ه.الف.سایه

شروع موضوع توسط reza-handsome ‏2010/7/25 در انجمن دیوان

  1. reza-handsome

    reza-handsome کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    698
    امتیازات:
    +1,631 / -47
    نام مرکز سمپاد:
    شهید بهشتی
    شهر:
    شهرکرد
    شعر نی خاموش هوشنگ ابتهاج
    امیدوارم لذت ببرید
    ----------------------------------------------------------------------
    [​IMG]
    باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم
    آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم
    خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست
    تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم

    خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست
    از چشم من ببین که چو غوغاست در دلم
    من نالی خوش نوایم و خاموش ای دریغ
    لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم
    دستی به سینه ی من شوریده سر گذار
    بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم
    زین موج اشک تفته و توفان آه سرد
    ای دیده هوش دار که دریاست در دلم

    باری امید خویش به دلداری ام فرست
    دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم
    گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز
    صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم
     
    • لایک لایک x 11
  2. mgh-nano

    mgh-nano کاربر خاک انجمن خورده

    ارسال ها:
    1,428
    امتیازات:
    +3,391 / -70
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان یک
    شهر:
    کرمان
    دانشگاه:
    شهید بهشتی
    رشته دانشگاه:
    cs
    امیر هوشنگ ابتهاج ، معروف به «ه.الف سایه»، شاعر متخلص به سایه و موسیقی‌پژوه ایرانی است.

    او در 6 اسفند 1306 در رشت متولد شد و پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود.

    ابتهاج سرپرست برنامه گل‌ها در رادیوی ایران، پس از کناره گیری داوود پیرنیاو پایه‌گذار برنامه موسیقایی گلچین هفته بود.تعدادی از غزل‌های او توسط خوانندگان ترانه اجرا شده‌است.

    ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود. بعدها که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد، ابتهاج شعری با اشاره به همان روابط عاشقانه‌اش با گالیا سرود.

    [​IMG]

    اینم شعرش :

    دیریست گالیا!

    در گوش من فسانهٔ دلدادگی مخوان!

    دیگر ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!

    دیرست گالیا! به ره افتاد کاروان


    عشق من و تو؟ این هم حکایتی است

    اما در این زمانه که درمانده هر کسی

    از بهر نان شب

    دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

    شاد و شکفته در شب جشن تولدت

    تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک

    امشب هزار دختر همسال تو ولی

    خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک

    زیباست رقص و ناز سرانگشت های تو

    بر پرده های ساز

    اما هزار دختر بافنده این زمان

    با چرک و خون زخم سرانگشت هایشان

    جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

    از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

    پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا

    وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

    از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

    در تار و پود هر خط و خالش، هزار رنج

    در آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ

    اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

    اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

    دست هزار کودک شیرین بی گناه

    چشم هزار دختر بیمار ناتوان ...

    دیریست گالیا!

    هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست

    هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان

    هنگامهٔ رهایی لبها و دست هاست

    عصیان زندگی است

    در روی من مخند!

    شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

    بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!

    بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!

    یاران من به بند،

    در دخمه های تیره و غمناک باغشاه

    در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک

    در هر کنار و گوشهٔ این دوزخ سیاه

    زودست گالیا!

    در من فسانهٔ دلدادگی مخوان!

    اکنون ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!

    زودست گالیا! نرسیدست کاروان ...

    روزی که بازوان بلورین صبحدم

    برداشت تیغ و پردهٔ تاریک شب شکافت،

    روزی که آفتاب

    از هر دریچه تافت،

    روزی که گونه و لب یاران همنبرد

    رنگ نشاط و خندهٔ گمگشته بازیافت،

    من نیز باز خواهم گردید آن زمان

    سوی ترانه‌ها و غزلها و بوسه ها

    سوی بهارهای دل انگیز گل فشان

    سوی تو،

    عشق من ....

    × شمام اگه شعراشو داشتین بذارین !
    × اگه از زندگیشم چیزی میدونید بذارید !
    × اول بخونید ، بعد امتیاز بدید !
     
