پرنیان.ک _ 7209

شروع موضوع توسط پرنیان.ک ‏2019/2/4 در انجمن قفسه کتاب‌

  1. پرنیان.ک

    پرنیان.ک کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    816
    امتیازات:
    +11,834 / -269
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    خرم آباد
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    مدتیه به فکر اینم که مروری بر یه سری از کتاب هایی که قبلا خوندم داشته باشم...یه یادآوری کوچیک واسه خودم...
    ایجاد این تاپیک یه بهونه اس واسه این که ان شاء الله بشه توی این یه هفته ای که به شروع ترم جدیدم باقی مونده چندتایی از کتابارو مرور کنم...
    ترجیحم اینه که تا حدی خلاف قوانین اینجا عمل کنم و تو پست اول اسم کتابایی که خونده شده رو دسته بندی نکنم...بعدا اگه تعداد کتابا زیاد شد اسم کتابارو تو همین پست اول لینک میکنم...فعلا تو هر پست به معرفی کتاب و شاید(تاجایی که حافظم یاری کنه) برداشت شخصی خودم از هر کتاب پرداخته میشه...
    بسم الله
     
    • لایک لایک x 4
  2. پرنیان.ک

    پرنیان.ک کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    816
    امتیازات:
    +11,834 / -269
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    خرم آباد
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    [​IMG]
    1)مردی در تبعید ابدی
    نادر ابراهیمی

    سیر اصلی داستان تبعید صدرالمتألهین به روستای دور افتاده ی کهک(قم) و چگونگی رخ داد تبعید رو روایت میکنه که اصولا به خاطر دفاع های خیره سرانه ای بوده که ملاصدرا با سن کمی که داشته از عقاید فلسفی و کلامی خودش در برابر زاهدان ریایی درباری دوره ی خودش داشته
    تبعید ملاصدرا به اون روستای دور افتاده موجبات ارسال پیک و چاپارهای بسیار رو به اون روستا فراهم میکنه و در آخر کتاب هم می بینیم که یه نامه با مهر حکومت فارس و دارالحکومه ی شیراز به دست ملا میرسه که در اون نوشته شده که: امت مسلمان خطه ی فارس در آرزوی آنند که گوهر یگانه ی به سفر رفته،به خانه ی خویش باز گردد که خب ملا هم راضی میشه و برمیگرده به شهرش...
    اوج جذابیت داستان به نظرم قسمت هاییه که محمد جوان به بحث فلسفی،منطقی و عقیدتی با اساتید دوران خودش و یا با پدرش که به نقل از خود ملاصدرا یکی از وزرای مومن اقلیم فارس بوده می نشینه و تا حدی به زبان و اندیشه مسلط بوده که بزرگان در برابرش بحث رو به سفسطه می کشوندن...
    راجع به زندگی علمایی مثل ملاصدرا خیلی مدرک تاریخی و معتبری در دسترس نویسنده ها نیست و این کتاب هم خیلی جنبه ی تاریخی نداره فقط در یک بخشش به اختصار راجع به چهار سلطان صفوی معاصر قهرمان داستان گفته (طهماسب اول،اسماعیل دوم،محمد خدابنده و شاه عباس اول)
    پدر ملاصدرا از مقربان دربار صفوى بود و طبعا اونقدر متمول بودند که همه چیز در اختیار محمدصدرا باشه اما پدرش همیشه سعی میکرده از بروز اندیشه های خوفناک در پسر نوجوانش جلوگیری کنه مخصوصا اینکه در دوره ی صفوی شاهان و بزرگان دربار روی مقوله ی دین خیلی حساس و تا حد زیادی متعصب بودند و بازی با همچین مقوله ای در اون دوره به معنای رفتن تو دل خطر بوده...خب دیگه سخن کوتاه کنم :-"
    به شخصه هم اون دوره ای که این کتابو خوندم (حدودا چهار سال پیش) ازش لذت بردم و هم الان که یه مرور کوتاهی به یه سری از بخش هاش داشتم؛نوع نگارش نادر ابراهیمی همیشه جذبم میکنه...حالا فرض کنید نگارنده ی بحث های جذاب ملاصدرا هم باشه...جاذبه دو چندان میشه.
    خلاصه که اگه اهل کتاب هایی با نثر ادبی هستین،اگه مثه من خوندن کلمات قلمبه سلمبه تو نثر کتاب واستون لذت بخشه و اگه دوست دارین یه چیزایی از فلسفه بخونید که خیلیم سنگین و غیرقابل درک نباشه این کتابو به شدت پیشنهاد میکنم

