• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :
    ثبت نام عضویت

داستان تخیلی سفر سمپادیا

  • شروع کننده موضوع
  • #81

zeynabgol

از تبار رایانا :)
ارسال‌ها
3,094
امتیاز
31,558
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل سی و یکم/اپیزود دوم

سینور مارون بعد از شنیدن تمام ماجرا و دیدن مستی ریادیس و زخم دست آستو، سری به تاسف تکان داد و دستور داد چند ساعت بعد دوباره آن دو را نزد او بیاورند. تا آن موقع مستی ریادیس هم پریده بود.
نزدیک ظهر، امیر از تاریوس پرسید:«اخراجش می‌کنن؟»
تاریوس خیلی جدی گفت:«سوگند رو شکسته. می‌کشنش.»
امیر وحشت کرد.«جدی؟»
«قبلا دیده‌م کسی رو اعدام کنن به خاطر این قضیه.»
امیر بیشتر وحشت کرد.«با چوبه دار؟»
«نه، با قطع سر.»
عاقبت امیر، تاریوس، رادان، رونان، آستو با دست باندپیچی شده‌اش و ریادیس جلوی سینور مارون ایستاده بودند. ترس از چهره ریادیس می‌بارید و قطعا کسی به او گفته بود قرار است اعدام شود.
سینور مارون از او پرسید:«مست بودی، درسته؟»
ریادیس سر تکان داد.
«تو راست دستی، پسر؟»
«من؟ نه سینور... چـ...چپ‌دستم.»
سینور مارون زمزمه کرد:«خوبه...» بعد بلند گفت:«سینور تاریوس!»
تاریوس، که خودش را برای اجرای فرمان اعدام آماده کرده بود، جواب داد:«بله سینور؟»
«دست راستش رو قطع کن.»
«ببخشید سینور؟»
«گفتم، دست راستش رو قطع کن.»
ریادیس با چشمان گرد شده به او نگاه کرد. تاریوس گفت:«بله، سینور! از مچ؟»
«از بالای نشان سوگند. لیاقتش رو نداره.» رو به رادان ادامه داد:«سینور رادان، کمکش کن. رونان، یه شفاگر خبر کن.» روی برگرداند و از آنها دور شد. تاریوس و رادان ریادیس را به داخل انبار بردند. ده دقیقه بعد صدای فریادی به گوش رسید و امیر گوش‌هایش را محکم گرفت. حتی دید که آستو لحظه‌ای لرزید و باند روی دستش مشتعل شد. با عصبانیت باند را باز کرد و زیر پا له کرد تا خاموش شود. روی دستش اثری از زخم نبود. آتش درمانش کرده بود.
سینور سوران، پیرمرد مهربانی که استاد تربیت حیوانات بود، خسته از تماشای محاکمات این چنینی و شرمنده از تربیت چنین شاگردی، بلند شد تا برود. اما سینور مارون جلویش را گرفت:«سینور، پدر این پسر یه ماهیگیر در جنوب سرزمین مرکزیه. می‌خوام یه پیغام براش بفرستید که پسرش تا ده روز دیگه خونه ست و می‌تونه با دستی که براش باقی مونده در ماهیگیری کمکش کنه.»
 
  • شروع کننده موضوع
  • #82

zeynabgol

از تبار رایانا :)
ارسال‌ها
3,094
امتیاز
31,558
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل سی و دوم/اپیزود اول

رفتن تیلیا رسما آشوبی به پا کرد. تاریا به هیچ عنوان با حرف‌های زینب‌گل راضی نمی‌شد، و از طرفی نمی‌توانستند برگردند و به دنبال او بگردند. تاریا فحش داد و این به نظر کمی عجیب رسید؛ چرا که این واکنش معمول دنیس بود. دنیس برخلاف همیشه، ساکت ماند و به فکر فرو رفت. گونه زخمی‌اش لحظه‌ای مرتعش شد.
سرانجام، آنیا نزدیک‌ترین مسیر به جنگل مه را یافت. گروه به راه افتاد.
مسیر جنگل مه چمن‌زاری سبز بود؛ آفتاب می‌تابید و علف‌ها برق می‌زدند. آنیا قدم می‌زد و فکر می‌کرد. زینب‌گل سعی می‌کرد سر خودش را با خوراکی کشدار سفتش گرم کند.
آفتاب ذره ذره به سمت کوهستان عقب‌نشینی کرد. از شدتش کاسته شد و سرانجام، مثل گویی سرخ در پشت کوه‌های شوم مغرب فرو رفت. شب‌تاب‌ها بیدار و اسب‌ها کند و خسته شدند، مخصوصا زنبور. او کوچکتر و ضعیف‌تر از بقیه بود، زود خسته می‌شد و زود عقب می‌افتاد. فاطمه که در این بیست و چند روز با او دوست شده بود، شجاعت دوست ناقصش را تحسین می‌کرد. اسب کچل یک‌گوشی مثل او که چندین روز پا به پای بقیه راه آمده بود، باید جام کره‌اسب بلورین می‌گرفت. فاطمه به افکار خودش خندید. یادش افتاد که به زینب‌گل و آنیا برای حرف زدن با اسبشان خندیده بود.
دویست متر مانده به جنگل، اسب‌هایشان را به درخت تنهای نیمه‌خشکیده‌ای بستند. سنگ‌های آتش دست تیلیا بودند، پس آنیا مدت زیادی در تاریکی به دنبال چیزی در کیف کمری‌اش گشت، آن را روی هیزم‌ها پاشید. صدای مثل ترقه بلند شد و آتش شعله ‌کشید. آنیا فانوس را روشن کرد و کنار آتش نشست.
تاریا و دنیس جای نرمی روی چمن درست کردند و به خواب رفتند. تا زینب‌گل سر و گوشی آب بدهد و برگردد، همه برای خودشان جای خواب آماده کرده بودند و نگهبانی و نگهداری از اسب‌ها به گردن او افتاد. او لحظه‌ای بهت‌زده به آنچه به سرش آمده بود نگاه کرد، سپس نفسش را با کلافگی بیرون داد و کنار آتش نشست. کمی بعد، آنیا هم به او ملحق شد-چرا که خوابش نمی‌برد- و سارا هم خیلی نامحسوس به سمت آن دو خزید.
زینب‌گل غر زد:«من حتی اسبا رو نمی‌بینم، چه برسه که مواظبشون باشم.»
آنیا خندید، فانوس را برداشت و به سمت اسبها رفت. صدای زمزمه آوازگونه‌ای شنیده شد، و وقتی آنیا با لبخند برگشت، هم زینب‌گل و هم سارا می‌دانستند که اسب‌ها دیگر تکان نخواهند خورد.
آنیا گفت:«می‌خوای بری بخوابی؟»
زینب‌گل جواب داد:«فکر نکنم بتونم. نگرانم.»
«لورینا، تیلیا کار اشتباهی نکرده. من مطمئنم. خیلی مطمئن.»
«از کجا می‌دونی؟»
آنیا به آسمان نگاه کرد. صورتش رنگ‌پریده به نظر می‌رسید. طره‌ای گیسوی بنفش مجعد-که آبی تیره به نظر می‌آمد- روی گونه‌اش افتاده بود و با نسیم شب، به آرامی چانه‌اش را نوازش می‌کرد. با کنجکاوی آمیخته به حیرت به آسمان می‌نگریست. بعد چشم‌هایش را بست، مژگان بلندش به آرامی به گونه‌اش فشرده شدند. لبخند به لب‌هایش نشست.«می‌دونم؛ چون ستاره‌ها امشب روشن‌ترن. زیباتر.»
به زینب‌گل نگاه کرد.«اگر تاریکی کمتر شده بود مهتاب هم پرنور بود، اما فقط ستاره‌هان که می‌درخشن. می‌دونی معنیش چیه؟»
زینب‌گل آهسته سر تکان داد.«نه.»
«امشب ستاره‌ها به زمین نزدیک‌ترن.»
زینب‌گل باز هم معنایش را نفهمید. آنیا گفت:«برو بخواب، و به سارا هم بگو بخوابه.» سارا خودش را به خواب زد.
زینب‌گل گفت:«من...»نتوانست ادامه دهد.
آنیا آهسته دست او را در تاریکی متزلزل از نور آتش گرفت.«من خیلی ساله که تو رو می‌شناسم، زینب.»
با شنیدن نام قدیمی‌اش، لرزشی سرد و غریبه به تن زینب‌گل افتاد. گفت:«پس می‌دونی که من...»
آنیا جمله‌اش را کامل کرد:«می‌ترسی.»
زینب‌گل تکرار کرد:«می‌ترسم.»
«می‌شناسمت. از وقتی یه بچه ضعیف و تازه‌وارد بودی می‌شناختمت. دانش‌آموزی بدون پیشینه، بدون خانواده. من بزرگ شدنت رو تماشا کردم. نه فقط سنت، می‌دونم که چندین بار جوون شدی.» درنگ کرد.«این ترس، یادگار زینب بودنه. چون یه یادگاره، مقدسه. می‌فهمی که چی‌ میگم؟»
«نه.»
آنیا به او لبخند زد.«مهم نیست چقدر بترسی. تو همیشه کار درست رو انجام می‌دی.» آهسته روی دست او زد.«برو بخواب. فردا روز مه‌آلودیه.»
 
  • شروع کننده موضوع
  • #83

zeynabgol

از تبار رایانا :)
ارسال‌ها
3,094
امتیاز
31,558
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل سی و دوم/اپیزود دوم

ریادیس دو روز بعد آماده رفتن شد. تاریوس به یک ضربه دست راستش را از میانه ساعد قطع کرده بود. آستو بی‌آنکه حرفی بزند در زین کردن اسبش به او کمک کرد. دوستان ریادیس از همان روز ناپدید شده بودند.
وقتی ریادیس خواست برود، می‌شد بغض را در چهره رنگ‌پریده‌اش دید. آستو به او نگاه کرد. قلدری که می‌شناخت شکسته بود. استخوان‌های گونه‌اش بیرون زده بودند و ریش به هم‌ریخته‌اش لب‌هایش را می‌پوشاند. آستو خیلی ساده دست چپش را به سمت او دراز کرد.
ریادیس به او و دستش نگاه کرد. آستو گفت:«من هیچ وقت سعی نکردم تو رو درک کنم. نمی‌تونم به خاطر بلاهایی که سرم آوردی ببخشمت. و نمی‌تونم خودم رو به خاطر این که جلوت نایستادم ببخشم. اما رفتار هر دوی ما به خاطر شرایط بود. شاید در شرایط متفاوت جای ما عوض می‌شد.» چشمان قهوه‌ای ریادیس با حیرت به او نگاه کرد.
آستو ادامه داد:«اما نمی‌تونم در حالی راهیت کنم که از من زخمی داری.» ریادیس متوجه منظور او نشد، اما دست چپش، تنها دستش را بالا آورد و با آستو دست داد. ساعدش لحظه‌ای از شوک گرمای بدن آستو منقبض شد. درخشش گرمی لحظه‌ای ظهور کرد، و آستو به او لبخند زد. ریادیس دست او را رها کرد و سوار شد. به دستش نگاه کرد و اثری از سوختگی دو روز پیش ندید. لبخند کمرنگی از صورتش گذشت و اسب را به سمت جنوب هی زد.
آستو چرخید تا به انبار اسلحه برگردد، و سینور مارون را دید.«سینور مارون!»
«سینور آستو.» اولین بار بعد از روز سوگند بود که آستو لقبش را می‌شنید.
«صبح بخیر.»
«صبحت بخیر. آفرین.»
«من ریادیس رو نبخشیدم. نتونستم.»
«منظورم اون نبود.»
«ولی سعی کردم به وظیفه‌م عمل کنم. اون طرف شهر رو خالی نگه داشتم، و اگه برای حضور اونا باید تنبیه...»
«منظورم اون هم نیست.»
«پس منظورتون...» صدایش رو به خاموشی رفت.
سینور مارون کنار او قدم برداشت و دستش را روی شانه‌ او گذاشت.«دو روز پیش، توی جنگیدن از قدرتت استفاده کردی. وقتی خنجر به من رسید هنوز داغ بود. تو از آتش استفاده کردی تا دست حریفت رو بسوزونی.»
«ارادی نبود.»
«اما غریزه‌ای بود که قبلا بیدار نشده بود. و این تنها نشونه پیشرفتت نیست. تو کاملا غریزی دست خودت رو هم شفا دادی، در حالی که قبلا نمی‌تونستی... حتی جراحت‌هایی که بهت وارد می‌شد ماندگاری بیشتری داشتن. فرق مارژیت و ساحره رو که می‌دونی.»
«جادوی ساحره به دیگری صدمه می‌زنه و جادوی مارژیت به خودش. مارژیت هرچه قوی‌تر، ضعیف‌تر. ولی طوری می‌گین «جراحت»، انگار که زخم جنگی برمی‌داشتم.»
«آستو، توی مدرسه، اگر تو اونطوری که خودت فکر می‌کنی در برابر ظلم تسلیم بودی، دشمنانت اونقدر به آسیب زدن بهت اصرار نمی‌کردن. ضرب و جرح با چاقو در مدرسه مجازات به دنبال داشت، هیچ وقت از چاقو استفاده نکردن. ولی من و تو می‌دونیم که اون ضربه‌ها فقط زهرچشمی نبودن.»
آستو به تلخی خندید.«چماق، شلاق، لگد. آسیب‌پذیرتر از اون بودم که دست از من بکشن.»
«برعکس. تو قویتر از اون بودی که بتونن ازت چشم بپوشن. مثل یه خار تو چشمشون بودی.»
«هیچ وقت مثل الان قوی نبودم.»
«نه. تو با گذشت و سکوت قوی بودی. تو با لجبازی کتک خوردنت رو کتمان می‌کردی و این عصبانیشون می‌کرد.»
«شما همه اینا رو می‌دونستین، و هیچ وقت...»
«ازت محافظت نکردم؟»
آستو سر تکان داد و با چشمان خاکستری‌اش به او خیره شد.
«چون این جنگ تو بود، و تو هیچ وقت تسلیم نشدی.»
آستو چیزی نگفت. سینور مارون ادامه داد:«اما من تکامل رو حالا در چهره تو می‌بینم، پسر. تو از کسی که آزارت داده بود گذشتی. تو اجازه دادی موهبتت اون رو شفا بده. تو کاملا ارادی از آتش استفاده کردی، و منشاش قلبت بود، نه خونت.»
آستو به آن کلمه خندید.«موهبت!» بعد گفت:«من از ریادیس نگذشتم.»
سینور مارون ایستاد و دستانش را روی بازوهای او گذاشت.«تو همون لحظه‌ای که تاریوس دستش رو قطع کرد اون رو بخشیدی. مگه نه آستو؟»
مردمک چشمان آستو گشاد شد، و به آرامی سر تکان داد. گفت:«این یه ضعفه. باید از دشمنم انتقام بگیرم، نه که ببخشمش.»
«بخشش سلاح برنده تریه. اگر انتقام می‌گرفتی، اون پسر تا آخر عمرش حق رو به خودش می‌داد. تو بخشیدیش و شفاش دادی و اون تا وقتی زنده‌ست، در حیرت این کار توعه. تو یک عمر محبت به اون دادی.»
«در ازای یک عمر درد.»
«یه روزی می‌فهمی پسرم. محبت قوی‌ترین سلاحه.»
 
  • شروع کننده موضوع
  • #84

zeynabgol

از تبار رایانا :)
ارسال‌ها
3,094
امتیاز
31,558
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل سی و سوم/اپیزود اول

