارسال‌ها
39
امتیاز
400
نام مرکز سمپاد
فرزانگان چهاردانگه
شهر
تهران
دانشگاه
تهران
رشته دانشگاه
ژنتیک مولکولى و مهندسى ژنتي
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود
 

niloufar joon

کاربر نیمه‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
209
امتیاز
1,714
نام مرکز سمپاد
دبیرستان فرزانگان یکــــ
شهر
تهران
پاسخ : داستانک

عشق

به كودكي گفتند عشق چيست؟گفت بازي.
به نوجواني گفتند عشق چيست؟گفت رفيق بازي.
به پيرمردي گفتند عشق چيست؟گفت عمر.
به عاشقي گفتند عشق چيست؟ چيزي نگفت... آهي كشيد و سخت گريست
به كوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد
به ابر گفتم عشق چيست؟ باريد
به باد گفتم عشق چيست؟ ورزيد
به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد
به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد
به انسان گفتم عشق چيست اشك از ديدگاهش جاري شد و گفت ديوانگي ست
 

niloufar joon

کاربر نیمه‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
209
امتیاز
1,714
نام مرکز سمپاد
دبیرستان فرزانگان یکــــ
شهر
تهران
پاسخ : داستانک

تن آدمی شریف است به جان آدمیت

خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند.
منشي فوراً متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامي گفت: «مايل هستيم رييس را ببينيم.»
منشي با بي حوصلگي گفت: «ايشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: « ما منتظر خواهيم شد.»
منشي ساعتها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصميم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اينکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواري دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمي آمد.
خانم به او گفت: «ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اما حدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم.»
رييس با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم، اينجا مثل قبرستان مي شود.»
خانم به سرعت توضيح داد: «آه... نه.... نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم.»
رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «يک ساختمان! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت و نيم ميليون دلار است.»
خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟»
شوهرش سر تکان داد. رييس سردرگم بود. آقا و خانمِ "ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي کاليفرنيا شدند، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد
دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.
 

matin320

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
1,302
امتیاز
5,254
نام مرکز سمپاد
شهید هاشمی نژاد II
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
94
دانشگاه
باهنر کرمان
رشته دانشگاه
دامپزشک / علوم سیاسی
اینستاگرام
پاسخ : داستانک

این جا هم همین طور!

پیرمردی روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد.

سواری نزدیک شد و از او پرسید:((هی پیری! مردم این شهر چه جور آدمهاییند؟))

پیر مرد پرسید:((مردم شهر تو چه جوریند؟))

مرد گفت:((مزخرف)).

پیرمرد گفت:((این جا هم همین طور!))

بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و همین سوال را پرسید.

پیرمرد باز هم از او پرسید:((مردم شهر تو چه جورییند؟))

مرد گفت:((خب! مهربونند)).

پیرمرد گفت:((این جا هم همین طور!!!!))
 

matin320

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
1,302
امتیاز
5,254
نام مرکز سمپاد
شهید هاشمی نژاد II
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
94
دانشگاه
باهنر کرمان
رشته دانشگاه
دامپزشک / علوم سیاسی
اینستاگرام
پاسخ : داستانک

مرد ديروقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را ديد
كه در انتظار او بود:
‐ سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟
‐ بله حتمأ. چه سئوالی؟

‐ بابا ! شما برای هرساعت كار چقدر پول می گيريد؟

مرد با نا راحتی پاسخ داد: اين به تو ارتباطی ندارد . چرا چنين سئوالی
مي كنی؟
‐ فقط می خواهم بدانم.
-اگر بايد بدانی، بسيار خوب می گويم: ۲۰ دلار!

پسر كوچك در حالی كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و
گفت: می شود ۱۰ دلار به من قرض بدهيد ؟
مرد عصبانی شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ، فقط اين بود
كه پولی براي خريدن يك اسباب بازی مزخرف از من بگيری كاملأ در
اشتباهی. سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خود خواه
هستی. من هر روز سخت كار می كنم و برای چنين رفتارهای كودكانه وقت
ندارم.
پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد : چطور به خودش اجازه می دهد فقط
براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتی كند؟
بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر
كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعآ چيز بوده كه اوبراي خريدنش به ۱۰ دلار نياز داشته است . به خصوص اينكه خيلی كم
پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
‐ خوابي پسرم ؟
‐ نه پدر ، بيدارم.
‐ من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني
بود و همه ناراحتی هايم را سر تو خالی كردم . بيا اين ۱۰ دلاري كه خواسته
بودی.
پسر كوچولو نشست ، خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير
بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.مرد وقتي د يد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصباني شد و با ناراحتی گفت : با اين كه خودت پول داشتي ، چرا دوباره درخواست پول
كردی؟
پسر كوچولو پاسخ داد : براي اينكه پولم كافي نبود ، و لي من حالا ۲۰ دلار
دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه
بياييد؟ آخر من شام خوردن با شما را خيلی دوست دارم ... !!!

