f hojjati

شروع موضوع توسط f hojjati ‏2019/4/25 در انجمن آلبوم هنری

?

نظرت درمورد وضعیت ادبیاتی و هنری من چیه؟ :))

  1. خ خ

    2 رای
    16.7%
  2. خ

    3 رای
    25.0%
  3. ق ق

    1 رای
    8.3%
  4. ن ت

    6 رای
    50.0%
  1. f hojjati

    f hojjati کاربر فوق فعال

    ارسال ها:
    121
    امتیازات:
    +948 / -221
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    1402
    ❗️(فعلا)بدون نام-#قسمت_سیزدهم

    نمی خوام همه ی عقاید و تعصبامو یه دفعه بریزم دور ولی چی کار می تونم بکنم؟ یه عمر این شکلی بودم و چیزی دستمو نگرفت!الانم که اینجوری شدم!یه عمر از کنار قرآن رد شدم حالا بزار ببینم توش چی نوشته؟!! مریم که چیز بدی دست آدم نمی ده!!
    -باشه...حالا فردا یه نگاهی بهش میندازم...
    چند دقیقه بعد غذا میرسه.آخرین باری که با مریم غذا خوردم یادم نمیاد!ولی الان که خیلی خوش میگذره!!
    غذا که تموم میشه یواش یواش واسه خواب آماده میشیم...انقدر حرف زدم که دارم بیهوش میشم!!
    مریم می خواد رو زمین بخوابه!!تعجب خودمو بروز نمی دم.به هرحال هرکی یه جوره دیگه!
    با کمک هم رخت خواب ها رو پهن می کنیم.من رو تخت،مریم رو زمین!! شب بخیر میگیم و چراغو خاموش می کنم.پتو رو روی سرم می کشم و به امید فردایی بهتر و حال خوب تر چشامو می بندم...
    ...با صدای زمزمه و گریه از خواب بیدار میشم.هوا هنوز تاریکه و ساعت،دو!ولی مریم بیداره.نمی دونم چی شده که داره گریه می کنه!؟...نمی دونم چشه؟! نمی دونم چی زمزمه می کنه؟! ولی...ولی فکر کنم داره نماز میخونه!
    من هرچیزی هم که درمورد نماز ندونم،اینو میدونم که نصف شب و ساعت دو وقت نماز نیست!
    خب شاید مشکلی داره یا...نمی دونم ولی بهتره بزارم تنها باشه.خودمو به خواب میزنم ولی نمی تونم از فکرش بیام بیرون.همینطوری تو دلم موضوع رو پیچیده تر می کنم و هزارجور ماجرا واسش میسازم تا چشمام سنگین میشن و پلکام می افتن رو هم...
    ادامه دارد...
     
    • لایک لایک x 2
  2. f hojjati

    f hojjati کاربر فوق فعال

    ارسال ها:
    121
    امتیازات:
    +948 / -221
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    1402
    ❗️(فعلا)بدون نام-#قسمت_چهاردهم

    -شقایق جان!...شقایق خانم!
    به زور چشمامو باز می کنم.هنوز آفتاب کامل طلوع نکرده! بابا این مریم خواب و آسایش نداره!؟
    -بله؟!...چیزی شده؟
    -نه!...فقط خواستم بگم که نماز نمیخونی؟نماز صبح خیلی مهمه ها!
    -ولم کن بابا! نماز صبح کیلوچنده؟ بزار بخوابم.
    بعدشم پتو رو می کشم رو سرم.پتو رو می کشه پایین.نوز می زنه تو چشم و صورتم.دستمو جلوی صورتم نگه می دارم و منتظر حرفش میشم.
    -ببینم!...تو مگه دنبال یه حال خوب نمی گشتی؟
    -چرا!
    -مگه از اینطوری زندگی کردن خسته نشده بودی؟
    -چرا!
    -مگه منو قبول نداری؟
    -چرا!
    -مگه رو حرفم حساب نمی کردی؟
    -چرا!
    -مگه نگفتی بمونم که از تنهایی دربیای؟
    -وااای!...چرا!...آخرش میخوای چی بگی؟
    -به حرفم گوش کن و پاشو.
    ای بابا! ظاهرا که ول کن نیست.فقط واسه اینکه دست از سرم برداره بلند میشم.اما من که چیزی بلد نیستم!!
    نمی دونم چند دقیقه طول میکشه تا بهم وضو رو یاد میده و نمازو باهام مرور می کنه.آخر سر هم میگه:
    -زود باش الان قضا میشه ها!!!
    می دونم قضا شدن یعنی چی.واسه اینکه بیشتر گیر نده سریع یه مانتو و شال می پوشم و تند تند نماز می خونم...
    ادامه دارد...
     