«محبت قوی‌ترین سلاحه.» این را آنیا گفت، در حالی که سعی می‌کرد موضوعی را از تاریا و کیمیا که سین‌جیمش می‌کردند پنهان کند.
تاریا گفت:«تو همین الان گفتی سعی کردی راهی پیدا کنی که تاریک‌ها رو به روشنایی برگردونی.»
«من دقیقا اینو نگفتم... من...»
«دقیقا همینو گفتی!»
«خب.. اون پسربچه تاریک دیگه آخرای این که سعی کردم بهش نیروی حیات بدم دستمو گاز نگرفت.»
کیمیا خشکش زد. تاریا گفت:«تو یه پسربچه تاریک رو زنده گرفتی و...»
«اونا زنده نیستن. نمی‌دونی چطوریه. اونا توی یه برزخن. اونقدر ازشون نیروی حیات گرفته شده که حتی نمیتونن روح به حساب بیان. اونا یه نیمچه روح هستن که توی یه بدن گیر افتاده ن...»
زینب‌گل پرسید:«نتونستی نجاتش بدی و کشتیش؟»
«نه. همینو کشف کردم. وقتی به اندازه کافی نیروی حیات گرفت، مرد.»
«تو روح یه تاریک رو کامل کردی و اجازه دادی به آرامش برسه؟»
«من به درگیری‌های شما کاری ندارم. من یه شفاگرم.»
تاریا سرخ شد.«آنیا!»
«من بهش محبت کردم، و از شمشیر برنده‌تر بود.»
زینب‌گل دست تاریا را گرفت و او را به سمت اسبش کشید. هیچکدام از آنها قرار نبود هیچ وقت منطق آنیا را درک کنند.
جنگل مه انتظار آنها را می‌کشید. دویست متر از آن فاصله داشتند. دروازه ورودی‌اش کاملا مشخص بود، درختان مرده در هم تنیده بودند و درگاهی ساخته بودند که یک سوار می‌توانست از آن رد شود. دورتا دور جنگل را همین درختان مرده دیواری نفوذ ناپذیر کشیده بودند.
سارا دستش را از لا به لای شاخه‌های در هم تنیده وارد جنگل کرد و زود بیرون کشید. سرد بود، خیلی سرد، و دستش خیس شده بود. فاطمه بازویش را کشید.«داری چی‌کار می‌کنی؟!»
آنیا گفت:«خیله خب بچه ها، چیزی اونجا نیست که ما رو نگران کنه.»
از دهان زینب‌گل پرید:«به جز مه غلیظ و خفه کننده، مسیرهای تو در تو و ارواح.» ترسیده بود.
فاطمه خشکش زد.«ارواح؟»
آنیا به زینب‌گل چشم‌غره رفت.«می‌گن یه ساحره اینجا رو نفرین کرد تا مه‌آلود بشه و هر کسی که اینجا گم می‌شه و می‌میره روحش تا ابد توی جنگل بمونه.»
فاطمه گفت:«هرچی جلوتر میریم حس بدتری به این سفر پیدا می‌کنم.»
کارن پرسید:«ساحره های شما کاری جز نفرین کردن ندارن؟ هر قدم که میری به مکان نفرین شده هست.»
زینب‌گل گفت:«وقتی همه شرورها رو به غرب تبعید کنی همین می‌شه. هر کس از ننش قهر کرده اومده غرب و یه جاییو نفرین...» تینا نیشگونش گرفت تا ساکت شود. زینب‌گل وقتی مضطرب می‌شد خیلی حرف می‌زد.
تاریا فانوس روشن کرد.«اون تو خیلی تاریکه.»
آنیا به همه قوت قلب داد:«ما گم نمی‌شیم. ما راهمون رو پیدا می‌کنیم.»
تاریا گفت:«تو جلو برو. تو نقشه داری.»
آنیا لبخند مضطربی زد.«شرمنده، هیچ نقشه‌ای برای جنگل مه وجود نداره...»
پشت فاطمه لرزید. پرسید:«هیچ راه دیگه‌ای نیست؟»
زینب‌گل گفت:«می‌تونیم دورش بزنیم؟»
آنیا جواب داد:«راهمون خیلی طولانی می‌شه، و تازه ممکنه از شهر تاریک سردربیاریم. نمی‌خواین از بازار جادوی سیاه دیدن کنین، مگه نه؟»
تاریا خیره خیره به آنیا نگاه کرد. دهانه اسبش را گرفت و حیوان را-که چندان متمایل نبود- به داخل جنگل کشید. سه قدم جلوتر، از دید محو شد. صدای تاریا گفت:«بیاین!»
به این ترتیب تک تک وارد جنگل شدند. کارن بعد از تاریا رفت، فاطمه بعد از او، آنیا، تینا و شیلار، دنیس، مورا. زینب‌گل دومین فانوس را روشن کرد و به کیمیا داد.«برو.»
کیمیا دست عرقی سارا را محکم گرفت و سارا اسبشان را پشت سرشان کشید. شبق نمی‌خواست وارد مه شود. زینب‌گل او را زور به داخل جنگل کشید.
کیمیا دستش و فانوس را می‌دید. بقیه بدنش در مه گم شده بود. دستی که نمی‌دید، دست سارا را گرفته بود و تنها صدای قدم‌های نفر جلویی را دنبال می‌کرد.
جنگل مه، درست مثل ابری غلیظ و بارانی بود که فشرده شده باشد. رطوبت هوا به حدی زیاد بود که تمام لباس‌هایشان در اولین قدم‌ها خیس شدند. هوا سرد و فشرده بود، پشتشان را می‌لرزاند و کیمیا ناگهان احساس کرد دمای بدنش به شدت پایین آمده است. خس خس نفس‌های خودش از صدای نفس‌های سارا بلندتر بود.
دستش را جلو برد و به پیراهن نفر جلویی چنگ زد. دلش نمی‌خواست گم شود. دلش نمی‌خواست بمیرد. حالا می‌فهمید: ارواح آدم نمی‌کشتند. این هوا آدم را خفه می‌کرد. می‌کشت. لرزش بدنش را حس کرد، و صدای تینا آرزوی او را بر زبان آورد:«کاش شنل پشمی داشتم.»
شنل‌های سفری در چنین سرمایی از آدم محافظت نمی‌کنند.
آنیا با صمیمیت گفت:«آخ گفتی!» اما صدایش آشکارا می‌لرزید. کیمیا با ترسی ناگهانی به یاد آورد او بدن ظریفی دارد، شیلار یک بیمار مادرزاد است، و خودش و سارا هنوز بچه‌اند.
تاریا مصمم جلو می‌رفت و بقیه گروه را با خودش می‌کشید. آنیا گفت:«یه لحظه... صبر کنین...»
گروه متوقف شد و صدای سوار شدن به گوش رسید. آنیا سوار تیسرون شده بود. کیمیا با نگرانی پرسید:«آنیا... حالت خوبه؟» متوجه شد که صدای خودش هم بریده بریده شده است.
«گاهی... پاهای آدم هم... شونه خالی می‌کنن...» سرفه عجیبی به گوش رسید.«تاریا، بذار جلو برم.»
سرانجام کیمیا فهمید دقیقا چه بلایی داشت سرشان می‌آمد. احساس می‌کرد ریه‌هایش از آب اشباع شده‌اند، قلبش دیوانه‌وار به به در و دیوار سینه‌اش می‌کوبد، با تمام وجودش نفس می‌کشید و دهانش را مثل ماهی باز و بسته می‌کرد، سعی می‌کرد نفسش را نگه دارد تا ریه‌هایش بتوانند تمام اکسیژن را جذب کنند، اما نمی‌توانستند. قفسه سینه‌اش به طرز وحشتناکی تیر می‌کشید و شقیقه‌هایش زق‌زق می‌کردند.
صدای عق زدن به گوش رسید، و کیمیا با نگرانی پاهای بی‌حس و یخ‌زده‌اش را مجبور کرد سریع تر حرکت کنند. سارا را پشت سر خودش کشید و ناگهان به چیزی خورد. همه یک جا جمع شده بودند. نور محو یک فانوس دیده می‌شد. کیمیا فانوسش را نزدیک آن برد. نور دو برابر شد و شیلار را دیدند، که داشت بالا می‌آورد.
آنیا بریده بریده گفت:«هنوز.... دویست قدم هم... از دروازه دور نشدیم!»
شیلار خس خس کرد:«همه جام... تیر می‌کشه!»
سارا برخلاف انتظار گفت:«ولی من هیچ جامو... حس نمی‌کنم...» سرفه کرد.
تینا گفت:«اسبها... هر قدم بیشتر... سرکش می‌شن... آنیا هم... خوب نیست...»
کیمیا با درد گفت:«آنیا کجاست؟»
آنیا جواب نداد. صدای سرفه‌ای از کمی دورتر آمد.
مورا که دست شیلار را در دست داشت، با صدای گرفته گفت:«تاریا! باید برگردیم!»
تاریا دستور داد:«برگردین! بدویین!» زینب‌گل از آخر صف دهانه شبق را رها کرد و اسب به تاخت به سمت ورودی دوید. هم به دنبالش دویدند، انگار به طور غریزی می‌دانستند هوای آزاد کجاست، و وقتی که سرانجام از دروازه خارج شدند، یکی یکی روی زمین افتادند.
سرفه‌های خشک دردناک باقی مانده مه و رطوبت را از ریه‌هایشان بیرون می‌فرستاد. تمام ماهیچه‌های کیمیا گرفته و فرسوده شده بودند و سرش حتی بیشتر زق زق می‌کرد. روی زمین به پشت دراز کشید و بلافاصله خوابش برد.
«کیمیا! کیمیا تو رو خدا بیدار شو!»
چشمانش را باز کرد و دماغ سارا در چند سانتی متری صورتش بود که قرمز و بزرگ شده بود، اشک‌های سارا جاری بود و با بغض او را صدا می‌زد.«بیدارم... چند روز خوابیدم؟»
زینب گل گفت:«فقط ده دقیقه. این که چیزیش نشده، سارا.» بعد بلند گفت:«مورا، همه حالشون خوبه؟»
مورا به اطراف نگاه کرد.«فقط...»
کیمیا جیغ کشید:«آنیا کجاااااست؟!»
چشمان زینب‌گل گرد شدند و به تاریا نگاه کرد. تاریا به سمت جنگل رفت و به مه گوش داد.
صدای سرفه‌های پی در پی، و سپس خنده‌ای هیستریک به گوش رسید.
تاریا فقط وحشت‌زده به زینب‌گل نگاه کرد. نیازی به گفتن نبود: آنیا در جنگل گم شده بود.
 
  • شروع کننده موضوع
  • #85

zeynabgol

از تبار رایانا :)
ارسال‌ها
3,094
امتیاز
31,558
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل سی و سوم/اپیزود دو

جو غمگین بود. خفه و گرفته. تاریک‌ها به کوهستان حمله کرده بودند. سینورمارون می‌دانست چنین اتفاقی می‌افتد، و رونان، رادان، محمدرضا، آن دختر سردار که عضو دسته کمانداران بود و موی سیاه فرفری داشت و عرفان را به آن سوی بیشه فرستاده بود. روی اولین صخره‌های کوهستان شمالی، تا مراقب تاریک‌ها باشند. وقتی حمله رخ داد، آنها عرفان را، که جوان تر بود، فرستاده بودند تا به رایانا خبر دهد و خود درگیر شده بودند. عرفان وقتی از شیب صخره پایین می‌رفت، صدای رادان را شنید که گفت:«کاش من می‌رفتم. من سریع‌تر می‌دوم.» وصدای دختر سردار را شنید که از تیردانش تیر برمی‌داشت.«اون خیلی جوون‌تر از اونه که بمیره، سینور.»
عرفان به رایانا رسیده بود، اما سینور مارون نمی‌توانست کمکی بفرستد؛ سایه‌ها به شهر حمله کرده بودند.
و وقتی تاریک‌ها عقب نشستند و سایه‌ها رفتند، سینور مارون با عرفان برگشته بود و آن سه دوست را در حفره‌ای پیدا کرده بود. رادان از شکم زخمی شده بود، محمدرضا هنوز شمشیر به دست داشت و رونان دستش را روی شکم رادان نگه داشته بود. دختر سردار آنجا نبود، او را کنار اولین درختان بیشه پیدا کردند. تیری سیاه در زانویش نشسته، از صخره افتاده و گردن و ستون فقراتش خرد شده بود. چندین متر روی شیب غلتیده بود و خونین و خاک‌آلود به درخت‌های بیشه برخورد کرده بود. عرفان با دیدن استخوان‌های بیرون زده جنازه بالا آورد، اما سینور مارون به دختر احترام نظامی گذاشت. در یک لحظه، او هم خیلی جوانتر از آن بود که بمیرد.
آستو تیر را بیرون آورد و رادان را شفا داد. کم کم داشت در این کار مهارت پیدا می‌کرد.
دختر سردار را به خاک سپردند. گور سردش از گل‌های جنگاوران لبریز شد.
آن شب، در کلبه نگهبانی، آستو، امیر، بهراد، آرتین، متین، عرفان، تاریوس و رونان نشسته بودند و دور خودشان پتو گرفته بودند. هوا بیش از حد سرد شده بود. سینور مارون داشت در نور چند شمع با محمدرضا بحث می‌کرد. رادان خوابیده بود. آستو می‌توانست زخم‌ها را شفا دهد، اما در مورد خواب‌آلودگی ناشی از خونریزی کاری از دستش بر نمی‌آمد.
سینور مارون گفت:«بوگابت‌ها کمک زیادی به ما نمی‌کنن. تاریک‌ها جرئت کردن تا صخره‌های رایانا جلو بیان.»
«بوگابت‌ها از خودشون دفاع می‌کنن، احتراما.»
سینور مارون گفت:«من سرزنشت نمی‌کنم اگر حق رو به اونا بدی، پسر. با این حال، اوج نیرویی که ما می‌تونیم روش حساب کنیم، مرده‌هایی هستن که ممکنه به کمک ما بیان. اگه بلایی سر... خب... سر اون گروه نیاورده باشن.» محمدرضا می‌دانست که سینور مارون امید چندانی به بازگشت دخترها ندارد.
«فقط ممکنه.» محمدرضا بدبین شده بود.«شما فکر نمی‌کنین اونا برگردن، نه؟»
«آدم به امید زنده‌ست پسر.»
«ولی فکر نمی‌کنین.»
«احتمالش کمه.»
«که موفق بشن؟»
«که موفق بشن، و همه شون زنده برگردن.»
محمدرضا سر تکان داد. سینور مارون ادامه داد:«آره... و ماهیگیرها عمرا با ما همکاری کنن. تا بخوان از جنوب راه بیفتن کل سرزمین مرکزی که هیچی، کل دنیا خبردار می‌شه.»
آستو گفت:«اما مردم من بلدن پنهانی حرکت کنن.»
«مردم تو، آستو؟»
«مارژیت‌ها.»
سینور مارون کمی مکث کرد.«فکر نمی‌کنم مارژیتها به انسان‌ها کمک کنن.»
«ما دشمن انسان‌ها نیستیم سینور. اونا دشمن مونن.»
محمدرضا نظر کارشناسانه داد:«می‌خوای بری اونجا و از مردمی که تحت ظلم قرار دارن بخوای توی جنگی بجنگن که برای باقی موندن ملت ظالمه؟»
«بله، و این کارو می‌کنن، وقتی بفهمن انسان‌هایی هستن که مارژیتها رو می‌پذیرن، و تعدادشون زیاده.»
«همه شون مثل تو... جادویی ان؟»
«نه... اونا اغلب... عادی‌ان... ولی جنگیدن بلدن، و هوای دهکده ما اونقدر مرطوب نیست که شمشیرهاشون زنگ زده باشه.»
سینور مارون گفت:«ما برای نیرو دست به دامن مردم سنگی شدیم. قلب اونا از سنگه، ولی اگر قلب مارژیتها به گرمای آستوعه، بذار از اونا هم کمک بخوایم.»
آستو صبح زود، با امیر و بهراد راهی دهکده مارژیت‌ها در جنوب شد.
 
  • شروع کننده موضوع
  • #86

zeynabgol

از تبار رایانا :)
ارسال‌ها
3,094
امتیاز
31,558
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل سی و چهارم/اپیزود یک

شیلار ناله کرد:«اگه برگردیم اونجا هیچ‌کدوم زنده در نمیایم.»

کیمیا جیغ کشید:«ولی آنیا داره می‌میره!»

تینا گفت:«اصلا می‌تونیم اونجا پیداش کنیم؟»

زینب‌گل گفت:«من اینجا نمی‌شینم تا بهترین دوستم توی اون جنگل خفه بشه!» بلند شد و کمربندش را محکم کرد. قبل از آنکه کسی چیزی بگوید به طرف دروازه رفت.

مورا گفت:«تو اونجا می‌میری!» لحن شوم پیشگویان را داشت که وحشت در آن موج می‌زد.

زینب‌گل جواب نداد. کیمیا هم به دنبالش دوید. سارا خودش را از زمین کند و گفت:«منم میام.»

زینب‌گل صبر کرد تا به او برسند. دنیس بلند شد.«سگ توش. حداقل اونقد مرام داشته باشین. یا همه می‌میریم یا همه زنده می‌مونیم.» آنقدر بد به شیلار و تینا نگاه کرد که آنها هم بلند شدند. اسب‌ها را بیرون جنگل گذاشتند.

وقتی بیستمین قدمشان را داخل مه برمی‌داشتند، صدای آنیا به گوش رسید. چیزی نمی‌گفت، می‌خندید، بلند و عجیب می‌خندید و آخر خنده‌هایش به چیزی شبیه به ناله تبدیل می‌شد. مسیر صدا را در پیش گرفتند.

زینب‌گل خواست از سختی راه بکاهد.«امروز از... اون روزاس... دنیس برای نجات آنیا... داوطلبه...»

دنیس جواب داد:«عمرا. ول کردنش... انصاف نیس...»

شمار قدم‌ها از دستشان در رفته بود و صدای آنیا حتی نزدیک هم نمی‌شد. او هم درحال حرکت بود. شیلار سر انجام از پا افتاد. تینا و مورا کنار او ماندند.

کیمیا مصرانه با بدن خودش می‌جنگید و جلو می‌رفت. قفسه سینه‌اش، شکمش و سرش تیر می‌کشید. چشمانش سیاهی می‌دیدند و می‌سوختند. دست مرطوب سارا را محکم گرفته بود.

وحشت وقتی بر او چیره شد که سارا هم افتاد. خس خس نفس‌هایش قطع شد، صدایی از سر خفگی در آورد، کیمیا که دست او را گرفته بود با بدن او به سمت زمین کشیده شد. جیغ کشید:«سارا! سارا!»

فانوس را کنار صورت سارا تاب می‌داد و از کبودی چهره‌ او وحشت کرده بود.

فاطمه کنار سارا نشست و سر او را بلند کرد. سارا چشمانش را باز کرد و خندید.

کیمیا جیغ کشید:«می‌خندی؟»

سارا جواب نداد: چشمانش مات و بی‌روح بودند و می‌خندید. دستش را بالا آورد و چیزی را در هوا چنگ زد.

فاطمه به کارن نگاه کرد که خم شده بود. گفت:«چی‌کار... کنیم؟»

تاریا گفت:«داره... می‌میره.» او مثل یک روح کم‌حرف و نامرئی شده بود.

زینب‌گل به طرف آنها آمد.«برگردین... خودتونو... برسونین به... شیلار و بقیه...» فاطمه سر تکان داد، اما کارن بلند شد.«من... میام...»

کارن، دنیس و زینب‌گل دوباره به راه افتادند. فاطمه به دست‌هایش نگاه کرد. انگار می‌خواست از آنها بپرسد آیا یارای بلند کردن جسم سارا را دارند؟ ناخن‌هایش کبود شده بودند.

تاریا اما بی‌تردید، بدن ظریف سارا را بلند کرد و روی شانه‌ انداخت. فاطمه دست کیمیا را گرفت و سعی کردند مسیر بازگشت را پیدا کنند. وقتی لکه‌های سیاه بیشتر شدند، صدای عق زدن شیلار به گوش کیمیا مثل صدای چشمه‌ای زلال در دل کویر بود.
 
  • شروع کننده موضوع
  • #87

zeynabgol

از تبار رایانا :)
ارسال‌ها
3,094
امتیاز
31,558
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
بابت این مدتی که با موبایل داستان رو منتشر میکردم عذر میخوام، فاصله گذاری بین خطوط به هم میریخت. از این به بعد فاصله گذاری ها درست شده.
فصل سی و چهارم/اپیزود دو

امیر و بهراد بالاخره آن عجایبی که از سرزمین ساحره‌ها گفته می‌شد دیدند. آستو از راه رودخانه و فاضلاب وارد آن سرزمین شد و آنها را هم به دنبال خودش کشید. اسب‌هایشان را پشت دیوارهای مرزی سوروانا به درختی خشکیده بستند و وقتی خیس و آب‌‌کشیده از راه آب بیرون آمدند، انگار کیلومترها جا به جا شده بودند. دنیای آن سوی دیوار گرمسیر و سبز بود. آسمانش آبی‌تر بود و انگار سهم آفتاب تمام دنیا را برای خودش برداشته بود. رنگ‌های آنجا رنگی‌تر بودند، درخشان‌تر، متنوع‌تر. حداقل سی نوع سبز می‌شد در یک منظره از سرزمین ساحره‌ها پیدا کرد. بوی گل‌های مختلف به مشام می‌رسید. چشمه‌ای زلال و خنک، از پای درختی می‌جوشید و بی‌توجه به راه آب می‌ریخت تا به رودخانه آن سوی دیوار بپیوندد.