این وبلاگمه.راجع به داستان کوتاهه.دوس داشتید سری بزنید.
www.matin320.blogfa.com
 

Alone_but_happy

کاربر فوق‌فعال
ارسال‌ها
83
امتیاز
298
نام مرکز سمپاد
شهيد بهشتي 1
شهر
اروميه
دانشگاه
تو فكرشم ...
رشته دانشگاه
بي سوادي محض !! ولی پزشکی هم
پاسخ : داستانک


پادشاهي در يک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.
هنگام بازگشت سرباز پيري را ديد که با لباسي اندک در سرما نگهباني مي داد.
از او پرسيد : آيا سردت نيست؟ نگهبان پير گفت : چرا اي پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر مي روم و مي گويم يکي از لباس هاي گرم مرا را برايت بياورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پيرمرد را در حوالي قصر پيدا کردند، در حالي که در کنارش با خطي ناخوانا نوشته بود : اي پادشاه من هر شب با همين لباس کم سرما را تحمل مي کردم اما وعده ي لباس گرم تو مرا از پاي درآورد ...
 

Sadaf R

کاربر فعال
ارسال‌ها
70
امتیاز
237
نام مرکز سمپاد
فــــــــرزانگان 1
شهر
شيــــــراز !
پاسخ : داستانک

همسرم(نواز) با صدای بلند گفت:تا کی می خوای سرتو،توی اون روزنامه فرو کنی؟میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟روزنامه را به کناری انداختم و به سوی آنها رفتم .تنها دخترم < آوا > به نظر وحشت زده می آمد.اشک در چشم هایش جمع شده بود.ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.گلویم را صاف کردم و ظرف را برداشتم . گفتم:عزیزم چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و گفت:باشه بابا میخورم ،نه فقط چند قاشق ،همشو میخورم ولی شما باید...آوا کمی مکث کرد و گفت :بابا اگه من تموم این شیر برنج رو بخورم هر چی خواستم بهم میدی؟ دست کوچک دخترم را که به طرف من دراز شده بود گرفتم وگفنم:قول میدم.بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم ناگهان مضطرب شدم گفتم:آوا عزیزم نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گرونقیمت اصرار کنی بابا از این جور پول ها نداره باشه عزیزم؟_نه بابا من هیچ چیز گرونقیمتی نمیخوام.و با حالتی دردناک تمام شیربرنج را خورددر سکوت از دست مادرم و همسرم عصبانی بودم که بچه را وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودندوقتی غذایش تمام شد آوانزد من آمدانتظار در چشمانش موج میزد همه ما به او توجه کرده بودیم.آوا گفت:من میخوام سرمو تیغ بندازم همین یکشنبه! تقاضای او همین بود.همسرم جیغ بلند زد و گفت:وحشتناکه!غیر ممکنه!نه،نه.و مادرم هم با صدای بلند گفت:فرهنگ ما با این برنامه هایتلویزیونی داره کاملا نابود میشه.گفتم:آوا،عزیزم،چرا یه چیز دیگه نمیخوای؟ما از دیدن سر تیغ خورده ی تو غمگین میشیم.خواهش میکنم عزیزم.چرا سعی نمی کنی احساس مارو بفهمی؟سعی کردم از او خواهش کنم آوا گفت:بابا،دیدی خوردن اون شیر برنج چقدر برام سخت بود آوا اشک میریخت و دوباره ادامه داد:شما به من قول دادی تا هر چی می خوام بهم بدی حالا می خوای بزنی زیر قولت. حالا نوبت من بود تا خودم را نشان بدهم گفتم:قبول، مرده و قولش. مادرم و همسرم با هم فریاد زدند که مگر دیوانه شدی؟
_نه اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچ وقت یاد نمیگیره به حرف خودش احترام بذاره.آوا آرزوی تو برآورده میشه...

آوا با سری تراشیده ،صورتی گرد و چشم های درشت زیبایی بیشتری پیدا کرده بود.صبح روز دوشنبه آوا را به مدرسه بردم دیدن دختر من با موی تراشیده در میان بقیه ی شاگردها تماشایی بود .آوا به سوی من برگشت و برایم دست تکان داد من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.در همین لحظه پسری از یک اتومبیل پیاده شد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفن:آوا صبر کن تا من بیام. چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود.با خودم فکر کردم،پس موضوع اینه!

