• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :
    ثبت نام عضویت

نوشته های آزاد

Pouya

کاربر فعال
ارسال‌ها
42
امتیاز
56
نام مرکز سمپاد
شهید قدوسی
شهر
قم
پاسخ : نوشته های آزاد

حرف هایم تکراری است.
برای تو.
برای من که یک عمر مرا به بازی گرفته اند
اما تکراری نشد.
دوست دارم تو را با کلمات به بازی در آورم
امروز برایم ابری باش که کسی خیال تشبیه به آن نبرده است
و فردا کاغذی باش سفید، گمگشته در دشتی وسیع، که از ماشینی، باد به سوغات برداشته است
چه فرقی می کند که تو را به چه تشبیه کنم؟
طراوت تو به تازگی تشبیهی نیست که امروز و فردا می آفرینم
به لحظه هایی است که در خیال تو سیر می کنم
و لحظه ها هیچ گاه از طراوت دست نمی کشند.
 

ُSaman2

کاربر نیمه‌فعال
ارسال‌ها
15
امتیاز
87
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
خودمون!
دانشگاه
؟
رشته دانشگاه
؟
پاسخ : نوشته های آزاد

برای بیان حقیقت دوست داشتن نیازی به واژه های زیبا و قافیه نیست

دوست داشتن در نوع خود زیباترین اشعار است...
 

Lorca

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
1,015
امتیاز
6,823
دانشگاه
دانشگاه تهران
رشته دانشگاه
زیست‌شناسی سلولی و مولکولی
پاسخ : شخصی نوشته ها

من هنوز
گاهی
به جلد پر زرق و برقی که
بعد از رفتنت
برای دفترت درست کردند
خیره می شوم
و جای تو چقدر خالیست
که قاه قاه
به این تناقض شور بخندی
و با آن حالت مغرورانه
-مجسمه ای زیر آفتاب تابستان-
دستت را بزنی زیر چانه ات
و نصیحتم کنی
که نوشته هایم را
قبل از مرگم
بسوزانم
 

سراب

کاربر فعال
ارسال‌ها
24
امتیاز
47
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
تهران
پاسخ : نوشته های آزاد

واما احساس....
احساس می کنم که دیگر احساسی ندارم . همانند تمام ذره های این عالم هستی .
درست گفته اند که تمامی مواد خنثیهستند . مدتی می اندیشیدم که ذره ای هستم که عشق را می طلبد .
اما اکنون آموخته ام که جذب عشق کار هیچ ذره ای نیست . باید دریایی سرشار از خواهش باشی تا قطره ای از عشق را نسیبت کنند .
احساس می کنم دیگر هیچ احساسی ندارم همانند باطلاقی آرام ،بی موج ،راکد و بدون حرکت . بدون ذره ای توجه و یا تحسین .
احساس می کنم تنها حسی که دارم ،احساس ،بی حسی است.
در گذشته می اندیشیدم که عاشقم . احساسم را همانند عشقجاری ،پاک ،زلال و روان می پنداشتم و اما اکنون ،تاریک و بی نور ،مخوف و بی حرکت . آری همانند عکسی بر طاغچه ی خاطرات کهنه که کسی به آن حتی برای وقت گذرانی نیم نگاهی نمی اندازد .
احساس می کنم ،حسم خسته است . خسته و دل شکسته . آری گویی قلبم ،گنجینه ی احساسم ،شکسته است که دیگر احساسی ندارم .
آری درست است ،گویی حتی شکستن آن را نیز حس نکرده ام .
احساس من احساس تکراری بی حسی است . حس یاس ،نا امیدی و ..... .
آری دیگر حسی ندارم و حتی قلبی ، و نمی دانم دیگر چه را خواهند شکست .
آیا چیزی باقی مانده است :
مگر انسان جز احساساتش چیزی دیگر نیز دارد.
 

سراب

کاربر فعال
ارسال‌ها
24
امتیاز
47
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
تهران
پاسخ : من......