    دوست دارم سر فرصت یه بار دیگه این کتابو کامل و با دقت بخونمش^^
     
    • لایک لایک x 4
  3. پرنیان.ک

    پرنیان.ک کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    816
    امتیازات:
    +11,834 / -269
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    خرم آباد
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    [​IMG]
    2)نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
    اوریانا فالاچی
    مترجم: فاطمه ابراهیمی

    خب این جز کتابایی نبود که میخواستم مرور کنم و همین الان تموم شد...
    (بخش هایی از متن خود کتاب با قرمز مشخص شدند)

    بر خلاف اسمش این کتاب نامه نیست،بلکه از گفت و گوها و مکالمه های درونی حکایت می کند که زنی باردار با فرزند درون شکمش دارد.
    محدوده ی زمانی ای که مربوط به وقایع کتاب و شخصیت های آن می شود کم است(حدود سه ماه) اما حجم و زمان آن به اندازه ی طول زندگی انسان ملموس و قابل حس است.
    فالاچی سوالات و مطالبی را عنوان می کند که هر انسانی -بالاخص زن- ممکن است در طول عمرش بارها از خود بپرسد و برای خود بازگو کند؛به دنیا آوردن فرزند، انتخاب زندگی، قوانین زیستن، زن یا مرد بودن، عدالت، عشق و...
    و اما نظر شخصیم درباره ی کتاب:
    در بیشتر سیر داستان احساس میشد با خشم و اغماض درباره ی مسائلی مانند؛ مردان، دوست داشتن، عشق، آزادی و... صحبت شده؛
    در بخشی، کاراکتر اصلی خطاب به جنین درون شکمش میگوید: زندگی با پدرت فقط یک فایده داشت ،که این را به من فهماند که هیچ چیز مثل تمایل یک مرد به یک زن یا یک زن به یک مرد آزادی را تهدید نمی کند.
    در اکثر صفحات داستان این حجم بالای تفکر منطقی مطلق با کاراکتر اصلی (زن) همراه است جز بخش کوچکی از کتاب که به نظر می رسد زن به دلایل مختلف احساسی می شود و اقرار می کند راجع به خیلی چیزها با عصبانیت نظر داده است...
    گیاهان وقتی در کنار همدیگرند بیشتر گل می دهند. پرنده ها دسته ای پرواز می کنند و ماهی ها گروهی شنا می کنند. ما تنهایی چه کار می توانیم انجام دهیم؟تنهایی مانند فضانوردهای مسخره ای خواهیم شد که از مرکز ماه از شدت ترس و عطش بازگشته اند و احساس خفگی می کنند.
    کتاب پر از دیدگاه های منطقی و گاهی ضد و نقیض (که طبیعت همچین سوالتی است) بود که به شخصه فکر می کنم همین قضیه موجب جذابیتش می شد؛ به قول خود نویسنده پیدا کردن یک حقیقت،حقیقت متضادی را پیش می آورد و هر دو حقیقت صحیح هستند.
     