    • لایک لایک x 1
  3. f hojjati

    f hojjati کاربر فوق فعال

    ارسال ها:
    121
    امتیازات:
    +948 / -221
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    1402
    ❗️(فعلا)بدون نام-#قسمت_پانزدهم

    بعد از نماز هردو دراز می کشیم.حالا که بازم یه فرصت پیش اومده خیلی دوست دارم از مریم سوالی که خیلی وقته دارم رو بپرسم.
    -مریم!
    -جانم؟!
    -میگم که...تو خسته نمیشی از چادرت؟...از اینکه هر روز صبحِ به این زودی بلند شی و نماز بخونی؟
    -شقایق جونم!اگه بدونی این کارا چه لذتی واسم داره! اگه بدونی چقدر کیف می کنم وقتی با خدا حرف می زنم! چقدر آرامش می گیرم وقتی تو خیابون چادر سرمه! آدم تا تو این حال و هوا نباشه این عشق و آرامشو نمی تونه درک کنه!
    از این حرفا زیاد شنیدم.توقع همچین جوابی هم ازش داشتم.اما...واقعا چه لذتی؟! مگه میشه آدم انقدر به خودش سختی بده و از اون طرف لذت هم ببره؟!
    -...الان با حرفم موافقی یا مخالف که سکوت کردی؟؟
    -ام..چیزه..نظری ندارم!
    یواش می خنده.
    -تو نمی خوای بخوابی؟
    -کم پیش میاد بعد از نماز خوابم ببره.تو میخوای بخوابی بخواب.
    -خب اگه نمی خوابی چیکار می کنی؟
    -از همون کتابی که بهت پیشنهاد دادم استفاده می کنم.
    -خب بجز اون چی؟
    لبخند می زنه.
    -می دونم حوصله ت سر رفته.الان خیلی زوده! بزار یکی دوساعتی بگذره.بعدش می برمت یه جایی که یه کم حال و هوات عوض شه.
    مریم همیشه جاهای خوبی واسه گذروندن وقت با بچه ها سراغ داشت.دلم میخواد ببینم هنوزم از اون جاها داره یا نه؟
    -باشه.پس من فعلا بخوابم.عادت ندارم این موقع بیدار شم.اگه گشنه ت شد تو یخچال خوراکی هست.
    -باشه عزیزم.خوب بخوابی!
    ادامه دارد...
     
    • لایک لایک x 2
  4. f hojjati

    f hojjati کاربر فوق فعال

    ارسال ها:
    121
    امتیازات:
    +948 / -221
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    1402
    ❗️(فعلا)بدون نام-#قسمت_شانزدهم

    وقتی بیدار میشم یه ساعتی گذشته و مریم داره با گوشیش کار می کنه.

    خیلی دلم میخواد به فرهاد زنگ بزنم.ولی اگه بپرسه دیروز چی شده بود چی باید جواب بدم؟

    نکنه رفتارم انقد بد بوده که کلا بزنه زیر همه چیز!!!!

    شاید باورت نشه ولی فرهاد انقدر دم دمی مزاج و لوسه که بعید نیست بخاطر همچین چیز کوچولویی قید همه چی رو زده باشه!

    نمی دونم چه ویژگیی داره که اینجوری عاشقش شدم!

    چاره ای نیست.بالاخره باید زنگ بزنم.

    بعد از گذشتن صدای چند تا بوق گوشی رو برمی داره ولی حرف نمی زنه.