من....
من روزها و شب ها در انتظارت بودم اما تو هرگز نیامدی . در نبودت گریستم و با خود گفتم از تو متنفرم دیگر در انتظارت نخواهم ماند .
روزی دیگر پشیمان باز گشتم ودیدم که تو بر روی دیوار نوشته ای من مدت ها در انتظارت بودم و تو نیامدی .ای عشق من ،هرگز از اینجا نخواهم رفت حتی تا آخرین لحظه ی زندگی ام .)و بعد به زیر پای خود نگاه کردم وگریستم . زیرا که قبرت زیر پایم بود .
به راستی نمی دانم چرا انسان ها هیچ وقت قدر آن چیزی را که دارند نمی دانند ،حتی اگر انتظاری دردناک و سوزنده باشد.
 

hamoon

کاربر فوق‌فعال
ارسال‌ها
163
امتیاز
129
نام مرکز سمپاد
شهید اژه ایی2
شهر
اصفهان
دانشگاه
MIT:masachusets institiute of technology
پاسخ : نوشته های آزاد

چشم هایت نیازم راازدنیابی نیازمیکند.....
وقتی بی بهانه نگاهم میکنی....
زمان که هیچ,قلبم درتلاطم این ثانیه هامی ایستدومن.....محوتماشای این حضورمیشوم....
آسمانی ترینم....نقطه ی اوج بودنم این روزهادر"تو" خلاصه میشود....
 

MOTAHARE-G

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
304
امتیاز
2,285
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
بجنورد
سال فارغ التحصیلی
90
پاسخ : نوشته های آزاد

آخرش یک شب ماه را می دزدم،تو را می گذارم جایش!
تا تو به تمامی بتابی،ستاره ها را می فرستم بروند پی کارشان!
می مانیم من و تو و یک آسمان بی ستاره.چقدر به هم زل بزنیم...آنقدر زل بزنیم که خورشید از رو برود و دیگر بالا نیاید!
راستی!یادت باشد آن دور دورها،همان جا که آسمانت به زمینم می رسد ،همان جا که افق نام دارد(هیچ وقت غروب نکن!هیچ وقت!)آن جا دو سپیدار می کاریم.دو سپیدار که عاشق می شوند،راه می روند...
راه می روند...
راه می روند...
راه می روند...
آه!چه تمنای محالی دارم !خنده ام می گیرد!
ما دو سپیداریم
-دور از هم
درخت که راه نمی رود!
 

Alireza5445

کاربر نیمه‌فعال
ارسال‌ها
7
امتیاز
19
نام مرکز سمپاد
علامه حلی
شهر
تهران
پاسخ : نوشته های آزاد

من عاشق آبنبات چوبی هستم،لیس بزنی و دونه دونه خاطرات کودکی ات را با آدامسش نشخوار کنی.
 

shshsh

sh m
ارسال‌ها
571
امتیاز
1,569
نام مرکز سمپاد
فرزانگان 2
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
97
رشته دانشگاه
پزشکی
پاسخ : نوشته های آزاد

مرگ تدریجی یک رویا....

معلم ماژیک را به دست دانش آموز میدهد. "ثابت کن که این دو تا مثلث با هم برابرند." دختر تکان نمیخورد. من و من کنان، روی دو پا جا به جا میشود. خیس عرق، زیرلبی چیزی میگوید:"ما پارسال از اینها نداشتیم..." معلم لبخندی میزند:"مهم نیست، نگران نشو. روز اول است و همه نگران درسهای سال آینده شان هستند. تو فقط دنبال چیزی که من میگویم باش." ماژیک را از دست دخترک میگیرد، به نقطه ای روی تخته اشاره میکند، ماژیک را به دست دختر میدهد و میگوید:"خب، حالا تو برای ما زاویهء ABC رو مشخص کن." دختر به تخته چشم دوخته، نقطه در وسط مثلث را نشان میدهد، و به انتظار تایید، به معلم چشم میدوزد. "نه عزیزم، اون که زاویه محسوب نمیشه، من ازت خواستم که زاویه ABC رو نشونِ ما بدی." دختر طوری به معلم نگاه میکند گویا میخواهد بزند زیر گریه و هق هق کنان خودش را در آغوش مادرش جا کند و اصلا برود از جاییکه معلمهایش سوالهای عجیب و گنگ از زوایای شهر ناکجاآباد میپرسند و چیزهایی از شاگردان میخواهند که در صفحهء تلویزیون و مانیتور کامپیوتر نمیتوان آنها را یافت، یا غرق در بوسه های مادر و شکلات کیت کت نمیشود به آن فکر کرد. با یک نگاه به چهرهء مضطرب و ترسوی دخترک، میتوان فهمید که زین پس، مدرسه تبدیل شده است به کابوس هر شبه اش، و اگر به او بگویند بدترین تجربهء عمرت چه بود، خواهد گفت روز اول مدرسه ام... اما دختر خبر ندارد که امثال او که گاه در آغوش مادر و گاه غرق در تعریفهای خاله و عمو بزرگ شده اند و نمیدانند زوایه چیست و این ندانستن را بر گردن معلمان و کتابهای وزارتی میندازند تا از بار عذاب وجدان خود از "ندانستن" کم کنند، نهایتا به جایی آمده اند که همسالانش با عرق جبین و سختی خشت خشت آن را ساخته اند، و چه غافل است این دختر که نمیداند دارد همان مدرسهء رویایی، همان مدرسه ای که دختران شاه پریان به آن میایند را میکوبد، همچون نهالی که تازه جوانه زده سرش را دوباره در خاک میکنند، و میسوزانند ریشه هایش را چون علفهای هرز، اما نه با تیشه و تبر، که با پتک "ندانستن"، و چه غافل است که دختر که نمیداند هر یک "ندانستن" ـی که از دهانش بیرون میاید، پتکی خواهد بود بر ریشهء نوکاشتهء این جوانه....
بیچاره جوانه، رویا داشت، کوچک بود، آرزو داشت... میخواست بزرگ شود و بیاموزد و شاخه هایش را خم کند تا سیبهایش را بدهد به دست مردی که او را با عرقش آبیاری کرد و سختی کشید و حرفها شنید برای او؛.. اما حیف، جوانه را زیرِ خاک کردند، به جرم "دانستن"!
 