    • لایک لایک x 4
    • دیسلایک دیسلایک x 1
  4. پرنیان.ک

    پرنیان.ک کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    816
    امتیازات:
    +11,834 / -269
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    خرم آباد
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    [​IMG]
    3) عقاید یک دلقک
    هاینریش بل
    مترجم: آیدا زنگ زرین
    عقاید یک دلقک کتابی بود که من خیلی ازش لذت بردم حقیقتا
    خب کلیت داستانو اول بگم: اینکه هانس یه دلقک حرفه ای با سطح نمایش های خوبه که وقتی معشوقش ماری رهاش میکنه کم کم الکلی میشه و سر یکی از نمایش هاش که یه کم مست بوده رو صحنه زمین میخوره و زانوش آسیب می بینه و به سطح یه دلقک ساده با مزد خیلی کم نزول میکنه و عملا شغلش و همه ی زندگیش رو از دست میده به قول خودش "دلقکی که به مشروب روی بیاورد، زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می‌کند" داستان به شکل اول شخص توی ذهن هانس تعریف میشه که بچگی چه اتفاقی و رفتارایی تو خونشون بین اعضای خانواده پیش میومده،چطوری با ماری آشنا میشه، چطوری با نازی ها برخورد میکنه و...
    در واقع داستان یه دلقکه که یه تنه و تنها مقابل جماعتیه : )) از کودکی تا بزرگسالی مقابل خانوادشه که به عنوان یه خانواده ی سرمایه دار و مطرح دوست ندارن هانس چیزی که میخواد و هست باشه...
    در کودکیش برخورد با نازی ها و ناسیونالیست ها که بازهم برخلاف عقیده و میل خانوادشه(بیش از همه مادرش)
    و در بزرگسالی برخورد با آدمای دو رو و نون به نرخ روز خور دور و برش!
    خب من عاشق شخصیت هانس شینر (دلقک) شدم که مشخصا یه شخصیت درونگرا،پیچیده،غمگین و برخلاف اطرافیان مذهبیش رک و صادق بود و همینطور عاشق اون بحث های مذهبی ای که به قولی با ارزشیای دور و برش میکرد؛کاتولیک و پروتستان و سِمَت و منصب هم فرقی نداشت واسش چون ترسی نداشت از کسی، چیزی واسه از دست دادن نداشت و تماما بر اساس منطق و استدلال مورد قبول خودش پیش میرفت که در مقابل، طبق معمول اکثریت مذهبیون دنیا بحث ها یا به عصبانیت طرف ختم میشد یا به سفسطه. اکثر اوقات آدم به این نتیجه می رسید که چقد به واقع همون دلقک لائیک و دیوونه و الکلی از همه ی این مذهبیا انسان تره.
    متنفر شدم از ماری...معشوقه ی فوق مذهبی دلقک که خیانت رو به بودن با کسی که وانمود به دوست داشتنش کرده بود به خاطر عقاید مذهبیش ترجیح داد و با این کارش کماکان به عنوان یک دختر خوب و مذهبی شناخته میشد(در واقع با خیانت جایگاه خودش بین هم کیشاشو پس گرفت)...
    درسته داستان کتاب توی یه فضای مسیحی اتفاق می افتاد ولی واقعیت اینه که غالب مجامع دینی همچین دغدغه هایی دارن...که مثلا دختره چون پیش از عقد با معشوقش رابطه داشت و ازدواجی صورت نگرفته بود به عنوان یه زوج رسمی و شرعی شناخته نمیشدن و اینکه دختره رفت با کس دیگه ای ازدواج کرد رو همه ی مذهبیا تأییدش میکردن و خیانتی درش نمی دیدن...
    کاش یه جایی توی یه کدوم از این ادیان الهی مینوشتن صرف جاری شدن عقد و ثبت اسم تو شناسنامه و اون یه برگ کاغذ آدمو متعهد نمیکنه که وقتی کسی رو وابسته ی خودت میکنی در قبال احساس اون شخص مسئولی ...کاش توی برنامه ی الهی برای زندگی(تعریف لغوی دین!) به احساس انسان هم اشاره ای میشد...انسان ترین شخصیت این کتاب همون شخصیت داغون و تخریب شده ی دلقک بود...
    و اینکه در آخر داستان پایان بندی خوبی داشت...که دیدیم با همه ی مشقت هایی که دلقک داستان کشید هنوز بارقه هایی از امید در زندگیش بود و از همه ی قضایا گذشت و با علاقش شروع به گیتار زدن تو مکان های عمومی کرد (با گیتاری که زدن و خوندن باهاش از نظر ماری مذهبی کسر شأن بود!)
    اینم قسمت جذابی از متن کتاب که پشت جلد این کتابی که من دارم (و احتمالا نسخه های انتشاراتای دیگه) چاپ شده...
    تو تمام تلاشت را کردی تا با وقاحت چپ گرایانه ی " فرد بول" خودت را تسلی بدهی و چه عبث بود. تو تمام تلاشت را کردی تا از فلسفه ی مبتذل راست گرایانه ی "بلوترت" خشمگین شوی، اما باز هم بیهوده بود.
    یک کلمه ی دوست داشتنی وجود دارد: هیچ. به هیچ فکر کن. نه به صدراعظم نه به کاتولیک ها. به دلقکی فکر کن که در حمام اشک می ریزد و قطرات قهوه روی دمپایی هایش می چکد.
     
    • لایک لایک x 6
  5. پرنیان.ک

    پرنیان.ک کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    816
    امتیازات:
    +11,834 / -269
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    خرم آباد
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    [​IMG]
    4) بار دیگر شهری که دوست می داشتم
    نادر ابراهیمی

    این کتاب رو چهار یا پنج سال پیش خوندم و امروز دلم بعد از مدت ها هوای خوندن نامه هایی که واسه هلیا بود رو کرد...

