پرنیان.ک _ 7209

شروع موضوع توسط پرنیان.ک ‏2019/2/4 در انجمن قفسه کتاب‌

  1. پرنیان.ک

    پرنیان.ک کاربر نیمه حرفه ای

    ارسال ها:
    277
    امتیازات:
    +4,928 / -79
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    خرم آباد
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    مدتیه به فکر اینم که مروری بر یه سری از کتاب هایی که قبلا خوندم داشته باشم...یه یادآوری کوچیک واسه خودم...
    ایجاد این تاپیک یه بهونه اس واسه این که ان شاء الله بشه توی این یه هفته ای که به شروع ترم جدیدم باقی مونده چندتایی از کتابارو مرور کنم...
    ترجیحم اینه که تا حدی خلاف قوانین اینجا عمل کنم و تو پست اول اسم کتابایی که خونده شده رو دسته بندی نکنم...بعدا اگه تعداد کتابا زیاد شد اسم کتابارو تو همین پست اول لینک میکنم...فعلا تو هر پست به معرفی کتاب و شاید(تاجایی که حافظم یاری کنه) برداشت شخصی خودم از هر کتاب پرداخته میشه...
    بسم الله
     
    • لایک لایک x 4
  2. پرنیان.ک

    پرنیان.ک کاربر نیمه حرفه ای

    ارسال ها:
    277
    امتیازات:
    +4,928 / -79
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    خرم آباد
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    [​IMG]
    1)مردی در تبعید ابدی
    نادر ابراهیمی

    سیر اصلی داستان تبعید صدرالمتألهین به روستای دور افتاده ی کهک(قم) و چگونگی رخ داد تبعید رو روایت میکنه که اصولا به خاطر دفاع های خیره سرانه ای بوده که ملاصدرا با سن کمی که داشته از عقاید فلسفی و کلامی خودش در برابر زاهدان ریایی درباری دوره ی خودش داشته
    تبعید ملاصدرا به اون روستای دور افتاده موجبات ارسال پیک و چاپارهای بسیار رو به اون روستا فراهم میکنه و در آخر کتاب هم می بینیم که یه نامه با مهر حکومت فارس و دارالحکومه ی شیراز به دست ملا میرسه که در اون نوشته شده که: امت مسلمان خطه ی فارس در آرزوی آنند که گوهر یگانه ی به سفر رفته،به خانه ی خویش باز گردد که خب ملا هم راضی میشه و برمیگرده به شهرش...
    اوج جذابیت داستان به نظرم قسمت هاییه که محمد جوان به بحث فلسفی،منطقی و عقیدتی با اساتید دوران خودش و یا با پدرش که به نقل از خود ملاصدرا یکی از وزرای مومن اقلیم فارس بوده می نشینه و تا حدی به زبان و اندیشه مسلط بوده که بزرگان در برابرش بحث رو به سفسطه می کشوندن...
    راجع به زندگی علمایی مثل ملاصدرا خیلی مدرک تاریخی و معتبری در دسترس نویسنده ها نیست و این کتاب هم خیلی جنبه ی تاریخی نداره فقط در یک بخشش به اختصار راجع به چهار سلطان صفوی معاصر قهرمان داستان گفته (طهماسب اول،اسماعیل دوم،محمد خدابنده و شاه عباس اول)
    پدر ملاصدرا از مقربان دربار صفوى بود و طبعا اونقدر متمول بودند که همه چیز در اختیار محمدصدرا باشه اما پدرش همیشه سعی میکرده از بروز اندیشه های خوفناک در پسر نوجوانش جلوگیری کنه مخصوصا اینکه در دوره ی صفوی شاهان و بزرگان دربار روی مقوله ی دین خیلی حساس و تا حد زیادی متعصب بودند و بازی با همچین مقوله ای در اون دوره به معنای رفتن تو دل خطر بوده...خب دیگه سخن کوتاه کنم :-"
    به شخصه هم اون دوره ای که این کتابو خوندم (حدودا چهار سال پیش) ازش لذت بردم و هم الان که یه مرور کوتاهی به یه سری از بخش هاش داشتم؛نوع نگارش نادر ابراهیمی همیشه جذبم میکنه...حالا فرض کنید نگارنده ی بحث های جذاب ملاصدرا هم باشه...جاذبه دو چندان میشه.
    خلاصه که اگه اهل کتاب هایی با نثر ادبی هستین،اگه مثه من خوندن کلمات قلمبه سلمبه تو نثر کتاب واستون لذت بخشه و اگه دوست دارین یه چیزایی از فلسفه بخونید که خیلیم سنگین و غیرقابل درک نباشه این کتابو به شدت پیشنهاد میکنم

