f hojjati

شروع موضوع توسط f hojjati ‏2019/4/25 در انجمن آلبوم هنری

?

نظرت درمورد وضعیت ادبیاتی و هنری من چیه؟ :))

نظرسنجی بسته شده در ‏2019/8/22.
  1. خ خ

    2 رای
    16.7%
  2. خ

    3 رای
    25.0%
  3. ق ق

    1 رای
    8.3%
  4. ن ت

    6 رای
    50.0%
مدیران: ***Paradise
  1. f hojjati

    f hojjati اصلا لایق اسمم نیستم :(

    ارسال‌ها:
    431
    امتیازات:
    +4,640 / -935
    نام مرکز سمپاد:
    فرز1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    02
    سلام به همه:-h

    ازونجایی که به وجود شاعرا و داستان نویسای خیلی قدر تو سایت پی بردم گفتم بد نیست بنده هم شعرایی که از بچگی تا حالا گفتم رو قرار بدم و از نظرات دوستان بهره مند شوم:D

    درحال نوشتن یک رمان هم هستم
    واسه اینکه تاپیکا زیاد نشه همه شو با هم همینجا میذارم

    مرسی از توجه و نگاه گرمتون پیشاپیش
    مهرتون پایدار:D
     
    • لایک لایک x 5
  2. f hojjati

    f hojjati اصلا لایق اسمم نیستم :(

    ارسال‌ها:
    431
    امتیازات:
    +4,640 / -935
    نام مرکز سمپاد:
    فرز1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    02
    اولین شعر طنزم که همین دوشنبه گفتمش:

    الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
    که درس آسنا نمود اول ولی افتاد مشکل ها:((
    ز مشق و امتحاناتم چو مغزم گشت بی سامان
    در اینجا کاش می گفتم what is فاز معلم ها؟:D
    شدم دیوانه و چشمم شده تار و بسی کم سو
    ز بس دیدم ز بس خواندم متمم ها مکمل ها~X(
    دبیر و دانش آموز و کلاس و زنگ تفریح و...
    چه وضعی هست آخر این؟ شدن خسته محصل ها!!#-)
    نشانم ده تو دیواری که کوبم کله را بر آن~X(
    گهی از دست لادن جان(دبیر ریاضی مون(همینجا پیشنهاد میکنم برین بانگ هام رو بخونین و با معلم ریاضی مون آشنا بشین)) گه از مفعول و فاعل ها
    همه کارم ز خرخوانی به بدنامی کشید آخر:))
    شده رویم سیاه پس چون روم من سوی منزل ها؟؟
    اگر بیستی همی خواهی ز درس غافل مشو فاطی!!(تخلصم سمیه ست ولی دیگه با وزن فاطی جور بود:)))
    تو برخیز و برو سوی کتابا و مکمل(تکمیلی)ها
     
    آخرین ویرایش: ‏2019/5/10
    • لایک لایک x 16
  3. f hojjati

    f hojjati اصلا لایق اسمم نیستم :(

    ارسال‌ها:
    431
    امتیازات:
    +4,640 / -935
    نام مرکز سمپاد:
    فرز1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    02
    ❗️بدون نام! 1
    #قسمت_اول

    چند وقتیه خودمو نمی شناسم.چند وقتیه نمی دونم کیم.چند وقتیه تو دنیایی که همیشه توش بودم نیستم و حس غربت دارم.چند وقتیه بی قرارم.هرچی با چیزایی که قبلا آرومم می کردن وقت می گذرونم فایده نداره.یه حس عجیبی دارم.انگار…انگار دنبال یه چیزی می گردم و پیداش نمی کنم.انگار در حال دویدن برای رسیدن به چیزیم و بهش نمی رسموچند وقتیه گیجم!نمی دونم گذشتم چی بوده؟…الانم چیه؟…آیندم چی قرار بشه؟…هیچی نمی دونم!چند وقتیه اون شقایقی که همیشه بودم نیستم!

    ***

    از وقتی مامان بابام رفتن ایتالیا و تو خونه تنها شدم و فقط بعضی اوقات"قدسی جون"به خاطر پولی که گرفته میاد یه سری می زنه و می ره،این حس عجیب اومده سراغم.از بیکاری می شینم و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد؛به هرچی که از ذهنم بگذره فکر می کنم.واسه همینم گیج شدم!وقتی آدم تو این خونۀ درندشت دویست سیصدمتری تنها باشه معلومم هست که اینجوری می شه!هرچی از حرفای مهم تا بیهوده ترین حرفای ممکن تو"نت"با آشنا و غریبه حرف می زنم یا یک ساعت جلوی آینه هزار و یک جور آرایش می کنم و می رم تو خیابون بازم دلم خنک نمی شه.از پارتی های نصف شب و بزن و برقص با بچه ها هم دیگه حالم به هم می خوره!دیگه راه ها و کارای قدیمیم به درد نمی خوره.باید ببینم چیه که کم دارمش؟چیه که نبودنش این حس غریبو مثل یه میکروفون همه جای سرم پخش می کنه و نمی ذاره به هیچ چیز دیگه ای فکر کنم؟…ولی چه جوری؟