sourna

کاربر فعال
ارسال‌ها
28
امتیاز
67
نام مرکز سمپاد
شهیدبهشتی
شهر
نیشابور
دانشگاه
فردوسی
رشته دانشگاه
مهندسی کامپیوتر
پاسخ : نوشته های آزاد

نه به سنگینی شب
نه به سرمای سکوتش
نه به احساس لطیف
بلکه بر سردر خانه ی تحول به جهان می نگرم

م.م=خودم
 

anneshirly_ba

boshra
ارسال‌ها
364
امتیاز
1,574
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
برازجان-گناوه
سال فارغ التحصیلی
95
پاسخ : نوشته های آزاد

من در این دنیای وا نفسا چیزی ندارم
که به آن تکیه کنم
یا حتی برای لحظه ای در کنارش باشم
و فقط و فقط خدایی دارم
که خود عالم است!
من دنیا را دارم.
ب.ع=NaBeGhE
 

kasandan s

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
340
امتیاز
1,871
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
نیشابور
دانشگاه
پردیس فرهنگیان مشهد
رشته دانشگاه
علوم تربیتی
پاسخ : نوشته های آزاد

دست هایم را بگیر وتنهایی دستهایم را باور کن....
باورکن که این دست ها سالهاست که در انتظار تو زیر چانه ام خشکیده اند...
چقدر اشفته ام...
نمی دانم امیدی هست که غافلگیر شوم و تو از راه برسی؟؟؟...
 

H.E

کاربر فوق‌فعال
ارسال‌ها
79
امتیاز
518
نام مرکز سمپاد
فـرزانگان ۱|فـرزانگان 3
شهر
ـتهران
دانشگاه
دانشـگاه تهــران
رشته دانشگاه
ادبیات نمایــشی
پاسخ : نوشته های آزاد

اگر میشد دستی را پس بزنی...
اگر میشد نگاهت در نگاهی گره نخورد...
اگر میشد صورتی را نبینی...
اگر میشد صدایی را نشنوی...
که بند بند وجودت با آن اشناست...
آنگاه.من هم تو را خواهم بخشید....
 

YaYa

کاربر فوق‌فعال
ارسال‌ها
169
امتیاز
2,217
نام مرکز سمپاد
FRZ1
پاسخ : نوشته های آزاد

آن روز را خوب به یاد دارم.....
غم نگاهت را در شیشه ای باران زده از چشمان پرسشگرم پنهان میکردی. سخن میگفتم شاید صدایم را بشنوی، شاید نگاهم کنی...
و تو همچنان خیره به غروب نمناک با الفبایی نا مفهوم و سرد از جواب دادن سر باز می زدی و افسوس که ندانستم با آن غروب، آفتاب وجودت برای همیشه از تمام هستی ام افول خواهد کرد...
و حال از تو برایم هیچ نمانده جز خاطره ای از آن روز خاکستری و نگاهت که بر آن پنجره به جا مانده.....






