• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :
    ثبت نام عضویت

Roxan-37351

  • شروع کننده موضوع
  • #1

Roxan

کاربر نیمه‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
265
امتیاز
3,501
نام مرکز سمپاد
فرزانگان 8
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
1405
درود!
به قفسه کتاب بنده خوش آمدید!
توضیحات:ترتیب به این صورت هست:اسم کتاب_نویسنده(ها)_مترجم
برای کتاب‌هایی که در آینده تصمیم به خوندنشون دارم نویسنده و مترجم رو چون اکثرا نمی‌دونم نمی‌ذارم.

کتاب هایی که خواندم:

1.قلعه حیوانات_جورج اورول_امیر امیرشاهی
2. 1984_جورج اورول_امیر امیرشاهی
3.قهوه سرد آقای نویسنده_روزبه معین
4.اعتراف_لف تولستوی_آبتین گلکار
5.دختری با هفت اسم_هیئون سئولی_الهه علوی
6.اوا_پیتر دیکنسون_فرمهر منجزی
7.باجه عوارض شهر خیالی_نرتن جاستر_شهلا طهماسبی
8.خطای ستارگان بخت ما_جان گرین_میلاد بابانژادی/الهه مرادی
9.دختری که ماه را نوشید_کلی بارن هیل_فروغ منصورقناعی
10.بی صدایی_ریشل مید_زهراغفاری
11.قلعه متحرک هاول_دایانا وین جونز_نیلوفر رحمانیان

کتاب هایی که درحال خواندنم:

1.ایکیگای_هکتور گارسیا/فرانچسک میرالس_گلی نژادی
2.دختر کشیش_جورج اورول

کتاب هایی که می‌خواهم بخوانم:

1.سمفونی مردگان
2.عقاید یک دلقک
3.لولیتا
4.هردو درنهایت می‌میرند
5.انجمن شاعران مرده
6.خانه متحرک
 
  • شروع کننده موضوع
  • #2

Roxan

کاربر نیمه‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
265
امتیاز
3,501
نام مرکز سمپاد
فرزانگان 8
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
1405
1195983372329976.jpg

همه حیوانات برابرند،اما بعضی برابرترند
نام کتاب
:قلعه حیوانات
نویسنده:جورج اورول
مترجم:امیر امیر شاهی
خلاصه داستان:
داستان این کتاب،داستان حیواناتی است که از زورگویی وتسلط آدم ها بر آنان خسته شده اند.شبی خوکی به نام میجرپیر حیوانات را دور هم جمع می کند و آن ها را به شورش بر علیه انسان ها دعوت میکند تا اینکه روزی با سخت گیری انسان ها،شورش آغاز می شود...
دیدگاه من:
این داستان ، داستان بیشتر انقلاب‌ها ی دنیاست. افرادی که به امید آزادی و زندگی بهتر شورش می‌کنند و چه بسا که وضعیت بدتر هم می‌شود.
رهبران دلسوزی که با حقه و نیرنگ دیگران از معرکه خارج می‌شوند و جایشان را به افرادی می‌دهند که هیچ‌کس و هیچ چیزی جز خودشان و قدرتشان برایشان اهمیتی ندارد.

در این کتاب و جامعه افراد متشابه زیادی هستند:
افرادی که مثل باکسر همیشه کار می‌کنند و به نفع جامعه عمل می کنند ولی آخر فدا می شوند...
افرادی مانند بنجامین که اوضاعشان در هر صورت خیلی فرق نمی کند(ولی حتی این دسته هم صدمه می بینند)
رهبرانی مثل اسنوبال و رهبرانی مثل ناپلئون....
آدم هایی مثل گوسفندان که بدون هیچ فکری رهبران را دنبال می‌کنند...
 