    ادامه دارد…
     
    • لایک لایک x 4
  4. f hojjati

    f hojjati اصلا لایق اسمم نیستم :(

    ارسال‌ها:
    431
    امتیازات:
    +4,640 / -935
    نام مرکز سمپاد:
    فرز1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    02
    رمانم اسم نداره:)):))
    انشاءالله به زودی انتخاب شه اسمش شمام کمک کنین وقتی بیشتر خوندین و از داستان مطلع شدین

    الان روزانه پنج قسمت میزارم تا جایی که نوشتم بعدش هر روز یه قسمت :)
     
    • لایک لایک x 2
  5. f hojjati

    f hojjati اصلا لایق اسمم نیستم :(

    ارسال‌ها:
    431
    امتیازات:
    +4,640 / -935
    نام مرکز سمپاد:
    فرز1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    02
    ❗️(فعلا) بدون نام-#قسمت_دوم

    بذار ببینم…پول؟!فراوون!هرچقدر بخوام هست!…امکانات؟!اوووووه!…تا دلت بخواد!….خانواده؟!اصیل و باعزت!بزرگ!بی نظیر!…زیبایی؟!خودم که خوشگلم!با آرایش و لباسای مد روز خوشگلیم دوبرابرم می شه!…پس چیه که کم دارمش؟چیه که نیست؟زندگی یعنی همینا دیگه!چی می مونه پس؟

    حالا دیگه بیشتر گیج شدم.خودمو ول می کنم روی مبل جلوی تلوزیون.من که این همه سال فقط ماهواره نگاه کردم.بذار یه بار ببینم کانالای خود ایران چی داره؟!کانال یک:«مقام معظم رهبری صبح امروز در دیدار با جمعی از…» -ولمون کن بابا!مقام معظم رهبری کیه دیگه؟!…کانال دو:«سخنرانی حجت الاسلام والمسلمین…» -ای بابا!…کانال سه:«در پی انصراف بازیکن تیم ملی"فلان"،"فلان فلانی"،از بازی با حریفش از رژیم سهیونیستی و از دست دادن جام ملت های آسیا…» -ای خاک تو اون سرت کنن!آخه حیف نبود؟!…اینا دیگه کین؟! …..کانال چهار:«نقد فیلم-معراجی ها:این فیلم از فیلم های خوب دفاع مقدس…» -بابا به جان خودم سی ساله این جنگ لعنتی تموم شده!بسه دیگه! ….کانال پنج:«مراسم عزاداری سالار شهیدان در روز…» -چرا باید این همه به گذشته فکر کنیم و به خاطرش غصه بخوریم؟یه اتفاقی افتاد و تموم شد رفت دیگه! ….کانال خبر:«حملۀ امروز صبح داعش به محله های"فلان"و"فلان” در سوریه…» -آخه اتفاقایی که تو جاهای دیگه می افته به ما چه ربطی داره؟می خوان حمله کنن بکنن خب!به ماچه؟ …کانال آموزش . قرآن رو ندیده رد می کنم.از هرچی تلوزیونه زده شدم!با عصبانیت تلوزیونو خاموش می کنم و خودمو ول می کنم رو مبل.خواب تنها چیزیه که از تمام کلافگی ها و فکرهای پریشون دورم می کنه.هنوز چشمام گرم نشده که تلفن زنگ می زنه!با بی حوصلگی گوشی رو برمی دارم و بدون حرف،صبر می کنم تا طرف پشت تلفن حرف بزنه:…..

    ادامه دارد…
     
    • لایک لایک x 4
  6. f hojjati

    f hojjati اصلا لایق اسمم نیستم :(

    ارسال‌ها:
    431
    امتیازات:
    +4,640 / -935
    نام مرکز سمپاد:
    فرز1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    02
    ❗️(فعلا)بدون نام-#قسمت_سوم

    -الو؟!…الو؟!…

    صدا آشناست.فرهاده!

    -شقایق خودتی؟!…الو؟!

    -سلام بگو.

    -چی شده؟خوبی؟

    -به تو ربطی نداره!حرفتو بزن.

    -اوه اوه اوه! ناسلامتی ما پسرعموتیما!…قرارم هست که…

    -اولا چه ربطی داره؟دوما هنوز هیچی معلوم نیست.یه چی گفتی و یه چی جواب دادم! حتی هنوز به مامی و پاپا هم نگفتم!