    -…فرهاد؟!….الو؟!

    جواب نمی ده.

    -…قهری؟؟…..ببین من دیروز حالم خوب نبود.یعنی حوصله ی خودمم نداشتم…..می دونم رفتارم خوب نبود…..منت کشی نمی کنما!!!!….اصلا!…..فقط خواستم سوء تفاهم نشه یه وقت.همین!…..من اهل منت کشی نیستم خودتم می دونی!…….فرهاد نمی خوای جواب بدی؟….خیلی خب باشه……می دونم الان عصبانی هستی…..پس صبر می کنم تا آروم بشی…..فقط…..فقط امیدوارم تصمیم اشتباهی نگیری و بخاطر یه تندی کوچولو رابطه مونو به هم نزنی…..من منتظر جوابتم……اگه حرفامو شنیدی بهشون فکر کن…..باور کن هر آدمی یه وقتایی از این موقعیت ها واسش پیش میاد……….جواب نمی دی؟……باشه……پس منتظرم……خدافظ!

    نمی دونم رفتار من خیلی بد بوده یا فرهاد خیلی زودرنجه!

    آخه واقعا چیز بدی بهش نگفتم که!گفتم؟؟

    دلم میخواد زودتر با مریم بریم اونجایی که میگه بلکه یه کم حالم بهتر شه که دوباره از این اتفاقا نیفته.پس برم ببینم کجا قراره بریم…

    ادامه دارد….
     
  5. f hojjati

    f hojjati کاربر فوق فعال

    ارسال ها:
    121
    امتیازات:
    +948 / -221
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    1402
    ❗️(فعلا) بدون نام- #قسمت_هفدهم

    به سمت مریم که میرم متوجهم میشه و گوشی رو خاموش می کنه.

    با لبخند ازم استقبال می کنه:بیدار شدی؟

    -آره.خب حالا بگو ببینم کجا میخوایم بریم؟

    باید خودت بیای و ببینی.پس برو حاضر شو تا منم یه هماهنگی هایی انجام بدم! :))

    -خب چی بپوشم آخه؟

    -هرچه می خواهد دل تنگت! :)))

    سرمو به نشونه ی تایید تکون میدم و میرم تو اتاق.

    جایی که مریم بخواد بره احتمالا خیلی نباید لباسای چسنده و اینا پوشید….حالا محض احتیاط هم شده بخاطر خوشحالی مریم یه مانتوی نسبتا پوشیده تر می پوشم.شال گل گلی رو میذارم رو سرم و با مریم از خونه میریم بیرون.

    -جایی که میخوایم بریم یه کم دوره.پس اگه اشکالی نداره دوستم با ماشین بیاد دنبالمون.

    -نه بابا چه اشکالی؟!

    چند دقیقه بعد یه ماشین روبه رومون وایمیسته که یه دختر با تیپ و قیافه ی شبیه مریم پشت فرمونشه.از همونا که دلم میخواد با ماشین بهش بزنم!!

    حواسم نبود خودم ماشین دارم! البته بهتر! الان کی حوصله رانندگی داره آخه؟

    می ریم و سوار میشیم. من عقب،مریم جلو.

    دوستش ازم چنان استقبال گرمی می کنه که انگار چندین ساله همدیگه رو می شناسیم.

    -سلااام! حالتون چطوره؟ خوبین؟ :)

    -سلام بله ممنون.

    -از آشنایی با شما خوشبختم!

    -ممنون…..منم همینطور

    البته منم همینطور آخرش رو همینجوری گفتم حالا یه ذره بگذره ببینیم خوشبختیم یا نه!

    ماشین راه میفته و بعد از حدود ده دقیقه جلوی یه ساختمون دو طبقه وایمیسته.

    ادامه دارد...
     
    آخرین ویرایش: ‏2019/4/29
    • لایک لایک x 1
  6. f hojjati

    f hojjati کاربر فوق فعال

    ارسال ها:
    121
    امتیازات:
    +948 / -221
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    1402
    ❗️(فعلا) بدون نام- #قسمت_هجدهم

    -اینجا کجاست؟

    -هرچند وقت یه بار با بچه ها اینجا جمع میشیم.خوش میگذره!