    • لایک لایک x 15
  3. silence

    silence کاربر حرفه ای

    ارسال ها:
    526
    امتیازات:
    +473 / -12
    نام مرکز سمپاد:
    علامه حلی - شهید قدوسی
    شهر:
    تهران
    دانشگاه:
    شهید بهشتی
    رشته دانشگاه:
    دندانپزشکی
    پاسخ : ه.الف.سایه

    ممنون تاپیک به جاییه!

    بسترم

    صدف خالی یک تنهاییست

    و تو چون مروارید

    گردن آویز کسان دگری...
     
    • لایک لایک x 8
  4. mgh-nano

    mgh-nano کاربر خاک انجمن خورده

    ارسال ها:
    1,428
    امتیازات:
    +3,391 / -70
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان یک
    شهر:
    کرمان
    دانشگاه:
    شهید بهشتی
    رشته دانشگاه:
    cs
    پاسخ : ه.الف.سایه

    زمین - مرجان

    سنگی‌ست زیر آب
    در گود شب گرفته دریای نیلگون
    تنها نشسته در تک آن گور سهمناک
    خاموش مانده در دل آن سردی و سکون
    او با سکوت خویش
    از یاد رفته‌ایست در آن دخمه سیاه
    هرگز بر او نتافته خورشید نیمروز
    هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه
    بسیار شب که ناله بر آورد و کس نبود
    کان ناله بشنود
    بسیار شب که اشک برافشاند و یاوه گشت
    در گود آن کبود
    سنگی‌ست زیر آب ولی آن
    شکسته سنگ
    زنده‌ست می‌تپد به امیدی در آن نهفت
    دل بود اگر به سینه دلدار می نشست
    گل بود اگر به سایه خورشید می شکفت
     
    • لایک لایک x 5
  5. silence

    silence کاربر حرفه ای

    ارسال ها:
    526
    امتیازات:
    +473 / -12
    نام مرکز سمپاد:
    علامه حلی - شهید قدوسی
    شهر:
    تهران
    دانشگاه:
    شهید بهشتی
    رشته دانشگاه:
    دندانپزشکی
    پاسخ : ه.الف.سایه

    ...

    خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
    نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد

    به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
    خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد

    شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست
    هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد

    زهی امید که کامی از آن دهان می جست
    زهی خیال که دستی در آن کمر می زد

    دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
    دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد

    تمام شب به خیال تو رفت و می دیدم
    که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد ...
     
    • لایک لایک x 4
  6. فرزانه ج

    فرزانه ج کاربر فعال

    ارسال ها:
    64
    امتیازات:
    +171 / -0
    نام مرکز سمپاد:
    دبیـرسـتان فرزانـگان 1
    شهر:
    تـهران
    پاسخ : ه.الف.سایه

    چقدر شعرای ِ اینجا کمه ... !

    " سرگذشت "

    باز باران است و ، شب چون جنگلی انبوه
    از زمین آهسته می روید .
    با نواهایی به هم پیچیده ، زیر ریزش باران ،
    با خود او را زیر لب نجواست ،
    سرگذشتی تلخ می گوید .

    کوچه تاریک است .
    بانگ پایی می شود نزدیک .
    شاخه ای بر پنجره انگشت می ساید .
    اشک ِ باران می چکد بر شیشه ی تاریک .
    من نشسته پیش آتش ، در اجاقم هیمه می سوزد .
    دخترم یلدا
    خفته در گهواره اش ، می جنباندش مادر .

    شب گرانبارست و ، باران همچنان یکریز می بارد .
    سایهء باریک ِ اندام زنی افتاده بر دبوار ،
    بچه اش را می فشارد در بغل ، نومید .
    در دلش انگار چیزی را
    می کَنند از ریشه ، خون آلود .
    لحظه ای می ایستد ، خم می شود آهسته با تردید ...
    رعد می غرد .
    سیل می بارد .
    آخرین اندیشه مادر :
    -" چه خواهی شد ؟ ... "
    آسمان گویی ز چشم او فرو می بارد این باران ...