درست کنار دروازه و چشمه‌ آب، درخت گلابی بزرگی رشد کرده بود که گلابی‌های زرد و نارنجی‌اش چنان آبدار به نظر می‌رسیدند که آدم وجودشان را باور نمی‌کرد. امیر دستش را به طرف یکیشان دراز کرد، به نظر می‌آمد که درخت به او تعارف می‌کرد. آستو به او نهیب زد:«امیر!» امیر از جا پرید و زیر لب فحش داد.

بهراد گفت:«اینا واقعین؟»

«کاملا واقعین. کمیابن ولی اینجا زیر دست و پا ریخته ن. بیرون از اینجا خیلی گرونن.»

«پس بذار یکی دو تا برداریم.»

«اکثرا هر کار بکنی از درخت کنده نمی‌شن.» به داخل باغ میوه رفت.«بیاین.» داشت سعی می‌کرد لباس‌هایش را با آتش خشک کند، بدون این که آنها را بسوزاند. امیر گلابی را گرفت و کشید؛ آن را پیچاند، بیشتر کشید و با ناخن‌هایش سعی کرد آن را بکَند. نتوانست. به دنبال آستو دویدند.

آستو ادامه داد:«خیلیاشون طلسم شده‌ن... غیرجادوییا رو طلسم می‌کنن. خیلیاشون اگه به میوه‌هاشون دست بزنی می‌سوزوننت یا زخمی‌ت می‌کنن.» سیب سرخ درشتی را لمس کرد، و از ضربه وحشیانه شاخه درخت جاخالی داد.

لحنش تلخ شد.«و اونایی که نزدیک دهکده‌های ما هستن، همه‌شون سمی‌ان.»

بهراد پرسید:«سمی؟»

«و خیلیم خوشگل و وسوسه‌کننده هستن. ما عامل بقای ساحره‌ها هستیم و ازمون متنفرن!» خنجرش را در هلوی درشتی فرو برد و به جای شیره‌ غلیظ هلو، مایعی رقیق به رنگ خون بیرون ریخت که بوی شیرینی دانمارکی می‌داد. آستو با نفرت زمزمه کرد:«زهر.»

«آخه چرا؟»

آستو به تلخی زهر هلو گفت:«می‌دونی هرسال چند تا بچه مارژیت اطراف جنگل بازی می‌کنن و قربانی این میوه‌ها می‌شن؟» با خنجر شاخه‌ها را کنار زد.«همیشه سعی می‌کنیم بچه‌ها رو جلوی چشممون نگه داریم، ولی چطور می‌شه بچه‌ای رو از چیدن این میوه‌ها منع کرد وقتی به عمرش یه سیب نخورده. یه سیب ساده. بچه‌های دهکده ما نمی‌دونن سیب چه مزه‌ای می‌ده. خیلی از بزرگترها هم نمی‌دونن.»

خشکش زد. جنگل کمی تاریک شده بود. بهراد گوش داد و همان لحظه که او شنید، امیر هم شنید. به هم نگاه کردند. صدای نزدیک شدن چیز، یا چیزهایی می‌آمد.

آستو خنجرش غلاف کرد. امیر گفت:«چه... چی‌کار داری می‌کنی؟»

آستو دست‌هایش را بالا برد و به زبانی غریب چیزی گفت. آن زبان به طرز عجیبی دلنشین و بامزه بود؛ می‌شد بعضی کلمات ساحره‌ها را در آن شنید، اما خشونت و تندی آن را نداشت. نرم و لطیف و آوازگونه بود. کلماتش دور زبان آدم می‌چرخید؛ مثل وقتی آنیا به بلاسایی می‌خواند. زبان مارژیت‌ها نرمی بلاسایی و حروفی را داشت که در بلاسایی وجود نداشتند: ژ و ق.

صدای خش خش حرکت نزدیک‌تر شد، و دو غریبه با نقاب پدیدار شدند. آستو چیزی پرسید، و هر دو جلو آمدند و نقاب برداشتند. آن دو برخلاف آستو(که در همان دیدار اول غیرعادی به نظر می‌رسید، با توجه به موهای کوتاه و همیشه شناور و اشتعال خفیف بدنش) چهره‌هایی معمولی داشتند. یکی از آنها موی جوگندمی داشت با چشمانی جدی و رنگ و رو رفته. شاید شصت سال داشت. دومی چانه‌ای محکم و قوی داشت، جوان‌تر از همراهش بود. تقریبا همسن آستو به نظر می‌رسید. موهای مشکی براقی داشت، که به طرزی غیرمعمول بافته بود. گیسوی بافته کوتاهش تا میان دو کتفش می‌رسید. هر دوی آنها شلوار و پیراهن‌های مندرس به تن داشتند و به کمرهایشان به جای شمشیر، تبرهای کوچکی آویزان بود. به کمربند پسر موسیاه، یک لوله باریک و دراز و یک کیسه کوچک سبز هم آویزان بود که با هر حرکت تق تق صدا می‌داد.

مرد پیرتر با چشمانی تنگ‌شده آستو و همراهانش را بررسی می‌کرد؛ اما کارش زیاد طول نکشید، چون همراه جوان و موسیاهش، «بوردِنژ!» گویان به آغوش آستو پرید. آن موقع بود که نگاه اخم‌آلود مرد به بهراد و امیر معطوف شد.

آستو از لحاظ اخلاق و رفتار، خیلی بزرگتر از آن پسر موسیاه بود؛ چرا که باوقار او را در آغوش گرفت و بعد از مدتی متعارف رهایش کرد.«مه بوردنژ.»

پسر موسیاه، انگار که از در آغوش گرفتن او خسته شده باشد، عرقش را با پشت دست پاک کرد و چیزی گفت که امیر و بهراد از آن فقط نام آستو را فهمیدند.

امیر بیشتر دقت کرد، و فهمید پسر واقعا عرق کرده است!

آستو و مرد پیرتر دست دادند و چند کلمه به زمزمه رد و بدل شد. مرد چند بار به امیر و بهراد نگاه کرد، و بعد به راه افتاد. آستو به همراهان جوانش اشاره کرد، و با آن پسر موسیاه به درون جنگل رفتند. امیر پرسید:«بوردنژ یعنی چی؟» این کلمه دوبار تکرار شده بود و به نظر می‌رسید یک جور خوش‌آمد گویی باشد. «مه بوردنژ» هم احتمالا یک جواب بود. مثل: «خوش آمدید» و «ممنون».

اما آستو گفت:«یعنی برادر.»

«و مه بوردنژ؟»

«برادر من.» بعد خندید و گفت:«جلو بقیه ما سعی نکن حرف بزنی، ممکنه به خاطر لهجه‌ت بکشنت.» صورتش از دیدن اقوام و خانه‌اش شکفته بود.

امیر پرسید:«پسره برادرته؟» پسر موسیاه چرخید و به او نگاه کرد. صورتش با لبخندی گرد شد.

بهراد به او یادآوری کرد:«مارژیتها هم رو برادر صدا می‌کنن دیگه. یه جوراییم با هم فامیلن.»

آستو تایید کرد:«درسته. ولی اون واقعا برادرمه.»

پسر موسیاه دوباره برگشت و لبخند زد. امیر در دل گفت:«چقد مشنگ می‌زنه!» اما به زبان نیاورد.
 
  • شروع کننده موضوع
  • #88

zeynabgol

از تبار رایانا :)
ارسال‌ها
3,094
امتیاز
31,558
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل سی و پنجم/ اپیزود یک

مرگ چیز نزدیکی بود. قابل لمس، پذیرفته‌شده. انگار خودشان را برای آن آماده کرده بودند.

کارن دستانش را حس نمی‌کرد. مثل رشته‌های ماکارونی کنارش تاب می‌خوردند و با هر قدم انگار قسمتی از توانش را جا می‌گذاشت.

صدای خنده‌های آنیا بدل به ناله شده بود. خبر خوب این بود که او دیگر حرکت نمی‌کرد، یک جا ساکن بود؛ اما هر بار کارن می‌خواست بیفتد یا زینب‌گل ناامید می‌شد، ناله‌ای عجیب و کشدار به آنها می‌گفت که آنیا هنوز زنده است.

هر سه می‌دانستند اگر لحظه‌ای استراحت کنند، می‌میرند.

کارن به زور چشمانش را باز نگه می‌داشت. سرش داشت منفجر می‌شد و شقیقه‌هایش می‌تپیدند.

سرانجام دنیس ایستاد، و زینب‌گل دست کارن را کشید.

و آنیا آنجا بود.

اسبش، تیسرون، جان داده بود و آنیا زیرش گیر کرده بود. دنیس فانوس را نزدیک صورت او برد. فرقی با جنازه نداشت و چشمانش به نقطه‌ای نامعلوم خیره بودند. کف خون‌آلود از دهانش جوشیده و روی گونه‌اش خط کشیده بود. دنیس روی او خم شد و بریده بریده اعلام کرد که هنوز زنده‌ است.

آنیا هرهر خندید و آخر خنده‌اش به چیز کشدار همراه با استفراغ تبدیل شد. زینب‌گل و دنیس به زور تن اسب را بلند کردند و کارن آنیا را بیرون کشید. سپس هر سه از نفس افتادند. زینب‌گل با شادی نامرئی و اندکی گفت که بدن آنیا زیر وزن اسب آسیبی ندیده، اما چه اهمیتی داشت، وقتی همه آنها در حال مرگ بودند؟

کارن گفت:«حداقل... بریم جای بقیه...»

زینب‌گل به او نگاه کرد. خم شد، بالا آورد و با صدا نفسی کشید. نیازی نبود چیزی بگوید، از پا افتاده بودند.

اما دنیس بود که بلند شد.«من... نمی‌میرم...» رو به آنیا کرد که داشت کم کم به ارواح جنگل می‌پیوست.«پاشو!»

آنیا خندید و تنش به شکل عجیبی قوس برداشت.

دنیس بریده بریده گفت:«پاشین! من که... نمی‌خوام... انقد مزخرف و... پرت... بمیرم!» خم شد، و با قدرتی فوق‌العاده آنیا را روی شانه کشید.

زینب‌گل و کارن به هم نگاه کردند.

بلند شدن حتی دردناک‌تر از افتادن بود، اما بقیه را پیدا کردند. قدرت دنیس به انتها رسید. چند قدم مانده به مقصد از پا افتاد. آنیا را روی زمین کشیدند و گروه در نهایت دوباره تکمیل شد.

خیلی‌ها از هوش رفته بودند. فاطمه هنوز بیدار بود و سر سارا روی پایش. سارا به خود می‌پیچید و محکم به دامن فاطمه چسبیده بود.

به آخر راه رسیدند.

زینب‌گل نفهمید چرا، اما با آخرین توانش فریاد زد:«کمک!»

صدایش در مه پیچید و هزاران بار به خودش برگشت.
 
  • شروع کننده موضوع
  • #89

zeynabgol

از تبار رایانا :)
ارسال‌ها
3,094
امتیاز
31,558
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل سی و پنجم/ اپیزود دو

برخلاف سرزمین ساحره‌ها که همیشه گرم و سرسبز بود، هرچه بیشتر به دهکده‌های مارژیت‌ها نزدیک می‌شدند، هوا سردتر و خشک‌تر می‌شد. تا اینکه به ناگهان جنگل تمام شد، و چشمشان افتاد به تپه‌هایی به رنگ خاکستری و سیاه؛ برخی بلندتر و بعضی کوتاه تر. از اولین تپه بالا رفتند، و به محض رسیدن به نوک آن، در دامنه و چند تپه کوتاه کنار آن، دهکده‌ای دیدند. بیشتر شبیه چندین خانه نه چندان زیبا از چوب بود که بی‌نظم و پراکنده روی تپه‌ها پخش شده باشند.

خاک گل شده بود؛ یعنی تازه باران باریده بود؟ پس چرا هوا تا این حد خشک بود؟

مرد پیرتر آرام آرام از تپه پایین رفت، و همراه موسیاهش نیز. امیر دهکده را برانداز کرد.

مردها. پسربچه‌ها. مردی موهای سفیدتر از برف داشت که در سیاهی تپه، خانه‌ها و پوست صورتش، درخششی غیرعادی داشتند. چند پسربچه داد و فریاد کنان در گل و لای می‌دویدند، و نصیحت مرد موسپید رویشان اثری نداشت. امیر در نهایت تعجب، دو زن را دید که با پیراهن‌هایی تا زیر زانو، کنار خانه‌ای ایستاده بودند و یکی‌شان داشت گریه می‌کرد. رو به آستو گفت:«مگه همه دورگه‌ها مرد نیستن؟»

آستو که داشت از تپه پایین می‌رفت، جواب داد:«بله.»

امیر دنبالش راه افتاد و پرسید:«پس اون خانم‌ها اونجا چیکار می‌کنن؟»

«اون‌ها مارژیت نیستن. ما رانده شده هستیم، اما کسی نگفته حق ازدواج با انسان‌ها رو نداریم. نیمی از ما انسانه.»وقتی انسان را انسُن تلفظ می‌کرد، بهراد ناخودآگاه پوزخند می‌زد.

امیر گفت:«آخه گفتین مردم شما رو دوست ندارن!»

«وقتی در دنیای کورها زندگی کنی، بینا بودن یه عیبه. بعضیها شاید اهل سرزمین کورها باشن، اما کور نیستن.»

امیر دهان باز کرد تا چیزی بپرسد، اما به اولین خانه دهکده رسیده بودند، و معلوم شد چند پسربچه‌ای که فریادزنان می‌دویدند، مقصدشان آستو بود. در یک چشم به هم زدن از سر و کولش بالا رفتند: قد و نیم‌قد، عادی و غیرعادی. دوتایشان رنگ موی عجیبی داشتند: سرخ-نارنجی و آبی بسیار کم‌رنگ، مثل یخ. اولی که کوچکتر بود به چکمه آستو چسبیده بود و دومی را آستو بلند کرده و روی دستش نشانده بود. مرد پیر و برادر موسیاه آستو خانه‌ای را دور زدند.

بهراد با خنده گفت:«مثل اینکه اینجا خیلی محبوبی!»

آستو همان طور که پیش می‌رفت بچه‌ها را یکی یکی زمین می‌گذاشت و راهی جایی می‌کرد؛ وقتی پسربچه موسرخ و موآبی را جلوی درب خانه‌ای زمین گذاشت و در زد، زنی در را باز کرد. شروع کرد به زبان خودشان چیزی گفتن، اما آستو به امیر و بهراد اشاره کرد، و همان طور که برای احترام سر خم کرده بود، گفت:«داوینه صحبت کنید، زن‌عمو! مهمان دارم.»

زن سر تکان داد. پوستی به سفیدی برف داشت، با موهایی سیاه و مجعد و چشمان سبز: اصالتا رایانایی بود. پیراهن قهوه‌ای‌اش تا زیر زانو می‌رسید و یقه‌ای مثلثی‌شکل داشت. زن دستمال چرک سبز رنگی را-که معلوم نبود با آن مشغول چه کاری بوده- در کمربند سیاهش فرو کرد و با تعظیم کوتاهی به بهراد و امیر، رو به آستو گفت:«خیلی وقت بود اومده نبودی آستو! منتظر سوگند بودیم تا برگردی!» لهجه‌اش صدبرابر غلیظ‌تر از آستو بود.

او یک رایانایی بود؛ اما بزرگ‌شده سوروانا. یا شاید آن قدر آنجا زندگی کرده بود که داوینه یادش رفته بود. همان بار اولی که حرف زد، مشخص بود داوینه زبان دومش است. خدا می داند چطور سر از جنوب در آورده بود.

آستو گفت:«و زود هم برمی‌گردم رایانا.-به پسر موآبی اشاره کرد- نوم‌تِن باز هم توی دهکده ولو بود، می‌ترسم دوباره سر از قلمرو ساحره‌ها دربیاره.»

زن کمی خم شد و آهسته پرسید:«ساحیره؟»

آستو گفت:«ژوزما، همون ژوزما، زن‌عمو.»

زن با صدای «هیییین!» صاف ایستاد و یک دستش را روی دهانش گذاشت. پسر کوچک موآبی لبه دامنش را گرفته بود و از واکنش او ترسیده بود. چیزی از این زبان جدید نمی‌فهمید.

مادرش(یا شاید مادرخوانده‌اش) پس گردنش را گرفت و با تشری به زبان مارژیت‌ها، او را به داخل خانه راند. تا دوباره به چهارچوب در برگردد، آستو به امیر و بهراد گفت:«اون زن‌عموی منه، و حق ندارین هیچ توهینی بهش بکنین یا سوالی ازش بپرسین که ناراحتش کنه. اون مثل مادرمه.» مکث کرد، و با خود اندیشید که چقدر جمله آخرش برای مارژیت‌ها غریبه است.

امیر و بهراد که از هشدار او شوکه شده بودند، سر تکان دادند. زن برگشت و پرسشگرانه به آستو نگاه کرد. آستو موهای سرخ پسر کوچک‌تر را نوازش کرد.«شِژو هم از دفعه قبلی سرخ‌تر شده. شاید وقتشه.» کمی خم شد و گفت:«هنوز خبری نیست؟»

زن با دست آنها را به داخل خانه دعوت کرد، و به آستو گفت:«اگر شِژو مثل تو بود، من نخواهم گذارد او را ببری. برایش خواهم مرد.»

آستو قانع‌کننده گفت:«و اون هم بعد از تو می‌میره. زن‌عمو، من پسرعموم رو جای بدی نمی‌برم.» بهراد حیرت کرد از این که چقدر مارژیتها به روابط خونی‌شان اهمیت می‌دهند. شاید به خاطر شجره‌نامه‌های پیچیده و تو در تویشان بود و شاید به خاطر نداشتن احساس تعلق.