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود با دیدن من جلو آمد و بدون آنکه خودش را معرفی کند گفت دختر شما آوا واقعا فوق العادس و در ادامه گفت:پسری که داره با دختر شما میره پسر منه ،اون سرطان خون داره.زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش را خفه کند.در تمام ماه گذشته < هریش > نتونس به مدرسه بیاد بر اثر عوارض شیمی درمانی اون تمام موهاشو از دست داده. هریش نمی خواس به مدرسه برگرده،آخه میترسید که هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخرش کنن.آوا هفته پیش اونو دید و بهش قول داد که ترتیب مسءله اذیت کردن بچه ها رو بده اما حتی فکرشو هم نمی کردم اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه.آفا شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستید که دختری با چنین روح بزرگی دارین.سر جام خشک شده بودم ..شروع کردم به گریه کردن. فرشته کوچولوی من ،تو به من درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟ x:
 

samira1996

کاربر فعال
ارسال‌ها
33
امتیاز
422
شهر
کرج
پاسخ : داستانک

تحقیق دانشجویی : ما چقد زود باوریم

دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونو اکسید» در واقع همان آب است!
عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!
 

D3la

کاربر فعال
ارسال‌ها
40
امتیاز
508
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1400
فرمانده از افسر تک تیرانداز بالای برج پرسید : آیا تک تیرانداز دشمن در کارش مهارت دارد؟
￸ افسر پاسخ داد : خیر قربان￸، در کارش خیلی هم ناشی است!

پس چرا تا حالا موفق به کشتن او نشده‌ای؟

قربان می‌ترسم او را بزنم بعد یکی بهتر از او را بیاورند و همه ما را بکشد. بنظرم زنده بماند به نفع ماست قربان￸!!


و اینگونه است که کشورهای قدرتمند همواره از حضور افراد ناشایست در هدایت کشورهای ثروتمند شادمانند.
حتی اگر در ظاهر بر طبل دشمنی میکوبند در باطن از ادامه حضورشان حمایت میکنند


 

م.رضــــا

کاربر نیمه‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
200
امتیاز
1,611
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی
شهر
ابهر
سال فارغ التحصیلی
1403
✍️ خوشه‌های گندمِ کشتزار زندگی

🔹لقمان حکیم گوید:
روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودم.

🔸خوشه‌هایی از گندم که از روی تکبر سر برافراشته و خوشه‌های دیگری که از روی تواضع سر به زیر آورده بودند، نظرم را به خود جلب کردند.

🔹هنگامی که آن‌ها را لمس کردم، شگفت‌زده شدم.

🔸خوشه‌های سر برافراشته را تهی از دانه و خوشه‌های سر به زیر را پر از دانه‌های گندم یافتم.

🔹با خود گفتم:
در کشتزار زندگی نیز چه بسیارند سرهایی که بالا رفته‌اند اما در حقیقت خالی‌اند.
 

D3la

کاربر فعال
ارسال‌ها
40
امتیاز
508
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1400
بوقلمونی، گاوی بدید و گفت:
در آرزوی پروازم، اما چگونه، ندانم.
گاو پاسخ داد: گر ز تاپاله من خوری، قدرت بر بالهایت فتد و پرواز ڪنی.
بوقلمون خورد و بر شاخی نشست! تیراندازی ماهر، بوقلمون را بر درخت بدید، تیری بر آن نگون بخت بینداخت و هلاڪش نمود...

شاید با خوردن هر گندی به بالا برسید، اما مطمئن باشید ڪه در بالا نخواهید ماند...!
 

D3la

کاربر فعال
ارسال‌ها
40
امتیاز
508
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1400
اولین روزی که آقای راجرز می خواست به عنوان کشیش به کلیسای شهر کوچکشان برود اتفاق عجیبی افتاد؛درست جلوی در خانه اش مردی را دید که شباهت زیادی با خودش داشت.

آقای راجرز به او سلام کرد و پرسید "تو کیستی؟ "
مرد همچنان که با نزاکت ایستاده بود پاسخ داد "من ابلیس هستم. "

آقای راجرز چند لحظه مبهوت به ابلیس خیره شد، احتمال داد به درجه ی بالایی از روحانیت رسیده که توانایی دیدن ابلیس را دارد .

این احتمال با مرگ کشیش قبلی شهر در روز گذشته در او تقویت یافت؛سرشار از غرور و قدرت به سمت ابلیس حرکت کرد و گلوی او را گرفت و گفت "سال هاست دنبالت بودم تا خفه ات کنم."