    باز باران است و ، شب چون جنگلی انبوه
    بر زمین گسترده هر سو شاخ و برگش را .
    با صداهایی به هم پیچیده دارد زیر لب نجوا .
    من نشسته تنگدل پیش ِ اجاق سرد .
    دخترم یلدا
    خفته در گهواره اش آرام ...
     
    • لایک لایک x 2
  7. amm

    amm عاطفهــ مهدویـــــ

    ارسال ها:
    125
    امتیازات:
    +1,320 / -13
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان 5
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    علم و صنعت
    رشته دانشگاه:
    فیزیک
    پاسخ : ه.الف.سایه

    به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
    به دل امید درمان داشتم، درمانده تر رفتم
    تو کوتَه دستیم می خواستی ورنه من مسکین
    به راه عشق اگر از پا در افتادم، به سر رفتم
    نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
    ز کویت عاقبت با دامنی خونین جگر رفتم
    حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
    زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
    ندانستم که تو کی آمدی، ای دوست کی رفتی
    به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
    تو قدر من ندانستی و حیف از بلبلی چون من
    که از خار غمت ای تازه گل خونینه پر رفتم
    مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
    بلی رفتم ولی هر جا که رفتم در به در رفتم
    به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذار من
    از این ره برنمی گردم که چون شمع سحر رفتم
    تو رشک آفتابی کی به دست «سایه» می آیی
    دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم
     
    • لایک لایک x 3
  8. مجتبی73

    مجتبی73 کاربر فوق فعال

    ارسال ها:
    99
    امتیازات:
    +351 / -20
    دانشگاه:
    صنعتی شریف
    رشته دانشگاه:
    عمران
    پاسخ : ه.الف.سایه

    چند غزل از هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)
    گوشمال پنجه ی عشق :-h :x



    خدای را که چو یاران نیمه راه مرو
    تو نور دیده ی مایی به هر نگاه مرو
    تو را که چون جگر غنچه جان گلرنگ است
    به جمع جامه سپیدان دل سیاه مرو
    به زیر خرقه ی رنگین چه دام ها دارند
    تو مرغ زیرکی ای جان به خانقاه مرو
    مرید پیر دل خویش باش ای درویش
    وز او به بندگی هیچ پادشاه مرو
    مباد کز در میخانه روی برتابی
    تو تاب توبه نداری به اشتباه مرو
    چو راست کرد تو را گوشمال پنجه ی عشق
    به زخمه ای که غمت می زند ز راه مرو
    هنر به دست تو زد بوسه ، قدر خود بشناس
    به دست بوسی این بندگان جاه مرو
    گناه عقده ی اشکم به گردن غم توست
    به خون گوشه نشینان بی گناه مرو
    چراغ روشن شب های روزگار تویی
    مرو ز آینه ی چشم سایه ، آه مرو


    هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

    مرگ دوباره





    در هفت آسمان چو نداری ستاره ای
    ای دل کجا روی که بود راه چاره ای
    حالی نماند تا بزنی فالی ای رفیق
    خیری کجاست تا بکنی استخاره ای
    هر پاره ی دلم لب زخمی ست خون فشان
    جز خون چه می رود ز دل پاره پاره ای
    از موج خیز حادثه ها مأمنی نماند
    کشتی کجا برم به امید کناره ای
    دیدار دلفروز تو عمر دوباره بود
    اینک شب جدایی و مرگ دوباره ای
    از چین ابروی تو دلم شور می زند
    کاین تیغ کج به خون که دارد اشاره ای
    گر نیست تاب سوختنت گرد ما مگرد
    کآتش زند به خرمن هستی شراره ای
    در بحر ما هراینه جز بیم غرق نیست
    آن به کزین میانه بگیری کناره ای
    ای ابرغم ببار و دل از گریه باز کن
    ماییم و سرگذشت شب بی ستاره ای

    هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)