    داستان پسرک ساده ی کشاورزی که دلباخته ی دختر خان میشه و بهش نمیدن. پسرک به خیال خام خودش با دختر میره یه شهر دیگه و زندگی عاشقانه ای رو شروع میکنن،به خانوادش پشت میکنه غافل از اینکه سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند؟
    دختر نازپرورده ی خان زیر بار مشکلات شونه خالی میکنه و برمیگرده به خانوادش؛پسرک میمونه و 11 سال تنهایی و دوری از شهر و خانواده و عشق هلیاش...

    هلیا مگر نمی گفتی که "ما" با هم خواهیم خندید و با هم خواهیم گریست؟
    که روزی افسانه وش خواهیم مُرد،در کنار هم و افسوس بماند برای دیگران؟
    ...
    ایمان من به تو ایمان به خاک است.
    ایمان من به رَجعتِ هر شوکتی ست که در تخریبِ بِنای پوسیده ی اقتدارِ دیگران نهفته است.
    تو چون دست های من،چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ و چون تمام یادها از من جدا نخواهی شد.
    هلیا،به من بازگرد.
    و مرا در محبس بازوانت نگه دار.
    و به اسارت زنجیرهای انگشتانت درآور
    که اسارت در میان بازوان تو چه شیرین است.
    سپر باش میان من و دنیا
    که دنیا در تو تجلی خواهد کرد...
    هلیا
    هلیا
    هلیا
    ...

    چیز جالبی که راجع به اسم هلیا خوندم هم این بود که این اسم تا قبل از این کتاب در ایران وجود نداشته و ابداع نادر ابراهیمی بوده!اما نمیدونم چقدر صحت داره این مسئله.
    "فرزانه منصوری، همسر نادر ابراهیمی درباره چگونگی شکل گیری این اسم زنانه در ذهن نویسنده گفت: سال ها پیش، نادر ابراهیمی در حالی که با اتوبوس از تهران به اصفهان سفر می کرد، شروع به بازی و در هم ریختن واژه الهی کرد تا بتواند از دل آن نامی خوش آهنگ و متفاوت بسازد. پس از مدتی، واژه خودساخته هلیا را از به هم ریختن حروف واژه الهی ساخت و در داستان بلندش بار دیگر شهری که دوست می داشتم به کار برد. مدت ها بعد نادر ابراهیمی متوجه شد که واژه هلیو در لاتین قدیم به معنی خورشید است."

    دیگر چه می توانم گفت؟
    دیگر چه می توانم گفت؟
    خاموش می شود.
    دیشب در خواب دیدم که بازگشته یی
    کوچک چون عروسکی از بلور
    و پَر داشتی،پر های سبز روشن
    و هم دفترِ سیاهی از مشق های خط خورده داشتی...
     
    • لایک لایک x 5
    • دیسلایک دیسلایک x 1
  6. پرنیان.ک

    پرنیان.ک کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    816
    امتیازات:
    +11,834 / -269
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    خرم آباد
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    [​IMG]
    5)عقل و احساس
    جین آستین
    مترجم:رضا رضایی
    عقل و احساس اولین رمان نوشته شده ی جین آستین هست.
    "طرفداران جین آستین، این نویسنده ی بزرگ انگلیسی را بیشتر به عنوان راهنمایی جذاب برای گشت و گذار در دنیای عشق می شناسند و دوست دارند.او به خاطر به تصویر کشیدن خانه های باشکوه، رقص ها، خدمتکاران، و مردان و زنان جوان و دلربای درشکه سوار مورد تحسین و تمجید قرار گرفته است. اما نگرش آستین به کار و وظیفه ی خود، چیزی کاملاً متفاوت بود. او را می توان اخلاق گرایی بلندپرواز و ثابت قدم در نظر گرفت. آستین، درک و آگاهی دقیقی از احساسات انسان ها داشت و همیشه عمیقاً علاقه مند بود که آن ها را به افرادی بهتر تبدیل کند: با خودخواهی های کمتر، منطقی تر، با عزت نفس بیشتر و حساس تر نسبت به نیازهای دیگران."