  • شروع کننده موضوع
  • #3

Roxan

کاربر نیمه‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
265
امتیاز
3,501
نام مرکز سمپاد
فرزانگان 8
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
1405
_27312.webp

همه چیز به نوع نگاه انسان بستگی دارد
نام کتاب:
باجه عوارض شهر خیالی
نام نویسنده:نرتن جاستر
نام مترجم:شهلا طهماسبی
ناشر:نشر چشمه
بریده‌ای از کتاب:
لاف‌زن که انگار مسئول همه چیز این سفر بود،از ماشین بیرون پرید و گفت:«منظره جالبی است»
صدایی عجیب در جواب او گفت:«چه بگویم،همه چیز به نوع نگاه انسان بستگی دارد.»
میلو که صاحب صدا را ندیده بود،گفت: « ببخشید ، چی گفتید؟»

صدا تکرار کرد :« گفتم ، همه چیز به نوع نگاه انسان بستگی دارد . »
میلو چرخی‌زد و چشم‌اش به یک جفت کفش تمیز واکس‌زده افتاد و متوجه‌شد که پسری روبه روی او ایستاده ( البته اگر بتوان کلمه « ایستاده » را برای کسی که وسط زمین و آسمان معلق است ، به کار برد ) که دقیقاً هم سن و سال خودش است و شیرین یک متر از زمین فاصله دارد .
پسر ادامه داد : « مثلاً اگر تو از بیابان خوشت می‌آمد ، این جا اصلا به نظرت زیبا نبود.»
لاف‌زن که دل‌اش نمی خواست با کسی که یک متر با زمین فاصله داشت ، مخالفت کند ، گفت : « درست است . »
پسر دوباره گفت : « مثلاً اگر درخت‌های کریسمس انسان بودند و انسان‌ها درخت کریسمس ، ماها را می‌بریدند و می گذاشتند توی اتاق نشیمن و با نوار و ستاره و گوی رنگی تزیین‌مان می کردند ، بعد درخت‌ها عیدی‌های ما را باز می‌کردند.»
میلو گفت : « این‌ها چه ربطی به هم دارد ؟ »
پسر جواب داد : « هیچ ربطی ندارد ، اما اگر می‌شد ، چیز جالبی بود ، به نظر تو این طور نیست؟»
میلو که در هوا ایستادن پسر خیلی نظرش را جلب کرده بود ، پرسید : « تو چه‌طوری توانسته‌ای توی هوا بایستی ؟ »
پسر جواب داد : « من هم می‌خواستم همین سوال را از تو بکنم ، لابد تو از این چیزی که به نظر می‌رسی ، خیلی بزرگ‌تری که توانسته‌ای روی زمین بایستی.»

میلو پرسید : « منظورت چیست ؟»
پسر گفت : « آخر توی خانواده ما همه توی هوا به دنیا می‌آیند و بعد از اینکه بالغ شدند و کله‌شان به آخرین درجه بلندی رسید ، به طرف زمین می‌آیند . ما وقتی که کاملاً بزرگ می‌شویم ، پایمان به زمین می‌رسد . البته بعضی ها هم هستند که هر قدر هم بزرگ شوند ، به زمین نمی‌رسند ، اما فکر میکنم توی هر خانواده‌ای از این چیزها پیش می‌آید . »
بعد چند قدم توی هوا پرید جلو و بعد دوباره برگشت سرجای اول‌اش و گفت :«حتماً سن تو خیلی زیاد است که پایات به زمین رسیده . »
میلو با لحنی جدی گفت :« نه ، نه ، در خانواده ما همه از اول روی زمین بزرگ می‌شوند و تا موقعی که دقیقاً به آن مرحله برسیم ، نمی فهمیم چه زمانی را طی‌کرده‌ایم.»
پسر خندید : « چه نظام احمقانه‌ای ! پس لابد اندازه سرتان هـم مـدام عـوض می‌شود و همیشه همه چیز را به شکل های مختلف می‌بینید ؟ چون در پانزده سالگی هیچ چیز آن‌طور که در ده سالگی به نظر می‌آید ، نیست و در بیست سالگی دوباره همه چیز عوض می‌شود . »
میلو که تا آن موقع به این مسأله فکر نکرده بود ، در جواب گفت : « به گمانم همین‌طور باشد . »
پسر ادامه داد : « ما همیشه همه چیز را از یک زاویه نگاه می‌کنیم ، این طوری دردسرش خیلی کمتر است . به علاوه ، پایین آمدن منطقی تر از بالارفتن است . اگر آدم توی هوا باشد ، تا موقعی که بچه است ، هیچ وقت زمین نمی‌خورد و هیچ وقت هم مجبور نیست صدای لخ‌لخ کفش بقیه را تحمل‌کند ، ( چون چیزی نیست که کسی روی‌اش لخ‌لخ کند ) فرش های خانه‌اش هم هیچ وقت کثیف نمی‌شوند ، چون زمین یک متر با آدم فاصله دارد . »
 
بالا