    -آخرشم ما نفهمیدیم تو به عمو و زن عمو چی می گی؟…مامی و پاپا،یا مامان و بابا؟

    -هرکدوم عشقم بکشه!

    -تو نمی خوای بگی چت شده نه؟!

    -چیزیم نیست!

    -وقتی با من اینجوری حرف می زنی حتما یه چیزیت هست.

    -فری ولم کن.کاری داری بگو وگرنه بای!

    -پیاده شو باهم بریم بابا! (صدایش را نرم تر می کند) می خواستم بپرسم پیشنهادمو بهشون گفتی یا نه؟!…که جوابمو گرفتم!

    -خب پس کاری نداری دیگه؟

    آه می کشد:«نه!آخرشم نگفتی چی شده ها!»

    -ول کن دیگه!بای!

    بدون اینکه منتظر جوابش بمونم گوشی رو قطع می کنم.سیم تلفنو می کشم.موبایلمو خاموش می کنم و خیز برمی دارم روی تخت…اگه یه وقت یکی کار مهم داشته باشه چی؟!…خودمو راضی می کنم و گوشی رو روشن می کنم.سرم دردگرفته و نمی تونم بخوابم.انقدر این پهلو اون پهلو می شم تا خوابم میبره.

    ادامه دارد…
     
    • لایک لایک x 3
  7. f hojjati

    f hojjati اصلا لایق اسمم نیستم :(

    ارسال‌ها:
    431
    امتیازات:
    +4,640 / -935
    نام مرکز سمپاد:
    فرز1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    02
    ❗️(فعلا)بون نام-#قسمت_چهارم

    بیدار که می شم دم غروبه.حوصلۀ هیچ کاری ندارم و کسلم.ولی مگه یه آدم چقدر می تونه بخوابه؟! رو تخت اینور اونور می شم و مشت می زنم به بالش.تو حال خودمم که یه هو یه صدایی میاد:«زیییییییییییینننننگ»! مثل برق گرفته ها از جا می پرم.گوشیمه! من کی زنگ گوشیمو این شکلی گذاشتم؟!….تو این سکوت صدای “زینگ"ممتدش واقعا آدمو می ترسونه!انقدر عصبانیم که دلم می خواد هرچی فحش بلدم بار اونی کنم که زنگ زده!…حیف که مامانمه!

    -الو؟!…سلام مامان!

    -سلام مامان جان!خوبی دخترم؟

    -بد نیستم.تو چطوری؟

    -ماهم خوبیم.فقط دلمون خیلی واست تنگ شده.

    -واقعا؟!

    -خب آره!چیه مگه؟!پدرمادرتیم دیگه!

    -نه هیچی!…خب چه خبر؟!…خوش میگذره؟

    -آره!خیلی!جات خالی! به تو چی؟

    -آره! به منم خیلی خوش میگذره.(!)

    -چه خوب! خب من دیگه باید برم. کاری نداری؟

    -نه.به سلامت! خدافظ!

    -خدافظ عزیزم!

    واااااای! وای! وای!…چقدر سخت بود!…

    …الان فک کردین حالم خوب شده که اینجوری با مامان حرف زدم؟…منو چی حساب کردین؟…

    نه بابا! این حال من فعلا خوب بشو نیست!…الانم کلی زور زدم که وضعیتو عادی جلوه بدم!

    …الان ضایع شدی؟! تا تو باشی زود قضاوت نکنی!

    خب! این خواب و بیداری و سکوت و تلفن و… که حالمو بدتر کرد! شاید اگه برم بیرون یه ذره هوا بخورم بهترشم….

    ادامه دارد…
     
    • لایک لایک x 2
  8. f hojjati

    f hojjati اصلا لایق اسمم نیستم :(

    ارسال‌ها:
    431
    امتیازات:
    +4,640 / -935
    نام مرکز سمپاد:
    فرز1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    02
    ❗️(فعلا)بدون نام-#قسمت_پنجم

    بعضی وقتا که می رم بیرون خیلی اعصابم خورد می شه! وقتی یه زن چادری از کنارم رد می شه دلم می خواد بهش بگم:«تو برو بشین تو خونه نمازتو بخون!!»

    وقتی یکی شونو پشت فرمون ببینم که دیگه هیچی!…حتی یه بار عمدی زدم به ماشین یه دختر چادری!!هر چند کلی پول دادم ولی دلم خنک شد!

    امروز که این شکلیم قدم زدنو به رانندگی ترجیح می دم.هیچی برنمی دارم.حتی کیف!حتی گوشی!…زود برمی گردم دیگه!