:-< :-<
 

goldokhtar

کاربر نیمه‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
247
امتیاز
1,791
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اصفهان
دانشگاه
همینجا
رشته دانشگاه
حقوق
پاسخ : شخصی نوشته ها

هیچ سیر نمی شوم از نوشتن برای تو...!
کلمات درهم ریخته ذهنم را وقتی روی این برگ می آورم
همه جا،همه کس،همه چیز...
مزین به نام توست..
خدای من...
چرا هرگاه میخواهم برای تو بنویسم می مانم، در فکر فرومیروم
دستم به قلم نمیرود..
روزها از پی هم میگذرند خدایا نمی شود به دنیا بگویی بایستاد من میخواهم پیاده شوم
هر قدر بزرگ تر میشوم وقد میکشم
یادم می رود شکل تورا...()
کاش الان21اسفند75بود
شکل تو را یادم بود...
بوی تورا..
هیچ غم نمیخورم از روزهای رفته چون تو بوده ای هستی وخواهی ماند
نازنین می مانی درقلبم
در جانم
من وتو قول داده ایم برای ماندن..
 

BLACK HOLE

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
826
امتیاز
2,198
نام مرکز سمپاد
فرزانگان امين
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1392
مدال المپیاد
نجوم
دانشگاه
University of Alberta
رشته دانشگاه
Computer Science
پاسخ : شخصی نوشته ها

همین که هستی..شده است یک عذاب!
زخم هایم سر باز میکند!همه ی درد هایم از آن صندوق لعنتی بیرون میریزد!همین که هستی!
چقدر اینجا و من مرتبیم!
مثل بچگی ها که اتاقم همیشه مرتب بود!
اما زیر تخت و توی کمد ها!
در را که باز میکردی
همه چیز بیرون میریخت... روی سرت خراب میشد!
چقدر قفل زده ام روی ذهنم که فکر هایم بیرون نریزد...!تا میکوبند به در قفل دیگری میزنم!
چقدر قفل زده ام به ذهنم !


همین که هستی
همه چیز خراب میشود
به هم میریزد
تو هی زیر تخت سرک میکشی
هی با قفل ها بازی میکنی
میترسم
همه چیز بد است
همین که هستی!

پشتم را میکنم
گونه هایم داغ میشود...داغ و داغ تر...میسوزد!
قفل میزنم باز
"برو!"
داغ و داغ تر!


من ...شاید..
یک روز
هندزفری هایم را بالاخره در بیاورم
و بروم بنشینم یک گوشه..
در ها را باز کنم . ..و بگویم هر چیز جای خودش!
اضافی ها را دور بریزم
و گونه هایم هی داغ شود و هیچ کاری برای خنک شدنش نکنم
من شاید یک روز
بروم آرام بنشینم جلوی یک آینه
و سعی کنم آن دو چشم را بخاطر بیاورم
آن نگاه خیره را
و بگویم تو را بخشیدم
و بگویم راستش را بگو دعوایت نمیکنم!:)
و هی کمد ها را مرتب کنم!
و هی داغ شود
بسوزد
همه ی وجودم!

همین که هستی...شده است یک عذاب!
یک یادآوری برای کمد های نامرتب!
و نگاهت هی نهیب میزند به من که حوصله ی خانه تکانی ندارم!

برو!
پنجره را باز کردم که بروی..
کمکت هم میکنم..


+ صدای شکستن...
 

Mozartine

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
388
امتیاز
1,735
پاسخ : نوشته های آزاد

کلاه به سر ها

دیشب در برابر کافه ای نشسته بودم. میزها و صندلی ها، بطری ها و سر درش را سرسری نگاه میکردم؛ کافه اودرادک.
نزدیک نیمه شب بود و تنها دو مرد در دو گوشه ی دور از هم، سر در فنجان و گریبان فرو برده نشسته بودند، صاحب کافه هم پشت پیشخوان، معلوم نبود چه میکرد.
درست نفهمیدم چطور شد که دو مرد، یکی رو به من و دیگری پشت به من، از پشت شیشه و لابه لای حروف اودرادک شروع به صحبت کردند.
کم کم آن دو که حالا مرد پشت پیشخوان هم به آن ها اضافه شده بود، با صدای پر حرارت -هرچند صدایشان را نمیشنیدم- و حرکات سر و دست، لبخند و بالا بردن ابرو، با چندین متر فاصله و سال ها و کیلومتر ها تفاوت، پی ِ دنیایی را ریختند.
دنیای دو مرد سراسر جاده بود و جنگل و کوه و صحرا و دریاچه، با کافه های بین راه و متل های کوچک. دخترانی در کنار بعضی جاده ها منتظر سواری بودند، گاهی سوار میشدند و در پنج مارپیچ پایین تر تشکر میکردند و پیاده میشدند. اودرادک ها و نیمف ها هم.
من محو این گفت و گو و این دنیا شده بودم که دیدم با هم از کافه بیرون آمدند، چند دقیقه ای در مقابل "اودرادک" پا به پا کردند و بعد رفتند.
من هم آلا پانایم را در پاکتی ریختم و برگشتم.
 