زن به حصیری روی زمین اشاره کرد، و بهراد و امیر رویش نشستند. کلبه‌اش چوبی بود و سه اتاق داشت؛ یکی آن که واردش شده بودند، اتاق دیگر در نداشت و یک دسته رختخواب و یک کمد و یک زیرانداز قهوه‌ای رنگ دیده می‌شد. جلوی اتاق دیگر با پرده‌ای پوشیده شده بود و یک اتاقک خیلی کوچک هم کنار آن بود که در چوبی باریک داشت. سقف تیرک‌های چوبی داشت و می‌شد صدای جیرجیر موش‌ها را از آن شنید. گوشه همان حصیری که آن‌ها نشسته بودند، تشکچه‌ای مندرس قرار داشت و بساط حصیربافی جلویش پهن بود. چرخ نخریسی کوچکی در کنج تاریک دیوار وجود داشت.

زن سینه به سینه آستو ایستاد و مستقیم به چشمانش نگاه کرد:«شِژو در این خانه تنها فرزند واقعی من است! به خُطیری شوهرم فرزندان ژوزما را نیز بزرگ کُنَم و دوستیشان دارم؛ اما نگذارم هیچ کدام را ببری، حتی اگر ژوزمی باشند!» داشت با آستو دعوا می‌کرد، اما همچنان داوینه حرف می‌زد: به احترام مهمان.

«اگر شِژو مثل من بود، تو و عمو قربانی می‌شدید و اون اگر خوش‌شانس بود سر از جایی در می‌آورد که من درآوردم!»

«قدرت شِژو چیز خطرناکی نیست. مثل توست! مثل آینوست!»

«آینو توانایی استفاده ازش رو نداره، مثل عصبانیت یه نوجوونه، بهش حمله دست می‌ده ولی عمدی که نیست. تازه آتش قوی‌تر از یخه. شِژو در خطره، نوم‌تن و نومنتا بیشتر. تازه قدرت برادرم سرماست. قدرت نوم‌تن جزئی‌تره و فقط به یخ مربوط می‌شه. این یعنی نوم‌تن برخلاف برادر من سرما رو حس می‌کنه. البته مهم قدرتشون نیست، زن‌عمو.» با نفرتی در صدایش ادامه داد:«هر مارژیتی که قدرتی رو بروز بده می‌میره، نه چون قدرتش خطرناکه، چون قدرت داشتن مارژیت‌ها تن ساحره‌ها رو می‌لرزونه.» مکث کرد، و آرام‌تر ادامه داد:«مخصوصا نومنتا. زن‌عمو خودت که می دونی اون باید ساحره می‌بود، اون دختره، جادوی ناقصی داشت و گذاشتنش توی دامن شما، اگه بفهمن بیشتر از این حرفا می‌تونه...» خشکش زد، و پرسید:«نومنتا کجاست؟»

زن آه کشید و چیزی نگفت. آستو وحشت‌زده و عصبی پرسید:«زن‌عمو، نومِنتا کجاست؟»

زن جواب نداد، اما شوهرش(همان مرد که موهای جوگندمی داشت و تازه وارد خانه شده بود) گفت:«نومنتا زنده‌ست، پسر. گریه شومش این دهکده رو به گل و لای کشیده.»
 
  • شروع کننده موضوع
  • #90

zeynabgol

از تبار رایانا :)
ارسال‌ها
3,094
امتیاز
31,558
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل سی و پنجم/ اپیزود سه


ذات زن این است که به هر بچه‌ای عشق بورزد. پسر موسرخ، شِژو، پشت سر پدرش قایم شده بود. امیر همان دم متوجه شباهت بیش از حد چهره او به مادرش شد: او تنها فرزند واقعی زن بود. پسرک موآبی و دختری به اسم نومنتا که اکنون صحبتش بود فرزندان زن نبودند؛ اما وقتی از آنها حرف می‌زد، مثل پسر خودش، صدایش سرشار از عشق می‌شد.

مرد اما این طور نبود. عموی آستو از اینکه ساحره‌ها او را به بردگی کشیده و از او سواستفاده کرده بودند راضی نبود. مسلما راضی نبود، و نباید هم می‌بود. بی‌رحمانه بود که او فرزندانش از ساحره‌ها را دوست نداشت، اما غیرعادی نبود. او تنها شِژو را دوست داشت، و معنای نامش نیز همین را نشان می‌داد: شعله. هرچند امیر و بهراد این را نمی‌دانستند. نوم‌تن و نومنتا دو شکل مردانه و زنانه کلمه «نومِت» به معنای «صحرا» بودند. گریه نومنتا برای هرچه بود، پدرش آن را شوم می‌خواند.

آستو رو به عمویش گفت:«نومنتا دختر شماست، عمو. گریه عموزاده من شوم نیست.»

عمویش خواست جواب دهد، که پسر موسیاه وارد شد. خودش را به وسط بحث پرتاب کرد-کاری که امیر را به یاد تاریوس و رادان انداخت- و گفت:«البته که نیست! کجاست این عموزاده؟ نومنتا؟» به خوبی آستو صحبت می‌کرد.

دو چشم سبز درخشان، از پشت پرده‌ای دیده شدند. زبانی که پسر به آن صحبت می‌کرد را نمی‌فهمید، اما اسم خودش را تشخیص داده بود. پسر موسیاه به سمت آن چشمان دوید، و چند ثانیه بعد، دختر کوچک و ظریفی را روی دست بلند کرده بود و به سمت آستو می‌آورد. دخترک پیراهنی شبیه زن به تن داشت، اما بسیار لطیف‌تر و زیباتر. لبه دامنش با دست گلدوزی شده بود. موهایش سبز سبز بودند؛ طیف‌های مختلفی از سبز؛ سبز چمن، سبز کاج، سبز زمرد... مثل آبشاری از چمن از سرش جاری بودند و ابریشمین و نرم به نظر می‌رسیدند. چشمانش به طرز شگفت‌انگیزی سبز بودند. چهره کوچک او را می‌شد تنها با یک دست نگه داشت، و مثل یک مجسمه مرمرین زیبا و خوش‌تراش بود. بازوانش در آستین چند لایه پیراهنش گم شده بودند-نامادری‌اش پیراهن را مدل‌دار دوخته بود؛ شاید چون نومنتا تنها دختربچه تمام دهکده بود.- و انگشتانش چنان ظریف بودند که آدم می‌ترسید با ذره‌ای فشار بشکنند. گونه‌هایش گل انداخته بودند و اشک روی گونه‌اش می‌درخشید.

آستو دست ظریف او را در دست گرفت و انگشت‌هایش را نوازش کرد. چیزی به او گفت و جوابی کودکانه شنید. خندید و دستانش را دراز کرد. دخترک دستانش را دور گردن او حلقه کرد و سرش را به گردن او چسباند. آستو با هر دو دستش او را نگه داشت، همین چند ثانیه پیش حس کرده بود که او را از دست داده. او را محکم فشار داد و کودک با ناله‌ای گریه سر داد.

همان‌طور که نومنتا را در آغوش داشت، رو به عمویش چرخید.«نومنتا یه برکته عمو.» با دیدن چهره منزجر عمویش به تندی ادامه داد:«و زندگی اون نباید قربانی نفرت ما از ساحره‌ها بشه.»

عمویش با لحنی توهین آمیز چیزی به مارژیتی گفت. آستو نگاه تیزی به او انداخت و دستان مرد پیر آتش گرفتند.

او و همسرش لحظه‌ای از ترس فریاد کشیدند، و بعد او به دستانش که شعله می‌کشیدند نگاه کرد. شعله دورتا دور دست او می‌چرخید و آسیبی وارد نمی‌کرد. زن با نفسی بندآمده گفت:«آستو...»

عموی پیر به آستو پرخاش کرد:«تو چه غلطی کردی، پسر؟!»

آستو دخترک را محکم‌تر در آغوش گرفت و او هم حلقه دستانش به دور گردن آستو را تنگ‌تر کرد. آستو گفت:«من از مرز ممنوعه گذشتم. یه ساحر به حساب میام، نه؟»

«امکان نداره!»

«امکان داره. من می‌تونم با جادو بکشم و با جادو زندگی بدم. پس من هم یه ژوزما ام، ها؟» صدایش تلخی نفرت‌باری به خود گرفت.«چرا تبرت رو برنمی‌داری و من رو نمی‌کشی؟»

پیرمرد از خشم صدایی درآورد، و نومنتا آشکارا وحشت کرد. سفت و محکم به آستو چسبید، و جیغ کوتاهی از سر درماندگی از گلویش بیرون آمد. آستو کنار گوش او چیزهایی زمزمه کرد. بعد بلند گفت:«به محض این‌که اوضاع رو به راه بشه نومنتا رو با خودم می‌برم. باید خیلی وقت پیش این کارو می‌کردم.»

برگشت و به امیر و بهراد تشر زد:«بلند شین بیاین بیرون!» خشمش مثل آتش درخشید و هوا را سوزاند. امیر و بهراد از جا جستند و جلوتر از او بیرون رفتند. آستو موقع رفتن نگاه سوزانی به عمویش کرد، و شلاق آتشینی از چشمانش به سمت پیرمرد پرتاب شد، او عقب کشید و پشتش به دیوار خورد. شلاق، مثل اسبی سرکش، لحظه‌ای مقاومت کرد. سپس به سمت آستو برگشت و با او یکی شد.

وقتی آستو از خانه بیرون آمد، دعوایی به زبان مارژیتی میان عمو و همسرش و برادر آستو در گرفت. آستو چند قدم از خانه دور شد و دختر موسبز را روی زمین گذاشت. چیزی از او پرسید، و دخترک سر تکان داد. آستو دست ظریف او را در دست نگه داشت و چیز دیگری پرسید. دخترک در جواب او جمله‌ای را شروع کرد، اما صدایش خاموش شد و جایش را به اشک داد. آستو با تردید آستین او را بالا زد و باندپیچی ظریفی دید که سبزی مرهم از روی آن مشخص بود. چشمانش از خشم می‌سوختند. چیزی گفت و دخترک روی شانه نحیفش دست کشید. آستو یقه‌ او را آرام کشید تا شانه‌اش نمایان شد. امیر و بهراد با وحشت به هم نگاه کردند. کبودی بزرگ و بنفش شانه باریک دخترک را پوشانده بود. آستو آهسته روی آن دست کشید، و ناله کودک تنش را لرزاند.

«اون کثافت کتکت زده؟» حواسش نبود که دخترعمویش داوینه نمی‌داند. حرفش را به زبان خودشان تکرار کرد و دخترک دست او را محکم گرفت و چیزی گفت.

آستو دست او را فشار داد و انگشتانش با شعله‌ای سرخ و بنفش روی کبودی‌ها حرکت کردند. دخترک را روی زانو نشاند و به سینه‌اش چسباند و در حالی که روند بهبود یافتن زخم‌ها را تماشا می‌کرد، موی سبز او را نوازش کرد. درد از بین رفت و نومنتا خوابید. مثل فرشته‌ای کوچک و لاغر در دستان آستو، بسیار شکننده به نظر می‌رسید. آستو به امیر نگاه کرد و ابروانش گره خورده بودند.

وقتی نگاهشان با هم تلاقی کرد، امیر به جای خشم، شرمساری دید. گفت:«روز به روز قوی‌تر میشیا! اون شلاق آتشینت خیلی باحال بود.»

آستو گفت:«ارادی نبود و کنترلش خیلی سخت بود.» پشیمانی در لحنش موج می‌زد.«ممکن بود بکُشمش. یه لحظه خواستم بکُشمش و اگر اون عقب نمی‌کشید، شلاق قلبش رو بیرون کشیده بود، همون طور که... من می‌خواستم.» دوباره به امیر نگاه کرد تا واکنشش را ببیند.

خب، امیر برای اولین بار از آستو ترسیده بود.
 
  • شروع کننده موضوع
  • #91

zeynabgol

از تبار رایانا :)
ارسال‌ها
3,094
امتیاز
31,558
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل سی و ششم/ اپیزود یک

کارن میان جمعیتی ایستاده بود. مردم را کنار زد و سعی کرد چیزی را ببیند که دورش جمع شده بودند. یک مراسم بود. مردی مسنی ایستاده بود و پسر جوانی جلویش زانو زده بود. کارن متوجه شد درست کنار سینور مارون ایستاده است، چرا که او با احساسی شبیه به اندوه آه کشید.

کارن دید که پسر، رونان است. این را از موهای استخوانی‌اش تشخیص داد. او زرهی آراسته و زیبا به تن داشت و هر دو دستش روی شمشیرش بود که جلویش در خاک فرو رفته بود، و سرش خم بود.

مرد مسن گفت:«و اینک تو را سینور می‌نامم.» رونان سرش را بالا آورد، و چشمان آبی‌اش مصمم و اندوهگین بودند. بلافاصله بلند شد.

مرد مسن ناگهان ناپدید شد و رونان شمشیرش را از زمین بیرون کشید. هوا گرم شد و آسمان آبی به آسمانی دود گرفته تغییر کرد و کارن حس کرد که پاهایش خیس می‌شوند. از خاک خون می‌جوشید.

کارن همانجا فهمید خواب می‌بیند، اما راهی برای بیدار شدن نمی‌یافت. شروع کرد به نیشگون گرفتن خودش، اما تاثیری نداشت.

سه متر آن طرف تر، مردی با لباس‌های سیاه ایستاده بود. رونان به او حمله کرد و تاریوس از ناکجاآباد به او ملحق شد. کارن پلک زد و به جای مرد، افعی سیاه بزرگی آنجا بود. از نیش‌هایش خون می‌چکید و تاریوس بی حرکت کنارش افتاده بود، طوری که پاهایش معلوم نبودند. افعی دور بدن رونان چرخید و کارن سعی کرد فریاد بزند، سینو مارون را آگاه کند اما او با همان نگاه اندوهگین به مرگ تنها پسرش خیره شده بود.

افعی رونان را فشرد و صدای خرد شدن نفرت‌انگیزی به گوش رسید. کارن پلک زد و رونان دستانش را روی شانه‌های سینور مارون گذاشته بود. زانوانش سست بودند و با لبخند به سینور مارون نگاه می‌کرد. سینور مارون آهسته دستان او را گرفت. از ریشه موهای رونان خون جوشید و صورتش را پوشاند و در نهایت خاکستر شد و باد او را با خود برد. دستان سینور مارون خالی ماند.

دست کارن سوخت. آن را بالا آورد و دید خالکوبی کایت شکلش سرخ شده و می‌درخشد.

همه جا آتش گرفت. صدای جیغ و بعد خنده به گوش رسید. آتش خودش را به کارن رساند. کارن فرار کرد، دوید اما انگار زمین پاهای او را نگه می‌داشت. زمین خورد، بلند شد، دوید. آتش او را به مبارزه‌ای نابرابر می‌طلبید. تسلیم نمی‌شد، تسلیم نمی‌شد، جیغ‌هایش در گلویش گیر می‌کردند و مثل قیرداغ در گلویش می‌چرخیدند. بغض‌هایش گریه می‌شدند و پاهایش هر لحظه سنگین‌تر بودند.

سرانجام تسلیم شد و حس کرد باید بسوزد، ایستاد.

آتش بی‌رحمانه به قلبش نفوذ کرد.

کارن از خواب پرید.
 
  • شروع کننده موضوع
  • #92

zeynabgol

از تبار رایانا :)
ارسال‌ها
3,094
امتیاز
31,558
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل سی و ششم/ اپیزود دو

بهراد بحث را عوض کرد.«ما اومدیم اینجا از این آدما کمک بخوایم، نه که باهاشون دعوا کنیم!»

آستو جواب نداد، در عوض سر بلند کرد و با لبخند به مرد بسیار پیری نگریست که به دیوار تکیه کرده بود.«ایشلان! تِی شین ایرِس، اَس اووُر.»

ایشلان پیر با قدم‌های بلند به سمت او آمد.«اَس اووُر. نیماس دِ منتره.»

آستو با پاسخش به او فهماند که داوینه صحبت کند.«می‌دونم. حالت چطوره؟»

«زنده‌ام. می‌بینی که، مردنی نیستم.»

«تو فقط بیست و پنج سالته.»

«ساحره زمان من رو زاییده. زود پیر می‌شم.»

آستو بلند شد و نومنتا را آهسته تکیه داد. خندید.«یا اینکه راحت سنت رو تغییر می‌دی. احمق فرضم نکن.»

پیرمرد خندید، و ریش و موی سفیدش سیاه شد. چروک‌هایش از بین رفتند و جوان شد. آستو را در آغوش کشید.«بوردنژ!»

امیر با تعجب پرسید:«این هم بوردنژ؟» هنوز کلمه آخر را نگفته بود که ایشلان زد زیر خنده. بعد که جمله‌اش کامل شد، آستو هم خندید. گفت:«این دیگه بوردنژ نیست. اینجا یه اصطلاحه!»

امیر که در فاز زبان‌آموزی فرو رفته بود، دوباره پرسید:«اون چیزایی که به هم گفتین معنیش...» پیش از آنکه حرفش تمام شود، ایشلان گفت:«آستو می‌دونست که من گوش می‌دادم و به روم آورد.»

امیر که بهش برخورده بود، گفت:«می‌شه بذاری حرفمو تموم...» ایشلان زد زیر خنده.

آستو گفت:«اون یکی دو ثانیه از بقیه دنیا جلوتره. به خاطر تابستونه. زمستون که برسه درست می‌شه. اون حرفاتو قبل از اینکه بزنی می‌شنوه، و قبل از اینکه تکون بخوری حرکتتو می‌بینه.»

ایشلان گفت:«معمولا سعی میکنم یکی دو ثانیه صبر کنم بعد جواب بدم تا زمانها با هم هماهنگ بشه. ولی اذیت کردن تو، خیلی کیف می‌ده. علاوه بر اون، برای خندیدن که نمی‌تونم صبر کنم.»

بهراد گفت:«شما همه تون جادو رو بروز می‌دین!»

آستو گفت:«نه... تعداد خیلی کمی‌مون این قابلیتو دارن. ولی همون تعداد با هم دوستن، مگه نـ...»