    حالا کجا برم؟…مهم نیست!هرجا! همینجوری برم ببینم به کجا می رسم!

    ***

    همینطور که دارم راه می رم،می رم تو فکر:…اگه مامان و بابا بفهمن که فرهاد بهم پیشنهاد ازدواج داده چی میگن؟…واکنششون خوبه یا بد؟…خب فرهاد که پسر بدی نیست.تازه فامیلم هستیم….چی میگن؟..عقد دخترعمو پسرعمو…؟؟؟حالا ولش کن.من که موافقم…یعنی سر میگیره؟…

    ⛔️…ببین فکرای بد نکنا!!!!فرهاد شاید دوهفته ست که اینو بهم گفته!کاملا هم قصدمون ازدواجه!!…گفتم که نگی نگفتی!…

    ادامه دارد…
     
    • لایک لایک x 3
  9. f hojjati

    f hojjati اصلا لایق اسمم نیستم :(

    ارسال‌ها:
    431
    امتیازات:
    +4,640 / -935
    نام مرکز سمپاد:
    فرز1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    02
    شاید داستان واستون پایان مشخصی داشته باشه
    ........اما هیچوقت زود قضاوت نکنید!!!
    :D
     
    • لایک لایک x 2
  10. اَفرا

    اَفرا کاربر خاک انجمن خورده

    ارسال‌ها:
    1,426
    امتیازات:
    +11,760 / -428
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان محقق اردبیلی
    شهر:
    اردبیل
    سال فارغ التحصیلی:
    1400
    تلگرام:
    اولین چیزی ک یادم افتاد در مور نظر سنجیت ، برگه های امتحانی ای بود ک معلم ابتدایی میدادش تصحیح کنم نمره بدم بعد خودش بررسیش کنه :))
    بعد برگه یکی همه درست بود ی اشتباه کوچولو داشت رو خط زیر خ خ اش ی نقطه توپر میزاشتیم :))
    ............................................
    اولا این ک شعر و داستان نویسی چه ربطی به انجمن هنر و آلبوم هنری داره؟:|
    دوما این ک ممکنه شعر هاتون جنبه فان داشته باشن ولی خب بهتر نیست تاکیدتون رو رو محتوا بیشتر کنین؟ -_-
    و سوما این ک
    در مورد رمانتون بهتره اول تمومش کنین ، خیلی پیش میاد جلوتر ک بری مجبور باشی ی قسمتی به پارت اولت اضافه کنی یا ازش حذفش کنی پس بهتر بود اول تمومش میکردی بعد پارت بندیش میکردی و میذاشتی
    و ازین جنبه هم مهندسی شده رفتار نکردین

    ببخشید ک بدون خوندن همه متنات نظر دادم "-:
    :-آرزوی موفقیت
     
    • لایک لایک x 2
  11. f hojjati

    f hojjati اصلا لایق اسمم نیستم :(

    ارسال‌ها:
    431
    امتیازات:
    +4,640 / -935
    نام مرکز سمپاد:
    فرز1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    02
    سلام و ممنون از حضور و نظرتون
    خب من دیدم نمونه های مشابهی وجود داره و خب فکر می کردم شعر و داستان هم هنر محسوب بشه
    خب الان فقط یه دونه گذاشتم خیلی شعرای دیگه دارم و تو این ده سالی که شعر میگم این اولین شعر طنز رسمیم بود جای پیشرفت خیلی داره میدونم و البته شعرای دبگه مو بزارم شاید نظرتون عوض شه
    بله با حرفتون موافقم ولی یه دوره ای خیلی تو نوشتنش وقفه افتاده بود و گفتم بزارم توی وبلاگ و کانالم و حالا هم اینجا که باعث شده ادامه ش بدم زودتر و تا حدی هم نتیجه داده وگرنه شاید اینکارو نمی کردم
    بازم ممنونم
     
    • لایک لایک x 1
  12. f hojjati

    f hojjati اصلا لایق اسمم نیستم :(

    ارسال‌ها:
    431
    امتیازات:
    +4,640 / -935
    نام مرکز سمپاد:
    فرز1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    02
    ❗️(فعلا)بدون نام-#قسمت_ششم

    «بووووووووووق!»

    با شنیدن صدا می پرم کنار.من وسط خیابون چیکار میکردم؟!…ای بابا!

    -خوبی عزیزم؟…حواست کجاست؟

    -ممنون خوبم.

    برمی گردم ببینم صدای کدوم خانم با مرامی بودجا می خورم!یه دختر چادری هم سن و سال خودمه….ووی!…از این پارچه ها هم داره. چی بود اسمش ؟…چف…چفی…آها! چفیه! چشمام چهارتا شده!از قیافه ش معلومه فهمیده انتظار دیدنشو نداشتم.لبخند می زنه:

    -بیشتر مواظب باش عزیزم!