    هنر گام زمان


    امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
    ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
    گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
    دانی که رسیدن هنر گام زمان است
    تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
    بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
    آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
    دریا شود آن رود که پیوسته روان است
    باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
    بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
    از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
    این دیده از آن روست که خونابه فشان است
    دردا و دریغا که در این بازی خونین
    بازیچه ی ایام ، دل آدمیان است
    دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
    این دشت که پامال سواران خزان است
    روزی که بجنبد نفس باد بهاری
    بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
    ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
    دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
    فریاد ، ز داد آن همه گفتند و نکردند
    یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
    خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
    این صبر که من می کنم افشردن جان است
    از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
    گنجی ست که اندر قدم راهروان است
    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)



    سرای سرود

    دگر نگاه مگردان در آسمان کبود
    کبوتران تو پر خسته آمدند فرود
    به هر چه می نگرم با دریغ و بدرود است
    شد آن زمان که جهان جمله مژده بود و درود
    دریغ عهد شکر خواب و روزگار شباب
    چنان گذشت که انگار هر چه بود نبود
    چه نقش ها که به خون جگر زدیم و دریغ
    کز آن پرند نگارین نه تار ماند و نه پود
    سخن به سینه ی تنگم نمی زند چنگی
    که گور گریه ی خاموش شد سرای سرود
    چه رفت بر سر آن شهسوار دشت شفق
    که خون همی چکد از سم این سمند کبود
    بود که خرمن خاکسترش به باد رود
    چو تنگ شد نفس آتش از تباهی دود
    مباد سایه که جانت بماند از رفتار
    که در روندگی دایم است هستی رود
    تو را که گوش دل است و زبان جان خوش باش
    که نازکان جهان راست با تو گفت و شنود

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)


    لب خاموش






    امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
    فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
    این در همیشه در صدف روزگار نیست
    می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
    دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
    ای ماه با که دست در آغوش می کنی
    در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
    هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
    می جوش می زند به دل خم بیا ببین
    یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
    گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
    بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
    جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
    حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
    سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
    زین داستان که با لب خاموش می کنی
    هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)


    زبان نگاه

    نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
    تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
    گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
    پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
    روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
    حالیا چشم جهانی نگران من و توست
    گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
    همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
    گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
    ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
    این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
    گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
    نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
    هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
    سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
    وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

    هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

    در کوچه سار شب






    درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
    به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند
    یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
    کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
    نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
    دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
    گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
    یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
    دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
    که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
    چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
    برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
    نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
    وگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند


    هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)


    آینه در آینه





    مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا
    سایه ی تو گشتم و او برد به خورشید مرا
    جان دل و دیده منم ، گریه ی خندیده منم
    یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا
    کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز
    کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا
    پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من
    آینه در آینه شد ، دیدمش ودید مرا
    آینه خورشید شود پیش رخ روشن او
    تاب نظر خواه و ببین کآینه تابید مرا
    گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق ملک
    گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا
    نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
    رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا
    هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم
    بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا
    چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
    باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا
    پرتو بی پیرهنم ، جان رها کرده تنم
    تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا


    هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)



    بی نشان



    زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
    گر سر کنم حکایت هجران غریب نیست
    جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
    کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
    گم گشته دیار محبت کجا رود
    نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
    عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
    ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست
    در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
    این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست
    جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
    وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست
    گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
    کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست
     
    • لایک لایک x 8
  9. amm

    amm عاطفهــ مهدویـــــ

    ارسال ها:
    125
    امتیازات:
    +1,320 / -13
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان 5
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    علم و صنعت
    رشته دانشگاه:
    فیزیک
    پاسخ : ه.الف.سایه

    این یکی خیلی قشنگ بوود :)
    ولی مصراع دوم بیت اول درستش اینه : سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا:)
     
    • لایک لایک x 3
  10. amm

    amm عاطفهــ مهدویـــــ

    ارسال ها:
    125
    امتیازات:
    +1,320 / -13
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان 5
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    علم و صنعت
    رشته دانشگاه:
    فیزیک
    پاسخ : ه.الف.سایه