MOTAHARE-G

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
304
امتیاز
2,285
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
بجنورد
سال فارغ التحصیلی
90
پاسخ : نوشته های آزاد

"هرگز شیشه عطر از دستتان افتاده که بشکند؟
شیشه ی عطرم شکسته بود!
حیاط پر از بوی خدا شده بود!
ستاره ام _ درشتُ درخشان _
رو به رویم پشت به دیوار،
سر بر گریبان برده بود
و من در آغوش ماه
برای همیشه به خواب رفته بودم!"
---
همین.عاشق ماه که شدم یک جورهایی فهمیدم که انگار همه چیز تمام است.
دلم شکست!بدجور هم شکست.
من همان دختر سر به هوای جاده های بارانی بودم با همان ماشین قراضه ی آجری رنگ!یاد رفت؟
من همان قاصدکِ حیران بودم که خبر رسان ماجراهای عاشقانه بود.یادت رفت؟
یک چیزهایی هست که بدجور به تو می آید.یکی شان همین آلزایمر خودخواسته که داری.
از همان اول هم می دانستم که سرتاپای این ماجرا غم دارد.اما چه حیف که همیشه سهم پروانه از شمع ،سوختن است...
سوختم.
یادِ علی به خیر!داستان علی را یادت می آید؟ها!یادم نبود!تو آلزایمر داشتی.علی را در جریانِ جنگِ جهانیِ سوم ،به خاطر عقایدش که به نور و ملکوت و خدا مربوط می شد کشتند.مردی بود برای خودش!
یادت رفت؟
دلم به حال خودم می سوزد.گاهی دلم آنقدر از زمین و زمان می گیرد که به یک گوشه خیره می شوم و به سادگی خودم می اندیشم و حتی توانِ گریه کردن هم ندارم.دلم بدجور شکست میان ماجرایی که سرتاپایش غم بود.
حالا آمده ام برای خداحافظی.از تو...از دیگران...فکر می کنم وقت استعفا دادن باشد.پس مهر می کنم آخرِ این استعفا نامه را به اثر انگشتانِ لرزانم که بر دکمه های کیبورد می خزند و می روم تا با خدا جرعه ای شعر بنوشم.
خدا نگه دار...
...رفیق روزهای بی قراریم...
صدای پیانو می آید.گوش کن!یادت می آید؟


پی نوشت:قطعه شعر اول نوشته اثر حسین پناهی عزیز است
 

prabd.chess

لنگر انداخته
ارسال‌ها
4,554
امتیاز
16,723
نام مرکز سمپاد
helli 1
شهر
طهرانو آره..
مدال المپیاد
هیچ
دانشگاه
زنجان
رشته دانشگاه
پزشکی
پاسخ : نوشته های آزاد

خوشحالم حس من این میزان خنده دار و مسخره است!...آخر گویا من تنها چیزی هستم ک میتواند با خندیدن از ته دل بر آن عاشق بماند!
پس بگذار تا ابد بر من بخندد...
اصلا بگذار خودم سوژه دستش بدهم...

عزیزم من عاشقتم...بخند!
 

Sampadik

کاربر خاک‌انجمن‌خورده
ارسال‌ها
1,666
امتیاز
7,034
نام مرکز سمپاد
فرزانگان 1
شهر
تــهران
پاسخ : نوشته های آزاد

منی که میبینی اینجا نشستم
منی که حضورم دیگه کمتر حس میشه تو جمعا
منی که کمرنگ شدم و تو حاشیه ها می پرم
من همون منی که همیشه میخنده ، شاده ، مسخره است
همون منی که هر چیز کوچیکی ُ بهونه ای برای لوده بازی و خندیدن قرار میده
من همون کاغذی شدم که سالهاست لای کتاب ِ خاک خورده ی ته ِ قفسه گم شده
همون عروسکی که میفته پشت تخت ِ سنگین چوبی که حتی بابای خونه قدرت کنار زدن اون همه سنگینی رو نداره
مثه برق مثه قبلنا نمیشینه خنده رو لبم
من فقط دلتنگ روزای قبلم
اون روزا همه چی آسون بود .. خوب بود
حداقل اون روزا پشیمونی نبود ..
منی که میبینی اینجا نشستم
من خسته ام
یه جا دیگه تو همون حاشیه ها هم دیده نمیشم ول میکنم بیخیال میشم میرم تو اوت .
 
بالا