    جواب نمی دم.چپ چپ نگاش می کنم و راهمو می کشم و می رم.چقد از این دخترایی که الکی خودشونو اسیر می کنن بدم میاد!

    -خدافظ!

    وااای!ول کن ما نیست!…باشه بابا تو خوبی!برمی گردم و لبخند مصنوعی که کاملا مصنوعیتش مشخصه تحویلش می دم و راهمو ادامه می دم.همینطور که راه می رم اطرافو نگاه می کنم…یه عده اونور خیابون دعوا می کنن…یه عده واسه جذب مشتری با داد و بیداد و…تبلیغ می کنن و… اینجا بیشتر سرم درد می گیره تا حالم خوب شه! اصلا نمی دونم کجام که بخوام برم خونه! انقدر بی فکرم که پولم برنداشتم…حالا چی کار کنم؟…یه ایستگاه اتوبوس جلو راهم سبز شد!…یعنی نه!من به یه ایستگاه اتوبوس برخوردم….حوصلۀ تجزیه تحلیل ندارم بیخیال!..می رم می شینم رو صندلی.واسه اینکه بیشتر تو شهر گم شم می خوام سوار اتوبوس شم!!…

    اتوبوس اومد.خالیِ خالی!خوش به حالم!می شینم رو صندلی های ته اتوبوس که بالاتره و چشامو می بندم…

    چشامو باز که می کنم رسیدیم ایستگاه آخر!…به خودم که میام یادم می افته هیچی همرام نیست!…میرم جلوی در و امیدوار می شم به جیبام.ولی خالیَن!پر از خالی!

    راننده با یه لحن خاص تحقیر آمیزی می پرسه:«نداری؟» آروم می گم:«نه!»

    از همون اول یه دختر چادری کنار اتوبوس داشت نگاهم میکرد.میاد بالا و کارت می زنه:

    -آقا ایشونو من حساب می کنم.

    -خدا بده برکت.

    واقعا این دفعه انتظارشو نداشتم!!

    -ولی آخه…

    -اشکال نداره عزیزم!مهم نیست!

    -ممنون…مرسی!

    -خواهش می کنم عزیزم!

    دست تکون می ده و پیاده می شه.منم پشتش میرم و خدافظی می کنم.بر می گرده و لبخند می زنه.اما این لبخند مثل لبخند من نیست!معلومه که از روی احساسشه و طبیعیه.

    ادامه دارد…
     
    • لایک لایک x 2
  13. f hojjati

    f hojjati اصلا لایق اسمم نیستم :(

    ارسال‌ها:
    431
    امتیازات:
    +4,640 / -935
    نام مرکز سمپاد:
    فرز1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    02
    ❗️(فعلا)بدون نام-#قسمت_هفتم

    نمی دونم چرا امروز هرچی چادریه سر راه من سبز میشه؟!-منظورم همون دوتاست- البته خب من از چادریا بدم نمیاد!از چادر بدم میاد! دخترای انقدر خوش برخورد و مهربون و…قشنگ!خودشونو با محدود کردن با چادر حیف می کنن…هی!…آدم دلش می سوزه!

    خب!حالا کجام؟…فکر کنم دیگه قشنگ گم شدم!اونم مفتی!…

    واستا ببینم!چقدر اینجا آشناست!…بعله!!…آدم چقدر می تونه شانس داشته باشه؟! هیچ جا محله ی خود آدم نمی شه!! اینجا رو دیده بودم.ولی تا حالا از اینور نیومده بودم!

    حدودا می دونم خونه کجاست ولی یواش یواش برم که همه جا رو ببینم.هرچند شبه و خوب دیده نمی شه! ولی معلوم نیست دوباره کی میخوام از اینور بیام!! آخه و اینجا و مسیری که به خونه می رسه،از یکی از محله هایی رد میشه که وضعیت و کلاسشون اصلا به ما نمی خوره!واسه همینم هیچوقت از این طرفا رد نمی شیم.

    همه جا ساکته! هیچ صدایی به گوش نمی رسه! ولی یه دفعه….

    -شقایق؟!

    می پرم هوا و سریع برمی گردم.

    -بله؟!

    -سلااام رفیق قدیمی!

    سلامِ کش دارش آشناست.جلوتر که میاد و خوب می بینمش مطمئن میشم.خودشه! مریم!