    فوق العاده، عالی، واقعا بی نظیر بود! :) :x
     
    • لایک لایک x 2
  11. lab0o

    lab0o کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    992
    امتیازات:
    +5,193 / -29
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان دو/یک
    شهر:
    تهران
    دانشگاه:
    شهید بهشتی
    رشته دانشگاه:
    روان‌شناسی
    پاسخ : ه.الف.سایه

    سایه ها، زیرِ درختان، در غروب سبز می گریند
    شاخه ها چشم انتظارِ سرگذشتِ ابر.
    و آسمان، چون من ، غبارآلودِ دلگیری
    باد بویِ خاکِ باران خورده می آرد.
    سبزه ها در راهگذارِ شب، پریشانند
    آه ، اکنون بر کدامین دشت می بارد؟
    باغ حسرتناک بارانی است ،
    چون دل من در هوای گریه سیری
    8-> این شعر عالیه!
     
    • لایک لایک x 4
  12. amm

    amm عاطفهــ مهدویـــــ

    ارسال ها:
    125
    امتیازات:
    +1,320 / -13
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان 5
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    علم و صنعت
    رشته دانشگاه:
    فیزیک
    پاسخ : ه.الف.سایه

    تا تو با منی زمانه با من است
    بخت و کام جاودانه با من است
    تو بهار دلکشی و من چو باغ
    شور و شوق صد جوانه با من است
    یاد دلنشینت ای امید جان
    هر کجا روم روانه با من است
    ناز نوشخند صبح اگر توراست
    شور گریه ی شبانه با من است
    برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست
    رقص و مستی و ترانه با من است
    گفتمش مراد من به خنده گفت
    لابه از تو و بهانه با من است
    گفتمش من آن سمند سرکشم
    خنده زد که تازیانه با من است
    هر کسش گرفته دامن نیاز
    ناز چشمش این میانه با من است
    خواب نازت ای پری ز سر پرید
    شب خوشت که شب فسانه با من است
     
    • لایک لایک x 2
  13. alirezah_1377

    alirezah_1377 کاربر فوق فعال

    ارسال ها:
    89
    امتیازات:
    +70 / -6
    نام مرکز سمپاد:
    دستغیب ١ شیراز
    پاسخ : ه.الف.سایه

    ارغوان ــ ه . ا . سايه ( هوشنگ ابتهاج )

    ارغوان

    شاخه ی هم خون جدا مانده ی من

    آسمان تو چه رنگ ست امروز ؟

    آفتابی ست هوا ٬

    یا گرفته ست هنوز ؟

    من درین گوشه

    که از دنیا بیرون ست ٬

    آسمانی به سرم نیست

    از بهاران خبرم نیست

    آنچه میبینم

    دیوار است

    آه

    این سخت سیاه

    آنچنان نزدیک ست

    که چو بر می کشم از سینه نفس

    نفسم را بر می گرداند

    ره چنان بسته

    که پرواز نگه

    در همین یک قدمی می ماند

    کور سویی ز چراغی رنجور

    قصه پرداز شب ظلمانی ست

    نفسم میگیرد

    که هوا هم اینجا زندانی ست

    هر چه با من اینجا ست

    رنگ رخ باخته است

    آفتابی هرگز

    گوشه ی چشمی هم

    بر فراموشی این دخمه نیانداخته است

    اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده

    کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

    یاد رنگینی در خاطر من

    گریه می انگیزد

    ارغوانم آنجاست

    ارغوانم تنهاست

    ارغوانم دارد می گرید

    چون دل من که چنین خون آلود

    هر دم از دیده فرو میریزد

    ارغوان

    این چه رازیست که هر بار بهار ٬

    با عزای دل ما می آید ؟

    که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است ؟

    اینچنین بر جگر سوختگان

    داغ بر داغ می افزاید

    ارغوان پنجه ی خونین زمین

    دامن صبح بگیر

    وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس

    کی برین دره غم می گذرند ؟

    ارغوان

    خوشه ی خون

    بامدادان که کبوترها

    بر لب پنجره ی باز سحر

    غلغله می آغازند

    جان گلرنگ مرا

    بر سر دست بگیر

    به تماشا گه پرواز ببر

    آه بشتاب

    که هم پروازان

    نگران غم هم پروازند

    ارغوان

    بیرق گلگون بهار

    تو بر افراشته باش

    شعر خون بار منی

    یاد رنگین رفیقانم را

    بر زبان داشته باش

    تو بخوان نغمه نا خوانده ی من

    ارغوان

    شاخه ی هم خون جدا مانده من ......