    این داستان هم درباره ی زندگی عشقی (یا به قولی شکست عشقی) دو خواهر با شخصیت هایی کاملا متفاوت هست ...ماریان که دختری ساده و مهربان هست و الینور که خواهر منطقی و مقتدرتر داستان هست.
    ماریان دشوود، دختر ساده و بی شیله پیله ی خانواده ی دشوود وقتی عاشق مردی جذاب اما نامناسب به نام جان ویلوبی می شه، اخطار خواهرش، الینور رو نادیده می گیره که معتقده رفتار شتابزده و نسنجیده ی ماریان، اون رو سوژه ی طعنه ها و صحبت های کنایه آمیز اطرافیانش میکنه. توی همین حین الینور که همیشه نسبت به قواعد اجتماعی حساس بوده، تلاش می کنه تا شکست عشقی خودش رو پنهان نگه داره، حتی از نزدیک ترین اطرافیانش. این دو خواهر از طریق تجربه ی موازیشون در عشق و (البته از دست دادنش) یاد میگیرند که اگر می خوان خوشبختی رو در جامعه ای زیر سلطه ی پول و جایگاه اجتماعی پیدا کنند، باید از عقل و احساس خودشون در کنار هم استفاده کنند.
    واسه اینکه شدت احساسی و عقلانی بودن دو خواهر رو متوجه بشید میتونید بند زیر رو مطالعه کنید:
    لوسی استیل گفت: «لیدی میدلتون عجب خانم دوست داشتنی ای هستند!»
    ماریان ساکت شد، نمی توانست در هر شرایطی، حتی موقعیت های پیش پا افتاده، به خلاف احساسش چیزی بگوید و به این ترتیب همه ی بار تعارف به دوش الینور افتاد. بنابراین الینور هم همه تلاشش را کرد و از لیدی میدلتون با احساسی که نسبت به او نداشت تعریف کرد، ولی به هیچ وجه به پای دوشیزه لوسی نرسید.
     
    • لایک لایک x 2
  7. پرنیان.ک

    پرنیان.ک کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    816
    امتیازات:
    +11,834 / -269
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    خرم آباد
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    [​IMG]
    6)قصه های امیرعلی
    امیرعلی نبویان
    چهارجلدی قصه های امیرعلی از داستان هایی بود که در نوجوانی خوندم.
    امیرعلی نبویان از نویسندگان جوان برنامه ی تلوزیونی رادیو7 به تهیه کنندگی منصور ضابطیان بود.
    از معدود برنامه هایی که من از تلوزیون ملی، اون سال ها دنبال می کردم که بعدها به دلایل نامعلوم جلوی پخش این برنامه ی جذاب با تم فرهنگی-هنری رو هم گرفتند.
    قصه های امیرعلی یک بخش قصه گویی برنامه بود که اگر درست به خاطر داشته باشم چهارشنبه شب ها پخش میشد.
    قصه ها توسط خود نویسنده خونده میشد و علاوه بر اجرای جذاب آقای نبویان اینکه حس میکردی داستان ها واقعا برای این شخص اتفاق افتاده قضیه رو جذاب تر میکرد.
    من به جد پیگیر این برنامه بودم و حتی یک قسمت ازش رو جا نمینداختم اما بعد از اتمام برنامه و چاپ کتاب ها باز هم دلم خواست بخرم کتابارو...
    این کتابا مجموعه ی داستان های کوتاه هستند که ژانر داستان ها رو میشه به نوعی طنز اجتماعی دونست؛ این داستان هارو به نوجوونای سایت پیشنهاد میکنم...علاوه بر اینکه کم حجم هستند میتونید از وسعت دایره ی لغات نویسنده و استفاده ی به جا از اصطلاحات و تصویر سازی های طنز آمیزش لذت ببرید.
    اگر هم حال تهیه و خوندن کتاب هاشو ندارید میتونید سرچ کنید و بخش قصه های امیرعلی برنامه ی رادیو هفت رو پیدا کنید و از خوانش قصه ها توسط خود نویسنده با لحن طنزش لذت ببرید.
     
    آخرین ویرایش: ‏2019/4/25
    • لایک لایک x 4
  8. پرنیان.ک

    پرنیان.ک کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    816
    امتیازات:
    +11,834 / -269
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    خرم آباد
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    [​IMG] 7)سمفونی مردگان
    عباس معروفی
    خب نویسنده اسم کتاب رو گذاشته سمفونی مردگان،و بخش های کتاب رو مووان نام گذاری کرده؛من یه ذره تخصصی راجع به این موضوع صحبت کنم:سمفونی و کنسرتو و سونات قطعات بلند موسیقی هستن که این قطعات طولانی بخش های مختلفی دارن که هر کدوم از این بخشارو یک مووان نام گذاری میکنن...این موضوع تناسب اسم کتاب و بخش بندی خیلی واسم قشنگ بود...
    حالا اصل داستان داستان

    ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده؛ در ساعت پنج و نیم بعداز ظهر تیرماه سال ۱۳۲۵٫ ساعت سر در کلیسا سال‌ها پیش از کار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است، اما زمان همچنان می‌گردد و ویرانی به بار می‌آورد.
    “سمفونی مردگان” رمان بسیار ستوده شده عباس معروفی، حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را به دوش می‌کشند و در جنون ادامه می‌یابند، در وصف این رمان بسیار نوشته‌اند و بسیار خواهند نوشت؛ و با این همه پرسش برخاسته از این متن تا همیشه برپاست؛ پرسشی که پاسخ در خلوت تک تک مخاطبان را می‌طلبد:
    کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است، روح هنرمندی که به کسوت سوجی دیوانه‌اش درآورده‌ایم، به قتلگاهش برده‌ایم و با این همه او را جسته‌ایم و تنها در ذهن او زنده مانده‌ایم. کدام یک از ما؟

    سمفونی مردگان داستان خانواده ی اورخانی بالاخص اورهان و آیدین که اورهان پسر مورد علاقه و بازاری پدر بود و آیدین شخص فرهیخته،تحصیل کرده و ادبی خانواده که کتاب هایش از نظر پدر اهریمنی بود و همیشه برای این مسئله در خانواده با او برخورد میشد...به جز آیدین و اورهان خانواده ی اورخانی دو فرزند دیگر به نام های یوسف(پسر بزرگ) و آیدا(خواهر دو قلوی آیدین) دارد.
    داستان در بین سال‌های ۱۳۱۳ تا ۱۳۵۵ نقل می‌شود. در زمان جنگ جهانی دوم، سال ۱۳۲۰، یوسف که «هر روز از ایوان محو تماشای چتربازها می‌شد، روزی تصمیم می‌گیرد تا خودش پرواز کند» پس با چتر بزرگ و سیاه پدر از لبه بام پرواز می‌کند و تبدیل به چیزی می‌شود بین آدم و حیوان. مرده و زنده. یک تکه گوشت. یک جانور که مدام می‌بلعد.
    حالا آیدین پسر بزرگ و انگار بچه اول است و سختگیری در مورد او شروع می‌شود. پدر دوست دارد که آیدین مثل او باشد و همراه او به حجره برود، اما آیدین می‌خواهد ادامه تحصیل بدهد و فقط به خاطر صحبت‌های مادر که همیشه از مساوی بودن حقوق او و اورهان می‌گوید، حاضر می‌شود که موقتاً عصرها به حجره، نزد پدر برود. ولی اورهان که می‌خواست وارث تنها باشد و طمع بیشتری برای تصاحب داشت رنج می‌برد،حسادت می‌کرد و می‌خواست که آیدین به همان درس و کتابش علاقمند باشد.
    و اما «آیدا» دختری که به خاطر زیبایی بیش از حد و تعصب و سختگیری پدر در آشپزخانه نم می‌کشید و به سکوت خو می‌گرفت و آنقدر بی حضور شده بود که همه فراموشش کرده بودند، کلفت غریبه‌ای را می‌مانست که مبتلا به جذام باشد. که جایی از داستان به دلایلی خودکشی می کند.
    وقتی هفده ساله بوده، انوشیروان آبادانی، تحصیل کرده آمریکا به خواستگاری او آمد. اما پدر مخالف ازدواج آن‌هاست و در روز عروسی آیدا، به تبریز می‌رود. و حتی حاضر نمی‌شود با آنها خداحافظی کند و ازدواج آیدا را ناموس دزدی می‌پندارد.
    الباقی مووان ها در وصف زندگی عشقی،کاری و سیاسی آیدین و ارتباطش با برادر زورگویش اورهان می گذرد...فضای داستان تراژدیک است؛مثل زمانی که آیدین تنها حامی خود در خانواده یعنی مادر را از دست می دهد،زمانی که خواهر دو قلویش بدون اینکه برای آخرین بار او را ببیند به وضع فجیعی خودکشی می کند،زمانی که زنی را که عاشقانه دوست داشت از او می گذرد اما اوج تراژیک داستان زمانی ست که در سوز و سرمای سخت زمستان "برادر کُشی" اتفاق می افتد و...
     
    آخرین ویرایش: ‏2019/5/9
    • لایک لایک x 4