    ادامه دارد…
     
    • لایک لایک x 2
  14. f hojjati

    f hojjati اصلا لایق اسمم نیستم :(

    ارسال‌ها:
    431
    امتیازات:
    +4,640 / -935
    نام مرکز سمپاد:
    فرز1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    02
    ❗️(فعلا)بدون نام-#قسمت_هشتم

    مریم یکی از دوستای صمیمی دوران دبیرستانمه-ضمن اینکه یادآور بشم من الان هیجده سالمه! سنمو کم نمی کنما!!! واقعا هیجده سالمه! و اینکه شما الان می بینی خبری از درس و دانشگاه نیست بخاطر اینه که بنده یک پشت کنکوری تشریف دارم و باید سال بعد دوباره کنکور بدم که اصلا حوصله شو ندارم و می خوام بیخیالش بشم!

    از دیدن مریم شوکه شدم! نمی دونم دقیقا باید چه واکنشی نشون بدم؟! سعی می کنم خیلی بشّاش باهاش چاق سلامتی کنم!

    -مریم تویی؟! سلام!

    توی این تاریکی فقط صورتشو می بینم.سیاهی چادرش همۀ لباساشو مخفی کرده!

    …همونطور که فهمیدید مریم هم از اون دختراییه که الکی خودشونو اسیر می کنن! راستش خودمم نمی دونم چی شد که باهاش رفیق شدم؟! آخه اون هم خیلی آدم خوش مشرب و باحال و پایه ای بود و هم شاگرد اول! اون موقع هم اصلا مثل الان رو چادری و مانتویی بودن کسی تعصب نداشتم! آروم آروم میرم جلو و بغلش می کنم.

    -کجایی دختر؟ دلمون تنگ شده بود!

    …یکی از ویژگی های باحالش همینه که از خودش اغلب بین بچه ها با ضمیر جمع حرف می زنه!

    -من که همینجام! چه جوری پیدام کردی؟

    -کار خدا! اتفاقی از اینجا رد می شدم که شناختمت!

    از بغل هم میایم بیرون.هرچند مدت ها بود فراموشش کرده بودم ولی میتونه واسه چند ساعت هم صحبت خوبی باشه.

    -مریم حرف زیاده!بیا بریم خونه ی ما.

    -نه بابا! مزاحم نمی شم!

    -تنهام بابا! کسی نیست! نمی خوای رفیقت از تنهایی دربیاد؟!

    -مگه میشه نخوام؟!

    راه میوفتیم سمت خونه.تو راه هم با هم حرف می زنیم.

    ادامه دارد...
     
    • لایک لایک x 1
  15. f hojjati

    f hojjati اصلا لایق اسمم نیستم :(

    ارسال‌ها:
    431
    امتیازات:
    +4,640 / -935
    نام مرکز سمپاد:
    فرز1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    02
    ❗️(فعلا)بدون نام-#قسمت_هشتم

    -خب بگو ببینم دوست جونم!این روزا چی کاره ای؟

    -فعلا که بیکار!

    -بیکار؟؟!…درس؟…دانشگاه؟…

    نمی خوام قضیه لو بره.ولی چی کار می تونم بکنم؟

    -راستش…راستش…

    -شقایق خاتون!!دیگه با ما هم رودربایسی؟

    -نه آخه…راستش…رد شدم!

    -از کجا؟…نگو از کنکور که باورم نمی شه!

    -مثل قدیما،میخوای باور کن میخوای نکن!

    -خدا وکیلی؟!…رد شدی شقایق؟؟

    کم پیش میومد اینقدر جدی باشه.

    -خب آره دیگه!چی کار کنم؟!

    -پس باید الان حسابی چسبیده باشی به درس که سال دیگه قبول شی!

    باهاش احساس راحتی می کنم.

    -بیخیال!

    -یعنی چی؟…شقایق؟!…از تو توقع نداشتم!

    -بابا آخه تو که شاگرد اولی این حرفا واست راحته!نه من و امثال من!

    -این حرفا چیه؟هرآدمی می تونه شاگرد اول باشه.فقط کافیه بخواد!تو هم الان شل شدی.فکر می کردی همیشه دنیا به کامته.حالا هم که رد شدی زدی زیر همه چی!بابا جون اصلا خیلی از دانشمندا هم از این شکست ها داشتن! اصلا همین ادیسون! نشنیدی که خنگ بوده؟

    -ول کن مریم! شعار نده!

    -حضرت آقا گفتن:آدم بدون درس خوندن نمی تونه اثرگذار باشه.