ایشلان گفت:«راست می‌گه.» بعد اضافه کرد:«عه، ببخشید!» بعد به آستو گفت:«رالسه نومنتا رو زد. دیدمش که این کارو کرد. می‌خواست بچه رو داغ کنه.» آستو لرزید. امیر دید که دو تا از انگشتانش آتش گرفتند. او دستش را مشت کرد و شعله خوابید.

ایشلان ادامه داد:«من گرفتمش.»

آستو گفت:«فک نکنم کسی بتونه عموم رو بگیره. مخصوصا وقتی عصبانیه.»

ایشلان خندید.«عموتو نگرفتم، سیخ داغو گرفتم.» کف دست راستش را نشان داد که هنوز از مرهم زرد بود و خطی قهوه‌ای رویش سوخته بود.«خودت بگو چقد بهم بدهکاری.»

«لطف کردی بوردنژ. مدیونتم.»

ایشلان به شانه او زد.«مدیون نباش. به جاش اون بچه رو با خودت ببر. رالسه می‌کشتش. هیچ ابایی هم نداره. اینجا همه از ساحره‌ها بدشون میاد.»

آستو سر تکان داد. بحث را عوض کرد.«این امیره، اینم بهراد. اینا از رایانا اومدن.»

ایشلان برایشان سر تکان داد.«اون وقت برای چی؟»

«بوردنژ... تو حاضری بجنگی؟»

«بعدش وضع ما متفاوت می‌شه؟»

«احتمالا.»

«علیه کی؟»

«یه سری موجود که تحت امر یه ساحره‌ان.»

«بگو علیه یه ساحره. اینجوری همه میان.» بعد گفت:«چی شده که انسان‌ها از ما کمک می‌خوان؟»

«من ازت کمک می‌خوام. رایانایی‌ها تبعید شده‌ن. دنیا نمی‌خواد بهش کمک بشه.»

ایشلان کاملا رو به او ایستاد.«بذار من یه چیزی ازت بپرسم بوردنژ. چی باعث شده بخوای به انسان‌ها کمک کنی؟»

آستو به امیر و بهراد نگاه کرد و دید آنها هم منتظر جوابند.«چون انسان‌ها فرق کرده‌ن، ایشلان. اونا اون افسانه‌های ترسناکی نیستن که پدرت می‌گفت.»

«تو نمی‌دونی اون داستان‌ها چه ترسی دارن، تو اینجا بزرگ نشدی.»

«و تو نمی‌دونی یه انسان تا چه حد می‌تونه فهمیده و حامی باشه.» دستانش را روی شانه‌های ایشلان گذاشت.«من مردی رو می‌شناسم، مردی که مثل پدر برام عزیزه. اون یه انسانه، ایشلان، انسان‌تر از چیزی که بتونی فکرشو بکنی. خونش هرگز جادو رو لمس نکرده.»

«و همچنین یه استثنائه.»

«نه، نیست. نمی‌گم اون بیرون، بیرون از این دهکده، به خاطر مارژیت بودنم درد نکشیدم؛ نمی‌گم تحقیر نشدم. اما به من اجازه داده شد که رشد کنم، من رشد کردم، بیشتر از چیزی که حتی تو خواب ببینی، ایشلان، باید باور کنی که...» دستان را به او نشان داد. یکی از ابروهای پرپشت ایشلان بالا رفت.

«چی رو باور کنم؟»

«این رو.» هر دو دستش آتش گرفتند. ایشلان نیم‌متر عقب پرید. به مارژیتی فحش داد و گفت:«این دقیقا همین قدرت تغییرشکل منه. دوست ندارم اینو بهت بگم بوردنژ، ولی چندان رشدی نکردی.»

«ایشلان، به چه کارایی وادارم می‌کنی!» خنجرش را بیرون کشید و پیش از آن که کسی مانعش شود آن را در شکم خودش فرو کرد.

ایشلان فریاد کشید. امیر خشکش زد و رنگ بهراد پرید.

آستو تلو تلو خورد، به تیرک خانه‌ای تکیه داد، نشست و ردی از خون به جا گذاشت.«نترس... ایشلان...»

ایشلان فریاد کشید:«تو دیوانه‌ای! الان شفاگر...»

«نیازی نیست!» دست ایشلان را گرفت و او را پایین کشید. امیر تازه متوجه منظور او شد. ایشلان آهسته کنار او نشست و به زخم خیره شد که دیگر خونریزی نمی‌کرد. بیشتر خم شد و دهانش باز ماند.

زخم به سرعت بسته شد. در حدود یک دقیقه بعد، هیچ اثری از آن زخم عمیق باقی نمانده بود. آستو صاف نشست و شکمش را مالید.«حالا باور می‌کنی؟»

ایشلان، انگار که آستو یک چیز عفونی یا یک حیوان هار باشد یا یک مرض واگیردار داشته باشد، بلند شد و چند قدم عقب رفت.«مرز ممنوعه!»

آستو بلند شد و ملتمسانه به او نگاه کرد.«ایشلان، تو من رو می‌شناسی، می‌دونی که من...»

ایشلان فریاد کشید:«تو روحتو فروختی!»

آستو بلندتر فریاد کشید:«این فقط یه دروغه!» ایشلان انگار لرزان در خودش فرو رفت.

دو پسربچه با تعجب به آنها نگاه کردند و گذشتند.

آستو آرام‌تر گفت:«فقط یه دروغه... دوست من... برادر من...» جلو رفت و دستش را دراز کرد.

ایشلان عقب کشید.«تو با خودت چی‌کار کردی؟»

«گوش کن، ایشلان. چرا مارژیت‌ها نباید جادو داشته باشن؟ چرا ژوزمی‌ها باید بمیرن، بدون این که بدونن چرا؟ چرا نباید جادو با ما سازگار باشـ....؟»

«نیمه انسانی ما تحملشو نداره، فک کنم.» دستانش می‌لرزیدند و امیر دید که گوشه‌ای از موهایش سفید شدند و پیشانی‌اش چروکیده شد.

«بذار من بهت بگم، بوردنژ، جادو برای ماست. ما خود جادو هستیم!»

«تو چی داری می‌گی؟»

امیر ناگهان متوجه شد دهکده کاملا خلوت است. چهره مردی را از پشت پنجره‌ای دید و همان دم ناپدید شد.

«دارم بهت می‌گم: ساحره‌ها بنیان طبیعت هستن، درسته؟ اگر بمیرن طیعت به هم می‌ریزه. اما کی گفته که جادو همون طبیعته؟ آیا طبیعت تایید می‌کنه که دستان من بی‌دلیل آتیش بگیرن یا تو بتونی سنت رو تغییر بدی؟»

«نـ.... نه.»

«حقیقت لا به لای دروغ‌هاشونه. جادو یعنی نقض طبیعت. ساحره‌ها با به دنیا آوردن ما نقطه مخالف خودشون رو به وجود آوردن. بوردنژ، ما جادو هستیم، ما ناهماهنگی طبیعت هستیم!»

ایشلان روی چشمانش دست کشید. پنجه‌هایش بالا رفتند و موهایش را محکم گرفت و کشید تا شاید مغزش بهتر کار کند.«می‌دونی داری چی می‌گی؟ ما نمی‌تونیم جادو کنیم. فقط تو می‌تونی!»

«همه ما می‌تونیم، ایشلان! فقط فکرشو بکن. ساحره‌ها نمی‌ذاشتن افرادی مثل ما زنده بمونن، چون ما می‌تونستیم جادوی بقیه رو هم بیدار کنیم. قرن‌ها دروغ و داستان‌های ترسناک فقط برای این بود که ما رو همینجایی که هستیم نگه دارن. ایشلان، ما جادوگریم بوردنژ! مرز ممنوعه وجود نداره، مرز ممنوعه همون بلوغ ماست!»

امیر به بهراد نگاه کرد و هر دو در این فکر بودند که او چند وقت به این مسائل اندیشیده.

آستو دستش را به سمت او دراز کرد.«قسم می‌خورم که چیزی جز حقیقت نگفتم. با من باش، بوردنژ. برای آینده‌ای که توش مارژیت بودن افتخاره.»

ایشلان به او نگاه کرد. دستش را جلو برد و لحظه‌ای دست یک دیگر را فشردند. بعد گفت:«باید این سخنرانیت رو برای همه داشته باشی. حالا چند دقیقه فرصت بده خودمو جمع کنم.»

آستو یک بار دیگر دست او را فشرد و رهایش کرد.«در هر صورت، در مورد دستت بی‌حساب شدیم.»

ایشلان به دست سوخته‌اش نگاه کرد که دیگر سوخته نبود. جیغ کوتاهی از گلویش بیرون آمد و ناگهان انگار قدش آب رفت. امیر به او نگاه کرد و پسربچه‌ای چهارساله دید که لب می‌چید.

آستو خندید و موهای او را به هم ریخت.


نظراتتون رو ناشناس بگید:
https://harfeto.timefriend.net/16628194328800
 
  • شروع کننده موضوع
  • #93

zeynabgol

از تبار رایانا :)
ارسال‌ها
3,094
امتیاز
31,558
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل سی و هفتم/اپیزود یک

هوا. هوا بسیار شیرین بود. نسیم آهسته به صورتش می‌وزید. کمی سرد بود و سوز می‌آمد. کارن وحشت‌زده از خواب پرید. هوا را به شدت به درون ریه‌هایش کشید و همین که از شوک کابوسش بیرون آمد، یادش آمد کجاست. هوا سرد و نمناک بود، اما اکسیژن داشت. نفسش بلافاصله بند آمد، چون چیز بسیار عجیبی دیده بود.

سایه‌هایی سفید به سرعت دور آن‌ها در گردش بودند. در یک حلقه حرکت می‌کردند، آن قدر سریع که چهره‌هایشان معلوم نبود. مه را می‌شکافتند و طلسم را می‌بریدند. کارن دستش را روی سینه‌اش گذاشت و مطمئن شد که بالا و پایین می‌رود. نمرده بود، زنده بود، پس ارواح حقیقت داشتند؟ از چاله به چاه افتاده بودند؟

به بقیه نگاه کرد. همه‌شان آرام خوابیده بودند و حتی رنگشان نپریده بود. خم شد و آهسته گونه سارا را لمس کرد که گل انداخته بود. شانه‌ فاطمه را تکان داد. او ناله کرد و چیزی را در خواب جویده جویده گفت. او در همان حال که سر سارا روی زانویش بود، به پهلو افتاده و خوابیده بود.

کارن نیم‌خیز شد و بازوی زینب‌گل را نیشگون گرفت. او با نفسی عمیق و ناگهانی از خواب پرید.«کارن؟»

«اینا چین؟»

زینب‌گل به دور و بر نگاه کرد. کارن متوجه شد که او هم ارواح را می‌بیند. زینب‌گل فقط گفت:«سر در نمیارم.» به طرف آنیا خم شد. کارن هم به آنیا نگاه کرد. چهره او رنگ پریده بود. انگار مشاهده بالا و پایین رفتن سینه‌اش کافی نبود، زینب‌گل گلوی او را لمس کرد و با شادی چشمانش را بست و خندید.«زنده‌ست!»

کارن دستش را دراز کرد و چند بار روی شانه دنیس زد. او همان طور سینه‌خیز خودش را به بقیه رسانده بود، افتاده و به خواب رفته بود. بیدار شدن دنیس ترسناک‌تر بود، چرا که از جا پرید و دستش به چابکی زبان آفتاب‌پرست مچ کارن را گرفت. چند لحظه طول کشید تا به یاد بیاورد کجاست، و دست کارن را رها کرد. به ارواح نگریست، و اولین کسی بود که جرئت کرد دستش را به سمت دیوار متحرک ببرد. دستش را از میان آنها عبور داد. تنش از سرما لرزید و وقتی دستش را کشید، خیس شده بود.

کارن سارا را بیدار کرد و دنیس کیمیا را چنان تکان داد که او نیم متر از جا پرید و جیغ کوتاهی کشید. شیلار با ناله‌ای بیدار شد، و خون بینی‌اش روی صورتش خشک شده بود. سرفه کرد.

بیدار کردن تاریا کمی ‌بیشتر طول کشید. به نظر نمی‌آمد آدمی با جثه تاریا تا این حد از کمبود اکسیژن آسیب دیده باشد یا تا این حد سنگین بخوابد.

سرانجام وقتی بیشترشان بیدار شدند، و آنیا سرفه‌کنان و سست بالاخره نشست، و فاطمه، انگار که چند روز خوابیده بود شروع به مالیدن پیشانی‌اش کرد، شیلار صدا زد:«تینا...»

تینا رو به دیوار متحرک ارواح، به پهلو خوابیده بود و چهره‌اش معلوم نبود. شیلار بلندتر صدا زد:«تینا!» صدایش تودماغی شده بود.

اما از تینا تنها نیمه گردنی رنگ پریده مشخص بود، بدنی پیچیده در شنل و خرمنی گیسوی طلایی. زینب‌گل روی زانو جلو رفت و او را تکان داد:«تینا! پاشو دیگه!»

دنیس چشم‌هایش را در کاسه گرداند، و آنیا خیره خیره نگاه کرد.

زینب‌گل بلندتر گفت:«تینا چرا... تینا؟»

مورا سرش را بالا آورد و چشمان خاکستری‌اش نگران بودند.

«تینا!» بدن رنگ‌پریده سرد را برگرداند. گیسوی طلایی کنار رفت و بازویی که روی پهلوی تینا بود، بی‌رمق کنارش افتاد.

چشمانش باز بودند، چشمان سرد و طلایی او که حالا به کهربایی می‌زدند. صورتش از مرگ هم سفیدتر بود و مایعی کم‌رنگ‌تر از خون دهانش را به گوشش متصل کرده بود. زینب‌گل صورتش را به او نزدیک کرد، و وقتی هیچ نسیم گرمی به گونه‌اش نواخته نشد، موهای تنش از وحشت سیخ شدند.

مورا گفت:«تیـ... تینا؟»

زینب‌گل روی گردن سرد و سفید او به دنبال ضربانی زنده گشت. گشت و باز هم گشت. آنیا با بغض ناله کرد:«اینقدر دنبالش نگرد لورینا، مرده! مرده!»

زینب‌گل با هر دو دست لرزانش چشمانش را پوشاند. بغض شیلار یک دفعه ترکید و کارن به فاطمه نگاه کرد. هر دو هنوز باورشان نمی‌شد او مرده باشد.

صدای تینا هنوز در گوش کارن بود که می‌گفت:«تسویه حساب هم همون انتقامه، عزیزم!» در واقع تنها حرفی بود که مستقیما به خود کارن زده بود.

برخلاف انتظار، دنیس بود که خم شد و چشمان و دهان جنازه را بست؛ و دنیس، دنیسی که حتی به سینور مارون احترام نظامی نمی‌گذاشت، رو به جنازه با سه انگشت پیشانی‌اش را لمس کرد.

آنیا گریه می‌کرد و به سرفه می‌افتاد. تاریا پیشانی‌اش را لمس کرد و کیمیا و سارا خودشان را بغل کرده بودند. این ماجرا دیگر داشت به چیزهای ترسناکی مثل مرگ می‌رسید.

زینب‌گل محکم اشک‌هایش را پاک کرد.«حالا باید چی‌کار کنیم؟»

«با دو نفر کمتر ادامه می‌دیم.»دنیس محکم این را گفت و یادشان انداخت که تیلیا هم ترکشان کرده است.

تاریا خیلی منطقی و جدی گفت:«ما نمی‌تونیم بدن تینا رو با خودمون ببریم.»

کارن تعجب کرد از اینکه هیچ کس مخالفتی نشان نداد. و انگار صدای مهربان تینا را شنید که گفت:«اشکالی نداره. مهم نیست.»

و ناگاه، کارن فهمید که دیگران هم آن صدا را شنیده‌اند، چرا که همه سرها مثل سنجاب‌هایی که صدای پای خطر را شنیده باشند، بالا آمدند.

کارن حس کرد احساس ناخوشایندی از ستون‌ فقراتش بالا می‌آید. پشتش لرزید.
 
  • شروع کننده موضوع
  • #94

zeynabgol

از تبار رایانا :)
ارسال‌ها
3,094
امتیاز
31,558
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل سی و هفتم/ اپیزود دو

بازیگر مهمان: @dorincii

آنیا گفت:«جنگل مه... تینا!» به سرعت به اطرافش نگاه کرد، و چشمانش روی نقطه‌ای ماندند. تمام سرها به همان طرف برگشت.

تینا در فاصله نیم‌متری زمین معلق بود. شفاف و مجازی به نظر می‌رسید. موهای بلوندش حالا سفید شیری بودند و پیراهن رایانایی‌اش خاکستری بود. چشمانش به شدت اندوهگین می‌نمودند.«گفتم، اشکالی نداره. در هر صورت فرقی نمی‌کنه.»

وقتی هیچ کس تکان نخورد، اندوه چشمان شبح تینا بیشتر شد. دست شبح دیگری از میان دیوار متحرک وارد حلقه شد و روی شانه تینا قرار گرفت، سپس بقیه بدنش پدیدار شد. او از تینا پیرتر بود، این را از صدایش تشخیص دادند. صورت او بیشتر شبیه گردابی از مه بود تا صورت. پیراهنش رایانایی نبود اما هرچه بود مدل خود را از دست داده بود، و به جای پا، مه غلیظ و نقره‌ای از زیر دامنش می‌ریخت.«اشکالی نداره. خیلی طول نمی‌کشه که یادت بره.»

دنیس جرئت کرد بگوید:«شما نجاتمون دادین؟»

«ما فراموش شده هستیم، وقتی وجود نداری تصمیمی هم نمی‌گیری. اون دختر جوون-به زینب‌گل اشاره کرد- از ما کمک خواست و جوونترین دوست ما درخواستش رو قبول کرد.»

لورینا پرسید:«دوست جوون؟»

«آه، دیگه حافظه‌ای برام نمونده. دخترک، دخترک نقره‌ای، بیا!»

از میان بدن در گردش بقیه ارواح، روح دختری چهارده ساله وارد حلقه شد. هیچ کس او را نمی‌شناخت، جز کیمیا که داد کشید:«درسا!؟»

کسانی که اهل واقعیت بودند، بلافاصله مانتو و شلوار دختر را تشخیص دادند. شال نازکی مثل ابری از مه خاکستری روی شانه‌اش افتاده بود و موهای کوتاهش مثل باد، دائم تکان می‌خوردند. او سعی کرد به زمین نزدیک‌تر شود.