    دوست دارم سر فرصت یه بار دیگه این کتابو کامل و با دقت بخونمش^^
     
    • لایک لایک x 3
  3. پرنیان.ک

    پرنیان.ک کاربر نیمه حرفه ای

    ارسال ها:
    277
    امتیازات:
    +4,928 / -79
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    خرم آباد
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    [​IMG]
    2)نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
    اوریانا فالاچی
    مترجم: فاطمه ابراهیمی

    خب این جز کتابایی نبود که میخواستم مرور کنم و همین الان تموم شد...
    (بخش هایی از متن خود کتاب با قرمز مشخص شدند)

    بر خلاف اسمش این کتاب نامه نیست،بلکه از گفت و گوها و مکالمه های درونی حکایت می کند که زنی باردار با فرزند درون شکمش دارد.
    محدوده ی زمانی ای که مربوط به وقایع کتاب و شخصیت های آن می شود کم است(حدود سه ماه) اما حجم و زمان آن به اندازه ی طول زندگی انسان ملموس و قابل حس است.
    فالاچی سوالات و مطالبی را عنوان می کند که هر انسانی -بالاخص زن- ممکن است در طول عمرش بارها از خود بپرسد و برای خود بازگو کند؛به دنیا آوردن فرزند، انتخاب زندگی، قوانین زیستن، زن یا مرد بودن، عدالت، عشق و...
    و اما نظر شخصیم درباره ی کتاب:
    در بیشتر سیر داستان احساس میشد با خشم و اغماض درباره ی مسائلی مانند؛ مردان، دوست داشتن، عشق، آزادی و... صحبت شده؛
    در بخشی، کاراکتر اصلی خطاب به جنین درون شکمش میگوید: زندگی با پدرت فقط یک فایده داشت ،که این را به من فهماند که هیچ چیز مثل تمایل یک مرد به یک زن یا یک زن به یک مرد آزادی را تهدید نمی کند.
    در اکثر صفحات داستان این حجم بالای تفکر منطقی مطلق با کاراکتر اصلی (زن) همراه است جز بخش کوچکی از کتاب که به نظر می رسد زن به دلایل مختلف احساسی می شود و اقرار می کند راجع به خیلی چیزها با عصبانیت نظر داده است...
    گیاهان وقتی در کنار همدیگرند بیشتر گل می دهند. پرنده ها دسته ای پرواز می کنند و ماهی ها گروهی شنا می کنند. ما تنهایی چه کار می توانیم انجام دهیم؟تنهایی مانند فضانوردهای مسخره ای خواهیم شد که از مرکز ماه از شدت ترس و عطش بازگشته اند و احساس خفگی می کنند.
    کتاب پر از دیدگاه های منطقی و گاهی ضد و نقیض (که طبیعت همچین سوالتی است) بود که به شخصه فکر می کنم همین قضیه موجب جذابیتش می شد؛ به قول خود نویسنده پیدا کردن یک حقیقت،حقیقت متضادی را پیش می آورد و هر دو حقیقت صحیح هستند.
     