    -اولا من به این حضرت آقای شما اصلا کار ندارم و حرفاشم واسم مهم نیست!…

    اولین باره که انقدر مستقیم و رُک به اعتقاداتش توهین می کنم.فکر کنم الان سرم داد بزنه و بره!ولی نه! اون یه همچین آدمی نیست! البته تاحالا اینجوری باهاش حرف نزدم.چند لحظه به سکوت میگذره و مریم هم سکوت می کنه…

    ادامه دارد…
     
    • لایک لایک x 1
  16. f hojjati

    f hojjati اصلا لایق اسمم نیستم :(

    ارسال‌ها:
    431
    امتیازات:
    +4,640 / -935
    نام مرکز سمپاد:
    فرز1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    02
    خودمم الان فهمیدم دوتا قسمت هشتم وجود داره:)):D
     
    • لایک لایک x 1
  17. f hojjati

    f hojjati اصلا لایق اسمم نیستم :(

    ارسال‌ها:
    431
    امتیازات:
    +4,640 / -935
    نام مرکز سمپاد:
    فرز1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    02
    ❗️(فعلا)بدون نام-#قسمت_نهم

    … با تُن صدای پایین تر حرفمو ادامه میدم.

    -…دوما!من مدتهاست بیخیال تحصیل شدم!! من تو زندگی خودم موندم! اثرگذاری کیلوچنده؟!

    -باشه.به هرحال من نظرمو گفتم.

    نمی دونم،ولی فکر کنم ناراحت شده.چون مثل قبل قبراق و شاد حرف نمی زنه!…یعنی فکر کنم که نه! واقعا!!

    -راستی!بزار یه زنگ به آقامون بزنم!

    -به بابات میگی آقا؟

    -نه بابا! ازدواج کردم!

    انتظار هر حرفی رو داشتم غیر از این!! ازدواج؟! آخه الان؟! از تعجب سرِ جام وامیستم.برمی گرده و با لبخند نگاهم می کنه.

    -تعجب کردی؟!

    -نه!چون می دونم داری شوخی می کنی!

    -دروغ برای شوخی؟؟مثل اینکه کلا من و خط قرمزامو یادت رفته ها!!

    -نه!ولی آخه…مگه میشه آدم تو این سن ازدواج کنه؟؟

    -چرا نشه؟ببخشید مگه ازدواج سن قانونی داره؟تا همین چند دهه پیش دخترای هم سن ما چندتا بچه ی قد و نیم قد داشتن!!

    -قدیم قدیمه الانم الان!…البته من خودمم نامزد دارم!…

    -به به! مبارکه!خب پس دیگه چی می گی؟

    -آخه خب ما هم چندوقت دیگه قراره ازدواج کنیم!البته هنوز به پدر و مادرمون چیزی نگفتیم ولی خب…

    -کار خیر را به تاخیر مینداز رفیق!

    هردو میخندیم و وارد خونه میشیم...

    ادامه دارد…
     
    • لایک لایک x 1
  18. f hojjati

    f hojjati اصلا لایق اسمم نیستم :(

    ارسال‌ها:
    431
    امتیازات:
    +4,640 / -935
    نام مرکز سمپاد:
    فرز1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    02
    ❗️(فعلا)بدون نام-#قسمت_دهم

    وقتی میریم تو خونه و در رو باز می کنم،اول بهش میگم که راحت باشه.خودمم لباسمو عوض می کنم.از تو اتاق میپرسه:شقایق!قبله کدوم طرفه؟

    مامان بابام بعضی وقتا نماز میخونن ولی یاد نمیاد قبله کدوم طرفه!دوباره میگه:نمیخواد خودم فهمیدم! سریع میرم تو اتاق:از کجا؟ گوشیش رو نشون میده:قبله نما!

    میرم تو آشپزخونه تا یه چیزی واسه خوردن دست و پا کنم.نمازش که تموم میشه میاد بیرون.منم با یه ظرف میوه و دوتا پیش دستی میرم و با هم می شینیم رو مبل.

    هنوز فکرم درگیر اون حرفیه که بهش زدم.

    -از دستم ناراحتی؟

    سریع منظورمو می فهمه.

    -ببین! آخه تو اگه به من هرچی می گفتی حتی فحش هم می دادی من ناراحت نمی شدم! ولی حضرت آقا…هم رهبر کشوریه که توش داری زندگی می کنی،هم بزرگتره و باید احترام بزرگتری کوچیکتری رو نگه داشت،هم مرجع تقلیده و مقامش خیلی بالاست.حداقل بزرگتری کوچیکتری رو که قبول داری!؟

    نمی خوام وارد اینجور بحثا بشیم.

    -آره…باشه…ببخشید!از دهنم در رفت!

    از لبخندی که میزنه مشخصه بخشیده.

    -راستی مریم!نگفتی کجا درس می خونی!؟

    -شریف!

    هنگ کردم!!!البته از مریم بعید نیست!

    -باریکلا حالا چه رشته ای؟!

    -مهندسی هسته ای!

    -خطرناکه ها!

    -چرا؟

    -ترورت می کنن!!