کیمیا داد کشید:«درسا! درسا! اینجا چیکار می‌کنی؟!» بلافاصله به یاد آورد که دارد با یک روح صحبت می‌کند، با کسی که مرده است.

شبح گفت:«من... من فقط یادمه که افتادم توی یه دره و دیدم که اینجام و نمی‌تونستم نفس بکشم. بقیه اشباح بهم طرز کار اینجا رو گفتن و ازم خواستن وقتی یادشون رفت، یادشون بندازم.»

زینب‌گل با عذاب وجدان تلخ و عجیبی گفت:«اونا دریچه‌های ما بودن، خدایا، ما چند تا آدم بی‌گناه رو کشتیم؟»

اما به نظر نمی‌رسید که درسا اهمیتی بدهد. سارا پرسید:«مگه اینجا چطوری کار می‌کنه؟»

کارن بی‌امان پرسید:«تو توی سمپادیا بودی؟ کاربریت رو یادته؟»

شبح درسا گفت:«دورینچی، فک کنم. اینجا جاییه که فراموش میشیم و نمی‌تونیم ازش خارج بشیم. اشباح می‌گن که... روزی فراموش می‌کنیم چه شکلی بودیم یا بدنمون چطور بوده، و شکل چهره و بدنمون رو از دست می‌دیم. دست آخر فراموش می‌کنیم که وجود داشتیم و... و...»

شبح بسیار پیر گفت:«و به نیستی می‌پیوندیم. اشباح نیاز دارن که افراد جوان و جدیدی بمیرن تا بتونن به قدیمی‌تر ها یادآوری کنن که کی بوده‌ن. برای همین مجبور شدیم دوست موطلاییتون رو بگیریم، متاسفم.»

دنیس از خشم صدایی در آورد، اما به نظر نمی‌آمد برای تینا مهم باشد. او گفت:«حالا چیزی که مهمه بیشتر... وجود داشتن و دیرتر فراموش شدنه. من مشکلی ندارم، بچه ها.» روی هوا لغزید و پایین آمد.«مادرم در نیواتور زندگی می‌کنه، در شرق سرزمین آزاد. بعدها... یه سری بهش بزنید.»

چرا اهمیت نمی‌دادند؟ چرا برایشان مهم نبود که مرده‌اند؟ کارن خیلی راحت جوابش را گرفت، وقتی شبح پیر گفت:«حتی زنده بودن رو هم به یاد ندارم.»

و وقتی تینا گفت:«عجیبه، اما من هم.»

و کارن فهمید که اولین چیزی که از یاد می‌رود، زندگیست. اولین چیزی که جنگل می‌دزدد.

شیلار به گریه افتاد و زینب‌گل به شبح درسا گفت:«تو باید بدونی، دریچه‌های ناقص من تو رو به اینجا کشوند، من معذرت میخوام...» صورتش را در میان دستانش گرفت.

درسا چیزی نگفت. نگاه شبح‌وارش بی‌تفاوت بود. پیشانی‌اش لحظه‌ای چین خورد و سپس محو شد. دیوار اشباح به سرعت او را در خود حل کرد.

شبح پیر تینا را عقب کشید و از حلقه بیرون کرد. بعد گفت:«ما تونلی به دو طرف جنگل می‌زنیم تا ازش عبور کنین. ما نیاز به عضو جدید داریم ولی آدمکش که نیستیم. اسبهاتون رو از اون طرف بیارید. چشم‌هاشون رو ببندید چون از ما می‌ترسن.»

آنیا زمزمه کرد:«تیسرون.. تیسرون چی شد؟»

دنیس گفت:«مرد. شانس آوردی زیر وزنش کمرت نشکست.»

آنیا نفسی ناگهانی کشید، و اشکی گونه‌اش را تر کرد.«ما سی سال با هم بودیم!»

«شرمنده.»

سی سال عمر کاربردی زیادی برای یک اسبِ سواری بود، اما اسب‌های بلاسایی نمونه دوبرابر یک اسب بودند. سوپراسب‌هایی که بسیار سنگین می‌تاختند و عمری طولانی داشتند.

به نظر آمد که حلقه کش می‌آید و به بیضی و سپس به یک مسیر تبدیل می‌شود. کارن به دیوار ارواح نگاه کرد، و فهمید بیشتر آنها چهره ندارند.

مرگ هنوز اطرافشان پرسه می‌زد. این را در چهره خفته تینا، در بی‌توجهی و بی‌علاقگی روح درسا، دختری که می‌توانست الان در واقعیت منتظر شروع سال تحصیلی باشد، در سرمای هوا و در اشباح بی‌چهره‌ای می‌دید که بیهوده به آدمکشی مشهور شده بودند.






https://harfeto.timefriend.net/16628194328800


با تشکر از درسای عزیز که نیومده بیگناه کشته شد. ممنون از حضورت توی این اپیزود!
 
  • شروع کننده موضوع
  • #95

zeynabgol

از تبار رایانا :)
ارسال‌ها
3,094
امتیاز
31,558
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل سی و هشتم/ اپیزود یک

آستو تا شب مدام در قلمرو مارژیت‌ها می‌چرخید. از ظهر گذشته بود که با برادرش به دو دهکده مجاور رفت و برای آن ها هم توضیح داد. ایشلان تا غروب آفتاب در دور افتاده‌ترین نقاط قلمرو چرخیده بود و برای افرادی که «آواره» نامیده می‌شدند، حرف‌های آستو را بازگو کرده بود.

دهکده، تا جایی که بهراد و امیر شاهدش بودند، به جنب و جوش افتاده بود. آن هوای خشک و زمین گل و مردم خسته و کلافه و غمگین، تبدیل شده بود به محیطی سرزنده و پویا؛ همه در تکاپو بودند و مدام با هم بحث می‌کردند. همسایه‌های خانه عموی آستو که شفا یافتن آستو را از پنجره دیده بودند، مشاهداتشان را با جزئیاتی که برای بهراد و امیر قابل درک نبود، با هیجانی غیرقابل وصف تعریف می‌کردند. نیروی جدیدی در دهکده احساس می‌شد، قدرتی که تازه داشت پا می‌گرفت. ژوزمی‌هایی که سالها پنهان شده بودند بالاخره خود را نشان می‌دادند، عادی‌ها سعی می‌کردند جادو را درون خودشان پیدا کنند. مردم دهکده اینتاش-به معنای پشت تپه- با آینو از راه رسیدند در حالی که ژوزمی‌هایشان جلو دسته حرکت می‌کردند. مردم دهکده آیتاش-روی تپه- که دورتر بودند و کمتر مورد حمله قرار می‌گرفتند و در نتیجه جمعیت کمتری داشتند، با آستو از راه رسیدند در حالی که تنها مارژیت‌های اسب سوار بودند. مردم دهکده آستو-ایرنِشی‌‌ یا همسایه‌ جنگل- به آنها احترام می‌گذاشتند. آیتاش‌ها متمدن‌تر و قدیمی‌تر بودند و به سبب دور بودن دهکده‌شان از ساحره‌ها، فرصت بیشتری برای یافتن خودشان داشتند. تعداد ژوزمی‌هایشان زیاد بود و آن‌ها بچه‌هایشان را در جادو پرورش می‌دادند. با این حال تا آن روز کسی مثل آستو ندیده بودند؛ در تاریخ آیتاش‌ها زیاد بودند کسانی که مثل آستو از مرز می‌گذشتند، اما همگی می‌مردند یا دیوانه می‌شدند. در هرصورت، مشخص بود که آیتاش‌ها بیشتر از بقیه آماده پذیرش تغییر هستند.

غروب بود که ایشلان با یک گروه هشت نفره از آواره‌ها برگشت. آواره‌ها مارژیت‌هایی بودند که با انسان‌ها رفت و آمد داشتند و هویتشان را مخفی می‌کردند. آنها یتیم بودند یا پدرشان مشخص نبود، برای همین تنها یا در گروه‌های دو یا سه نفری سفر می‌کردند. آن هشت نفر تنها آواره‌هایی بودند که ایشلان توانسته بود در قلمرو بیابد. او به آستو یادآوری کرد که یک آواره مدت خیلی کمی را در وطنش می‌گذراند.

آستو هم یک آواره می‌شد، اگر پدرش او را به مدرسه تربیت جنگجو نسپرده بود.

هفت تا از آواره‌ها در واقع مارژیت بودند. یکی‌شان دختر انسانی بود که به ازدواج یکی از آواره‌ها در آمده و با او همراه شده بود. با این حال ایشلان خنده‌کنان گفت:«خیلی هم انسان نیست. فک کنم هفت هشت نسل قبلش از فامیلای تو بوده، یا من.» این را گفت، چون دختر موهای سرخ داشت. بهراد خندید ولی آستو تایید کرد که موسرخ‌ها و زال‌ها از نوادگان ساحره‌ها هستند.

با این حال دختر ساکت و مهربان بود و برخلاف همسرش- که یک پارچه شرارت بود- چندان حراف نمی‌نمود؛ اما هر حرفی را به دقت گوش می‌داد و شوهرش بیشتر از تحلیل‌های او استفاده می‌کرد تا مغز خودش.

آواره‌ها بیشتر با خودشان ارتباط برقرار می‌کردند تا با اهالی دهکده. برخلاف همه مارژیت‌ها-که هر کسی برایشان بوردنژ بود-یکدیگر را «راندوژ» صدا می‌کردند که معنایی شبیه «عموزاده دور» با چاشنی «دوست نزدیک» داشت. بعضی کلمات قابل ترجمه نیستند. آن‌ها دور هم جمع می‌شدند و پچ‌پچ‌کنان اخباری را منتقل می‌کردند که هر آواره‌ای لازم بود بداند. بعد نچ‌نچ‌کنان سر تکان می‌دادند و برای شرایط فعلی جهان متاسف می‌شدند.

با رسیدن اهالی بقیه دهکده‌ها و آواره‌ها، شور مارژیت‌ها بیشتر شد. نوعی اتحاد داشت شکل می‌گرفت، این را می‌شد با تماشای جنب و جوش اینتاشی‌ها و بحث‌های جدی‌شان، آیتاشی‌ها که اسب‌هایشان را نعل می‌کردند و با جدیت صحبت می‌کردند، مردم ایرنِشی که با نگاهی معنادار خانه‌هایشان را با هم‌نوعانشان به اشتراک می‌گذاشتند و آواره‌ها که یکی یکی سراغ آستو می‌آمدند و چیزی به مارژیتی می‌پرسیدند، فهمید.

آستو وقتی با آخرین آواره صحبت کرد- که پسری حدودا هفده ساله بود و بین دو ابرویش، کمی بالاتر، یک لکه سرخ به شکل ماه داشت- به او گفت که به تمام مارژیت‌ها بگوید که آخرین صحبت او با آنها، صبح خواهد بود. آن وقت آتشی درست کرد و با نزدیک‌ترین کسانش دور آن نشستند. خب، نه دقیقا دور آن. آینو، برادر عجیب آستو به اندازه نیم‌بشکه عرق ریخت و تازه با فاصله دو متری از آتش نشسته بود.

به نظر می‌رسید بی‌هیچ گفت و گویی اختلاف آستو و عمویش حل شده. آستو از شفا یافتن کبودی‌های نومنتا خشنود و از شلاق آتشین خودش شرمسار بود، و به نظر می‌آمد جو اتحاد مارژیت‌ها روی عمویش تاثیر گذاشته و او را متقاعد کرده است.

سرانجام آستو تصمیم گرفت بخش دیگری از ادب را به جا بیاورد و خانواده‌اش را به امیر و بهراد معرفی کند. به پیرمردی که موهای جوگندمی داشت اشاره کرد.«عموی من، رالسه. مادر پدر من و اون یک ساحره بود، ساحره آتش، اما پدرشون یکی نبود. متوجهی؟ اونا فرزندان یک زن از دو مرد هستن.» بهراد سر تکان داد که بگوید می‌فهمد. پرسید:«چرا رنگ موهاتون با هم فرق داره؟ مگه قرمز نشونه آتیش نیست؟»

«رنگ موهای من متفاوته چون من ژوزمی هستم، مارژیتی که میتونه جادو رو بروز بده و صد البته که غیرقانونیه. اونها هم میتونن، در شرایط خاص.» به پسر موسیاه اشاره کرد.«آینو، برادر منه. ما از پدر یکی و از مادر جداییم. مادر اون ساحره سرما بود. و البته، مادر نوم‌تن، پسرعمومون هم همون ساحره بود... یه کمی پیچیده‌ست.»

آینو گفت:«حالا فهمیدین؟ زیاد رابطه خوبی با گرما ندارم!» و پیشانی‌اش را با پشت دست پاک کرد. او پیراهنش را در آورده و بافت موهایش را باز کرده بود، و امیر و بهراد تازه فهمیدند که او خیلی هم آفتاب سوخته نیست؛ چرا که پوست برهنه سینه‌اش نشان داد او واقعا اندکی سبزه است. موهای سیاه ضخیمش روی شانه‌هایش پخش شده بودند.

آستو ادامه داد:«اوهوم. البته اینجا اونقدر عجیب نیست که عمو و زن‌عموت پدر و مادرت هم باشن. کسی دیگه اهمیت نمی‌ده... و ما یک خواهر هم داریم... که از پدر و مادر با من یکیه، اما یه ساحره آتشه... می‌دونید که، چون دختره.»

رالسه به او یادآوری کرد:«ما در مورد خویشاندان ساحره‌مون حرف نمی‌زنیم، پسر.»

آستو به او نگاه انداخت، انگار در عین احترام از او دلخور بود. مارژیت‌ها از هم متنفر نمی‌شوند چون اگر نسبت به هم نفرت بورزند، کس دیگری در دنیا برایشان نمی‌ماند. بهراد یادش افتاد که نزدیک غروب ایشلان به او گفته بود:«ما یه ملت نیستیم، بهرُد. ما یه مجموعه از آدمای تنهاییم.»

و آواره‌ای به آستو گوشزد کرده بود که در تاریخ مارژیت‌ها سابقه نداشته طردشده‌ها متحد شوند.

و آواره دیگری هم-که مردی پنجاه ساله و سیاه مو بود- با بدبینی گفته بود که هر اتحاد آخرش قتل‌عام است و نه چیز دیگر.

با این حال همه آنها با آستو مانده بودند.

آستو به عمویش گفت:«اگر بخوایم ثابت کنیم با اونها برابر هستیم، باید بدون ترس ازشون حرف بزنیم.»

ایشلان خندید و دندان‌های سفیدش در نور آتش درخشیدند.«می‌خوایم ثابت کنیم برتریم، بوردنژ.»

آستو خندید و گفت:«خب اینها هم عموزاده‌های من هستن. نوم‌تن پسر ساحره سرماست. در واقع نوه اونه ولی چه فرقی می‌کنه؟ نومنتا دختر ساحره طبیعته و از اونجا که کسی دیگه‌ای رو پیدا نکردم، تنها مارژیت زنده‌ایه که دختره. شژو پسر رالسه و زن‌عموی انسانمونه.» نومنتا روی زانویش نشسته بود، و شژو کنار پدرش، رالسه. نوم‌تن از پشت به گردن ایشلان آویخته بود و ایشلان با او بازی می‌کرد. آستو اضافه کرد:«دهکده ما از همه شلوغ‌تره، چون به ساحره‌ها نزدیک‌تره.»

صدای خنده پسربچه‌طور آینو بلند شد. او خندید و باز هم خندید، تا جایی که همه به او خیره شدند و فهمیدند نمی‌تواند جلوی خندیدنش را بگیرد. ایشلان بازوی آستو را گرفت و کنار گوشش چیزی زمزمه کرد. آستو پرسشگرانه به او نگاه کرد ولی جوابی نگرفت.

خنده آینو به صدایی جیغ تبدیل شد و کم کم حالت عصبی گرفت. زن‌عمو از جایش بلند شد، کنار او نشست، دستش را روی شانه او گذاشت و آهسته موهای آینو را نوازش کرد.

خنده او رو به خاموشی رفت و به سوال‌های زن‌عمویش جواب‌های کوتاهی داد. نیم ثانیه بعد با همان لبخند پهن همیشگی، اما با چشمانی خالی به آتش خیره شده بود.

سپس زن‌عمو بلند شد، نگاهی نگران با آستو رد و بدل کرد و به بهانه آوردن خوراکی به سمت کلبه‌اش به راه افتاد.

بهراد گفت:«چه... خانواده خوبی.»

کسی چیزی نگفت.

آتش ترق و تروق کرد. آستو دستش را روی شعله‌ها گرداند و هیزم‌ها درخشان‌تر سوختند. رالسه-عموی پیر آستو- با حالتی عصبی لرزید.

صدای زن‌عمو از داخل کلبه بلند شد، اولش داشت به زبان‌های ترکیبی و مختلف با آواره‌هایی دعوا می‌کرد که پرده دستشویی را کنده بودند، بعد بچه‌هایش را صدا زد. اینطور بود که سه کودک عجیب خندان به طرف خانه دویدند و بزرگترها با جهانی تلخ‌تر از دنیای کودکی، تنها‌ شدند.

آستو گفت:«بهتره بگیریم بخوابیم. به آواره‌ها گفتم توی کلبه ما بخوابن، اونا همینطوریش هم خونه‌ای ندارن.» او و ایشلان بلند شدند و چند دقیقه بعد با چند بالش و زیرانداز حصیری برگشتند. بهراد و امیر به آنها کمک کردند که زیراندازها را دور آتش پهن کنند. امیر و بهراد که خیلی خسته بودند بلافاصله نقش زمین شدند. آتش درخشان بود و در حضور آستو حتی گرم‌تر می‌سوخت. عموی پیر با حالتی شبیه انزجار بلند شد و به سمت کلبه رفت. شانه‌هایش از پشت افتاده می‌نمودند.

ایشلان و آستو مدتی رو به آتش نشستند و بی‌توجه به امیر و بهراد- و آینو، که هنوز مثل مجسمه به آتش خیره شده بود- با یکدیگر صحبت کردند. صحبتی نسبتا طولانی که بهراد از آن فقط کلمه «بوردنژ» را می‌فهمید.

دست آخر انگار صحبتشان به آینو معطوف شد. آستو او را صدا زد اما جوابی نگرفت، او چنان مات آتش شده بود که نمی‌شنید.