    • لایک لایک x 3
    • دیسلایک دیسلایک x 1
  4. پرنیان.ک

    پرنیان.ک کاربر نیمه حرفه ای

    ارسال ها:
    277
    امتیازات:
    +4,928 / -79
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    خرم آباد
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    [​IMG]
    3) عقاید یک دلقک
    هاینریش بل
    مترجم: آیدا زنگ زرین
    عقاید یک دلقک کتابی بود که من خیلی ازش لذت بردم حقیقتا
    خب کلیت داستانو اول بگم: اینکه هانس یه دلقک حرفه ای با سطح نمایش های خوبه که وقتی معشوقش ماری رهاش میکنه کم کم الکلی میشه و سر یکی از نمایش هاش که یه کم مست بوده رو صحنه زمین میخوره و زانوش آسیب می بینه و به سطح یه دلقک ساده با مزد خیلی کم نزول میکنه و عملا شغلش و همه ی زندگیش رو از دست میده به قول خودش "دلقکی که به مشروب روی بیاورد، زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می‌کند" داستان به شکل اول شخص توی ذهن هانس تعریف میشه که بچگی چه اتفاقی و رفتارایی تو خونشون بین اعضای خانواده پیش میومده،چطوری با ماری آشنا میشه، چطوری با نازی ها برخورد میکنه و...
    در واقع داستان یه دلقکه که یه تنه و تنها مقابل جماعتیه : )) از کودکی تا بزرگسالی مقابل خانوادشه که به عنوان یه خانواده ی سرمایه دار و مطرح دوست ندارن هانس چیزی که میخواد و هست باشه...
    در کودکیش برخورد با نازی ها و ناسیونالیست ها که بازهم برخلاف عقیده و میل خانوادشه(بیش از همه مادرش)
    و در بزرگسالی برخورد با آدمای دو رو و نون به نرخ روز خور دور و برش!
    خب من عاشق شخصیت هانس شینر (دلقک) شدم که مشخصا یه شخصیت درونگرا،پیچیده،غمگین و برخلاف اطرافیان مذهبیش رک و صادق بود و همینطور عاشق اون بحث های مذهبی ای که به قولی با ارزشیای دور و برش میکرد؛کاتولیک و پروتستان و سِمَت و منصب هم فرقی نداشت واسش چون ترسی نداشت از کسی، چیزی واسه از دست دادن نداشت و تماما بر اساس منطق و استدلال مورد قبول خودش پیش میرفت که در مقابل، طبق معمول اکثریت مذهبیون دنیا بحث ها یا به عصبانیت طرف ختم میشد یا به سفسطه. اکثر اوقات آدم به این نتیجه می رسید که چقد به واقع همون دلقک لائیک و دیوونه و الکلی از همه ی این مذهبیا انسان تره.
    متنفر شدم از ماری...معشوقه ی فوق مذهبی دلقک که خیانت رو به بودن با کسی که وانمود به دوست داشتنش کرده بود به خاطر عقاید مذهبیش ترجیح داد و با این کارش کماکان به عنوان یک دختر خوب و مذهبی شناخته میشد(در واقع با خیانت جایگاه خودش بین هم کیشاشو پس گرفت)...
    درسته داستان کتاب توی یه فضای مسیحی اتفاق می افتاد ولی واقعیت اینه که غالب مجامع دینی همچین دغدغه هایی دارن...که مثلا دختره چون پیش از عقد با معشوقش رابطه داشت و ازدواجی صورت نگرفته بود به عنوان یه زوج رسمی و شرعی شناخته نمیشدن و اینکه دختره رفت با کس دیگه ای ازدواج کرد رو همه ی مذهبیا تأییدش میکردن و خیانتی درش نمی دیدن...
    کاش یه جایی توی یه کدوم از این ادیان الهی مینوشتن صرف جاری شدن عقد و ثبت اسم تو شناسنامه و اون یه برگ کاغذ آدمو متعهد نمیکنه که وقتی کسی رو وابسته ی خودت میکنی در قبال احساس اون شخص مسئولی ...کاش توی برنامه ی الهی برای زندگی(تعریف لغوی دین!) به احساس انسان هم اشاره ای میشد...انسان ترین شخصیت این کتاب همون شخصیت داغون و تخریب شده ی دلقک بود...
    و اینکه در آخر داستان پایان بندی خوبی داشت...که دیدیم با همه ی مشقت هایی که دلقک داستان کشید هنوز بارقه هایی از امید در زندگیش بود و از همه ی قضایا گذشت و با علاقش شروع به گیتار زدن تو مکان های عمومی کرد (با گیتاری که زدن و خوندن باهاش از نظر ماری مذهبی کسر شأن بود!)
    اینم قسمت جذابی از متن کتاب که پشت جلد این کتابی که من دارم (و احتمالا نسخه های انتشاراتای دیگه) چاپ شده...
    تو تمام تلاشت را کردی تا با وقاحت چپ گرایانه ی " فرد بول" خودت را تسلی بدهی و چه عبث بود. تو تمام تلاشت را کردی تا از فلسفه ی مبتذل راست گرایانه ی "بلوترت" خشمگین شوی، اما باز هم بیهوده بود.
    یک کلمه ی دوست داشتنی وجود دارد: هیچ. به هیچ فکر کن. نه به صدراعظم نه به کاتولیک ها. به دلقکی فکر کن که در حمام اشک می ریزد و قطرات قهوه روی دمپایی هایش می چکد.
     
    • لایک لایک x 3