    -از بچه های دبیرستان کسی هست؟

    _آره اتفاقا عاطفه و زهرا هستن.

    عاطفه و زهرا هم مثل خیلی از بچه ها تو دبیرستان رفیق جینگ مریم بودن ولی ظاهر و ایناشون بیشتر به هم شبیه بود.

    -چه خوب! خیلی دوست دارم ببینمشون!

    سه تایی به سمت ساختمون میریم و مریم زنگ میزنه. از پشت آیفون صدایی میگه:به به! سلام! بفرمایید!

    بعدم در باز میشه.میریم تو و بعد از چند تا پله وارد یه فضای نستا بزرگ فرش شده می رسیم که ده پونزده تا دختر همسن مون دوروهم نشستن و حرف میزنن.

    کفشامونو درمیاریم که بریم تو.دخترا با دیدن مریم کلی ذوق میکنن و سلام و چاق و سلامتی می کنن.

    دوست مریمم که اومده بود دنبالمون توی جمع غریبه نیست.

    فقط من غریبه م!!!! ظاهرشون با من فرق می کنه کاش همه شون مثه مریم باشن و تو بتونم جمعشون راحت باشم.

    ادامه دارد...
     
    • لایک لایک x 1
  7. f hojjati

    f hojjati کاربر فوق فعال

    ارسال ها:
    121
    امتیازات:
    +948 / -221
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    1402
    سلام و پوزش بابت تاخیر زیاد :)
    این شعرو اگه اشتباه نکنم توی آذر پارسال سرکلاس فیزیک(نصفش و نصف دیگه ش تو خونه) گفتم:
    در می زنم
    واسه از نو شروع کردن دوباره خیلی دیره
    به هر در می زنم غم های من از بین نمی ره
    به هر در می زنم در می زنم در می زنم هی
    کسی حتی نگاهش سمت این در هم نمی ره

    به هر در می زنم بن بسته این کوچه دوباره
    به هر در می زنم کوچه ش هوای خوش نداره
    به هر در می زنم پشت درش خالیه! خالی!
    روی موجی پر از افسردگی میشم سواره

    به هر در می زنم هیچکی خریدار دلم نیست
    نمی دونم چرا اصلا کسی دور و برم نیست
    نمی دونم چرا سر در گمم انقدر خدایا !
    دلم پرواز میخواد الان ولی بال و پرم نیست (دو جور خونده میشه جفتشم درسته)

    دلم خسته ست از این دنیا! از این دنیای بی رحم
    از این دنیا که هر لحظه ازش هی میخورم زخم
    دلم میخواد یه جا بودم پر از آرامش و امن
    همه خوب بودن و هیچ کس نبود رو صورتش اخم

    تا همینجا نوشتم آخرش یه ذره بازه شاید بعدا ادامه ش دادم....
     
    • لایک لایک x 1
    • دیسلایک دیسلایک x 1
  8. موازی

    موازی کاربر فوق فعال

    ارسال ها:
    116
    امتیازات:
    +2,097 / -57
    نام مرکز سمپاد:
    سمپاد شیراز
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    93
    دانشگاه:
    پلی تکنیک
    رشته دانشگاه:
    مهندسی برق
    خوبن. بامزه هستن نوشته هات ولی اولین چیزی که به ذهنم میرسه شخصیت منفی باف ناله کن هست. بابا یا یه کاری رو اصلا نکن یا اگه میکنی اینقدر ناله هم نکن
     
    • لایک لایک x 1
    • دیسلایک دیسلایک x 1
  9. f hojjati

    f hojjati کاربر فوق فعال

    ارسال ها:
    121
    امتیازات:
    +948 / -221
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    1402
    چشم مرسی و از نظر و نصیحتتون سعیمو می کنم:-"

    البته خب این شعر آخری تو شرایطی بودم که واقعا خیلی بد بودش و رسما فقط انرژی منفی بودم ولی خب الان دیگه انقد زیاد نیست:D
     
    • لایک لایک x 1