چند لحظه که گلویش را فشار داد، ابلیس نیمه جان روی زمین افتاد
و در آخرین لحظه با خنده به کشیش گفت " اگر من بمیرم ، چطور می خواهی مردم را موعظه کنی؟ "

سوال ابلیس بسیار منطقی بود، طوری که آقای راجرز از کشتن او منصرف شد و او را نیمه جان رها کرد
و به سمت کلیسا راه افتاد.

ابلیس دوباره گفت " لطفا مرا روی زمین رها نکن، می دانی که من از جنس خاک نیستم و اگر روی زمین باشم می میرم. "

آقای راجرز که به شدت نگران مردن ابلیس بود، به سوی او برگشت و پرسید
"چکار می توانم برایت انجام دهم؟ "

ابلیس لبخندی زد و گفت
" من دیده نمی شوم، سنگین نیستم و قول می دهم که مزاحمتی برای تو نداشته باشم، فقط اجازه بده روی دوش تو سوار شوم. "

آقای راجرز که دوست نداشت شغل و جایگاه خود را از دست بدهد، قبول کرد که ابلیس روی دوشش سوار شود.

ابلیس راست گفته بود ؛ سنگین نبود و مزاحمتی هم برای آقای راجرز ایجاد نکرد.
آقای راجرز دیگر به ابلیس فکر نکرد، فقط در آستانه ی ورود به کلیسا از ابلیس پرسید " تو که اگر روی زمین باشی می میری، پس تا حالا کجا بودی؟ "
ابلیس گفت "روی دوش کشیش قبلی بودم . "
و با هم وارد کلیسا شدند.
 

D3la

کاربر فعال
ارسال‌ها
40
امتیاز
508
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1400
سید جواد امامی معروف به "ظهیرالاسلام" نوه دختری ناصرالدین‌شاه بود که از پنج سالگی به کسوت روحانیت درآمد! او از مخالفان سرسخت مشروطه بود و مجلس رو هم حرام می‌دونست!

پدر سید جواد، «میرزا زین العابدین ظهیرالاسلام» امام جمعه تهران بود که سخت بیمار شد. پزشک ناصرالدین شاه را به بالینش فرستادند؛ او برای دوای دردش شراب کهنه تجویز کرد. میرزا نالان اظهار دلتنگی کرد که اگر بخورم به جهنم خواهم رفت!دکتر گفت : اگر نخورید زودتر خواهید رفت...
 

Kiamehr

A special genius
ارسال‌ها
73
امتیاز
2,721
نام مرکز سمپاد
هاشمی نژاد
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1403
مدال المپیاد
فعلا سه تا مرحله یک
«آهو و شیر» 🦁🦌

ﺳﺮﻋﺖ ﺁﻫﻮ ۹۰ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﺩﺭ ﺳﺎﻋﺖ ﺍﺳﺖ؛ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ که سرعت شیر ۸۰ کیلومتر در ساعت ﺍﺳﺖ. ﭘﺲ ﭼﻄﻮﺭ ﺁﻫﻮ ﻃﻌﻤﻪ شیر می‌شود؟🤔

“ ﺗﺮﺱ ” ﺁﻫﻮ ﺍﺯ ﺷﮑﺎﺭ ﺷﺪﻥ ﺑﺎﻋﺚ می‌شود ﮐﻪ ﺍﻭ ﺑﺮﺍﯼ سنجیدن فاصله خود با شیر مدام به پشت ﺳﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﺪ* ، ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ همین سرعتش بسیار کم می‌شود❗😳 تا جایی که شیر می‌تواند به او برسد؛
یعنی ﺍﮔﺮ ﺁﻫﻮ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﻨﺪ طعمه ﺷﯿﺮ نمی‌شود!** 😏

ﺍﮔﺮ ﺁﻫﻮ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺧﻮﺩ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﻫﻤﺎﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ شیر به نیرویش ایمان دارد؛ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﻃﻌﻤﻪ‌ﯼ ﺷﯿﺮ نخواهد شد. 👌

+به خودت ایمان داشته باش👑🙂
 

D3la

کاربر فعال
ارسال‌ها
40
امتیاز
508
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1400
پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسيد:
مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشينم؟
دختر جوان با صدای بلند گفت: نمی خواهم يک شب را با شما بگذرانم

تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند .
پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسر رفت و در کنار ميزش به او گفت : من روانشناسی پژوهش می کنم و ميدانم مرد ها به چه چيزی فکر میکنند گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟

پسر با صدای بسيار بلند گفت :
200 دلار برای يک شب
خيلی زياد است!

وتمام آنانی که در کتابخانه بودند
به دختر نگاهی غير عادی کردند ، پسر به گوش دختر زمزمه کرد :
من حقوق میخوانم و ميدانم چطور شخص بيگناهي را گناهکار جلوه بدهم!
 
بالا