آستو از ایشلان پرسید:«فکر می‌کنی آینو داره به... مرز بلوغ جادو نزدیک می‌شه؟ خیلی عجیب شده.»

ایشلان به تلخی گفت:«نه، بوردنژ. اینا از عوارض افسون شیفتگیه.»

آستو سیخ نشست.«مگه... آینو رو هم برده بودن؟»

«یه سال پیش. یه هفته بعد از اینکه برای آخرین بار رفتی. داشت کم‌کم خوب میشد که اتفاقی فهمید پدر شده. مه تالِسا، گند پشت گند بود!»

«پدر شده؟»

«اون دخترک ساحره، برادرزاده‌ت، الان باید سه- چهار ماهش باشه؛ یه چیزی همین حوالی.»

آستو با چشمان گرد به آتش خیره شد. شعله بالاتر رفت.«چجوری می‌شه کمکش کرد؟»

«هعی بوردنژ! هیچ جور. مورد اون انگار متفاوت بوده. ولی هیچ وقت حرفی نزد، از این که دختره کی بوده یا هرچی. ما فقط دیدیم که آینو برخلاف همه مریض برگشت. ده روزی مریض بود، تب کرده بود. تو که می‌دونی اون کلا سرده، پس وقتی سرد نباشه حتما یه خطری هست. بعدشم که بهتر شد، کلا همینطوری بود. زن‌عموت خیلی به خاطرش حرص خورد ولی راهی برای خوب شدنش نبود.»

آستو گفت:«باید باهاش حرف بزنم.»

ایشلان چیزی نگفت.

اینجا بود که بهراد خوابش برد.
 
  • شروع کننده موضوع
  • #96

zeynabgol

از تبار رایانا :)
ارسال‌ها
3,094
امتیاز
31,558
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل سی و هشتم/ اپیزود دو (ملقب به اپیزود رازها)

سکوت برقرار بود، وقتی جنگل تمام شد و مه سرد رقت‌انگیز از ریه‌هایشان بیرون رفت. وقتی چمن‌زار کم کم زرد شد و بوته‌های خشک جای علف‌های بلند را گرفتند. سرزمین‌های بعد از جنگل مه طولانی‌تر به نظر می‌رسیدند، و غروب آفتاب هم نزدیک بود. گوی سرخ خورشید به تلخی میان کوه‌های غرب-که حالا نزدیک‌تر بودند- فرو رفت. غروبی دلگیر و خونین بود و کسی حرفی نمی‌زد. صدای اولین جیرجیرک‌ها بلند شد و آنها با دو نفر کمتر، جایی درپناه یک تپه برای اطراق پیدا کردند. اسب‌هایشان را بستند و آنیا به تلخی از پشت شبق پایین پرید و آوازی غمناک را زمزمه کرد. نگاهش اطراف شمال می‌گشت، جایی هنوز می‌شد قله‌ گمشده در میان ابر ستاره را دید. گفت و گویی کوتاه کردند. زمان از دست آنیا در رفته بود. در روزها و ماه‌ها گم شده بودند.

همان موقع در رایانا، تاریوس در لباس پشمی روی صخره‌ای نشسته بود. اولین و مرتفع خانه‌ها شهر از پنجاه متر آن طرف‌تر شروع می‌شدند. خرچ خرچ پای رونان را شنید که به سمتش می‌آمد اما واکنشی نشان نداد. بعد خرچ خرچ پای سینور مارون آمد و تاریوس فهمید آنها بیکار شده‌اند. رونان کنارش نشست و سینور مارون کمی بالاتر. برف اندکی باریده بود.

سینور مارون گفت:«چند تا از ما باید برن به سرزمین مرکزی... باید از سربازهای اونجا مخفیانه نیرو جذب کنیم.»

تاریوس چیزی نگفت، اما رونان صدایی در آورد.

بعد تاریوس گفت:«امروز تولد من و تاریا بود.» رونان تبریک نگفت.

تاریوس ادامه داد:«در همین لحظه من سی‌امین سال زندگیمو به پایان رسوندم و رسما هیچ کار به درد بخوری انجام ندادم.»

سینور مارون با صمیمیت گفت:«چه حرفیه می‌زنی!؟»

رونان سعی کرد جو را عوض کند:«حالا چرا اومدی اینجا زانوی غم بغل گرفتی؟»

تاریوس به دورترین نقطه شهر که می‌توانست ببیند نگریست و رادان را دید که هیزم جا به جا می‌کرد، و سه تا دختر کوتاه‌تر از خودش مثل جوجه اردک به دنبالش هیزم می‌بردند. حتی از دور هم سیرای ده ساله، و دو خواهر تیساوایی، لیرا و لیرانا را شناخت. اوینای نوزده ساله نشسته بود و پیرمرد شفاگری که می‌خواست پای بهراد را قطع کند، داشت زخم هم‌آمده صورتش را بررسی می‌کرد. تاریوس به برادر شانزده ساله او فکر کرد که در زیرزمینی مرده و حالا فراموش شده بود.

«من زانوی غم بغل نگرفتم.»

سینور مارون گفت:«همه روز تولدشون انقد بدعنق می‌شن؟ بس کن پسر!»

«گفتم، من ناراحت نیستم، مارون! ولی این غروب یه چیز عجیبی داره.»

رونان گفت:«غروب خونینه. آخرین غروب تابستون.»

«نه، یه چیز عجیب دیگه داره.»

رونان به سینور مارون نگاه کرد. مارون با جلوی چکمه‌اش به پشت تاریوس زد.«یه چیزی مثل دلتنگی، آره؟»

تاریوس چیزی نگفت. رونان با خنده گفت:«من که همچین چیزیو نمی‌بینم!»

سینور مارون گفت:«چون تو کسی رو نداری که دلتنگش باشی.»

«تاریوس رو می‌دونم، ولی شما مگه دارین؟»

«داشتم.» صدایش عمیق شد.

«آه. درسته.»

تاریوس پرسید:«همسرت مرد؟»

مارون جواب داد:«بله.»

«روحش در آرامش.»

«ممنونم.»

کمی به خورشید خیره شدند که در پشت کوه‌های غرب فرو می‌رفت. بعد تاریوس گفت:«یه حسی بهم می‌گفت امشب غروب... یه پیامی برام داره. از این حس‌های احمقانه که وقتی خیلی کار می‌کنی سراغت...»

«این حرفو نزن، تاریوس.»

«باشه. ولی به غرب نگاه می‌کنم و حداقل می‌دونم که اونجاست.» لازم نبود بگوید که دارد در مورد تیلیا صحبت می‌کند.«انگار سال‌ها بود که می‌شناختمش ولی فقط دو سال از اولین باری که دیدمش می‌گذره.»

«عشق همینطوریه، بچه جون.»

رونان به عنوان فردی بی‌تجربه، ساکت ماند.

«آره... ولی انگار بیشتر از این هم هست... اما واقعا فکر می‌کنم هیچ کار مهمی تو زندگیم نکرده‌م.»

رونان گفت:«چی بگم؟ تو مثل برادر بزرگمی.»

تاریوس لحظه‌ای به او نگاه کرد:«مگه تو از من کوچکتری؟»

«من 27 سالمه.»

«خب... به نظر نمیاد.» در واقع رونان مثل برادر بزرگتر او بود.

«تبعیدی بودن آدمو زود پیر می‌کنه.» به شوخی بی‌مزه خودش لبخندی خشک زد. بعد از مارون پرسید:«ساحره‌های پاک نمی‌تونن بهمون کمکی بکنن؟»

«همونایی که بیست ساله ارتباطشون با حکومت رو قطع کردن و دنبال قلمرو مستقل جادوعن؟ نه فک نکنم. به مرده‌ها بیشتر از اونا اعتماد دارم.»

«همین قد مزخرفن که یکی مثل دارلای ساحره رو تحویل دنیا داده‌ن.»

مارون خندید.«تو بچه خوبی هستی تاریوس، ولی وای از اون روزی که حالت خوب نباشه.»

«من خیلیم حالم خوبه!»

«واقعا؟»

تاریوس چیزی نگفت. به غروب خیره شد. خورشید دیگر مثل یک نقطه سرخ به نظر می‌رسید. لحظه‌ای بزرگتر به نظر رسید و انگار گرمایی تاریوس را در بر گرفت. چشمان سبزش به ناگهان گشاد شدند و دهانش اندکی باز ماند، چرا که دیگر روی کوه ننشسته بود.

او روی بالاترین پله معبد قدیمی رایانا نشسته بود، بعد از یک روز تمرین سخت، آفتاب را تماشا می‌کرد که پشت کوه‌های غرب پنهان می‌شد. کمرش درد می‌کرد و حسش طوری بود که انگار باسنش روی پله سنگی له شده و تا ابد مکعبی خواهد ماند. همه چیز به قدری آشنا بود که انگار آنجا زندگی کرده بود؛ بلافاصله فهمید واقعا آنجا زندگی کرده. معبد کهن رایانا در جوار کوه‌های شمال، جایی بود که شش ماه از دوره آموزشش را آنجا گذرانده بود.

سواری از دور می‌آمد. اسب کرم‌رنگ، به سمت معبد یورتمه می‌رفت. فرد سواره، شنل بلندی به تن داشت و صورتش را پوشانده بود. تاریوس، که تنها بود، بلند شد و روی پله‌ها ایستاد. سوار در چند قدمی پله ها از اسب پایین پرید و در حالی که شنلش موج بر می‌داشت، از پله ها بالا آمد، و با تاریوس سینه به سینه شد.

با چشمانی فیروزه‌ای و درخشان تاریوس را برانداز کرد و با صدایی لطیف و زنانه گفت:«می‌شه برید کنار؟»

تاریوس روی پله بالاتر ایستاده بود، برای همین از بالا به زن نگاه کرد، و محو چشمان خوش‌رنگ او شد. می‌خواست بگوید:«من تو رو می‌شناسم؟ اینجا کجاست؟ من چطور اومدم اینجا؟» اما با لحنی نگهبان‌طورگفت:«اینجا چی کار دارید؟»

تاریوس فهمید که نمی‌تواند چیزی بگوید یا چیزی را تغییر دهد. با تمام وجودش می‌دانست این اتفاقات قبل از این افتاده‌اند، مغزش گواهی می‌داد که تمام این سال‌ها در پس حافظه‌اش پنهان بوده‌اند، اما احساسی داشت، مثل حس شما، وقتی پدر و مادرتان خاطراتی از کودکی شما می‌گویند. می‌دانید که اتفاق افتاده‌اند، اما برایتان تازگی دارند.

تاریوس داشت به یاد می‌آورد.

زن شنل‌پوش سرش را کمی به چپ خم کرد. کلاه شنلش عقب بود، اما شال کهنه آبی‌رنگی به سر داشت و با دنباله همان صورتش را پوشانده بود. گفت:«من از پرستندگان رایانا هستم، برای ورود به معبدش مجبور نیستم جواب پس بدم.»

تاریوس گفت:«این معبد سالهاست که متروکه. برای رایانا معبدی توی سرزمین رایانا ساخته شده، خیلی وقته. برای عبادت باید برید اونجا.»

زن گفت:«اما من توی این معبد آرامش بیشتری دارم. اگه من چند دقیقه اینجا باشم شما رو می‌کشن؟»

تاریوس نفهمید چرا و چطور از سر راه او کنار رفت، اما زن با قدم‌های بلند وارد معبد شد. تاریوس به دنبالش رفت؛ شاید برای آنکه اگر فرمانده‌اش آمد، او را پنهان کند.

زن در مقابل تندیس رایانا زانو زد. شالش را باز کرد تا چهره‌اش را صادقانه در برابر الهه به نمایش بگذارد. شال کهنه آبی‌رنگ روی شانه‌هایش لغزید و موهایش نمایان شد. فیروزه‌ای و صاف و ابریشمین، روی حلقه شنلش پیچ و تاب خورده بودند. او سرش را خم کرد و چهار انگشت دست راستش را روی پیشانی گذاشت. موهای دریارنگش اطراف صورتش دیوار زده بودند.

تاریوس عقب‌تر از او زانو زد. او نیایشی نداشت، اما حس می‌کرد این دختر، مثل یک پری با رایانا نجوا می‌کند. دختر موفیروزه‌ای، به زبانی غریب، آوازهایی می‌خواند و صدایش چنان لطیف بود که تاریوس در پری بودن او شک نداشت. تندیس رایانا، تندیس زنی با کمان بلندی بر دوش و موهایی مواج، در سکوت و سکون به آواز او گوش می‌داد.

تاریوس هیچ وقت در عمرش پری ندیده بود، اما مگر پریان زیبا نیستند؟ مگر پریان اولین پرستندگان خدایان نبودند؟

این دختر به پری راه‌گم‌کرده‌ای می‌مانست، زیبا و مرموز. به زبان پریان با خدای جنگ نجوا می‌کرد. او گفته بود در معبد کهن آرامش بیشتری دارد. ناگهان تاریوس هم احساس آرامش بیشتری می‌کرد.

دختر بعد از مناجاتی کوتاه و غریب، بلند شد. تاریوس هم ایستاد. آیا دختر جادویش کرده بود؟ چرا بدنش را حس نمی‌کرد؟

دختر لحظه‌ای به او خیره شد. بعد آرام گفت:«ممنونم.» صدایش به شیرینی کلوچه‌هایی بود که مادر تاریوس می‌پخت؛ همان‌هایی که او از سهم تاریا هم کش می‌رفت تا بیشتر بخورد. صدای او، طعم شیرین کودکی داشت. طعم سرخوشی‌ها و شیطنت‌های از دست‌رفته.

تاریوس نمی‌دانست آیا لیاقت صحبت با یک پری را دارد یا نه، اما پرسید:«شما... پری هستید؟»

دختر که دستش را بالا برده بود تا شالش را روی سرش بکشد، لحظه‌ای مبهوت شد و بعد زد زیر خنده. خنده‌ای چنان آهنگین و شیرین، که تاریوس را فلج کرد. دستهایش یخ کرده بودند، قلبش داشت از سینه بیرون می‌زد و در برابر این زیبایی متمرکز و این طعم خوش، پاک احساس درماندگی می‌کرد. اما به راستی که چه شگفت‌انگیز بود!

خنده دختر که تمام شد، گفت:«پری؟ نه! البته که نه! من فقط رنگ موهام متفاوته.»

اما تاریوس می‌دانست که او پری است. گفت:«نیستید؟»

«نه!» خنده ریز دیگری کرد. زانوهای تاریوس سست شده بود.

دختر گفت:«اسمم تیلیاست.»

«تاریوس... منم... هم...» متوجه جمله‌بندی افتضاح خودش نمی‌شد.

تیلیا با لبخند بامزه‌ای گفت:«خوشوقتم. ممنون که اجازه دادی بیام تو. حالا باید برم...»

شالش را روی موهایش انداخت و به سمت در رفت.

تاریوس صدا زد:«باز هم برگردین اینجا!» نمی‌دانست چطور به خودش اجازه داده به یک پری دستور بدهد. سخت احساس گناه می‌کرد و نگران بود که نکند پری-نه، اسمش را باید می‌گفت، تیلیا- ناراحت شود و هیچ وقت برنگردد.

اما تیلیا مکث کرد. سپس گفت:«غروب فردا. روی دامنه اولین کوه از طرف غرب.» بعد در حالی که محتاطانه اطراف را می‌پایید، از پله ها پایین دوید.

تاریوس یک بار دیگر روی کوهستان نشسته بود، اما تا خواست بفهمد چه اتفاقی افتاده، درون خاطره دیگری غرق شد.
 
  • شروع کننده موضوع
  • #97

zeynabgol

از تبار رایانا :)
ارسال‌ها
3,094
امتیاز
31,558
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
ادامه اپیزود رازها

باز هم غروب بود؛ اولین ستاره‌ها بیرون آمده بودند. او داشت از سنگلاخ کوه بالا می‌رفت. بالاخره روی تخته سنگی، او را پیدا کرد. رو به آسمان بی‌انتها نشسته بود و پاهایش را روی هم انداخته بود. دستانش تکیه‌گاه بدنش بودند و نگاهش، آسمان را می‌بلعید.

تاریوس کنار پایش، روی زمین زانو زد. به خودش اجازه نمی‌داد کنار یک پری بنشیند. آهسته پرسید:«پس.. تو پری نیستی؟»

«من همون قدر پری ام که تو اژدهایی.» لبخند کم‌رنگی به لب داشت. تاریوس شک کرد که شاید خودش اژدها باشد.

«یک روح هم نیستی؟ یا یک خیال؟»

تیلیا از گوشه چشم به او نگاه کرد.«من کاملا انسانم، بهت اطمینان می‌دم.»

لختی سکوت حاکم شد. پس از شروع آواز اولین جیرجیرک، تیلیا سکوت را شکست.«چرا ازم خواستی برگردم، تاریوس؟»

شنیدن نام خودش از زبان او حس شیرینی داشت. تاریوس جواب داد:«تو... شگفت انگیزی.»

«و تو هم علاقه به کشف کردن چیزهای شگفت انگیز داری! درسته؟»

تاریوس حس می‌کرد گناهی نابخشودنی مرتکب شده.«من فقط می‌خواستم... بهتر بشناسمت.» ساده‌دلی و صداقتش از لحن کودکانه‌اش مشهود بود.

«مثل من.»

تاریوس لبخند زد. او و تیلیا وجه اشتراک داشتند!

تیلیا ادامه داد:«من از ستاره‌ها خوشم میاد.»

تاریوس گفت:«من هم.» و راست هم می‌گفت. آسمان ذره ذره با قالی پولکی شب فرش می‌شد، و ستارگان بیرون می‌آمدند.

تیلیا، انگار که این یک بازی بود، گفت:«نوبت توئه.»

تاریوس باورش نمی‌شد که تیلیا از او خواسته بود چیزی درباره خودش بگوید، اما گفت:«من توی مدرسه تربیت جنگجو تحصیل می‌کنم... هجده سالمه... هفت ماه دیگه سوگند نوزده سالگی می‌خورم.»

تیلیا گفت:«واقعا می‌خوای که سوگند بخوری؟»

«بله، همون قدر می‌خوامش که حرف زدن با تو رو می‌خوام.»

تیلیا خندید.«پس دودلی!»

تاریوس گفت:«با تمام قلبم می‌خوامش.» برای اولین بار هم صدا با او خندید.