    به نظرم بهترين شعره ايشونه
     
    • لایک لایک x 5
  14. lab0o

    lab0o کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    992
    امتیازات:
    +5,193 / -29
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان دو/یک
    شهر:
    تهران
    دانشگاه:
    شهید بهشتی
    رشته دانشگاه:
    روان‌شناسی
    پاسخ : ه.الف.سایه

    خوب بیایید بحثی پیرامون این شاعر داشته باشیم:
    هوشنگ ابتهاج هم غزل سرا هستند هم شعر نو می سرایند. خوب به نظر شما تو کدوم کار قوی تر هستند؟ شما بیشتر از شعر های نوی ایشون لذت می برید یا غزل هاشون؟
    --------------------------------
    چه قدر که استقبال شد :-"
    خوب من این جا دو تا شعر از سایه میذارم یک غزل + یک شعر نو با هم بررسی کنیمش.
    غزل:

    زنده وار

    چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
    نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
    غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
    که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
    چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
    که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
    دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
    چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
    نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
    دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
    همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
    دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
    سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
    تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
    به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
    که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
    چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
    بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
    نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
    منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
    سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
    که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
    به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
    بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

    شعر نو:

    تاسیان


    خانه دل تنگ غروبی خفه بود
    مثل امروز که تنگ است دلم
    پدرم گفت چراغ
    و شب از شب پر شد
    من به خود گفتم یک
    روز گذشت
    مادرم آه کشید
    زود بر خواهد گشت
    ابری هست به چشمم لغزید
    و سپس خوابم برد
    که گمان داشت که هست این همه درد
    در کمین دل آن کودک خرد ؟
    آری آن روز چو می رفت کسی
    داشتم آمدنش را باور
    من نمی دانستم
    معنی هرگز را
    تو چرا
    بازنگشتی دیگر ؟
    آه ای واژه شوم
    خو نکرده ست دلم با تو هنوز
    من پس از این همه سال
    چشم دارم در راه
    که بیایند عزیزانم آه
     
    • لایک لایک x 5
  15. amm

    amm عاطفهــ مهدویـــــ

    ارسال ها:
    125
    امتیازات:
    +1,320 / -13
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان 5
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    دانشگاه:
    علم و صنعت
    رشته دانشگاه:
    فیزیک
    پاسخ : ه.الف.سایه

    صرفا نمیتونیم بگیم فقط نو یا فقط غزل! آدم شعر نو یا غزلهایی از ابتهاج میخونه که عمیقا لذت میبره! البته نسبت به شاعرای دیگه من فک میکنم شعر نو هاش تاثیر گذار تره!

    یکی مثل این که خیلی بی ربط با این ایام عزاداری هم نیست! (بنظرم نهایت هنر و توانمندی شاعرو نشون میده! توصیفاتش بی نظیره)



    چه فکر می کنی؟
    که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟
    درين خراب ريخته
    که رنگ عافيت ازو گريخته
    به بن رسيده راه بسته‌ای‌ست زندگی؟

    چه سهمناک بود سيل حادثه
    که همچو اژدها دهان گشود
    زمين و آسمان زهم گسيخت
    ستاره خوشه خوشه ريخت
    و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد.

    هوا بد است
    تو با کدام باد میروی؟

    چه ابر تيره‌ای گرفته سينه‌ی تو را
    که با هزار سال بارش شبانه روز هم
    دل تو وا نمی‌شود.

    تو از هزاره‌های دور آمدی
    در اين درازنای خون فشان
    به هر قدم نشان نقش پای توست،
    برين درشتناک ديولاخ
    زهر طرف طنين گام‌های رهگشای توست،
    بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
    به خون نوشته نامه‌ی وفای توست،
    به گوش بيستون هنوز
    صدای تيشه‌های توست.