    کمی نگاهم می کنه و بعد می خنده.مثل قدیما حرف زدن باهاش آرومم می کنه.الانم همه ی مشکلا و حال بدمو فراموش کردم.دلم نمیخواد این آرامش تموم بشه و دوباره تنها و سردرگم بشم….

    ادامه دارد…
     
    • لایک لایک x 2
  19. f hojjati

    f hojjati اصلا لایق اسمم نیستم :(

    ارسال‌ها:
    431
    امتیازات:
    +4,640 / -935
    نام مرکز سمپاد:
    فرز1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    02
    ❗️(فعلا)بدون نام-#قسمت_یازدهم

    شروع می کنه به شماره گرفتن.
    -به آقاتون زنگ می زنی؟
    می خنده.
    -آره.می خوام بهش خبر بدم نگران نشه.
    -مریم!می شه امشب بمونی؟
    به هر قیمتی نمی خوام این همصحبتی رو از دست بدم.چشماش چهارتا میشه.
    -بمونم؟! چرا؟
    همون لحظه آقاشون گوشی رو برمیداره.
    -الو.سلام آقا!...خوبی؟...ممنون منم خوبم....کی رسیدی؟.....چیزی خوردی؟...فکر کنم تو فریزر غذا باشه....هست؟...آخه امشب میخوام خونۀ یکی از دوستام بمونم.البته اگه اجازه بدی!....
    از خوشحالی فکر کنم بال درآوردم!!
    -...نه! تنهاست!....خیالت راحت آقا مهدی!...بله!...تو که می دونی من همیشه مواظبم!...باشه!...پس مواظب خودت باشیا!...بدون من نترسی یه وقت!!!
    میخنده و گوشی رو میده به اون یکی گوشش.
    -باشه...التماس دعا!یاعلی!خداحافظ!
    گوشی رو قطع می کنه و با لبخند نگاهم می کنه.به رابطۀ قشنگشون حسرت می خورم.
    -خب نگفتی!...چرا بمونم؟
    با خوشحالی از اینکه یه بهونه واسه شروع حرف زدنم پیدا کردم،شروع می کنم.از حال این روزای خودم و فرهاد و...حتی اینکه امروز دوتا دختر چادری جلوی راهم سبز شدن و مریم سومیشونه،حرف زدن.بدون اینکه حواسم به اعتقاداتش و اختلاف هامون باشه از نظرم درمورد زنا و دخترای چادری و کلا دین و این چیزا حرف می زنم.ولی اونم با اشتیاق گوش می کنه.چون اینبار دیگه خبری از توهین به حضرت آقا نیست!دارم نظرمو میگم!
    بین هر موضوع میگه:من به وقتش جوابتو می دم و قانع می شی!
    انگار الان میخواد من این بمب صحبتی که تو وجودمه رو خالی کنم تا بعد مفصّل باهام حرف بزنه....
    ادامه دارد...
     
    • دیسلایک دیسلایک x 2
    • لایک لایک x 1
  20. f hojjati

    f hojjati اصلا لایق اسمم نیستم :(

    ارسال‌ها:
    431
    امتیازات:
    +4,640 / -935
    نام مرکز سمپاد:
    فرز1
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    02
    ❗️(فعلا)بدون نام-#قسمت_دوازدهم

    خلاصه بعد از کلی حرف زدن من و گوش کردن مریم،وقتی ساعت به یازده میرسه،بحث رو تا یه جایی می رسونم و جمع می کنم تا به فکر شام باشم.
    -خب مریم!چی می خوری؟
    -می خوای سفارش بدی؟
    -آره.
    -هرچی خودت می خوری منم می خورم!
    -نشد دیگه!تو مهمونی!تو باید بگی غذا چی باشه!
    -خب من بین غذاهای بیرون کبابو ترجیح میدم.
    خودمم تو فکر کباب بودم.
    -کباب هم انواع مختلفی داره.پ
    -همون کوبیده خوبه!
    با لبخند شروع می کنم به شماره گرفتن.مریم میره تو اتاق سر کیفش.غذا رو سفارش میدم و می شینم رو مبل و میرم تو فکر که فردا وقتی مریم میره من چی کار کنم؟دوباره تنها میشم!...
    -شقایق!
    -جونم؟
    میاد جلو و روبروم وایمیسته.یه کتاب هم دستشه.
    -اینطوریکه فهمیدم تو این روزا پریشونی و نیاز داری یکی آرومت کنه.
    -خب آره.
    کتابو میگیره جلوم...شاخام میزنه بیرون!!!...
    -قرآن؟!
    -خب آره قرآن! تو یه عمر واسه آروم شدن از را ها و کارای دیگه استفاده کردی،حالا یه بار قرآن بخون! ضرر که نداره!!...
    ادامه دارد...
     
    • لایک لایک x 1
مدیران: ***Paradise