یک بار دیگر آخرین پرتوهای آفتاب بر او می‌تابید، و سپس، دوباره در خاطره‌ای دیگر بود؛ در چمنزاری سبز در حاشیه جنگل‌های پراکنده، نفس‌زنان می‌دوید و دختر موفیروزه‌ای را دنبال می‌کرد. روز مقدس رایانا بود، و مدرسه تعطیل.

عاقبت تیلیا از نفس افتاد، روی سبزه‌ها نشست و دستش را به میان موهایش برد. آن روز آن پیراهن نکبت سفری را به تن نداشت، بلکه پیراهنی سفید و پرچین پوشیده بود که نو بودنش از بوی پارچه‌اش مشخص بود. پیراهن آستین نداشت و به جایش یقه‌ای پرچین برایش دوخته بودند. از زانو کم کم صورتی می‌شد تا این که لبه‌هایش به قرمز خونی می‌رسید. موهایش را آن روز شانه زده بود و با گیره نقره بسته بود. گیسویش مثل آبشاری روی شانه‌هایش ریخته بود.

تاریوس کنار او نشست، پاهایش را دراز کرد. نزدیک به دو ساعت دویده بودند.

تیلیا گفت:«خسته... شدم!»

تاریوس گفت:«من هم!»

تیلیا روی سبزه‌ها دراز کشید و دستهایش را زیر سرش گذاشت. آفتاب پهنه آسمان را روشن کرده بود، اما هنوز ظهر نرسیده بود. ابرها در آسمان آبی تلالویی سفید داشتند. آنجا چمنزاری در غرب سرزمین آزاد شمالی بود و غیر از اسب‌های وحشی و گاهی چند چوپان، کسی آن‌ها را نمی‌دید. تیلیا نفس عمیقی کشید و صورتش به لبخندی روشن شد. موهایش دور صورتش پخش شده بودند. تاریوس عقب خزید و کنار سر او نشست. او هم سعی کرده بود بهترین لباسش را بپوشد، که عبارت بود از اضافه کردن یک جلیقه قهوه‌ای به لباس همیشگی‌اش. به تیلیا خیره شد. به صورت بی‌نقص و شاد او، چشمان آبی درخشانش، گیسوان بی‌نظیر، بازوان سیمگون، خالکوبی کوچک پرنده‌ روی شانه راستش و پاهای برهنه‌اش که از سپیده‌دم روی چمن‌ها دویده بودند. آرام طره‌ای از موی او را نوازش کرد و احساس گناه وجودش را گرفت.

تیلیا گفت:«می‌دونی، نمی‌تونم تا ابد بمونم.»

«می‌دونم.» آرزو می‌کرد کاش نمی‌دانست.

«من خیلی از تو بزرگترم.»

چرا این را می‌گفت؟ چرا باید مهم می‌بود که جای مادر مادربزرگ تاریوس را دارد؟ آیا اصلا اهمیتی داشت، این که چقدر اختلاف سنی داشتند یا چه موانعی بر سر راهشان بود، آن هم در این لحظه بی‌نظیر از هماهنگی و همراهی؟

با کلافگی التماس کرد:«بس کن، تیلیا. بار سومیه که از رفتن حرف می‌زنی. می‌دونم که بالاخره می‌ری، مثل هر رویایی که تموم می‌شه. اما بس کن. اینقدر نگو که بودن ما با هم چقدر مشکل داره.»

اشکی مثل مروارید روی گونه تیلیا غلتید و به سمت گوشش سر خورد.«اما این اشتباهه. من می‌رم و تو آسیب می‌بینی.»

«پس نرو.»تاریوس راه دیگری بلد نبود.

«نمی‌تونم. تو دلیلش رو نمی‌فهمی.»دلیلش چه اهمیتی داشت؟ مهم این بود که او خواهد رفت، و تاریوس در تمام سه ماه گذشته این را می‌دانست.

اما تاریوس نمی‌خواست بفهمد. صادقانه گفت:«تو میری. و من می‌میرم.»

تیلیا بلند شد و مقابل او نشست.«این یه تهدیده؟» موهایش پریشان شده بودند؛ اما نه، تاریوس فکر کرد که فقط به شکلی هنرمندانه ژولیده شده‌اند.

گفت:«حقیقته.»

تیلیا لبخند زد.«بذار من حقیقت رو بهت بگم: من می‌رم، و تو باهاش کنار میای. سوگندت رو می‌خوری و یه سینور خوب می‌شی و جون خیلی ها رو نجات می‌دی. گه گاهی یادی از من می‌کنی و دل‌خوش می‌شی، مثل یاد کردن از...»

«رویایی که تموم شده.» تاریوس جمله او را کامل کرد.

«درسته.» لب‌هایش را بر هم فشرد.

«تو چی؟ تو می‌ری و من رو فراموش می‌کنی؟»

«من تا ابد به یادت خواهم بود.»

«این فقط یه حرفه.» تاریوس دلخور بود.

تیلیا با لجبازی گفت:«هر طور می‌خوای تعبیرش کن، ولی من می‌رم. باید برم. و این به اون معنی نیست که دوستت ندارم.»

تاریوس به او خیره شد.«مگه تو هم دوستم داری؟» صدایش بچگانه‌ترین حالت ممکن را داشت.

«خیلی احمقی که نفهمیدی.» تیلیا نگاهش را از او می‌دزدید.

تاریوس به پهنای صورتش خندید.«واقعا احمقم!»

کوهستان را ید و سرما را حس کرد، و در خاطره‌ای دیگر گم شد.

تیلیا ایستاده بود، داشت دکمه شنلش را می‌بست. دیوارهای معبد از تمیزی برق می‌زدند و مجسمه رایانا به آن ها بی‌اعتنا بود.

تاریوس از در بزرگ معبد وارد شد و دستمال تمیزکاری و سطلی آب در دست داشت. سه ماه به سینور شدنش مانده بود. به تیلیا نگاه کرد که داشت شالش را روی سرش می‌کشید. سطل از دستش افتاد و دنگی صدا کرد. آب‌کف کثیف روی پله‌ها جاری شد.

داد کشید:«تو نباید بری! نباید الان بری!» از عصبانیت دستمال را به کناری پرت کرد.

تیلیا گفت:«نمی‌تونم، نمی‌تونم، اونا ردمو گرفته‌ن.» پشتش به تاریوس بود، اما صدایش بغض‌آلود می‌نمود.

«پس منم باهات میام!»

«می‌خوای مجرم باشی؟ فکر نمی‌کنم.»

«برام مهم نیست!»

تیلیا ناگهان به طرف او چرخید.«نه! تو نمیای.»

تاریوس مصمم به طرف او رفت.«تو نمی‌تونی مجبورم کنی تیلیا. تو می‌خوای بری، من نمی‌خوام بدون تو بمونم.»

«ولی می‌مونی. تو باید سینور بشی، تو باید به مردم کمک کنی. زندگی من تباه شده، بیش از یک قرن!»

تاریوس نفهمید کی اشک‌هایش روی صورتش سرازیر شدند.«من پنهانت می‌کنم. می‌برمت سرزمین آزاد، توی یه روستا، قسم می‌خورم...» به زانو افتاد.«تیلیا خواهش می‌کنم، پری‌ها دعای من رو می‌شنون، خدایان صدامو می‌شنون، نرو!» لبه دامن او را سفت گرفته بود.

فیروزه چشمان تیلیا به نظر سخت و نفوذناپذیر می‌رسید.«دعای تو برآورده نمی‌شه، چون من دارم می‌رم.»

تاریوس گفت:«به من دروغ گفتی. من دوستت دارم! تو داری من رو می‌کشی!»

فیروزه سخت شکست.«نه! نه! تو نمی‌میری، من میرم و تو زنده می مونی، من نمی‌تونم زندگی تو رو هم تباه کنم!»

تاریوس بلند شد و داد کشید:«همین حالا هم داری تباهش می‌کنی! فک می‌کنی برام اهمیتی داره فراری باشم یا سینور؟ بدون تو مرگ و زندگی یک مزه داره.»

تیلیا جواب نداد و به سمت در معبد رفت.

تاریوس داد زد:«اخه چرا ترکم می‌کنی؟»

تیلیا ناگهان برگشت و تاریوس آبشاری از اشک‌های شور را روی گونه‌هایش دید.«چون دوستت دارم، احمق!»

تاریوس به دنبالش دوید.«تیلیا!»

تیلیا روی اسب سفیدش پرید.«فرداشب، نیمه‌شب، بیا پشت کوه غربی.» اسب به تاخت درآمد و تاریوس پشت سرش ملتمسانه فریاد زد:«تیلیا خواهش می‌کنم!»

تیلیا به تاختن ادامه داد.

تاریوس به داخل معبد دوید. خودش را جلوی مجسمه رایانا به زانو انداخت.«رایانا، خدایان، پری‌ها خواهش می‌کنم به من برش گردونین!» عاجزانه به هرچیزی چنگ می‌انداخت، به هر روزنه‌ای که شاید تیلیا برگردد.

می‌دانست که شب بعد هم نخواهد توانست جلوی او را بگیرد. می‌دانست همه چیز رو به اتمام است و نمی‌توانست تحمل کند. سینه‌اش دیوانه‌وار تیر کشید و نفهمید کی به صورت جلوی مجسمه افتاد و خوابش برد.

یک بار دیگر بوی تند مرده و جادو را از نسیم غرب حس کرد و بلافاصله در آخرین خاطره حل شد.

نیمه‌های شب بود، او و تیلیا در کوهستان مقابل هم ایستاده بودند، نور ماه و ستارگان رویشان افتاده بود.

تیلیا معجون کوچک را در دست تاریوس گذاشت.«این همون معجونه. گفتم طوری تنظیمش کنن که من رو از یاد ببری.»

تاریوس سرش را به چپ و راست تکان داد.«من نمی‌خوام فراموشت کنم!» دست ظریف او را محکم در هر دو دستش گرفته بود، گویی می‌ترسید محو شود، خاکستر شود یا از بین برود.

«می‌خوای درد بکشی؟»

«هرچی، ولی نمی‌خوام فراموش کنم. می‌خوام وقتی دوباره هم رو دیدیم، بشناسمت.»

تیلیا با صدای گرفته‌ای گفت:«اگر بار دیگه‌ای وجود داشته باشه.»

تاریوس التماس‌کنان گفت:«اگه می‌خوای بری، برو. من هم دیگه از خودم حرفی نمی‌زنم، دیگه نمی‌گم بدون تو می‌میرم. ولی مجبورم نکن فراموشت کنم!»

«این ابدی نیست، تاریوس.»

«منظورت چیه؟»

«در اولین روز دهه چهارم زندگیت، روز تولد سی و یک سالگیت، اگر به غروب خورشید نگاه کنی من رو به یاد میاری.»

«ازم می‌خوای بیشتر از یازده سال تو رو از یاد ببرم؟»

«ازت می‌خوام خیالم رو راحت کنی.»

صورت تاریوس سردرگم بود. تیلیا ادامه داد:«باید برم، و روحم از دردی که می‌کشی در عذابه. بنوشش تا با خیال راحت برم. مطمئن باش یازده سال دیگه، وقتی من رو دوباره به یاد آوردی، اگر هنوز هم دوستم داشتی، ما متعلق به هم خواهیم بود.»

به بطری نگاه کرد و گفت:«فقط بنوشش، و منتظر غروب سی سالگیت باش.»

تاریوس زمزمه کرد:«اون غروب رو می‌پرستم.» درب بطری کوچک را باز کرد.

تیلیا خندید و گفت:«چه شاعر شدی!»

تاریوس خنده او را با چشمانش نوشید و پرسید:«وقتی تو رو به یاد بیارم، برمی‌گردی؟»

«برمی‌گردم.» قولی پوچ بود، هردو این را می‌دانستند.

تاریوس بطری را سر کشید. افتادن خودش را حس کرد و صدای خرد شدن بطری کوچک سنگی را شنید.

تاریوس روی صخره نشسته بود. قلبش به شدت می‌تپید. هنوز صدای تیلیا را می‌شنید:«برمی‌گردم... برمی‌گردم...»

حالا می‌دانست. خاطره آن موهای فیروزه‌ای که سالها مدفون بود، حالا بیرون آمده و تمام قلبش را گرفته بود. می‌دانست. آن دو متعلق به هم بودند، تاریوس هنوز او را دوست داشت، سی‌امین آفتاب غروب کرده بود. تیلیا به قولش عمل کرده و حتی زودتر از موعد برگشته بود. اما تاریوس چه خام و چه احمق، اجازه داده بود او تنها به کام مرگ برود.
 
  • شروع کننده موضوع
  • #98

zeynabgol

از تبار رایانا :)
ارسال‌ها
3,094
امتیاز
31,558
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل سی و هشتم/ اپیزود سه

سحر فرا رسیده بود. امیر و بهراد کنار آتش خوابیده بودند. آستو تمام شب بیدار مانده بود. این را می‌شد از مقدار زیاد هیزم‌هایی که سوخته بودند و روشن ماندن آتش تا صبح فهمید.

امیر وقتی بیدار شد که آستو داشت با برادر ناتنی‌اش صحبت می‌کرد.«عمو گفت که... پدر شدی.» آن‌ها معمولا داوینه صحبت می‌کردند، ایمن‌تر بود و آینو هم به اندازه آستو با آن راحت بود.

آینو دندان‌هایش را تق تق برهم زد.«عمو نباید این حرفو می‌زد.» او روی چهار پایه‌ای نشسته بود و بدن منقبضش نشان می‌داد راحت نیست.

«من فقط...»

«نباید!» فریاد آینو موجی از باد سرد به سمت آستو فرستاد. آتش خاموش شد. آستو به وضوح لرزید، خودش را اندکی جمع کرد و شانه‌هایش لحظه‌ای به جلو خمیده شدند.

«خیله خب.»امیر از پشت آستو دست‌های رنگ‌پریده آینو را می‌دید که در هم قفل شده بودند.

آینو خودش شروع کرد:«تو... تو هیچ وقت اون طلسم رو تجربه نکردی... و نمی‌کنی... من...» دندان‌هایش را با حالتی عصبی به هم کوبید. تق تق، تق تق!

آستو دستان عرق‌کرده و سرد او را گرفت.«تو خودت می‌خوای دربارش حرف بزنی. عمو به حرفات گوش نمی‌داد، مگه نه؟»

آینو جواب نداد. گفت:«پایه اون طلسم، آتشه، می‌دونستی؟ به یکی مثل تو می‌ساخت، نه یکی مثل من. نه من.»

«آینو...»

«دختره خیلی جوون بود. نسبت به بقیه شون. قیافشو وقتی طلسم از سرم پرید یادم اومد. گمونم برای همین منو انتخاب کرده بود... منو سوژه کرده بود... من جوون بودم...» تق تق، تق تق. دندان‌هایش را به هم کوبید و ستون فقرات امیر لرزید.

«آینو... نمی‌تونم بگم درک می‌کنم.»

«نه نمی‌تونی، نمی‌تونی، مادر تو مرده. می‌دونستی؟ می‌دونستی؟ دختره ساحره آتش جدید بود. دختره خواهر تو بود، خواهر من بود، هم‌خون تو، هم‌خون من، نمی‌دونی چقدر شبیه تو بود و من یه هفته بعد فهمیدم... یه هفته بعد یادم اومد...»

موهای آستو از پشت مشتعل به نظر می‌رسیدند. آینو ناله کرد:«ازشون متنفرم. از ساحره‌ها متنفرم. خواهر من الان همسر منه. از این نفرت انگیزتر هست؟ خواهرزاده من دختر منه، چندش آوره.»

آستو دستش را روی شانه او گذاشت. آینو ادامه داد:«ذات دختره آتش بود، ذات اون طلسم هم آتش بود، منو می‌سوزوند آستو. می‌سوزوند، درد داشت، و اون طلسم طوری دست و پای روحمو بسته بود که حتی نمی‌تونستم فریاد بکشم... فقط می‌سوختم و می‌سوختم... از من قدرت می‌کشید، مثل یه خرگوش زخمی بودم که یه کرکس زنده زنده از گوشت تنش می‌خورد و حتی نمی‌تونست آرزوی مرگ کنه... بوردنژ، من حتی انسان نیستم، انسان همه عناصر رو داره ولی من از آتش خالی‌ام، آتش متضاد منه، نقطه ضعف منه...»

امیر نگاه آستو را نمی‌دید، اما آینو را به وضوح می‌دید. او آشکارا لرزید و تمام موهایش از ریشه تا نوک سفید شدند.

آستو با نگرانی گفت:«بس کن، بوردنژ. آروم باش.»

اما آینو خمیده و دردمند شده بود.«هنوز درد رو حس می‌کنم. فکر می‌کنی کی دوباره برگردن؟ آتش به یخ غالبه، من فرزند قدرتمندی به اون دختر... به خواهرمون... دادم و اون قطعا برمی‌گرده.»

«آینو... نمی‌فهمی داری با خودت چی‌کار می‌کنی؟ اون برنمی‌گرده، اون یه جانشین داره، چرا باید یه بچه دیگه بخواد؟»

آینو سر بلند کرد و امیر با دیدن چشمانش که به رنگ برف در آمده بودند، ترسید.

حرف‌های آینو به هذیان‌هایی به زبان مارژیتی بدل شد. زن‌عمویشان آهسته از خانه بیرون آمد. آستو بازوهای برادرش را گرفت، جلوی او زانو زد و با صدایی نگران سعی کرد آرامش کند.

زن با سبدی در دست به سمت آنها آمد.

یک لحظه بود، امیر از جا پرید. پایش به بهراد خورد و او را هم بیدار کرد.

بدن آینو به عقب قوس برداشت و افتاد. چهارپایه چپه شد. آینو لحظه‌ای تشنج‌وار لرزید، سپس خشکش زد و در حالی که گلویش خِرخِر می‌کرد و چشمانش به بالا چرخیده بودند، یخ تیز و سوزن‌مانند مثل گیاهی سمی اطرافش روی زمین شروع به رشد کرد. آستو عقب پرید، نه که از خارهای یخی تیز ترسیده باشد، چیزی مثل یک طوفان سرد او را به عقب هل داد. زن‌عمو جیغ کشید و به سمت آنها دوید و در تابستان، دهکده مارژیت‌ها میزبان برف شد.

*
 
بالا