    چه تازيانه ها که با تو تاب عشق آزمود
    چه دارها که با تو گشت سر بلند
    زهی شکوه قامت بلند عشق
    که استوار ماند در هجوم هر گزند.

    نگاه کن
    هنوز آن بلند دور،
    آن سپيده آن شکوفه زار انفجار نور
    کهربای آرزوست،
    سپيده‌ای که جان آدمی هماره در هوای اوست،
    به بوی يک نفس در آن زلال دم زدن
    سزد اگر هزار بار
    بيفتی از نشيب راه و باز
    رو نهی بدان فراز

    چه فکر می‌کنی؟
    جهان چه آبگينه شکسته‌ای‌ست
    که سرو راست هم در او شکسته می‌نمايدت.
    چنان نشسته کوه در کمين دره‌های اين غروب تنگ
    که راه بسته می‌نمايدت.

    زمان بی‌کرانه را
    تو با شمار گام عمر ما مسنج
    به پای او دمی‌ست اين درنگ درد و رنج.
    به سان رود
    که در نشيب دره سر به سنگ می‌زند
    رونده باش
    اميد هيچ معجزی ز مرده نيست،
    زنده باش.
     
    • لایک لایک x 1
  16. khashayarfn

    khashayarfn کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    595
    امتیازات:
    +1,845 / -43
    نام مرکز سمپاد:
    شهید دستغیب 1
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1394
    دانشگاه:
    دانشگاه شیراز
    رشته دانشگاه:
    مهندسی برق - کنترل
    تلگرام:
    اینستاگرام:
    پاسخ : ه.الف.سایه

    حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست
    هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست
    نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری ست
    بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست
    بیا که مسئله بودن و نبودن نیست
    حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست
    بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش
    هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست
    به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند
    چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست
    جدایی از زن و فرزند سایه جان ! سهل است
    تو را ز خویش جدا می کنند ، درد اینجاست
     
    • لایک لایک x 2
  17. پرنیان.ک

    پرنیان.ک کاربر حرفه ای

    ارسال ها:
    463
    امتیازات:
    +8,212 / -162
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    خرم آباد
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    عاشق ابتهاجم :زار می زند "ای خوشا من که تو ام جان و جهانی سایه"

    شعر شفیعی کدکنی برای ۹۰ سالگی استاد ابتهاج

    پرتو شعلۀ عصیان زمانی سایه
    هرچه خوانند تو را برتر از آنی سایه

    نیست امروز کسی عارف و زندیق بهم
    تو درین ره همه‌جا ورد زبانی سایه

    نوجوان بودی و شعرت همه آفاق گرفت
    در نود سالگی‌ات نیز همانی سایه

    چشم بد دور ازین شعبده در کار هنر
    آفتابی تو که در سایه نهانی سایه

    از طلسمات غزل آنچه گشودند تو را
    رهرو واقف این گنج روانی سایه

    از دَد و دیو چه بیمت که بدین خاتم شعر
    راستی را که سلیمان زمانی سایه

    هر که یک لحظه تو را دید همه عمر خوش است
    کیمیای دل هر پیر و جوانی سایه

    کبریایی که به سلطانیِ فقر است تو را
    فارغ از کوکبۀ کون و مکانی سایه

    دورم از مجلسِ یاران که ندیمند تو را
    همّتم لیک نه دور است و تو دانی سایه

    خواست خوشنام پیامی پیِ بزم یاران
    گم شدم دل که در آن سوی گمانی سایه

    نیّت خیر مگردان و بیا جانب ما
    که وطن را به سحر مژده رسانی سایه

    لحظه‌ای نیست که غافل شود از یاد تو دل
    ای خوشا من که توام جان جهانی سایه
     
    • لایک لایک x 4
  18. احسان از نوع قیچی ساز

    احسان از نوع قیچی ساز کاربر حرفه ای

    ارسال ها:
    403
    امتیازات:
    +997 / -46
    نام مرکز سمپاد:
    شهید مدنی 1
    شهر:
    تبریز/قم
    سال فارغ التحصیلی:
    1400
    دانشگاه:
    بارهم نمیدونم
    رشته دانشگاه:
    نمیدونم
    سایه ان روز دیدم تو را
    که در غم چنان پنهان بودی
    که دل سیاوش از این رخ خون شد
    ان دیر هنگام که از خانه مادریت گفتی
    بی خبر از کاوه کشان که به خون رستم زنده اند
    وکجایی ببینی که در این هجران بی پایان
    ناعظ شب های خاموش اسمان شده ام
    به تقدیری این اخرین بارم هست
    که در این پیر جهان تعلل بکنم
    شمع هجرانم را خاموش کن
    تا که عشقبازی از سوی باران بیاید

    الف .آشنا
    به مناسبت دیدا هوشنگ ابتهاج در نمایشگاه یک متنی نوشته بودم گفتم بد نیست تو سایت باشه
     
    آخرین ویرایش: ‏2019/5/10
    • لایک لایک x 1
  19. sadlove

    sadlove لنگر انداخته

    ارسال ها:
    3,360
    امتیازات:
    +19,740 / -529
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    شـیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    93
    مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا
    سایه او گشتم و او برد ب خورشید مرا

    جان دل و دیده منم ، گریه خندیده منم
    یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا

    کعبه منم ، قبله منم ، سوی من ارید نماز
    کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

    پرتو دیدار خوشش تافته در دیده من
    اینه در اینه شد : دیدمش و دید مرا


    اینه خورشید شود پیش رخ روشن او
    تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

    گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک
    گوهری خوب نظر امد و سنجید مرا

    نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
    رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا

    هر سحر از کاخ کرم چون ک فرو می نگرم
    بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا

    چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
    باش ک صد صبح دمد زین شب امید مرا

    پرتو بی پیرهنم ، جان رها کرده تنم
    تا نشوم سایه خود باز نبینید مرا


    بعدن نوشت : خب اینو بالا گفتن مثکه . یکی دیگم براتون میخونم :د

    باز ای دلبرا ک دلم بی قرار تست
    وین جان بر لب امده در انتظار تست

    در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
    جز باده ای ک در قدح غمگسار تست

    ساقی بدست باش ک این مست می پرست
    چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار تست

    هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
    اسایشی ک هست مرا در کنار تست

    سیری مباد سوخته تشنه کام را
    تا جرعه نوش چشمه شیرین گوار تست

    بی چاره دل ک غارت عشقش ب باد داد
    ای دیده خون ببار ک این فتنه کار تست

    هرگز ز دل امید گل اوردنم نرفت
    این شاخ خشک زنده ب بوی بهار تست

    ای سایه صبر کن ک براید ب کام دل
    ان ارزو ک در دل امیدوار تست
     
    آخرین ویرایش: ‏2019/5/9
    • لایک لایک x 3
  20. پرنیان.ک

    پرنیان.ک کاربر حرفه ای

    ارسال ها:
    463
    امتیازات:
    +8,212 / -162
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    خرم آباد
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    صبر كن ای دل پر غصه در این فتنه و شور
    گرچه از قصه ی ما می تركد سنگ صبور

    از جهان هیچ ندیدیم و عبث عمر گذشت
    ای دریغا كه ز گهواره رسیدیم به گور

    تو عجب تنگه ی عابركشی ای معبر عشق
    كه به جز كشته ی عاشق نكند از تو عبور

    در فروبند برین معركه كه كآن طبل تهی
    گوش گیتی همه كر كرد ز غوغای غرور

    تیز برخیز ازین مجلس و بگریز چو باد
    تا غباری ننشیند به تو از اهل قبور

    مرگ می بارد ازین دایره ی عجز و عزا
    شو به میخانه كه آنجا همه سورست و سرور

    شعله ای بركش و برخیز ز خاكستر خویش
    زان كه تا پاك نسوزی نرسی سایه به نور
     
    • لایک لایک x 1